تاريخ : جمعه دهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
مینا تو رویا های منو خراب کردی ... کاخ رویا های من از الان خراب شده اس ... کاشکی همون موقع

که فهمیدم نسب به سامان بی میل نیستم عشقمو میکشتم نه الان که عاشقش شدم !

تقه ای به در خورد اما من هیچ تکونی نخوردم .... دوباره یه تقه دیگه به در خورد پشت بندش صدای ارسلان اومد : دختر چی تو رو اینجوری کرد ؟؟ در رو باز کن پوپک !

پاشدم و در رو باز کردم ... ارسلان رو دیدم که با نگرانی به من خیره شده بود .... نه ارسلان تو نباید نگرانمن باشی ... سامان باید نگران من باشه !!

دوباره اشکام سرازیر شدن ... چه عشق تلخی !!

ارسلان دستمو گرفت وکشید تو ... نشستم رو زمین کنار پنجره ... به پنجره تکیه دادم و نگاهم خیره شد رو گلدون بزرگه گوشه اتاق ... نگاهم اونجا بود اما خودم پیش یکی دیگه !!

ارسلان : عاشقش شدی ؟؟

دوباره اشک و اشک .... سرمو اهسته تکون دادم و گفتم : شده دنیام !!

ارسلان : مینا رو دوس نداره ... باور کن پوپک ... مینا براش یه هوس بود ... من مطمئنم به تو بی میل نیس !!

من : هیچی نگو ارسلان ... عشق اون به میناه نه من ... من هیچ جایی تو زندگیش ندارم ... هیچی ..

این عشق یک طرفه همین جا تموم میشه !!

ارسلان ساکت شد ... سامان ارزوی من خوشبختیه توه !! .... چه با مینا چه با کسی دیگه !! نمیگم خودم چون میدونم من هیچ جایی تو زندگیت و قلبت ندارم !! هیچ جایی ندارم !!

 

 

 

 

دوباره تقه ای به در خورد ... ارسلان پاشد و رفت در رو باز کرد ... پانیذ بود !!

پانیذ تا ارسلان رو دید سرخ شد و اهسته سلامی کرد ... ارسلان به پانیذ یه لبخند خوشگل و قشنگ

زد و از کنارش رد شد !

پانیذ : اینجا چرا نش ......

تا صورتمو به طرفش چرخوندم جمله اشو خورد ... اره دیگه دیدن یه ادم شکست خورده تعجب داره !!

پانیذ اومد کنارم رو زمین نشست و سرمو گرفت تو بغلش ... میخواستم داد بزنم : پانیذ منو بغل نکن من فقط اغوش سامان رو میخوام !!

اما هیچی نگفتم .... پانیذ دم گوشم گفت : برای چی گریه میکنی دختر خوب .

_ برای عشقش .

پری تکیه داده بود به در و داشت من رو با یه تاسف خاصی نگا میکرد .

پانیذ : عشقش ؟؟

پری : سامان امیری !!

پانیذ برگشت و منو با تعجب نگا کرد .

پری ادامه داد : منتهی این خانوم عاشق پیشه برای به دست اوردن دوباره دل یه مرد که همون سامان امیریه هیچ تلاشی نمکینه .

چند قدم اومد جلو و بلند گفت : اون مینا رو دوس داره که دوس داره تو چرا از همین الان خودتو باختی ؟؟

مینا گم شد و رفت پی کارش الان تو این وسطی ... تو ... نه مینا .... نشین اینجا کشتی غم بغل کن پاشوو بجنگ ... برای عشقت ..... سامان !!

پری دست پانیذ رو کشید و گفت : پانیذ بیا بریم تا هر چقدر که دوس داره غصه بخوره ... اصلا بزار بمیره ادمی که نمیجنگه بهتره بمیره !!

و رفتن بیرون ... چهاردست و پا رفتم تو حموم و همون جوری با لباس رفتم تو وان پر از اب ... به حرف های پری فکر میکردم ... من باید بجنگم !!

 

 

 

از توی وان پاشدم و یک راست رفتم زیر دوش ... تمام لباسامو در اوردم و پرتشون کردم یه گوشه حموم نشستم زیر دوش و چشامو بستم ... اجازه دادم که غرق بشم توی افکارم .... روزی

که با سامان و سینا رفته بودیم خرید ... سامان و من سلیقه های خیلی مشابه ای داشتم ... اون یه گوشی برام گرفت که تا حالا بازش نکردم .... کلی خندیدم .... توی کافی شاپ ... قهوه

ترک دوس داره ... از رنگ نارنجی خوشش میاد ... اه سامان من چه جوری تو رو فراموش کنم .... درسته زیاد با هم نبودیم اما خاطره زیاده !

از حموم که اومدم بیرون لباسامو عوض کردم و موهامو همون جوری باز و خیس گذاشتم .

کشوی پایینی میز تحریرم رو باز کردم و جعبه گوشی رو اوردم ... بازش کردم ... یه گوشی کشویی نارنجی و مشکی رنگ توش بود .... یادمه سینا و سامان شماره شون رو بهمون داده بودن

تا اگه کاری داشتیم بهشون بگیم ... شماره سامان رو پیدا کردم و اولین نفر شماره اون رو سیو کردم .

من باید بخاطر سامان و عشقمم که شده بجنگم ... پری درست میگه ... مینا رفته و من الان این وسطم !

اول باید ببینم سامان منو دوس داره یا نه ؟!

ساعت ها گذشت تا ساعت شد شیش ظهر !!

یه مانتوشکلاتی رنگ با یه شال کرم پوشیدم ... کفش قهوه ای هم که یه پاشنه 8 سانتی داشت رو هم پوشیدم .

یه رژگونه اجری رنگ با یه رژلب صورتی و برق لب هم زدم ... چشام خیلی بی روح شده بود برای همینم یه سرمه هم زدم . خوب شده بودم در کل .... کیفمو برداشتم و ار اتاق زدم بیرون ...

یه نفس عمیق کشیدم .... با امید یه خرید خوب .... با عشقم !!!

 

 

 

 

ز پله ها اومدم پایین ... خانوم بزرگ و شروین خان توی سالن نشسته بودن ... بهشون سلام کردم

شروین خان یه نگاه مهربون به من کرد و سلام گرمی به من داد ... خانوم بزرگم بهم سلام کرد ... گفتم دارم

میرم با سامان و پونه خرید که همون موقع پونه هم اومد ... یه مانتو ابی نفتی با یه شلوار لی ابی ...

یه کفش پاشنه بلند و شال ابی کم رنگ هم سرش کرده بود ... از شروین خان و خانوم بزرگ خداحافظی

کردیم و رفتیم تو باغ ... تا ته باغ کلی حرف زدیم و خندیدم ... همین که رسیدیم ... سامان و دوستش

آرش رو دیدم که داشتن میخندیدن .. سامان یه تی شرت جذب کرم با یه شلوار قهوه ای کتون پوشیده

بود ... تا نگاهش به من افتاد .... با یه تعجب و تحسین نگاهم میکرد ... خیلی سرد و خشک با هم سلام

کردیم .

پونه با آرش اشنا شد ... همه سوار ماشین شدیم و سامان ماشین رو راه انداخت .

سامان : آرش اون سی دی جدیده رو بزار تو ظبط !

آرش : باشه الان میزارم !!

امشب دلم پره
امشب مسافری
فرصت نشد بگم
چی می کشم بری...

چشمم به رفتنت
دلگيرم از خودم
فرصت نشد بگم
من عاشقت شدم

من عاشقت شدم
ما ميرسيم به هم
كاش مونده بودي و
ميشد بهت بگم

ما عاشق هميم
ما ميرسيم به هم
كاش اينجا بودي و
ميشد بهت بگم

ميترسم از همه
ازين شبهاي سرد
تو فكر رفتني
كاريش نميشه كرد

ميخواستم بهت بگم
فكر كسي نباش
ميخواستم بهت بگم
اما دلم نذاشت

من عاشقت شدم
ما ميرسيم به هم
كاش مونده بودي و
ميشد بهت بگم

ما عاشق هميم
ما ميرسيم به هم
كاش اينجا بودي و
ميشد بهت بگم..

سامان از توی ایینه یه نگاه معنی دار به من کرد ولی من معنیش رو نفهمیدم ... سامان زیر لبش زمزمه کرد

" ما میرسیم به هم "

 

 

 

 

پس اونم این اهنگ رو دوس داشت ... "ما میرسیم به هم " ... یعنی با من بود ؟؟ ... یا با مینا ؟؟ ...

ماشین جلوی یه پاساژ توقف کرد ... از ماشین پیاده شدیم .

آرش : خب من با پونه خانوم میریم ته پاساژ تو و پوپک خانوم هم برین سر پاساژ !

وای آرش قربونت بشم ... تنها خرید کردن با سامان !!

سامان یه لبخند زد که فکر کنم اونم خوشحال شده از این کار آرش !

سامان بدون حرف دستمو گرفت تو دستاش ... اولش می خواستم دستمو تو دستش وردارم اما قلبم این اجازه رو به مغزم نداد !!

دست در دست هم توی پاساژ قدم اول رو گذاشتیم ... سامان یه مغازه لباس فروشی رو نشون داد و گفت :بیا بریم تو !!

رفتیم توی مغازه ... تا فروشنده ما رو دید گفت : به به زوج جوون اومدن خرید !!

خواستم بگم نه که سامان دستمو بیشتر تو دستش فشار داد و گفت : بله برای خانومم لباس میخواستم!!

سامان چرا منو هی به خودت وابسته میکنی ؟؟

فروشنده چند تا از کاراش رو جلوی ما گذاشت ... همزمان منو سامان دستمون رفت سمت یکی از لباسا : اون !!

به هم نگاه کردیم ... تو نگاه اون یه چیزی بود ... علاقه ... تفاوهم ... یا عشق !!

خندیدم که زیر لب سامان گفت : قربون خنده هات !!

باورم نمیشد سامان این رو بگه !!! ... یعنی اونم به من بی میل نیست ؟؟ .

اون خرید یکی از بهترین خرید های عمرم بود ... با سامان گفتیم خندیدم ... میتونستم بگم دارم از خوشیمیمیرم !! سامان تو دنیای منی !!

 

 

 

هنوزم خوابم می اومد ... دیشب تا ساعت 2 بیرون بودیم ... یاد دیشب افتادم ... چه شب خوبی بود !!

سامان و من .... تنهایی ... چشمامو با دستم مالیدم و یه خمیازه کشیدم ... از روی تخت اومدم پایینو یک راست رفتم تو دستشویی .... از دستشویی که اومدم بیرون یه کاغذ توجه امو به

خودش جلب کردبرداشتمش ... روش نوشته شده بود " خوب بخوابی دختر گلم " یعنی کی اینو نوشته بود ؟؟ ... کاغذ رو گذاشتم تو کشوی میز تحریرم و رفتم سراغ کمد لباسام .. امروز

هوا سرد بود برای همینم یه بلوز استین بلند بنفش با یه شلوار کتون صورتی رنگ پوشیدم !!

موهامو خرگوشی بستم و کرم مرطوب کننده هم به صورت و دستام زدم ... امروز خیلی خوشحال و شاد بودم ... از تو اتاقم اومدم بیرون ... داشت میرسیدم به پله ها که صدای گریه یکی

توجه امو جلب کرد ... صدا از توی اتاق کرم رنگ می اومد ... میون گریه ها ی اون فرد اسم پرند رو هم شنیدم ... جایز ندونستم

بیشتر اونجا بمونم برای همینم از پله ها اومدم پاین و رفتم سمت سالن غذا خوری !!

خانوم بزرگ و پانیذ داشتن صبحونه میخوردن .. بهشون سلام کردم و نشستم روبه روی پانیذ ... پانیذ برام یه چشمک زد و گفت : دیشب خرید خوش گذشت ؟؟

منظورش رو گرفتم ... گفتم : عالی بود !!

خانوم بزرگ خندید و چایشو خورد ... پری و پونه هم بعد از چند دقیقه به جمع ما اضافه شدن !

صبحونه رو هم در جمع شادی خوردیم !! خدا کنه امروز کلا روز خوبی باشه !!