X
تبلیغات
رمان خوانها - رمان | در اغوش مهربانی |

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

در اغوش مهربانی ... 42

قسمت اخررررررررر

 

دو جلدیه

جلد دومشو بعدا میزارم


 

بچه ها یکی دو روز نیستم از فردا

معذرت میخوام

ولی قول میدم برگشتم جبران کنم

این رمانم تموم کردم که تا بیام بخونیدش

فعلا خدافظ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 41

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 40

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 39

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 38

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 37

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 36

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 35

۳۵

 

مثلا میخواستم ۴ قسمت ازین رمان بزارم فقطا

ببینین چه مهربونم

ایشالا زود تموم میکنم تا به بقیه رمانا برسم

زیاد نمونده


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 34

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 33

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 32

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 31

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 30

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 29

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 28

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 27

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 26

۲۶

 


 

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟
چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها آن تو نیست ؟
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه!
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!
جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد! آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 25

۲۵

 

دیدن لبخند کسانی که رنج می کشند،

 از دیدن اشک هایشان دردناک تر است!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 24

۲۴

 


 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور ازاو
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 23

۲۳

 

سکوت میکنم احساسم را هیچکس محرم نیست !
هیچکس ، حتی بهترین کسم . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 22

۲۲

 

اگر چيزي را دوست نداري ،

 آن را تغيير بده

و اگر نمي تواني آن را تغيير دهي

طرز فكرت را تغيير بده.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 21

۲۱

 

ان که دوستش داشتم ادم باگذشتی بود

حتی ازمن هم گذشت....!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 20

۲۰

 

آدمیست دیگر...
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور.....!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 19

۱۹

 

" دل " است دیگر ...

" شعور " اگر داشت ، نمی گرفت !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 18

۱۸

 


 

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود
که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم....
آرام و آسوده!
مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است ...

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 17

۱۷

 

 در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد
، مهم نیست که او حتما مال تو باشد

، مهم اینست که باشد، سلامت باشد و همیشه بخندد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 16

۱۶

 

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن،

 چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدم ها رد میشی.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 15

۱۵

 

من آموختم ، تو هم بیاموز:
پیش بی درد صحبت از درد مکن
شاخه ی سبز دلت را به خطا زرد مکن
مرد اگر نیست کوه که هست
تکیه به کوه کن و تکیه به نامرد مکن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 14

۱۴

 

من زنم ،

نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن
اگر بخواهم
تمام هویت مردانه ات را
به خاک و آتش خواهم کشید

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 13

۱۳

 

دیــــــر آمدیـــــ !
ببین چه
عشق بازی
باشکــــووهی ست
بین
مـــن و سکــــووت
و
موریانه های گــــوورسـتان !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 12

۱۲

 

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد.
هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد.
اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 11

۱۱

 

رفتم شیرینی بخرم به شیرینی فروشه میگم این شیرینی کشمشیا چرا توش کشمش نیست؟ یارو میگه شما شیرینی ناپلئونی می خرین لا هر کدوم ناپلئونه ؟
تا حالا اینقد قانع نشده بودم تو زندگیم !!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 10

۱۰

 

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری،
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 9

۹

 


دکتر علی شریعتی:
خدوندا جای سورره ای به نام عشق در قرآن تو خالی است
 وآن این گونه آغاز میشود
 قسم به روزی که دلت را میشکنند
 وجز خدایت مرهمی نیست

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 8

۸

 


چرا آدما نمیدونن بعضی وقتا خداحافظ یعنی "نذار برم"
ینی برم گردون ،
سخت بغلم کن ،
سرمو بچسبون به سینتو و بگو "خداحافظ و زهرمار"
بیخود کردی میگی خداحافظ!!
مگه میذارم بری !!!
مگه الکیه!!!
چرا نمیفهمن نمیخوای بری ؟!
چرا میذارن بری؟!

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 7

۷

 

واسه کشتیهایی که عازم هیچ بندرگاهی نیستن باد موافقی وجود نداره!!!!!!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 6

۶

 

به زندانی مادر مُرده ای مانم!
که آزاد شده...
اما کسی در انتظار او نیست!
ولاجرم باز رو به سوی زندان می کند...

 

************

 

اینم سهم امشب ازین رمانا

خدایی سرم خیلی شلوغه

ولی باز بخاطر شما میام وبلاگ

پس شماهم بخاطر من نظر بدین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 5

۵

 

به من و دلتنگی هایم حتی نزدیک هم نشو...
به دلتنگی هایم دست نزن...
میشکند بغضم یک وقت...!
آنگاه غرق میشوی در سیلاب اشکهایی که دلیل روان شدنش تــــــــــــو هستی...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 4

۴

 

بی وفا این روزا نه مجالی برایه دلتنگی دارم نه حوصله ات را........

ولی بااین همه دلم گاه گاهی هوات رامیکند........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 3

۳

 

ماهیگیر دلش سوخت
این بار ماهی قلاب را رها نمیکرد !!!

"چـقــدر تـنـهـاســـت "


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 2

۲

 

صبر کن سهراب! قایقت جا دارد؟
آب راگل کردند چشم ها رو بستند و چه با دل کردند....
وای سهراب کجایی اخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند،خون به چشمان شقایق کردند
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند؟
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر، اینجا عاشقی بین مردم مرده....
 
 
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  | 

در اغوش مهربانی ... 1

چون یه مدته کم کاری کردم اینبار دوتا رمان جدید براتون میزارم برای جبران

زودم تموم میکنم

اینو نخوندم ولی طرفدار زیاد داره

 

 

در آغوش مهربانی

نویسنده : arameeshgh20 کاربر نودهشتیا

منبع : نودهشتیا

خلاصه : داستان در مورد دختری به نام روژانه که یه دختر شر و شیطون و در عین حال مهربونه... این دختر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رودارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه... داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر روژان فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر روژان بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه که مربوط به خواهر روژانه... روژان عاشقانه خواهرشو دوست داره اما بعده سالها میفهمه رزا خواهر اصلیش نیست بلکه خونوادش اونو به فرزندخوندگی قبول کردن... روژان در تمام این سالها با اینکه 2 سال از خواهرش کوچیکتر بود از خواهرش حمایت میکرده... با فهمیدن این موضوع احساس روژان نه تنها عوض نمیشه بلکه محبت بیشتری نسبت به رزا در قلب خودش احساس میکنه... رزا یه دختر فوق العاده مهربون و در عین حال مظلوم و سربزیره... رزا وقتی از موضوع باخبر میشه تصمیم میگیره خونوادشو پیدا کنه... با آدرسی که از وکیل خونواده گرفته به روستایی میره که زادگاهشه و از روژان میخواد یه مدت اونو تنها بذاره... روژان با ناراحتی خواهرش رو راهی میکنه اما بعده یه مدت به روژان خبر میرسه که خونواده رزا دارن اونو مجبور به ازدواج میکننداز اینجا به بعد اصله ماجرا شکل میگیره که روژان با عصبانیت به سمت زادگاه خواهرش حرکت میکنه و...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم آبان 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |