تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
اینم پست افتخاری امشب

عکسای شخصیتای رمان قرعه به نام سه نفر

برید ادامه مطلب



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت اخرررررررر

 

و بعد از مدتها انتظار این رمان خیلی قشنگ تموم شد

با تشکر از فرشته عزیز

همین امروز تموم شدا

پس هر کی خوند یه نظر هم بده ما بدونیم خواننده داشت حداقل

*************************

 

من دیوانه ی آن لحظه ای هستم که تو دلتنگم شوی..
و محکم در آغوشم بگیــری..
و شیطنت وار مرا ببوسی..
و من نگذارم !!
عشق من ..بوسه با لجبازی ..بیشتر می چسبد !!

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۳۰

 

من به اعجاز دو چشمان تو ایمان دارم

به خدا گر تو نباشی

بی تو من یک بغل احساس پریشان دارم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۹

 

بی تو طوفان زده دشت جنونم..
صید افتاده به خونم..
غافل از اندوه درونم..
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی..
قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم..
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم..

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۸

 

صدای تو ..

نگاه تو ..

مهربونی های تو ..

 همین جمله دوستت دارم های تو ..،

 دست های تو ..

همین قلبت که پیشمه ..

 آغوش گرم تو..
همه ی اینا رو دارم ولی میدونی چی کم دارم؟!..

یه ساعت میخوام که فقط یه لحظه یک ثاینه برای همه ی عمر ..

رو ثانیه های کنار تو بودن توقف کنه..



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۷

 

تو را گم مي كنم هرروز و پيدامي كنم هرشب..
بدينسان خواب ها را با تو زيبا مي كنم هرشب..
تبي اين كاه را چون كوه سنگين مي كند آنگاه..
چه آتش ها كه در اين كوه برپا مي كنم هرشب..

 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۶

 


 

امان از این بوی پاییزی و آسمان ابری ..
 که آدم نه خودش می داند دردش چیست و نه هیچ کس دیگر ..
فقط میداند که هرچه هوا سردتر میشود ..
دلت آغوش گرم میخواهد .


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۵

 

اگـــر می دانستی کــه چقدر دوستت دارم نگاهت را تــا ابد بر من می دوختی
تــا من بر سکوت نگـــاه تـــو رازهــای یک عشـــق زمینی را بــا خــود بــه عرش خــداوند ببــرم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۴

 

نهایی یعنی انقدر بهش نزدیک باشی که بوی ادکلنش تک تکه سلول هاتو پر کنه..
دستاشو می گیری و با تمام وجودت فقط میخوای که اونو تو بغلت بگیری و ارامشو احساس کنی و وقتی دستاتو دراز میکنی که دور گردنش حلقه کنی مثل همیشه از خواب میپری و تنها چیزی که حس میکنی تپش تند قلبته!!..



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۳

 

دلتنگ که باشی آدم دیگری می شوی..
خشن تر , عصبی تر , کلافه تر , تلخ تر ..
و جالب تر اینکه با اطرافت هم هیچ کاری نداری..
همه اش را نگه می داری..
و دقیقا سرهمان کسی خالی می کنی که دلتنگ اش هستی..!!



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۲

 

امروز از آن روزهاست كه دوست داشتم باشي
صبح بيدار شوم و چشمان ِ مست ِ خوابت را ببينم
لبخند بزنم...خودم را كش بدهم
گلوله شوي در آغوشم ،سرت روي سينه ام باشد
موهايت را نفس بكشم
دستهايم را دورت حلقه كنم، دلم نيايد جدا شوم
امروز را استعلاجي رد كنم، پيشت بمانم
امروز از آن روزهاست



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۱

 

از کسی که دوستش داری ساده دست نکش

شاید دیگه هیچ کسو مثل اون دوست نداشته باشی..
و از کسی که دوستت داره بی تفاوت عبور نکن

چون شاید هیچ وقت هیچ کس تو رومثل اون دوست نداشته باشه.



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۲۰

 

عشق یعنی اینکه بعضی وقتا که خودتو و خدات تنهایین..

بیای با خدای خودت یه شرط بندی کنی ..

 که اگه تو برنده شدی خدا اونی که میخوای رو بهت بده

و اگه باختی بگی خدا خودش بخشندس..



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
۱۹

 

ادامه این رمان رو با گردن کلفتی و روی زیاد از الی گرفتم

امیدوارم وقتی اومد اون با خانومی خودش چیزی نگه

 


 

خواهرم یه کوکو درست کرده

متشکل از قیمه، مرغ و بادمجون که تو طول هفته خورده بودیم :|

اسمشم گذاشته "آنچه گذشت



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
 

 

قسمت هجدهم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
 

 


قسمت هفدهم رمان قرعه به نام سه نفر



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
 

 

 

قسمت شانزدهم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
 


پست پانزدهم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

 

 

قسمت چهاردهم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

 

 

قسمت سیزدهم



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هشتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

 

 

اینم پست بعدی یعنی ۱۲



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۱۱

 

برای امشب کافیه ....



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۱۰

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۹

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۸

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۷

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۶

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۵

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت ۴



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت سه

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
قسمت دوم

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

قرعه به نام سه نفر

منبع:نودهشتیا

نویسنده:فرشته ۲۷ نویسنده آبی به رنگ احساس من و فرشته من و مسیر عشق و عشق و احساس من و قصه عشق ترگل و در مسیر آب و آتش

خلاصه ی رمان (قرعه به نام سه نفر) :داستان درباره ی 3 تا برادر با نام های (رادوین - رایان - راشا) است..این 3 تا پسر توی این رمان میشه گفت یه جورایی هم شخصیت منفی دارن و هم مثبت..یعنی کلا بچه مثبت نیستن..با اینکه وضعیت مالی بدی ندارن ولی گاهی شیطون گولشون میزنه و میرن دزدی..به قول خودشون افتابه دزدی نه.. گاوصندق اونم از شرکت های مایه دار وشیک..

بله دیگه..تقی به توقی می خوره و یه وکیل میاد بهشون میگه پدر شماها براتون یه ویلا به ارث گذاشته..(اینا چند سالیه از پیش پدرشون اومدن تهران زندگی می کنند)..با شوکه این خبر میرن ویلا رو ببینن که می فهمن 3 تا خواهر خوشگل و ناناس به اسم های (تانیا - ترلان - تارا) هم ادعای مالکیت این ویلا رو می کنند..حالا نه جعلی صورت گرفته و نه کسی سر کسی کلاه

گذاشته..چطوری؟!..میگم براتون..

راستی اینو هم بگم که این رمان 3 بخش داره..اینی که براتون گفتم تازه 1 بخششه..2 بخش دیگه ش ماجراهای دیگه ای می خواد

اتفاق بیافته که پر از هیجانه..مطمئنه مطمئن باشید ازش خوشتون میاد..

تا دلتون بخواد هم توش طنز داره..کلا می خوایم لحظات شادی رو در کنار هم داشته باشیم..

عکس جلد در ادامه مطلب..........................................................



ادامه مطلب