X
تبلیغات
رمان خوانها - رمان | دروغ شیرین |

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

دروغ شیرین ... 25

قسمت اخرررررررر

 

از حقیقتــــــــ ـ ـ ـ ـ های تلخ خسته ام …
یک دروغ شیرینـــــــــــ ـ ـ ـــــ بگو
“بگو دوستــ ـ ـــت دارم…”


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 24

۲۴

 


 

اگر به خانه من آمدی برایم ای مهربان
چراغ بیاور
ویک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبختی بنگرم (فروغ فرخزاد)

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 23

۲۳

 

می دانی
یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی
در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 22

۲۲

 

بي حوصله ام!.....

دست خودم نيست...
کمي دلتنگ فردايم!فردايي که تو مي آيي؛
شايد......

من نباشم ...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 21

۲۱

 

خدایا مرا ببخش بخاطر تمام درهایی که کوبیدم و خانه تو نبود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 20

۲۰

 

دوستم میگفت پیاز تنها ماده غذایی هست که میتونه اشک آدمو در بیاره
من برای اینکه ثابت کنم اشتباه میکنه یه نارگیل برداشتم و زدم تو سرش
اونم کاملا به اشتباهش پی برد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 19

۱۹

 

 لزومي ندارد من هماني باشم که تو فکر مي کني ،

 من هماني ام که حتي فکرش را هم نمي تواني بکني ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 18

۱۸

 

........................

این نقطه چینه میتونست یه جمله باحال دیگه باشه

کم لطفی از شماس دیگه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 17

۱۷

 

اینبار چیزی نمینویسم

اینهمه نوشتم کسی نظرم نمیده حتی

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 16

۱۶

 

فریاد ها مرده اند، سکوت جاریست،
تنهایی حاکم سرزمین بی کسی است،
می گویند خدا تنهاست
من که خدا نیستم پس چرا از همه تنهاترم

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 15

۱۵

 

اینـ بـــار کــــه آمدیــــ

دستانتـــ را رویــــ قلبمـــ بـــگذار

تـــــا بفهمیــ اینــــ دلـ با دیدنـــــ تــو

نمی تپد ...میلـرزد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 14

۱۴

 

این روزها
آنقدر به انسان های روی زمین بی اعتماد شده ام

که می ترسم وقتی از خوشحالی به هوا می پرم
زمین را از زیر پاهایم بکشند...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 13

۱۳

 


تعلق که نداشته باشی
به جایی ...
کسی ...
چیزی ...
تمام شدنت راحت تر از آنی میشود که گمان می بُردی ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 12

۱۲

 

هــر روز یـواشـکی تـوی شـیـشـه یِ سَـردِ مـانـیـتـور ،
بـه عـکـسِ پـروفـایـلـت زُل مـیـزنــم و آروم تــویِ دلــم مـیـگـم :

بــی مـَـعــرِفـَـت دوســتــتــــ دآرم . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 11

۱۱

 

خدا شونه هامون رو فقط برای این که کوله بار غمهامون رو روش بزاریم نیافریده .

افریده تا بعضی وقتهابندازیمشون بالا وبگیم .....

بی خیال


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 10

۱۰

 


 

سلام هــــــــوای بـارانی!
از آدما دلگـــیر نشو ...
تهمت زدن طبیعت آدمهاست ...
وقتی به هوای بارانی میگویند ...
خــــــراب ...!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 9

۹

 

گاهي ميرسه که ديگه از خدا نه پول ميخواي ؛

نه خونه ميخواي ،
نه کسو کار ميخواي !
نه ...
يه موقع هايي هست فقط يه دل خوش ميخواي !
فقط يه دل خوش ... !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 8

۸

 

برای کسی که میگوید صداش گرفته ٬

سرش سنگیه ٬

و آب ریزش بینی دارد

هی نسخه نپیچید  :(

شاید بغضی در گلویش ترکیده باشد !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 7

۷

 

زیاد خوب نباش ، زیاد دم ِ دست نباش !

زیاد که خوب باشی ، دل آدم ها را میزنی

 آدم ها این روزها عجیب به خوبی ، به شیرینی آلرژی دارند !

زیاد که باشی ، زیادی میشوی ... !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 6

۶

 

به تو که فکر می کنم

بی اختیار به حماقت خود لبخند می زنم

سیاه لشکری بودم

در عشق تو

و فکر می کردم بازیگر نقش اولم …

افسوس…

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 5

۵

 

این روزها که می گذرد، یک ترانه تلخ، 
قصه ی تنهایی های مرا می سراید!
سمفونی گوش خراشی است!! 
روزهاست پنبه دگر فایده ندارد . . .
باید باور کنم تـَنهــــــایـَم ...!

 

 

***********

سخن نویسنده:

داستان شخصی آناهید و کاوه واقعیه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 4

۴

 

از همه بابت تاخیر طولانیم معذرت میخوام

یه مشکل بزرگ برامون پیش اومده بود که اصلا شهر خودمون نبودیم

تازه امشب برگشتیم

خیلیم خستم

این دو پست برای شما گلا

نه دیگه مهسا جون اذیت نمیکنم

قول میدم زود زود بزارم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 3

۳

 

حَتے لــوڪ خوش شانس هَم هَمیشـﮧ آخَرش تَنهایے...
بـﮧ سَمت غُروب میرَفت...
بـا ایـنـکـﮧلــــوڪ بـــود...
بــا ایـنـکـﮧخـوش شـانــس بــود !!...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 2

۲

 

سلام هــــــــوای بـارانی!
از آدما دلگـــیر نشو ... تهمت زدن طبیعت آدمهاست ...
وقتی به هوای بارانی میگویند ... خــــــراب ...!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

دروغ شیرین ... 1

خب اینم یه رمان فوق العاده دیگه

توصیه میکنم حتما بخونیدش

 

 دروغ شیرین

نویسنده: saghar* و sparrow کاربرهای سایت نودهشتیا

منبع: نودهشتیا

 

خلاصه : آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که او را به انجام این شوخی تحریک کرده بود ازدواج میکند . آناهید افسرده شده محل کار خود را عوض میکند تا دیگر با کاوه برخورد نداشته باشد .در اونجا ....

 

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |