تاريخ : جمعه دهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
ـ آره دیگه
نگین ـ نقشه ای نیست مگه اینکه تو داشته باشی
ـ من نقشه ای ندارم ولی مطمئنم پسرا دارن
نگین ـ فکر نمی کنم علی که چیزی نمیگه
یعنی خاک بر سرت
ـ آخه اوسکل اون میاد نقشه اش رو به تو بگه
نگین ـ آره خب راست میگی
ـ خیلی خنگی
نگین ـ خواهش میکنم عزیزم صفت خودتو به من نسبت نده
یه جیغی پشت گوشی سرش کشیدم که فکر کنم پرده گوش پاره شد هیچی جر خورد .
نگین ـ عزیزم آروم باش ریلکس این جیغا مناسب یه خانوم مثل شما نیست
ـ حرف نزن نگین که به خونت تشنه ام جمعه که اومدی حالت میگیرم حالا دیگه من خنگم !!!
نگین ـ نه علی خنگه
صدای حرف زدن و جیغ می اومد
نگین ـ بیا حالا جمعش کن مامانم تا منو به سیخ نکشه ول کن نیس ، بابا اصلا پسرت ماه حرف نداره خنگ نیست خنگ واسه یه دقیقه اش ........ ، وای مامان ولمون کن با اون پسرت خیلی خوبه طرفداریشم بکن اَه اصن هیچکی منو دوست نداره ، آره همش طرفداری اون پسرت بگیره من که ادم نیست باشه هرچی میگی ؛ الو
ــ چی دعوا دارید ؟؟
نگین ـ من نمیدونم تا اسم پسرش میاد سریع شروع میکنه دعوا کردن و طرفداری ازش اصلا هیچکی منو دوست نداره
ـ من دوست دارم
نگین ـ بخوره تو سرت
ـ مرسی احساسات حالا ول کن
نگین ـ دختری من برم این مامان ول کن نیس برم یه قرص سردرد بخورم بخوابم وگرنه تا صبح در مورد رفتارم با برادر توضیح میده
ـ باشه برو گلی
نگین ـ من گلی نیستم من نگینم
ـ خب نگینی برو بای
ـ بای گلم فرداشب می بینمت
ـ اوکی
گوشی قطع کردم این عمه ماهم یه پسر به دنیا آورده انگار شاهکار کرده همش این علی میزنه تو سر نگین خدارو شکر عمو طرف نگینه وگرنه چی میشد حتما دق میکرد.
بلند شدم رفتم سراغ غذام آب ماکارانی جوش اومده بود ماکارانی ها ریختم توش تا درست بشه یه نون هم درآوردم و آماده کردم برای ته دیگ برای خودم یه لیوان آب پرتغال ریختم و همونجا روی صندلی نشستم .
مادرجون اومد داخل و روی مبل نشست . گوشیم روی سایلنت بود از صبح که گذاشتم دیگه درش نیاوردم همون موقع که میخواستم درش بیارم یاشار اس ام اس داد باز کردم .
بیا تو حیاط پیش درخت همون روز منتظرم
یاشار
بلند شدم گوشی انداختم توی جیبم و رفتم سمت حیاط پیش همون درختی که اونروز کنارش بودیم و اولین بوسه امون اتفاق افتاد. دیدمش به درخت تکیه داده بود رفتم نزدیک تر صداش کردم.
ـ یاشار
یاشار ـ بیا اینجا
رفتم کنارش روی سبزه ها روبروش نشستم دستم رو گذاشتم رو پاش و زل زدیم به هم
ـ خوشحالم حالت خوبه
یاشار ـ مهسا من دیگه نمی تونم تا الان هرچی به خودم فشار اوردم نتونستم من دوست دارم بیشتر از یه دختر عمه می فهمی برام سخته الان دارم اینا رو بهت میگم نمی خواستم بهت بگم غرورم نمی ذاشت اما الان اصلا برام غروم مهم نیس تو برام مهمی نمی خوام با عطا ازدواج کنی اگه تا الان هیچی نگفتم و ساکت نشستم چون مطمئن بودم همین جایی فکر می کردم حسم اشتباس فکر می کردم هنوز بچه ای و کی میاد بگیرت ولی الان
ـ بس یاشار میدونم منم دوستت دارم دیوونه اما میگی چیکار کنیم چطوری به مامان اینا بگیم اصلا نمی تونم عکس العملشون پیش بینی کنم

یاشار ـ من باید با دایی حرف بزنم
ـ الان نه !!
یاشار ـ پس کی؟؟ بذارم وقتی شدی زن عطا بهشون بگم دخترشون میخوام
ـ یاشار الان بابا تو وضیعتی نیس که بخوای در این مورد باهاش حرف بزنی
یاشار ـ آخه چرا من چه گناهی کردم بعدم بالاخرء که چی بالاخرء که باید حرفم بزنم
ـ یه دو سه روزی صبر کن بعد بهت میگم کی بابا حرف بزنی باشه
یاشار ـ خیلی خب
دستم بردم نزدیک صورتش و نوازش گونه کشیدم یاشار لبخندی زد اومد نزدیک فهمیدم چی تو کله اشه هر چی نزدیکتر میشد من هم بیشتر روی زمین پهن میشدم دیگه کاملا روی سبزه ها دراز شده بودم ، یه دستش برد پشت کمرم و سرش نزدیک تر
ـ یاشار نکن یهو مادرجون میاد
ولی بی توجه به حرفم کارش کرد ، لبای داغش روی لبام به حرکت می کرد داغ و پر حرارت یه دستش رو محکم روی سبزه ها فشار می داد و دستش دیگه اش پشت کمرم بود ، منم دوتا دستام رو گذاشتم رو پهلوش حسابی تو حس بودیم .
ــ به به چشمم روشن به سیاوش و پانته آ بگم چه دختر و پسر بزرگ کردن
با صدای ماردجون دوتاییمون وحشت زده شدیم یاشار سریع از روی من بلند شد به سرش انداخت پایین منم بلند شدم و سرم انداختم پایین نمی تونستم تو چشمای مادرجون نگاه کنم آبروم رفت گفتم نکن مادرجون میاد ولی اصلا انگار نه انگار
یاشار ـ مادرجون
مادرجون ـ هیچی نشنوم زود برید تو ساختمون تا تکلیفتون رو مشخص کنم
ـ مادرجون
مادرجون ـ حرف نباش همین که گفتم
سرم انداختم پایین و طبق دستور رفتم داخل ساختمان میخواستم برای فرار از مادرجون به اتاقم برم ولی یاد غذا روی گاز افتادم پس راهم به آشپزخونه تغییر دادم .
ماکارانی ها بالاخرء جوش اومد ریختمشون توی آبکش و قابلمه رو شستم و گذاشتم روی گاز تا آبش خشک بشه .
از وقتی اومدیم تو مادرجون همش توی اتاقش و یاشار هم پیشش خیلی دلم میخواست برم ببینم چی میگن ولی نرفتم جلوی خودم گرفتم .
ناهار آماده شد با سلیقه میز رو چیدم ولی روش نداشتم برم گشت در هنوز خجالت می کشیدم . به زور رفتم بالا پشت در اتاق یه تقه زدم و گفتم ناهار امادس و زود اومدم پایین و منتظر شدم .
وقتی اومدن پایین برق شادی میشد توی چشمای یاشار خوند اوا این چرا اینجوری به جای اینکه ناراحت باشه خوشحاله یعنی تو اتاق چه اتفاقی افتاده .
ـ به به چه غذایی پخته دخترم
داشتم آب میشدم به زور غذا از گلوم پایین و هر با آب فرستادمش پایین وقتی ناهار تموم شد مادرجون گفت :
ـ فردا زنگ میزنم به مامانت قضیه رو میگم
یه خشمناک به یاشار انداختم و گفتم : ـ مادرجون
ــ حرف نباش شما که اینقدر همدیگه رو دوست دارید پس چرا اینقدر همدیگه رو اذیت می کردید ؟؟
یاشارـ مادرجون نمکش بود
ـ بسه مزه نریز یادم نرفته تا چند دقیقه پیش داشتی التماسم می کردی
یاشار ـ اِ مادرجون داشتیم باشه اصلا من ساکت میشم
مادرجون خندید و یاشار هم دست گذاشت روی دهنش یعنی حرف نمیزنه دهنم باز مونده بود تو اتاق چه اتفاقی افتاده بود . یه یاشار اشاره زدم قضیه چیه ولی چیزی نگفت و شونه بالا انداخت به مادرجون اشاره کرد .
بعد ناهار ظرفا رو شستم و رفتم تو اتاقم لباس پوشیدم و حاضر شدم برم خونه وقتی رفتم پایین مادرجون با دیدنم که لباس پوشیده اماده بودم گفت : ـ کجا ؟؟
ـ باید برم مادرجون مامان گفته عصری میخوای بریم جایی زودتر برم خونه
مادرجون ـ حالا نمیخواد بیا بشین
ـ اما
مادرجون ــ اما نداره بیا بشین
به اجبار رفتم نشستم یاشار هم نشسته بودم و با دیدن لباسهام اخماش رفت توهم گفتم :
ـ بله مادرجون
مادرجون ـ چه عجله داری ؟؟
ــ ببخشید اما دیرم شده

 

 

 

مادرجون ـ چه عجله داری ؟؟
ــ ببخشید اما دیرم شده
مادرجون ـ خیلی خب باشه سرناهار گفتم با پدرت حرف میزنم
وااای اومدم بگم مادرجون قصد داری آبروی منو حسابی ببری ها اشتباه کردم به خوبی خودتون ببخشید و فراموش کنید اما با حرفی که زد کپ کردم .
ــ من پدرت رو برای این ازدواج راضی میکنم با پانته آ خودم حرف میزنم که زودتر برید پی زندگی خودتون که دیگه هم مثل مرغ لاری به نپرید
ــ م...ا....د....ج...و...ن
دهنم وا موند مادرجون با دیدن قیافه ام گفت : ـ لب و لوچه تم جمع کن
یاشار زد زیرخنده سریع دهنم بستم و رو یاشار گفتم : ـ مرگ مادرجون نگفت بخندی
مادرجون ـ بچه ها
ساکت شدیم .
مادرجون ـ حالا کجا مهمونی دعوتید
برای اینکه یاشار رو اذیت کنم گفتم : ـ خونه خانوم اشرفی
یاشار که تا اون موقع قهقه میزد خنده اش رو خورد و عصبانی به من نگاه کرد هاییی حال کردم حالت رو گرفتم تا تو باشی به من نخندی
مادرجون ـ واقعا ؟؟؟؟!!
با اعتماد به نفس بالا گفتم : ـ بله
حالا خوبه بعد دورغم درآد .
مادرجون ـ رفتید سلام برسوند
ـ حتما
یاشار ـ عطا هست؟؟
بازم حس اذیت کردنم گل کرد و گفتم : ـ شاید
سرخ شده بود از عصبانیت وای الان که فواران کنه قیافه اش مثل کتری شده بود وقتی که جوش میاد چطوری قل میزنه
یاشار ـ وایسا خودم می برمت
وای نقشه کشیده حتما گفتم :
ــ نمیخواد خودم میرم
یاشار ــ لازم نکرده
عصبی شدم و گفتم : ـ گفتم نمیخواد خودم میرم یه حرف چند بار تکرار میکنن
گیج و منگ و عصبانی نگام کرد مادرجون اومد وسط گفت : ـ برو مادرجون
سریع از خونه زدم بیرون دربست گرفتم تا خونه و همش فکر می کردم یکی دوباره گوشیم زنگ خورد جوابم ندادم اس ام اس اومد باز کردم از طرف یاشار بود .
دستم بهت برسه خفه ات میکنم زود از اون ماشین پیاده شو
برگشتم عقب رو نگاه کردم و ماشین یاشار رو دیدم به راننده گفتم تند برو یه کم باهاش فاصله گرفتیم ولی با خودش رسوند بهمون راننده تاکسی گفتم تا کوچه بره و درست جلوی ورودی مجتمع نگه داشت سریع پولش دادم و رفتم سمت در همون موقع ماشین یاشار پیچید تو کوچه و من سریع در ورودی باز کردم رفت تو در بستم در شیشه ای بود و قفل داشت باز و بسته شدنش طوری بود که اگه بسته میشد از تو می تونستی باز کنی و کسی بیرون بود باید با کسی که کار داشت زنگ همون واحد میزد تا در وردی براش باز بشه؛ وقتی این صحنه رو دید عصبانی شد همچین گاز که صدای جیغ ماشینش در اومد قلبم داشت تند تند میزد با ماشین به سرعت دور شد ، نفس عمیقی کشیدم و رفتم دکمه آسانسور زدم تا بیاد ، وقتی وارد خونه شدم کسی نبود رفتم طرف یخچال و ظرف آب برداشتم و یه نفس خوردم بقیه اش گذاشتم تو یخچال و رفتم به اتاقم

 

 

 

و رفتم به اتاقم و نشستم سریع پای کامپیوتر روشنش کردم و منتظر شدم تا بره تو صفحه اصلی همین که اومد enter رو زدم و رمز وارد کردم مودم رو روشن کردم و رفتم تو اینترنت چند روزی بود تو یه سایت عضو شده بودم و مثل معتادا اگه یه روز نمی رفتم روزم شب نمیشد .
تقریبا یکساعت تو اینترنت برای خودم گشت زدم وقتی خسته شدم کامپیوتر خاموش کردم و رفتم روی تختم دراز کشیدم و به پس فردا شب فکر می کردم . دلم برای میثم تنگ شده بود وروجک هر وقت میاد اینجا و میره کلی دلم براش تنگ میشه میثم پسر دوست جون جونی مامانمه و مامانش که مهشید خانوم باشه کارش طوریه که بیشتر مواقع سفره و هر وقت میره مسافرت میثم میاد خونه ما و من خیلی دوستش دارم پدر میثم چند سال پیش بخاطر اختالافات خانوادگی از همه جدا شده بودن و ازاون موقع مهشید خودش تنهایی پسرش رو بزرگ کرد تو مجتمع ما می شینن و فقط دو طبقه با هم فاصله داریم .
داشتم فکر و خیال می کردم که چشمام گرم شد .
با سروصدا از خواب بیدار شدم حتما مامان اومده بود بلند شدم در اتاق رو باز کردم و راه آشپزخونه رو درپیش گرفتم و با چیزی که دیدم از تعجب شاخ درآوردم این چطوری اومده بود تو خونه ؟؟ روش کرد طرفم با خنده گفت : ـ بیدار شدی ؟؟؟
ــ چطوری اومدی تو خونه مگه الان نباید خونه خودتون باشی
ــ چطوری می تونم برم خونه در حالی به من دورغ گفتی میخوای بری مهمونی
ــ یاشار
یاشار ــ چیه عزیزم ناراحت اینجام
خودشون بهم نزدیک کرد و یه دستش رو دور کمرم حلقه کرد حتما زنگ زده بود به مامانم فهمیده بود ای خدا بگم چیکارت کنه سعی کردم از بغلش بیام بیرون اما زور من بهش نمی رسید گفتم :
ــ یاشار ولم کن
یاشار ـ نمیشه تازه گیرت اوردم
وای خدا
سرش رو نزدیک اورد و نزدیک گوشم گفت : ـ یادت باشه دیگه منو اینطوری حرصی نکنی
چیزی نگفتم و سکوت کردم منو از خودش جدا کرد رفت روی مبل نشست خودش مشغول میوه خوردن کرد دلم میخواست بزنم سرش را بشکونم اگه بابا بیاد اینو اینجا ببینه چی میگه ؟؟؟ وای خدا
همون موقع صدای در خونه اومد و مامان داخل شد رفتم طرفش تا کیسه های خرید رو ازش بگیرم و در همون حین آروم گفتم :
ــ مامان شما به یاشار گفتین بیاد اینجا
ــ نه عزیزم زنگ زد روی گوشیم گفت یه چیزی خونه ما جا گذاشته و کسی خونه نیست گفتم کلید از تو جاکفشی برداره
ــ فهمیدم
ــ مهسا تو به یاشار گفته بودی امشب مهمونی دعوتیم
خودم زدم به کوچه علی چپ گفتم : ـ نه چطور ؟؟؟
یه نگاهی بهم انداخت و گفت : ـ گفت قبل از اینکه برید مهمونی بیام گفتم کدوم مهمونی گفت مگه قرار نیست برید مهمونی گفتم نه
وای من گفتم یه دستی به مامان زده و مامان بیچاره من از همه جا بی خبر بهش دو دستی داده ای بابا ای کاش مامان هیچی نمیگفت یا یه کم بیشتر حرصش میدادم .
مامان ـ ولی حالا جدی جدی یه مهمونی دعوت شدیم
انگار برق 200 ولت بهم وصل کرده باشن گفتم : ــ چــــــــــــی ؟؟؟
ــ اروم باش امروز ثریا خانم زنگ زد گفت شام دعوتیم خونشون
ــ دلیلش نگفت
ــ نــه
ثریا خانم یا بهتره بگم مادر عطا دوست مامان بود و این دوستی مامان و ثریا خانم به مادرجون هم سرایت کرد و با ثریا خانم آشنا شد و با مادربزرگ عطا حسابی جور شد یه جورایی خانم اشرفی دوست خانوادگی میشد و بابا خیلی از عطا خوشش می اومد و امشب خونشون دعوت بودیم وای دورغی که گفتم کار خودش کرد و امشب واقعا دعوت شدیم خونشون
یاشار ـ خب زن دایی دیگه من برم
ـ چیزی که جا گذاشته بودی برداشتی
یاشار ـ بله راستی مادرجون گفت به دایی سیاوش بگید یه سر بهشون بزنن
ــ باشه عزیزم بهش میگم ولی امشب دیگه نمیشه اگه میری خونه مادرجون بهش بگو
یاشارــ باشه بهشون میگم ولی اگه گفتن چرا چی بهشون بگم
ــ بگو امشب مهمونی دعوتن
یاشار که چشماش گرد شده بود باشه ای گفت و رفت هنوز از رفتنش نگذشته بود که گوشیم صداش دراومد معلوم کیه دیگه یاشارخان

 

 

 

یاشار که چشماش گرد شده بود باشه ای گفت و رفت هنوز از رفتنش نگذشته بود که گوشیم صداش دراومد معلوم کیه دیگه یاشارخان
خونه کی ؟؟؟
نوشتم :
چی ؟؟ خونه کی ؟؟
و دکمه send رو زدم هنوز دو دقیقه نگذشته بود که صدای میک میک گوشیم بلند شد عاشق این صدای گوشیم بودم همیشه این فیلم خیلی دوست داشتم و نگاش می کردم .
نوشته بود:
خودتو به اون راه نزن میگم امشب کجا مهمونی دعوتید خونه کی ؟؟
نوشتم
خونه آقا شجاع ، همون جایی که قبلا دعوت بودیم
فرستادم قطعا امشب برام کلی نقشه میریزه و حتی شاید تو خوابش منو بکشه دوباره صدای گوشیم بلند شد نوشته بود.
مهسا به خدا بخوای عصبیم کنی من میدونم تو یاله بگو خونه کی ؟؟
پسره دیوانه میخواستم بگم قبلا کجا دعوت بودیم امشب همونجا ولی نگفتم و براش فرستادم خونه ثریا خانم و رفتم تو اتاقم و روی تختم دراز کشیدم که گوشیم زنگ خورد ایندفعه به جای sms زنگ زده بود.
ـ الو
ـ حق نداری بری
ـ چرا؟؟
ـ همین که گفتم
ـ ولی نمی تونم نرم خودت که بابام رو میشناسی چقدر روی این مسائل حساسه
ـ عطا هم هست ؟؟
ـ نمیدونم یاشار علم غیب که ندارم
ـ نمیری
ـ یاشار اذیت نکن اگر نرم بابا میگه چرا انوقت چی بگم
ـ تو که خوب باید بلد باشی بگو امتحان دارم
ـ نمیشه
ـ چرا نمیشه خیلی هم خوب میشه برای من نمیشه نمیشه راه ننداز همین که گفتم
ـ یاشار
ـ مرگ ، کوفت ، زهر مار
ـ چه احترامی به خودت میذاری
ـ همینه که هست
ـ وای یاشار داری دیوونه ام میکنی خوبه امروز مادرجون دعات رو برآورده کرد دیگه چی میگی مگه قرار نیس با بابام حرف بزنه
ـ ولی بازم نمیذارم بری
با تشر گفتم : ـ یاشار ، اص حالا که اینجوری شد میرم خوبم میرم تا حالت رو بگیرم
و منتظرش نشدم گوشیو قطع پسره پرو همون موقعsms اومد از طرف خودش بود نوشته بود
منو تهدید میکنه پسره خنگ شیطون میگه بزنم ناکارش کنم ولی شیطونه غلط کرده مامان اومد تو اتاقم گفت زود حاضرشم تا بابا میاد بریم سریع بلند شدم یه دوش گرفتم و موهام رو با اتو مو صاف کردم و با یه کش بستم و گرفتم بالا و با گلیبس سفید مشکی ام رو زدم به موهام یه لباس سفیدم رو پوشیدم و سارفون مشکی ام رو پوشیدم با شلوار جین مشکی شال سفید طرح دارم رو سرم کردم و یه ته آرایشی هم کردم و رفتم تو سالن مامان که دید آماده ام لبخندی سر از رضایت زد و خودشم هم رفت تا اماده بشه نشستم پای تی وی شبکه pmc داشت اهنگ مورد علاقه ام پخش می کرد انتخاب از شادمهر عقیلی عاشق این اهنگ بودم یادمه از بچگی هم شادمهر دوستش داشتم تا حالا بیشتر از ببست بار فیلم پرپروازش رو دیده بودم و هیچ وقت از فیلمش سیر نمیشدم با صدای زنگ در مامانم از اتاق اومد بیرون حسابی خوشگل کرده بودا مانتو بلند مشکی که دکمه هاش نامریی بود و دو تا بند از مانتوش رو بهم گره زده بود و شال مشکی که طرح گل های سفید و مشکی داشت و با آرایش مخصوص خودش ، بابا وارد خونه شد مثل همیشه شیک کت نوک مدادی تنش بود که فیکس بدنش بود با اینکه 40 سال خورده ایش بود ولی همیشه مثل 30 سالها بود قیافه اش جوون میزد موهای جوگندمی و صورتی تقریبا گرد چشمای قهوه ای تیره میمیک صورتش هم معمولی بود ولی جذاب طوری که وقتی نگاهش می کردی دلت نمیخواست ازش دل بکنی خدا رو شکر میکنم بخاطر بابای به این خوشتیپی دارم .
ـ بابایی تموم شدما
تک خنده ای کردم بلد شدم رفتم سمتش و گونه اش رو محکم بوسیدم .
ــ قربون بابای خوشتیپم بشم
ـ خب پس نمیخواد هندونه زیربغلم بذازی بهتره زودتر بریم مردم منتظرمونن
مامان ـ بریم
در خونه رو قفل کردیم و سه تایی سوار آسانسور شدیم و رفتیم پارکنیگ تا سوار ماشین بشیم ماشین بابا کادنزا بود اونقدر اصراش کردم تا این ماشین خرید خیلی هم این ماشین دوست داشتم بابا هم که دیگه عاشقش بود تو یه هفته دوبار این ماشین می رفت کارواش ؛ بابا ماشین روشن کرد و از پارکینگ دراورد به سمت خونه ثریا خانم یا همون خانم اشرفی حرکت کرد .