X
تبلیغات
رمان خوانها - رمان | غریبه آشنای من |

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

غریبه اشنای من ... 12

قسمت اخرررر

 

این نیز بگذرد …
اما بعضی چیزها هست که هر چقدر هم بگذرد ، “نمی گذرد” و داغشان تا ابد بر دل آدم میماند !

 


 

بالاخره تموم شدددددددددددددددددد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 11

۱۱

 


 

با من از حکایت باران مگو
این روزها هوای حوصله ام عجیب ابری است .
با من از حکایت دوستی مگو
این روزها گوشهایم به نشنیدن دوستت دارم عجیب آشناست .
من این روزها چشم به راه یک معجزه ام
با من از معجزه بگو ...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 10

۱۰

 

از مخالفت نترسيد بادبادک وقتي مي تواند بالا برود که با باد مخالف مواجه شود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 9

۹

 

پادشاه یونان به کوروش کبیر گفت:
ما برای شرف میجنگیم شما برای ثروت
 کوروش کبیر هم در جوابش گفت :
"هر کس برای نداشته هایش میجنگد "

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 8

۸

 

برا امشب دیگه کافیه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ...7

۷

 

هر چند کسی نمیخونه

ولی اینم پست جدید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 6

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 5

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 4

۴

 

یعنی هیچکس نمیخونه؟؟؟؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ...3

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ...2

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

غریبه اشنای من ... 1

خب بریم برای رمان جدیدددددددد

یه رمان خیلی توووووپ

 

نویسنده : بیسان تیته کاربر نود و هشتیا

خلاصه:
یلدا دختر یکی یکدونه ی خانواده ی خطیب....چند وقتی میشه که یه ناشناس هرروز صبح به خونه اشون زنگ میزنه و بعد از اون یه شاخه گل رز میذاره دم خونه.....این کار بعد از مدتی دیگه تکرار نمیشه و زندگی یلدا به روال عادی برمیگرده تا اینکه خانواده ی دوست مادرش به دلیل فوت یکی از بچه هاش به ایران برمیگردن و تصمیم میگیرن که اینجا زندگی کنن و آشنایی یلدا با این خانواده مسیر زندگیشو عوض میکنه و اونو به سمت اتفاقات خوب و بد سوق میده..............

 

اینم از جلدش

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |