تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت اخررررررررر

 

دو جلدیه

جلد دومشو بعدا میزارم


 

بچه ها یکی دو روز نیستم از فردا

معذرت میخوام

ولی قول میدم برگشتم جبران کنم

این رمانم تموم کردم که تا بیام بخونیدش

فعلا خدافظ



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۵

 

مثلا میخواستم ۴ قسمت ازین رمان بزارم فقطا

ببینین چه مهربونم

ایشالا زود تموم میکنم تا به بقیه رمانا برسم

زیاد نمونده



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : دوشنبه بیست و دوم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

۲۶

 


 

چه صدائیست که پیچیده در این جنگل مرگ ؟
چه کسی تیشه بر این شاخه ی افتاده زمین می کوبد؟
این تبر مال تو نیست؟
دستها آن تو نیست ؟
تو چه محکم و چه کاری و چه با عشق و علاقه!
به من شاخه ی افتاده ی خشکیده تبر می کوبی!
آی آرام بزن می شکند عمق سکوت
وای آرام بزن تا نکنم آه تو را!
جمع کن هر چه شکستی دل من هیزم خوبی شد! آتشی بردل من زن که ببینی :
عشق هم می سوزد ! خوب هم می سوزد


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۵

 

دیدن لبخند کسانی که رنج می کشند،

 از دیدن اشک هایشان دردناک تر است!



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۴

 


 

ای ساربان آهسته رو کآرام جانم میرود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم میرود

من ماندهام مهجور از او بیچاره و رنجور ازاو
گویی که نیشی دور از او در استخوانم میرود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم میرود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۳

 

سکوت میکنم احساسم را هیچکس محرم نیست !
هیچکس ، حتی بهترین کسم . . .



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۲

 

اگر چيزي را دوست نداري ،

 آن را تغيير بده

و اگر نمي تواني آن را تغيير دهي

طرز فكرت را تغيير بده.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۱

 

ان که دوستش داشتم ادم باگذشتی بود

حتی ازمن هم گذشت....!



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۰

 

آدمیست دیگر...
یک روز حوصله هیچ چیز را ندارد
دوست دارد بردارد خودش را بریزد دور.....!



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۹

 

" دل " است دیگر ...

" شعور " اگر داشت ، نمی گرفت !



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۸

 


 

گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر میشود
که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم و رویش دراز بکشم....
آرام و آسوده!
مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است ...


ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۷

 

 در این دنیا کسی هست که با دیدنش رنگ رخسارت تغییر می کند و صدای قلبت آبرویت را به تاراج می برد
، مهم نیست که او حتما مال تو باشد

، مهم اینست که باشد، سلامت باشد و همیشه بخندد.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۶

 

وقتی داری بالا میری مهربان باش و فروتن،

 چون وقتی که داری سقوط میکنی از کنار همین آدم ها رد میشی.



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۵

 

من آموختم ، تو هم بیاموز:
پیش بی درد صحبت از درد مکن
شاخه ی سبز دلت را به خطا زرد مکن
مرد اگر نیست کوه که هست
تکیه به کوه کن و تکیه به نامرد مکن



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۴

 

من زنم ،

نگاه به صدا و بدن ظریفم نکن
اگر بخواهم
تمام هویت مردانه ات را
به خاک و آتش خواهم کشید


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۳

 

دیــــــر آمدیـــــ !
ببین چه
عشق بازی
باشکــــووهی ست
بین
مـــن و سکــــووت
و
موریانه های گــــوورسـتان !



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۲

 

بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد.
هر چند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد.
اما کوري را به خاطر آرامش تحمل نکن!



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه شانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۱

 

رفتم شیرینی بخرم به شیرینی فروشه میگم این شیرینی کشمشیا چرا توش کشمش نیست؟ یارو میگه شما شیرینی ناپلئونی می خرین لا هر کدوم ناپلئونه ؟
تا حالا اینقد قانع نشده بودم تو زندگیم !!!



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۰

 

شاید کسی که روزی با تو خندیده است را از یاد ببری،
اما هرگز آنرا که با تو اشک ریخته است را فراموش نخواهی کرد



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۹

 


دکتر علی شریعتی:
خدوندا جای سورره ای به نام عشق در قرآن تو خالی است
 وآن این گونه آغاز میشود
 قسم به روزی که دلت را میشکنند
 وجز خدایت مرهمی نیست


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۸

 


چرا آدما نمیدونن بعضی وقتا خداحافظ یعنی "نذار برم"
ینی برم گردون ،
سخت بغلم کن ،
سرمو بچسبون به سینتو و بگو "خداحافظ و زهرمار"
بیخود کردی میگی خداحافظ!!
مگه میذارم بری !!!
مگه الکیه!!!
چرا نمیفهمن نمیخوای بری ؟!
چرا میذارن بری؟!


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۷

 

واسه کشتیهایی که عازم هیچ بندرگاهی نیستن باد موافقی وجود نداره!!!!!!!!



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوازدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۶

 

به زندانی مادر مُرده ای مانم!
که آزاد شده...
اما کسی در انتظار او نیست!
ولاجرم باز رو به سوی زندان می کند...

 

************

 

اینم سهم امشب ازین رمانا

خدایی سرم خیلی شلوغه

ولی باز بخاطر شما میام وبلاگ

پس شماهم بخاطر من نظر بدین



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوازدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۵

 

به من و دلتنگی هایم حتی نزدیک هم نشو...
به دلتنگی هایم دست نزن...
میشکند بغضم یک وقت...!
آنگاه غرق میشوی در سیلاب اشکهایی که دلیل روان شدنش تــــــــــــو هستی...



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوازدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۴

 

بی وفا این روزا نه مجالی برایه دلتنگی دارم نه حوصله ات را........

ولی بااین همه دلم گاه گاهی هوات رامیکند........



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوازدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳

 

ماهیگیر دلش سوخت
این بار ماهی قلاب را رها نمیکرد !!!

"چـقــدر تـنـهـاســـت "



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲

 

صبر کن سهراب! قایقت جا دارد؟
آب راگل کردند چشم ها رو بستند و چه با دل کردند....
وای سهراب کجایی اخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند،خون به چشمان شقایق کردند
ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش سیری چند؟
صبر کن سهراب!
قایقت جا دارد؟ من را نیز با خود ببر، اینجا عاشقی بین مردم مرده....
 
 
 


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه هفتم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
چون یه مدته کم کاری کردم اینبار دوتا رمان جدید براتون میزارم برای جبران

زودم تموم میکنم

اینو نخوندم ولی طرفدار زیاد داره

 

 

در آغوش مهربانی

نویسنده : arameeshgh20 کاربر نودهشتیا

منبع : نودهشتیا

خلاصه : داستان در مورد دختری به نام روژانه که یه دختر شر و شیطون و در عین حال مهربونه... این دختر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رودارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه... داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر روژان فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر روژان بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه که مربوط به خواهر روژانه... روژان عاشقانه خواهرشو دوست داره اما بعده سالها میفهمه رزا خواهر اصلیش نیست بلکه خونوادش اونو به فرزندخوندگی قبول کردن... روژان در تمام این سالها با اینکه 2 سال از خواهرش کوچیکتر بود از خواهرش حمایت میکرده... با فهمیدن این موضوع احساس روژان نه تنها عوض نمیشه بلکه محبت بیشتری نسبت به رزا در قلب خودش احساس میکنه... رزا یه دختر فوق العاده مهربون و در عین حال مظلوم و سربزیره... رزا وقتی از موضوع باخبر میشه تصمیم میگیره خونوادشو پیدا کنه... با آدرسی که از وکیل خونواده گرفته به روستایی میره که زادگاهشه و از روژان میخواد یه مدت اونو تنها بذاره... روژان با ناراحتی خواهرش رو راهی میکنه اما بعده یه مدت به روژان خبر میرسه که خونواده رزا دارن اونو مجبور به ازدواج میکننداز اینجا به بعد اصله ماجرا شکل میگیره که روژان با عصبانیت به سمت زادگاه خواهرش حرکت میکنه و...

 

 

 

 



ادامه مطلب