تاريخ : شنبه چهارم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
صدای موزیک شادی توی پذیرایی خونه پیچیده بود ..... به اضافه ی مهمون های محضر ، مهمون های دیگه ای هم به جمعمون اضافه شده بود ..... واقعا معلوم نبود این مراسم عقد ساده تا کجا می خواست ادامه داشته باشه .......
آرام داشت با تارا حرف می زد و می خندید ...... یه بلوز و شلوار سفید با یه شال آبی پوشیده بود ...... با اینکه مثلا عروس مجلس بود ولی انگار از همه ساده تر بود .....
تارا بلند شروع کرد به خندیدن ..... موهای لخت و بلندش رو روی پیرهن آستین کوتاهش ریخته بود ......
اصلا نمی شد درک کرد که این دو تا دختر چی جوری با این همه تفاوت با هم دوست بودند......
با اینکه خودم توی خانواده ی راحتی بزرگ شده بودم ولی نمی تونستم انکار کنم که از این اخلاق آرام خیلی خوشم میاد و زیادی این اخلاقش رو می پسندم......یه لبخند ناخواسته اومد روی لبم ...... برای اولین بار از این که اینجا ، توی این مراسم و کنار آرام بودم یه حس خوب پیدا کردم.....
مهرزاد اومد به سمت ما :
مهرزاد: به به آقا داماد و عروس خانوم ......شما چطورید دوست عروس؟
تارا: خوبیم ما ..... احوال شما آقای دوست داماد...؟
مهرزاد دستش روی ران پایش زد و کنار تارا نشست .....
مهرزاد : دست رو دلم نذارید که خون خونه......
آرام : برای چی آخه ؟
مهرزاد: از دست این فرهود دیگه ..... ببین موهام رو سفید کرده ..... مشاهده مینمایی ...... آخ آرام خانوم .... حسابی باهات احساس همدردی می کنم....حالا که آب از سرمون گذشته بذار برات بگم که با چه اژدهای هولناکی قراره زندگی کنی.....
تارا بلند خندید و آرام فقط یه لبخند کوچیک زد و یه نیم نگاه به من انداخت
_ مهرزاد .... حالا نوبت منم میرسه ها..... حواست باشه......
مهرزاد: توهیچی نگو که یه آتو ازت دارم در حد لالیگا .........
_ جان ......
مهرزاد: همون قضیه ی صدا دیگه ..... حالا جرات داری دهن رو باز کن ......
با حرص یه نگاه به مهرزاد انداختم ...... روز خواستگاری گوشی ام رو روی ضبط صدا گذاشته بود و تموم صحبت های من و آرام رو ضبط کرده بود ...منه ساده هم اونقدر توی شوک بودم که فکر کردم فقط با گوشیم کار داره... بعد هم کلی خندید به من که دیدی گفتم ضربه فنیت می کنه .......
مهرزاد دوباره شروع کرد به شیرین بازی و داشت با تارا حرف می زد ...... آرام هم دستش رو گذاشته بود زیر چونش و به وسط خونه که پر از جوون ها یی بود که داشتند می رقصیدند نگاه می کرد .....
مهرزاد رو کرد به آرام وگفت:
_ آرام خانوم .... شما یه خواهری ندارید برای منم آستین بالا بزنید....؟
آرام : نه .... ولی می تونم یه مورد مناسب براتون پیدا کنم .......
مهرزاد یه نگاه به تارا کرد و گفت :
_ قول دادید ها....
آرام: قول.....
آهنگ شادی که داشت پخش می شد قطع شد و صدای یه آهنگ نسبتا آروم بلند شد ..... مهرزاد دستاش روبه هم زد و گفت:
_ خوب عروس خانوم و آقا دوماد بلند شید که آهنگ مخصوصتون رو گذاشتند .....
تارا: زود باشید دیگه .... بلند شید الانه که تموم بشه ........
من و آرام به هم یه نگاهی کردیم و دوباره چشم دوختیم به مهرزاد و تارا که داشتند بالا پایین می پریدند که ما زود تر از جامون تکون بخوریم .....
تارا: بلند شید یه رقص تانگو برید دیگه ..... آرام بلند شو ......
ودست آرام رو محکم کشید ...... مهرزاد هم دست من رو گرفت و کشید.....
می خواستم دهنم رو باز کنم یه چیزی نثار مهرزاد کنم که یهو حس کردم یه چیزی توی بغلم پرت شد ..... سرم رو پایین گرفتم و آرام رو دیدم که دستاش روی سینه م قرار گرفته بود .....
تارا یه چشمکی به مهرزاد زد و گفت:
_ اگه بخوای به خودشون واگذار کنی باید تا فردا التماس کنی ....
آرام برگشت و یه چشم غره به تارا رفت .....
حالا نوبت مهرزاد بود دست منو آستین لباس آرام رو کشید و من و آرام تا به خودمون بیایم وسط جمعیت بودیم ..... دیگه نمی شد کاری کرد ..... دستم رو دور کمر آرام حلقه کردم و اون یکی دستش رو گرفتم توی دستام .....

 

 

 

حالا نوبت مهرزاد بود دست منو آستین لباس آرام رو کشید و من و آرام تا به خودمون بیایم وسط جمعیت بودیم ..... دیگه نمی شد کاری کرد ..... دستم رو دور کمر آرام حلقه کردم و اون یکی دستش رو گرفتم توی دستام .....
مهرزاد و تارا از یه طرف برامون سوت و هورا می کشیدند ..... مهرنوش و فرناز و باربد پسرعمه ام که هم سن و سال فرناز بود هم از یه طرف دیگه ...... آرام هنوز سرش پایین بود..... پیشونیش درست روی سینم بود ..... از اون مدل دخترایی بود که با یه دست می شد به راحتی توی بغلت جاش داد .......
صدای تارا بلند می اومد که داشت آرام رو صدا می کرد .... آرام به هوای صدای تارا یه لحظه سرش رو آورد بالا و نگاهمون گره خورد توی هم ....... می خواستم توی چشماش دنبال همون آرام قدیمی بگردم که یهو اخماش رفت توی هم و دوباره سرش رو انداخت پایین ......
آهنگ تمو م شد و یه حسی بهم می گفت کاش تموم نشده بود ............. واقعا نمی دونستم داره چِم میشه ......حالا جمعیت همه یک صدا می گفتند :
_ دوماد عروس رو ببوس...... دوماد عروس رو ببوس......
نگاه کردم به بابا که توی اون جمعیت با یه لبخند پهن زل زده بود به ما ....... سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد .....
سرم رو خم کردم ..... آرام هنوز سرش پایین بود ..... یه بوسه ی خیلی آروم از روی روسریش روی سرش نشوندم...... تا اینجاش هم خیلی هنر کرده بودم ........با اون خشم آرام اگه واقعا جرات داشتم باید حتما صورتش رو می بوسیدم......
صدای اعتراض بلند شد ..... "این دیگه چه نوعش بود" ...... "یه بار فایده نداره"..... "یه بار دیگه" ......
بدون اهمیت به فریاد ها دست آرام رو گرفتم و به سمت همون کاناپه ی دو نفره ی بادمجونی رفتیم.....آرام بالاخره رضایت داد و سرش رو بالا گرفت ..... گونه هاش سرخ شده بود .....اما هنوز همون اخم مهمون صورتش بود ..... انگار از ازل این اخم همونجا روی ابروهاش نشسته بود ......
دست بردم و یه کم گره ی کراواتم رو شل کردم..... دستم رو دراز کردم و روی کاناپه گذاشتم......
یاد دنیا افتادم..... اخمام رفت توی هم ..... حتما باید هر چه زودتر یه قرار با بچه های دانشکده میذاشتم و آرام رو هم با خودم می بردم ..... دوست داشتم از نزدیک قیافه ی دنیا رو ببینم .....
یه نفس عمیق کشیدم ..... آرام هنوز با اخم داشت جمعیت رو به روش رو نگاه می کرد ...... مامان با صورت خندون داشت میومد طرف ما ......
آرام که مامان رو دید یه لبخند نشوند روی لباش ......
مامان : خوب باهم خلوت کردید شما دو تا...... عروس گلم چطوره؟
آرام: ممنون شیما جون .... خوبم ......
مامان : آرام ..... اگه یه بار این پسر من اذیتت کرد ... خجالت نکشی ها ... به خودم بگو حالش رو جا میارم ..........
آرام سرش رو پایین انداخت و دستاش رو توی هم گره کرد ....
مامان : قربون عروس خجالتیم برم..... فرهود حواست به دختر گلم باشه ها .......
_ چشم مامان ...... تموم نشد ؟ .....
مامان: می خوای منو بفرستی برم ....دوباره با هم خلوت کنید ؟ ...... با اینکه دلم می خواد حالت رو جا بیارم ولی به خاطر آرام می بخشمت......
_ واقعا ممنون از لطف فراوونتون .....
مامان بالاخره از قربون ،صدقه رفتن آرام دل کند و به سمت خانوم هایی رفت که داشتند شربت می خوردند و بلند می خندیدند.....حوصله م زیادی داشت سر می رفت..... دنبال یه سوال بودم که از آرام بپرسم.....
_ دانشجوی چه رشته ای هستی؟
سوالم خیلی غیر منتظره بود ...... به خاطر همین آرام با تعجب زل زد توی صورتم .... بالاخره اخماش از هم باز شد ..... وقتی مطمئن شد از اون سوال کردم دوباره اخم ها اومدند سر جای قبلیشون .......
آرام: مگه مهمه ؟.........
_ فقط برای کنجکاوی..........
آرام: واقعا افتخاریه آدم اینقدر از همسرش اطلاعات داشته باشه .................
_ خب الان دارم می پرسم که اطلاعاتم تکمیل بشه دیگه................
آرام: الان؟...........البته شاید هم حق دارید چون من و شما با همه ی زوج های دنیا فرق داریم ......
ساکت شدم و هیچی نگفتم ..... با هر حرفش می خواست باهام بجنگه ......یه اعلام جنگ اساسی بود....... جمع حرف زدنش خیلی روی اعصابم بود.......... دیگه داشتم بیش از حد باهاش راه میومدم .......
منتظر بودم تا جواب سوالم رو بده ولی آرام خیلی خونسر تکیه داد بود به کاناپه و اصلا انگار نه انگار که من ازش سوال کرده بودم........بی خیال شدم ..... عمرا دیگه ازش سوال می کردم......
نگاه کردم به ساعت .....12 بود و مهمون ها داشتند کم کم می رفتند.... فقط چند نفر از آشناهای خیلی نزدیک هنوز سر جاشون مونده بودند ......
آقا عماد و آرزو خانوم اومدن به سمت من و آرام .....
آقا عماد: خسته نباشی پسرم ....
_ شما خسته نباشید ما که کاری نکردیم.........
آقا عماد:راستش می خواستم مردونه باهات حرف بزنم .......البته با اجازه ی خانوم ها ....
آرام و مادرش با خنده نگاهمون کردند و آقا عماد دستم رو کشید و چند قدم از اون جا دور شدیم .....
دستش رو گذاشت روی شونه م ...... و شروع کرد به حرف زدن:
آقا عماد: فرهود خان .... اول از همه بهت تبریک میگم ......
_ ممنون اقای شایسته
آقا عماد: قرار نشد من و اینجوری صدا کنی ها ......یادته بچگی هات بهم دایی می گفتی ؟ ..... اگه دوست داری همون دایی بهتره ..........
سرم رو به نشونه ی تایید تکون دادم .....خوشم اومد از اینکه بهم پیشنهاد نداد بهش بابا یا پدر بگم ....... اصلا از این مدل صدا کردن خوشم نمیومد .... مامان و بابا فقط مال مامان و بابای خودم بود ......
دوباره ادامه داد:
آقا عماد :خب دایی جون ..... ببین .... من همین یه دختر رو دارم ...... به اندازه ی همه ی دنیا هم برام عزیزه ..... ازت انتظار دارم تمام تلاشت رو بکنی برای خوشبختیش ...... بهش وفادار باشی و دلش رو نشکنی ..... قول میدی بهم یا نه ؟ .....
سرم رو انداختم پایین ...... حس عذاب وجدان بدجوری یقه م رو گرفته بود .... پشیمون شدم از کار عجولانم ..... جرات نداشتم سرم رو هم بالا بیارم ...... اصلا نمی تونستم به چشمای دایی عماد یا همون آقای شایسته نگاه کنم.......
دوباره صدام کرد:
_ چی شد فرهود ........
دستش هنوز توی هوا منتظر دست من مونده بود .... دستم رو با مکث آوردم بالا و دستای دایی عماد رو فشار دادم......
یه خنده ی بلند کرد و دستش روانداخت دور شونه م و با هم رفتیم به سمت آرام و مادرش .....
آرزو خانوم یا همون خاله آرزوی گذشته حرفش رو قطع کرد و رو به ما گفت:
_ داماد و پدر زن حرفاتونو زدید ؟
دایی عماد: بله دیگه .....کلی هم با هم متحد شدیم ......مگه نه؟
یه لبخند کج زدم و هیچی نگفتم ...... دایی عماد دستش رو از روی شونه ی من برداشت و به سمت آرام رفت که داشت با لبخند پدرش رو نگاه می کرد ....... دستاش رو گذاشت روی شونه های آرام و محکم کشیدش توی بغلش ..... شونه هاش می لرزیدند و گریه ش رو لو می دادند...... صورت آرام به سمت من بود ...... معلوم بود که چقدر بغض داره .... ولی واقعا نمی دونستم چرا تا این حد اصرار می کنه که گریه نکنه ..... درست برخلاف گذشته که با هر حرف کوچیکی سریع می زد زیر گریه ....... خاله آرزو هم اونور داشت گریه می کرد ......
حس عذاب وجدانم لحظه به لحظه بیشتر می شد .........نباید آدم بد قولی می شدم ...... دوباره نگاه کردم به جمع سه نفره شان .... حالا خاله آرزو هم دستش رو ی شونه ی آرام گذاشته بود و گریه می کرد ...... واین وسط فقط آرام بود که مات و خشک سرجاش مونده بود و انگار هیچ اشکی نداشت تا از چشماش بیرون بزنه .............
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــ

 

 

 

فصل چهارم:
فرناز با دوربین عکاسیش جلومون وایستاده بود و تموم تلاشش رو می کرد که به من و فرهود، ژست های مختلفی رو پیشنهاد کنه ...........
فرناز اومد جلو و دست منو گرفت:
فرناز: آرام .... تو اینجا روی تاب بشین ..... فرهود تو هم پشت سرش وایستا ...... میگم برای چی نرفتید آتلیه عکس بگیرید ...؟
فرهود : یه ماه دیگه که عروسیه ...... جشن هم می گیریم ..... قرار شد همون موقع بریم آتلیه ...... امروز فقط قرار بود بریم محضر عقد کنیم که یهو این همه مهمون سر و کلشون پیدا شد ..... مامان رو که می شناسی کلا بدون هماهنگی زیاد کار انجام می ده ........ تو هم حالا بی خیال شو دیگه ...... بابا ما خسته ایم ............
فرناز: خستگی بی خستگی ...... باید بالاخره چند تا عکس یادگاری داشته باشید .... حالا شانس آوردید من ماهرم توی عکاسی ....... در ضمن امروز روز نامزدیته هر چی من میگم باید گوش بدی ...... خب حالا آرام سرت رو بگیر بالا و با لبخند فرهود رو نگاه کن .... اُکی ؟
دستام رو مشت کردم .... کلی از دست فرناز حرصی شده بودم...... من با همون رقص لعنتی هم کلی مشکل داشتم ..... دیگه نمی تونستم تا این حد تحمل کنم ...... چی جوری می تونستم نگاه کنم به فرهود و نقش بازی کنم ..... چی جوری می تونستم دستاش رو لمس کنم و وجودم نلرزه ...... فرناز چی می فهمید از حال من که این حرفا رو می زد ...... نمی فهمید چقدر برام سخته که می بینم فرهود این قدر بی تفاوته و لحظه به لحظه این موضوع برام واضح تر میشه که من انتخاب شدم اما توسط شیما جون ....... چی جوری می تونستم با وجود این باور دوباره خودم رو کوچیک کنم و بذارم فرهود عشق رو توی چشمام ببینه .... چی جوری می تونستم بی خیال شکستن قلبم بشم .....
صدای فرناز دوباره بلند شد :
_ آرام جون ..... نیگا کن داداشمو دیگه .......
نگاهم سر خورد روی فرناز ..... شبیه فرهود بود اما با چشمای روشن ...... یه تاپ سبز با شلوارک لی پوشیده بود با کفشای عروسکی به رنگ لباسش...... دستش رو زده بود به کمرش و منتظر حرکت من بود ......
کمی روی تاب کج شدم و بعد سرم رو گرفتم بالا..... فرهود بالای سرم مونده بود و داشت فرناز رو با یه لبخند نگاه می کرد ........ موهاش کمی بلند تر شده بود ...... یه پیرهن سفید با کراوات آبی پوشیده بود .......
فرناز: فرهود دستات رو بذار دو طرف تاب و آرام رو نگاه کن و بخند .................
فرهود : حالا واقعا فکر کردی عکاسی؟..... چه قیافه ای ام میای .........
فرناز: جون فرناز ........ به خاطر من دیگه .... تو که هر شب جشن نامزدیت نیست ......
فرهود دستی به موهای کوتاهش کشید و دستور فرناز رو اجرا کرد ..... داشتم توی دلم دعا می کردم که نزنم زیر گریه ..... لبم رو از توی دهنم گاز گرفتم و نگاهم رو از چشمای فرهود به درخت پشت سرش دوختم .... اما سنگینی نگاه فرهود روم بود .... داشتم کم می آوردم .....
فرناز: آرام، فرهود یه لبخند.........زود باشید دیگه ......
دندون هام لبم رو ول کردند و یه لبخند نشوندم روی لبم ...... اما همون لحظه بغض گلوم رو گرفتم .... میدونستم اگه خودم رو مجبور نکنم به بی خیالی این بلا سرم میاد ...... نمی خواستم اشکام از چشمام بریزن پایین .... این جوری دستم رو می شد ......
صدای فلاش دوربین و بعد آزاد باش فرناز نجاتم داد ...... یه نفس عمیق کشیدم و سریع سرم رو برگردوندم ......
دستام رو روی چشمام فشار دادم ..... فرهود در گوشم گفت:
_ خسته ای؟
آره ای زیر لب گفتم ..... فرهود به سمت فرناز رفت و گفت :
_ بسه دیگه فرناز ..... آرام خسته است ....... چند تا عکس گرفتیم .... دیگه بی خیال شو ......
فرناز : باشه بابا ...... ولی باید قول بدی چند تا عکس با لباس خوشگل هم ازتون بگیرم ...... باشه؟
فرهود : باشه ..... قول می دم .... حله حالا ..؟
فرناز : آره دیگه حله.....
فرناز دوربین رو گذاشت توی جاش و منتظر نگاهش رو دوخت به من که هنوز روی تاب توی حیاط نشسته بودم .....
واقعا خسته بودم و این خستگی رو در جز جز تنم حس می کردم .....
فرهود اومد جلو و دستش رو گرفت جلوم تا کمکم کنه بلند شم ...... می دونستم که داره جلوی فرناز نقش بازی می کنه ...... نوک انگشتم رو گذاشتم توی دستاش ...... بدنم یخ کرد ....... خودم می دونستم ظرفیتش رو ندارم ...... اما هیچ وقت دوست نداشتم کسی رو ،مخصوصا یک مرد، جلوی کسایی که براش مهمن کوچیک کنم ..... این یکی از بدترین کار ها به نظرم بود که نمی تونستم هیچ جور باهاش کنار بیام ..........
فرناز اومد جلو و دستش رو انداخت دور گردنم و یه بوس نشوند روی گونم ....
فرناز: زن داداش گلم ... هوای داداشم رو داشته باش .......
محکم تر توی بغلم فشردمش ......
_ چشم ..... حتما
هنوز توی بغل فرناز بودم که صدای فرهود در اومد:
_ بسه دیگه بابا ..... چه خبرتونه شما دو تا ؟
فرناز : چیه حسودیت میشه؟
خودم رو از توی بغل فرناز کشیدم بیرون ......
فرهود:حسودی برای چی ؟
فرناز: برای اینکه منو اینقدر خوشگل بغل می کنه .....نکنه تو هم می خوای ؟
فر هود یه خنده ی بلند کرد :
فرهود: دیگه داری زیادی پر رو میشی ...... برو تو .....
فرناز: داری منو می فرستی تو که .....
یه چشمک به من و فرهود زد و دوباره ادامه دا د:
فرناز: حداقل می ذاشتی یه چند دقیقه دیگه ..... این جوری که من سریع فهمیدم قصدت چیه .......
فرهود : بیا برو فرناز .... اینقدر واسه من اون زبون رو دراز نکن ......
فرناز: خب بابا .....الان می رم ..... چرا اینقدر تحملت کمه ....
فرهود دستش رو با خنده به سمت کفشش برد و فرناز به سمت در ورودی خونه دوید ..... چقدر دوست داشتم فرهود واقعا منو دوست داشت و این شوخی ها واقعیت داشتند ......
یه حس خوب توی وجودم پیچید .... حقیقت ها می خواستند بیان توی ذهنم .....ولی توی ذهنم می گفتم : بذار برای یه بار فکر کنم فرهود هم منو دوست داره و حالا قراره کنار اون زندگی کنم......

 

 

 

تارا دستاش رو دور لیوان نسکافه ش حلقه کرد و با ناباوری گفت:
_ ولی من هنوز باورم نمیشه این همون فرهود باشه ..... آخه اصلا به تیپش نمی خوره این مدلی باشه ......
یه قلپ از چایی تلخم خوردم ....
_ منم فکر نمی کردم ..... ولی هست .......
تارا: اصلا نمی تونم درک کنم چرا قبول کردی ..... می خوای خودت رو عذاب بدی ؟.......
_ بی خیال تارا ....... هر چی باشه دیگه الان دیره برای پشیمونی ..... یه بار بهت گفتم یه بار دیگه هم میگم ..... تو جای من نیستی که درک کنی ..... هیچ وقت هم نمی تونی درک کنی .... چون تو یه آدم دیگه ای ......حتی اگه توی موقعیت من باشی باز هم نمی تونی درکم کنی چون تو تارائی و من آرامم ......
تارا: ولی کاش به حرفم گوش می دادی و بیشتر فکر می کردی ........
حلقه م رو توی انگشتم چرخوندم ..... یه کم برام گشاد بود ولی نه اونقدر که از دستم بیفته ...... از دستم آوردمش بیرون و گرفتمش جلوی چشمم ...... ساده ی ساده بود با یه نگین کوچیک ......
صدای مزاحم همیشگی رو شنیدم .........
رضا: سلام خانوم شایسته..... سلام خانوم رضایی ......
با حرص حلقه رو کردم توی دستم ..... این دفعه تنها اومده بود ....... پسره ی احمق اصلا حرف سرش نمی شد ......
جواب سلامش رو دادم ...... صندلی رو کشید عقب و نشست کنار من ......
توی کافی شاپ هم دست از سرمون بر نمی داشت ...... تارا هم این بار میلی به موندن رضا نداشت ..... قبلا حرص می زد برای سر عقل آوردن من و حالا که نا امید شده بود علاقه ای نداشت به تحمل رضا .......
دهنش رو باز کرد ......و شروع کرد به حرف زدن :
_ می بخشید مزاحم شدم...... خانوم شایسته.... می خواستم .....
صداش توی گلوش گیر کرد و نگاهش روی حلقه ی من ..... خودم خواسته بودم که تارا به هیچ کس چیزی نگه ......و رضا هم انگار واقعا بی خبر بود ......
هنوز نگاهش قفل شده بود روی انگشت من ....... منم داشتم فکر می کردم به قرار امروزم با فرهود ........
گوشیم رو از روی میز برداشتم و یه نگاه به ساعتش انداختم .... 10 دقیقه ی دیگه قرار بود فرهود اینجا باشه ......کلا حضور رضای شوک زده رو فراموش کرده بودم ..... که دوباره صداش بلند شد :
_ برای اینکه از دستم خلاص بشی اینو کردی دستت؟
با اخم نگاش کردم..... اصلا انتظار این نوع حرف زدن رو از رضا نداشتم.....
تارا می خواست جوابش رو بده که من پیش دستی کردم و دهن تارا وسط راه باز موند:
_ هر جور دوست دارید فکر کنید.... من حوصله ندارم برای آدمای مالیخولیایی چیزی رو توضیح بدم.......
رضا با حرص دستش رو برد توی موهاش ...... و دوباره دهنش رو باز کرد:
_ پس دو ساله الکی منو معطل خودت کردی ؟
حرصم گرفته بود و دوست داشتم از جام بلند شم یکی بزنم توی گوشش تا بفهمه الکی حرف نزنه ..... من نمی دونستم کِی اون رو معطل نگه داشته بودم که خودم خبر نداشتم ..... مشتم رو کوبوندم روی میز ........عصبانی بودم .... دوباره گفت:
_ داری دروغ میگی..... من مطمئنم .......
_ آخه جوجه تو اصلا ارزش دروغ گفتن داری؟.....
سرم رو برگردوندم به طرف صدا ..... فرهود بود که با چشمای پر از خشمش زل زده بود به رضا ...... یه تی شرت مشکی با سوئیشرت سفید پوشیده بود که زیپش باز بود و تی شرتش رو نشون می داد .....عینک دودی و سوئیچ ماشینش رو با یه دست گرفته بود و بایه دست دیگه ش یقه ی رضا رو گرفته بود توی دستش......
تارا زود تر از من به خودش اومد:
تارا: ولش کنید آقا فرهود ...... تور رو خدا...... زشته ........
اما فرهود همون طوری یقه ی رضا رو گرفته بود انگار اصلا قصد نداشت ولش کنه ...... رضا هم با چشمای سرخش زل زده بود توی چشمای فرهود .......
چادرم افتاده بود روی شونم . روی سرم انداختمش و به سمت فرهود گفتم:
_ فرهود ..... ولش کن ......
فرهود یه نگاه به من کرد ...... توی اوج عصبانیت یه تعجب توی چشماش بود ..... خودم موندم که چه طور با اسم صداش کردم ..... این اولین بار بود بعد از دوسال که دوباره اینجوری صداش کردم........
دستای فرهود شل شد و یقه ی رضا آزاد .....رضا از جاش بلند شد ....
فرهود نگاش رو از من گرفت و دوباره با عصبانیت گفت:
_ دفعه ی آخرت باشه دور و بر زن من می گردی ..... فهمیدی ؟
رضا برگشت به سمت من ... نگاهش هنوز سرخ و پر از اشک بود ..... دلم سوخت ..... رضا دوباره برگشت و یه نگاه به فرهود انداخت ...... بعد یه پوزخند پر از حرص زد و بدون اینکه چیزی بگه از ما دور شد ......
فرهود هنوز همون طوری عصبانی داشت رضا رو نگاه می کرد که داشت از در کافی شاپ می زد بیرون ..... دستاش مشت کرده کنار بدنش افتاده بود .....
یه لحظه ترسیدم از این فرهود ی که کنارم مونده بود ...... فرهود برگشت به سمت من و روی صندلی ،درست جایی که رضا نشسته بود نشست..... سکوت بینمون بدجوری داشت اذیتم می کرد .... دوست داشتم حرف بزنه و ازم سوال کنه .... ولی فرهود همونجوری ساکت داشت با سوییچ ماشینش ور می رفت ......