تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت اخررررررر

 

و یه سورپرایز خیلی بزرگگگگگگ

می گل ۲ رو نویسنده داره مینویسه

اخراش که رسید یا تمومش کرد حتما میزارمش براتون



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴۶

 


 

سیلی واقعیت رو درست زمانی میخوری
که وسط زیباترین رویا هستی.


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴۵

 

یه سورپرایز دیگه

ببینین هی نظر ندادین من همه رو یه جا گذاشتم

این همه سورپرایز مجانی

برید حالشو ببرید



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴۴

 

تنهايے ...

قشنگتريـטּ ـ و بي منت تريــטּ حس دنياست

چوטּ براے داشتنش

نياز به هيچکس ندارے ...
 


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴۳

 


 

ديگــر نـــه از حــادثــه خبـــري اســت

و نــه از اعجـــاز چشـــم هــايــ آشنـــا . . .

از دلتنگـــي هـــايـــم كــه بگـــذريـــم " تنـــهـايــــی " تنهــا اتفـــاق ايـــن روزهـــاي مــن

اســـت . . !!.


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴۲

 


 

سـالهــاستــــ

به خــود می گـــویم

اینـــ نیز می گـــذرد ... .

عمــر گذشتــــ و

اینــ و آنــــ نگذشتنــــد . ..

در سینــه تنگـــم انبار گشتــه انـــد

دیگــر نمی دانــم با کــدامینــــ جملـــه

روزهــایم را بگــذرانــم !!!؟

سرگشتــه و حیرانــــ


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴۱

 


 

میخواهم بروم نمیدانم کجا؟
شاید به ستاره شازده کوچولو سفر کنم....
شاید به ماه بروم پیش شهرزاد قصه گو...........
شاید به جزیره آدم کوچولو ها........
نمیدانم کجا؟ولی میروم.
شاید با بالن ژول ورن بروم......
شاید با قایق سهراب..........
شاید با زیر دریایی کاپیتان نمو بروم..........
ولی میروم و اینجا را ترک میکنم.....
شاید هم صحبتی با موجودات خیالی بهتر از همکاری با کسانی باشد که نام خود را انسان گذاشته اند......


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴۰

 

انــــدوهـــت را به برگ بسپــــار

پـــائیـــز است ... می ریزد



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۹

 


 

خوشبختی وجود ندارد ...
و ما خوشبخت نیستیم...
اما...
میتوانیم این حق را به خود بدهیم که...
در آرزوی آن باشیم.


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۸

 

سورپرایز بزرگ تو این قسمته

چیزی که اصلا فکرشم نمیکنین



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ششم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : شنبه ششم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۶

 

ببخشید دیر شد

این چند روز خیلی سرم شلوغ بود

امشب تمومش میکنم ایشالا



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۵

 

والا ترین ارزو هایم در ان دور دست ها در افتاب اند

شاید به انها نرسم

 اما میتوانم به بالا بنگرم و زیبایشان را ببینم

 وبه انها ایمان داشته باشم...

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۴

 


 

نباشی.....
دلم که هیچ.....
دنیا هم تنگ میشود.....!!!
 
 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۳

 


 

بیــا سیـ ـب را بـ ـا هــم گـ ـاز بگیـ ـریم
بهشـ ـ ـت مـ ـن ....
آنجــاست کـ ـه تــو را بیشـ ـرمانه
در آغـ ـوش می کشــم!!!


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۲

 


 

در زمانیکه وفا ، قصه برف به تابستان است و صداقت گل نایابی است ;
به چه کس باید گفت ؟؟؟

" با تو خوشبخت ترین انسانم "


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۱

 


 

بـاران ڪه می بـارَد...

دل ـَمـ برایـت تنگ ـتَر میشَود

راه می اُفتـمـ بـِدون ِ چَتـر !

مـَن " بُغض میکُنَمـ" آسمـــان "گــِـریه"...


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۰

 


 

چشمانم را مي بندم
سياهپوش خاطرات شده ام...

چشمانم را مي گشايم
سوگوار حقيقت به جا مانده ام...

پناهي مي شناسيد از اين برزخ بي پايان؟!
 
 
 
ببخشید دوستان
دوروزه اینترنتم قه
امشب وصل شد
 


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۹

 

هوا پر شده از "دوستت دارم"های که به بادها سپرده ام،
کاش

پنجره ات باز باشد.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۸

 

چه دنیای عجیبی است!میگویند حرف دلت را بزن...

اما هر وقت حرف دلم را زدم...دل همه را زده ام



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یکم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۷

 

خوب میدانم!
تقدیر را بهانه کرده اند برای نرسیدن من به تو...
باور کن هیچ مانعی نیست؛
فقط به گمانم...
شاید هنگام نگارش تقدیرمان،
خدا عطسه کرده باشد!
همین...

به صبر که اعتقاد داری؟!


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۶

 

دقت کردين وقتي حقيقت رو مي دونين،گوش دادن به دروغاي طرف مقابل چقدر لذت بخشه...!



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۵

 


 

میدونی سخت ترین لحظه چه وقتیه؟
وقتی بفهمی واسه کسی که تموم زندگیته،
فقط یه تجربه ای.....
 
 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۴

 

دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۳

 

نگاه که هرزه باشد.......
حجاب هم که داشته باشی آنجور که میخواهد تو را تصور میکند.........
پس فکری به حال مغز های فاحشه کن نه حجاب من !!

 

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۲

 


 

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
 
 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۱

 


 

باید اعتراف کنم:

من نیز گاهی به آسمان نگاه کردم...

دزدانه در چشمان ستارگان.....نه تمامشان

به آنها که شبیه ترند به چشمان تو !
 
 


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۰

 

باور کنین الان از کلاس اومدم

خیلی خستم

حالا به این دو پست رضایت بدین ایشالا دم غروب حتما براتون میزارم

 

هر چند اگه بخام راستشو بگم اون اشتیاق اولو برای موندن تو این وبلاگ ندارم

ادم وقتی برای کسی کاری میکنه حتی اگه توقع تشکر نداشته باشه توقع اینم نداره که گازش بگیرن

این وبلاگم جریان همونه

ما هی رمان میزاریم و بعدش هی فحش میخوریم جای تشکر

اینو تموم کنم شاید دیگه رمان نزاشتم فعلا

نمیدونم

 

 

 

فریبا جون ممنون بابت رمانایی که میزاری

مرسی عزیزم حتما میخونمشون



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۹

 

امروز خم شدم ودر گوش بچه ای که مرده به دنیا امد بود

ارام گفتم چیزی را از دست نداده ای....



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۸

 

بــــــــــــــــــعضی ها را دَر جوب بایــَد شــُست
تــا لــَجن ها هَمه خوشحــال شــَوند کــه
کــَـثیف تـــَر اَز خوُدشــان هَم هــَست . . .


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۷

 


گذشت دیگر آن زمان که فقط یک بار از دنیا می رفتیم
حالا یک بار از شهر می رویم
یک بار از دیار
یک بار از یاد
یک بار از دل
و یک بار از دست !
 


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۶

 


 

عجـــــــــب طعـــم گسی دارد ..
دروغ هـــــــــايت
وقتـــــــــــی ..
به خورد گوش هــــــــــــايم مي رود
تمام ذهنـــم را جــــــمـــع می کنـــد .. !!
 
 
 
**********
 
اینم ۴ قسمت بخ خاطر مهسا جون


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۵

 


 

یک مترسک خریده ام, عطر همیشگی ات را به تنش زده ام...
در گوشه اتاقم ایستاده...
درست مثل توست, فقط اینکه روزی هزار بار از رفتنش مرا نمی ترساند...


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۴

 

*می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود.
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه میشد.

بالاترین نقطه ى زمین، شانه های پدر بود ...
بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند.
تنها دردم، زانو های زخمی ام بودند.
تنها چیزی که میشکست، اسباب بازیهایم بود.
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...!



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۳

 

دوستت دارم را برای هردویمان فرستادی....
هم من...هم او....
خیانت میکردی یا عدالت؟


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۲

 


من دلم ميخواهد


تكه سنگي باشم


تا بدانم يك سنگ


كه ندارد احساس


تا چه حد خوشبخت است؟؟؟
 
 
*******
 
اگه خاستین بگین شاید شب دوباره گذاشتم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۱

 

نشانی ام عوض نشده
هنوز در همین خانه ام…!
فقط دیگر…
زندگی نمی کنم !



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۰

 

آن روز ها گنجشک را رنگ می کردند و جای قناری می فروختن
این روز ها هوس را رنگ می کنند و جای عشق می فروشند

آن روزها مال باخته می شدی
و این روز ها دلباخته . . .



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۹

 

الان نمهمون داریم

ولی چون خیلیییییییییی خوشحالم براتون چنتا پست میزارم

پس بزنین کف قشنگه رو ووووووو



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۸

 


آدم ها مثل سایه اند !
ازشون فرار کنی ،
دنبالـــت میدوند !
دنبالشون که بدویی ،
ازت فرار میکنند !!


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۷

 


 

شیشه ای میشکند
یک نفر میپرسد
که چرا
شیشه شکست؟
یک نفر میگوید:
شاید این رفع بلاست
دیگری میپرسد
شیشه پنجره را باد شکست؟
دل من سخت شکست
هیچ کس هیچ نگفت
غصه ام را نشنید
از خودم میپرسم"
ارزش قلب من از شیشه پنجره هم کمتر بود.
 
 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۶

 


اولین و آخرین پسری که بخواهم جلویش زانو بزنم ،

پسرم خواهد بود ،

آن هم برای بستن بند های کفش هایش !



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و دوم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۵

 


 

گاهی دلم میخواهد خودم را بــغل کنم.
ببرم بخوابانمش ،
 لحاف را بکشم رویش،
دست ببرم لای موهایش و نوازشش کنم
حتی برایش لالایی بخوانم،
گاهی وسط گریه هایش بگویم:
"غصه نخور خودم جان!
درست میشود،
 اگر هم نشد،به جهنم.....
تمام میشود....
بلاخره تمام میشود...
 
 


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴

 

شب بازم میزارم 

 

مهسا جون رمانا همشون قشنگن

ولی چشم هایی به رنگ عسل

قرار نبود

همسایه من

زندگی غیر مشترک

دو نیمه سیب

تقلب

اینا فوق العادن

اگه باز خواستی بگو تا برات بگم عزیزم

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳

 


در زندگي زخم هايي است كه چون نمي خواهيم به كسي نشان دهيم رويش چسب زخم ميزنيم .

شايد درست تر باشد كه بگويم چسب هايي است كه روي زخم هاي ناجورمان ميزنيم تا كسي نبيندشان ...



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲

 

با تشکر از الیکای عزیز بخاطر سورپرایزش یعنی معاون کردنم



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
می گل

نویسنده : samira-mis کاربر نود هشتیا

 

این رمان از همون نویسنده ناشناس عاشقه

خیلیییییی عالیه

حتما بخونیدش

 

خلاصه نداره

توضیح نویسنده:

یه توضیح کوتاه در مورد این کتاب بدم:
اول اینکه موضوع این کتاب شاید تو واقعیت احتمال اتفاقش خیییلیی کم یا حتی نا ممکن باشه....اما من عقیده دارم یه کم دور شدن از دنیای واقعی لذت بخشه...اگر همیشه بخوایم اتفاقاتی رو بنویسیم که تو روزمرگیهامون اتفاق میافته کمی خسته کننده میشه!

این رو گفتم فقط بدونید خودمم میدونم این اتفاقات کمی دور از واقعیت....اما برای من به شخصه نوشتنش لذت بخش بود....
البته من تا جایی که تونستم در مورد اتفاقات و قانون و خیلی چیزهای دیگه اش با تحقیق و پرس و جو نوشتم..همه چیز رو هوا نیست....
حالا فکر نکنید داستان تخیلیه...نه داستان عشق و عاشقیه و البته یه وجه اشتراک تکراری با خیلی از رمانهای اخیر داره...اون هم همخونه شدن 2 نفره...ولی فکر میکنم علت و روندش کمی متفاوت باشه!

 

 

 



ادامه مطلب