تاريخ : چهارشنبه پانزدهم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
*******************

همراه پرستار وارد اتاق شدم..زخم عمیقی روی دستم ایجاد شده بود..پرستار از اتاق بیرون رفت..پس چرا انقدر دست دست می کنند؟..

حالا علاوه بر سوزش درد هم داشتم..به دیوار سفید اتاق خیره شدم..صورت دختر هنوز هم جلوی چشمام بود..چشمای خاکستری..پوست سفید..لبای کوچیک ..ظاهرش نظرم رو جلب نکرده بود..به هیچ وجه..ولی گستاخی و جسارتی که تو وجودش داشت..اون..دختر بی پروایی بود..

در اتاق باز شد..سرمو چرخوندم..با دیدن مرد جوونی تو لباس سفید پزشکی اخم کردم..چون دقیقا با حضور بی موقعش باعث پاره شدن رشته ی افکارم شده بود..

با لبخند نگام کرد..کنارم ایستاد..
--سلام..خانم پرستار گفتند که زخمتون نسبتا عمیقه..باید معاینه بشید..لطفا اروم باشید و..
--کارتــو بکن دکتــر..

با شنیدن صدای بلندم ساکت شد..درد دستم زیاد بود و این دکترِ پرحرف اینجا وایساده بود واسه ی من روضه می خوند..

نگاهش کردم..با همون لبخند سرش رو تکون داد..
به طرف میزی که کنار اتاق بود رفت و گفت :اسمتون؟..
مکث کردم..
-تهرانی..

سرش رو کج کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت..وسایل پانسمان رو کنارم گذاشت..استین لباسم رو بالا زد..ابروهام رو درهم کشیدم..
--خوشبختم..من هم دکتر فرهاد رادفر هستم..خب..زخمتون نسبتا عمیقه..ولی چیز خاصی نیست..اروم باشید..
-من ارومم..لطفا کارتون رو انجام بدید..

دستش از حرکت ایستاد..کمی نگام کرد ولی نگاه من مستقیم به روی دیوار بود..زخمم رو شستشو داد..لبامو محکم روی هم فشردم..
--نمی خواین بگید این زخم چطور روی بازوتون ایجاد شده؟!..اینکه کار کیه و..
-نـــه..

به ارومی سرش رو تکون داد :بسیار خب..هر طور راحتید..
سکوت کردم..بیش از اندازه توی کارم فضولی می کرد..
دکتر بازوم رو بخیه می زد که پرستار وارد اتاق شد..
--دکتر رادفر ..خانم مبین پشت خط هستند..گفتند باهاتون کار فوری دارند..
--بهشون بگید تا چند دقیقه ی دیگه خودم تماس می گیرم..فعلا نمی تونم..
--باشه چشم..

پرستار از اتاق بیرون رفت..کارش که تموم شد دستکش هاش رو در اورد ..
همونطور که دستاشو می شست گفت :لباستون خونی شده..چون دستتون رو پانسمان کردم اون رو نپوشید بهتره..اگر بخواید من..
-نه..نیازی نیست..من عادت به پوشیدن لباس های دیگران ندارم ..

با یک حرکت با دست سالمم پیراهنم رو در اوردم و پرتش کردم رو تخت..زیر پوش رکابی مشکی تنم بود..کتم رو روی همون تن کردم..همین کافی بود..

خواستم از اتاق بیرون برم که صداش رو شنیدم..برنگشتم ..
درهمون حال گفت :بیشتر مراقب باشید..پانسمانتون رو سر موقع تعویض کنید..در ضمن..
رو به روم ایستاد..کاغذی رو به طرفم گرفت و با لبخند گفت :این نسخه رو خریداری کنید..داروهاتون رو به موقع استفاده کنید..یه امپول هم نوشتم که باید همین الان تزریق کنید..انشالله که مشکلتون برطرف میشه..

نگاهش کردم.. تقریبا هم قد من بود..چهارشونه..چشمای مشکی..پوست گندمی..موهای یک دست مشکی..
همون موقع در باز شد و همون پرستار دوباره وارد اتاق شد..
با عجله رو به دکتر گفت :دکتر.. خانم مبین میگن که کارشون فوریه..عجله دارن..چی بهشون بگم؟..
--خیلی خب..بریم..
از کنارم رد شد و همراه پرستار بیرون رفت..

بعد از تسویه از بیمارستان بیرون اومدم..بدون اینکه حتی نگاه کوتاهی به نسخه بندازم یک راست به سمت خونه روندم..
خسته بودم..به نظر خودم استراحت از هر چیزی برای من بهتر بود..این زخم برای من به اندازه ی یک خراش هم اهمیت نداشت.. زخم هایی که بر قلب و روح من نشسته بود ازار دهنده تر و عمیق تر از زخم جسمم بود..
به طوری که این زخم در مقابل اونها چون خراشی به چشم می امد..
************************
روی تختم دراز کشیدم..جسما و روحا خسته بودم ولی خواب هم با چشمانم بیگانه بود..مثل همیشه اینجور مواقع به موسیقی گوش می دادم..

با شنیدن صدای رعد و برق از جام بلند شدم و کنار پنجره ایستادم..
کنترل دستگاه رو از روی میز برداشتم و از همونجا روشنش کردم..

صدای اهنگ فضای اتاق رو پر کرد..دیگه از اون سکوت خبری نبود..این اهنگ ارامش داشت..روحم رو اروم می کرد..وگرنه جسمم که مدت هاست در ارامشه..مثل یک مرده ی متحرک..
پرده رو کنار زدم..بارون به شدت می بارید و قطرات لجوجانه خودشون رو به پنجره ی اتاق می زدند..

(اهنگ ببار بارون..سعید اسایش)..

ببار بارون ببار غم دارم امشب
مثل خاک کویر تب دارم امشب
ببار بارون به جون نیمه جونم
ببار بارون که هم رنگ جنونم
ببار بارون دلم ماتم گرفته
صدای خون دلم رو غم گرفته
ببار بارون که من داغونم امشب
رفیق ساقی و میخونم امشب
ببار بارون که من ویرونم امشب
مثل دیوونه ها حیرونم امشب


دست داغم رو روی شیشه ی بارون خورده کشیدم..نمی تونستم قطرات رو زیر پوستم لمس کنم..
چشمامو بستم..صدای قطرات بارون که به شدت به شیشه ی پنجره می خورد توی سرم صدا می کرد..
چشمامو روی هم فشردم..

اون شب بارونی..اون..اونجا..زیر بارون..کثافته رذل..اشغال عوضی..

چشمامو باز کردم..دستمو مشت کردم و به شیشه چسبوندم..پیشونیم رو بهش تکیه دادم..
تموم خاطرات پشت سر هم توی سرم ردیف می شدند و این منو ازار می داد..
من فراموش کردم..اره..آرشام اون شب نفرت انگیز رو از یاد برده..فراموش کردم..


ببار بارون ببار غم دارم امشب
مثل خاک کویر تب دارم امشب
ببار بارون به جون نیمه جونم
ببار بارون که هم رنگ جنونم
ببار بارون دلم ماتم گرفته
صدای خون دلم رو غم گرفته
ببار بارون که من داغونم امشب
رفیق ساقی و میخونم امشب
ببار بارون که من ویرونم امشب
مثل دیوونه ها حیرونم امشب


با خشم برگشتم و دستامو توی جیبم فرو بردم..سرمو بالا گرفتم..حس می کردم در و دیوارهای این اتاق دارن بهم پوزخند می زنند..
چشمام و محکم روی هم فشار دادم..

(آرشـــام..کجایی؟..
آرشـام..من اینجام..چرا نگام نمی کنی؟..اینو ببین..نگاش کن آرشام..چشماتو باز کن)..

عربده کشیدم و چشمامو باز کردم..با خشم به طرف میز گوشه ی اتاق رفتم و با همه ی اون چیزهایی که روش چیده شده بود بلندش کردم و پرتش کردم وسط اتاق..

صدای شکست گلدون و کریستال های روی میز بیش از پیش اعصابم رو خرد کرد..
جای زخمم می سوخت..ولی برام مهم نبود..خشمم کنترل شده نبود..افسار گسیخته بود..داشتم دیوونه می شدم..یا شاید هم شدم..اره..آرشام دیوونه ست..دیوونه ش کردن..آرشام رو روانی کردن..
(آرشام..آرشام..)..

صدام نکن لعنتی..صدام نکن..صدام نکن..
زانو زدم..سرم به پایین خم شد..اهنگ هنوز هم پخش می شد..باز برگشته بود از اول و زمزمه های ارومش تو گوشم زنگ می زد..
ارومم می کرد ولی الان..الان خشم بود که وجودمو احاطه کرده بود..دستامو مشت کردم..
فقط انتقام ..این حس شیرین بود که ارومم می کرد..انتقام..


**********************

فصل سوم



1 هفته گذشته بود و من هنوز در پاکت رو باز نکرده بودم..امروز وقتش بود..بیش از این نباید پشت گوش می انداختم..اجرای اوامرِ شایان ضروری بود..

پاکت رو از توی گاوصندق بیرون اوردم..با شنیدن صدای تقه ای که به در اتاق خورد سرمو بلند کردم..
-بیا تو..
--قربان قهوه تون رو اوردم..
با نگاهم به میز اشاره کردم..بعد از خارج شدن خدمتکار سیگارم رو روشن کردم و همزمان با فرستادن دودش به بیرون در پاکت رو هم باز کردم..
دود که از جلوی چشمام محو شد عکس رو بیرون کشیدم..با دیدنش یک تای ابروم رو بالا دادم..پس اینبار نوبت این بود..خائن..هه..

هنوز نمی دونست خیانت اون هم به شایان عواقب خوشایندی در بر نداره؟..خیانت به شایان ..به من و همه ی گروه بود..پس من هم باید به نوعی باهاش تسویه می کردم..

شهیاد..نفر بعدی که شایان برای نابودیش من رو درنظر گرفته بود..شهیاد بود..
******************
توی خونه ش نبود..بی شک می دونست دنبالشم..و تنها من از جای اون خبر داشتم..
از پشت گاوداری وارد شدم..ماشینم رو درست وسط گاوداری نگه داشتم..

خودش بود..وسط محوطه ی خروجی ایستاده بود..با شنیدن صدای گاز ماشینم برگشت و نگام کرد..وحشت رو ازهمون فاصله توی چشماش دیدم..

پوزخند زدم و عینک افتابیم رو روی چشمام جا به جا کردم..فرار کرد..به سرعت می دوید..پام رو روی گاز فشردم و پشت سرش رفتم..
به دیوار رسید ازش بالا رفت..سریع پریدم پایین و کتم رو کندم و همراه عینک پرت کردم تو ماشین..

پریدم و دستم رو به لبه ی دیوار گرفتم..خودمو کشیدم بالا و تند پریدم اونطرف.. رفت پشت گاوداری ..به سرعت باد پشت سرش دویدم..
شهیاد یک مرد 35 یا 36 ساله که با توجه به سنش تر و فرز بود..لوله ی گاز رو گرفت و بالا رفت از همونجا می تونست بپره توی گاوداری.. پشت سرش رفتم ..

خواست بپره که سریع دستمو دراز کردم..یقه ش رو از پشت گرفتم و از بالای دیوار پرتش کردم پایین..از درد ناله کرد..مطمئن بودم یا دست و پا یا دنده هاش خورد شدند..

رفتم کنارش..اونجا مکان مناسبی برای اجرای دستور شایان نبود..بردمش لا به لای درختا..نیمه بیهوش بود..همون ضربه کار خودشو کرده بود..
پرتش کردم رو زمین..به خودش می پیچید..صدا خفه کن رو روی اسلحه نصب کردم ..نشونه گرفتم..

لای چشماشو باز کرد و با دیدن اسلحه زبونش باز شد..
نالید :نکن آرشام..ما که با هم همکاریم..
-خفه شو..من با خیانتکارها همکاری نمی کنم..
--مجبور شدم لعنتی..اونا تهدیدم کردن..
-تو به بزرگترین دشمن ما نیمی از اصرار گروه رو لو دادی..خودت هم خوب می دونی در چنین موقعیتی جزات چیه..
--اره..می دونم..مرگ..این تو قانونه اون شایانه کثافته..پایانه هر چیزه..می دونستم ولی بازم اینکارو کردم..
-عکسایی که با دخترای فاحشه و زیر دستای اون عوضی توی استخر انداخته بودی همه رو دیدم..تو چی فکر کردی؟..نفس بکشی شایان از همه چیز مطلع میشه..اونوقت تویِ هیچی ندار می خواستی در حقش خیانت کنی؟..دستت رو گرفت و اوردت تو گروه..ولی از پشت بهش خنجر زدی..نه تنها به اون..بلکه به تمام اعضای گروه..
--اره خب..باید هم طرفداریش رو کنی..چون اون..
--خفه شو..بسه..دیگه هرچی که گفتی بسه..باید کارتو تموم کنم..
--خیلی خب..حرفی ندارم..اره..خیانت کردم جزاش رو هم می بینم..فقط اینو بدون از همه ی شماها متنفرم..از همه تون بیــــزارم..

چشماشو بست..اسلحه رو توی دستم فشردم..نوک اسلحه مرکز پیشونی شهیاد رو نشونه گرفته بود.. شمارش معکوس شروع شد..3..........2...........1...........

شلیک کردم..و همزمان جسم بی جون شهیاد روی زمین افتاد..اسلحه رو اوردم پایین..
این ماموریت هم به پایان رسید..یک خائن کشته شد..این قانون جزای هر خیانتکاری بود..چه تو قانونه من..چه شایان..
خائن مستحق مجازات بود..و تنها مجازاتی که براش در نظر می گرفتیم..مرگ بود..
*********************
--اجرا شد؟..
-بله..
--خوبه..برات یه ماموریت دارم ارشام..
-گوش می کنم..
--یه محموله ی بزرگ قراره از مرز افغانستان وارد بشه..انقدری که توی این سری از بارهامون حساسیت به خرج دادم توی هیچ کدوم تا به این مدت حساس نبودم..
پس اینو بدون که بالاترین اهمیت رو برام داره..می خوام تنها خودِ تو بر اون نظارت کنی..تنها کسی که توی گروه بهش اعتماده کامل دارم و می دونم تحت هر شرایطی با عقل تصمیم می گیره تو هستی..
باید محدوده ت رو تغییر بدی و تا می تونی حفظش کنی..یه خطه جدا بهت میدم که از طریق اون با من در ارتباط باشی..خونه و هر چیزی که بهش احتیاج داری برات محیا می کنم..از این بابت مشکلی نیست..
تا زمانی که خودم هم بهت ملحق نشدم هیچ کاری جز نگهداری و محافظت از محموله نمی کنی..بعد از اون با شُرَکا و خریدارها وارد معامله می شیم که اینجا هم روی کمک تو حساب می کنم..
یک بار گفتم بازهم میگم و تاکید می کنم که این محموله برای من خیلی مهمه ..برای همین تو رو انتخاب کردم ..می دونم از پسش بر میای..


سکوت کردم..فکر نمی کردم..نه..چون نیازی به فکر کردن نبود..این حرفه ی من بود..توی کار قاچاق نبودم ولی هر محموله ای که نیاز به ورود یا خروج داشت این من بودم که بر کارها و اوامر شایان نظارت می کردم..

سودش تنها توی جیب اون می رفت..از اونجایی که خیلی جاها به دردم می خورد من هم تو خیلی از کارها می تونستم براش حکم بهترین مهره رو داشته باشم..
برای همین موقعیتم رو حفظ می کردم و همیشه به بهترین نحو اون رو به پایان می رسوندم..

-بسیار خب..کی باید حرکت کنم؟..
--اخر همین هفته..هفته ی دیگه محموله وارد میشه..
سرم رو تکان دادم..باید اماده می شدم..
اینطور که از گفته های شایان مشخص بود این ماموریت مهمتر از دیگر ماموریت ها بود..ولی من کارم رو بلدم..


****************
تقه ای به در خورد..همونطور که پرونده ها و مدارک مربوط به شرکت رو بررسی می کردم گفتم :بیا تو..
در باز و بسته شد ..صدای قدم هاش رو شنیدم که به طرفم می امد.. خانم رحمانی منشی شرکت بود..

سرمو بلند نکردم و در همون حال گفتم :بگو..
--قربان این برگه ها رو باید امضا کنید ..
-چی هستند؟..
--برگه های تحویل کالاهای جدید..بعضی هاشون هم فاکتور و رسید هستند..نیاز به تایید شما دارن..
-بذار روی میز بعد امضا می کنم..
--باشه چشم..راستی قربان یه نفر می خواد شما رو ببینه..

اینبار سرم و بلند کردم ..نگاهش کردم و جدی گفتم :گفته بودم نمی خوام کسی رو ببینم..
با ترس من من کنان گفت :بله بله..بهشون گفتم ولی ..ایشون گفتند که مانعی نداره و شما بهشون اجازه دادید..
-خودشو معرفی کرد؟..
-یه خانمی هستن..فکر کنم گفتن صدر..درسته گفت شیدا صدر ..

نفسمو بیرون دادم .. به در اشاره کردم :بسیار خب بگو بیاد داخل..درضمن 2 تا فنجون قهوه همراه کیک بیار اتاقم ..

تعجب رو تو چشماش دیدم ولی چون می دانست اگر دیر به دستوراتم عمل کند بی برو برگرد اخراجش می کنم بعد از گفتن " چشم قربان..همین الان"..سریع از اتاق بیرون رفت..
******************
نگاهم رو توی چشماش دوختم..همونطور که انتظارش رو داشتم..شیک و چشمگیر..
با غرور به پشتی صندلیم تکیه دادم :چطور شد سرزده به دیدنم اومدید؟..مهندس صدر چطورند؟..

انگشتای کشیده ش رو با ناز در هم گره زد وبا لبخند نگام کرد:ایشون هم خوبن و سلام رسوندند..خب دیگه حُسنش به همین سرزده اومدنم بود..
-چطور؟!..
--خب از شب تولدم به اینطرف دیگه خبری ازتون نداشتم..این شد که خدمت رسیدم..
-بله..کمی سرم شلوغ بود..
--الان چی؟..هنوزم سرتون شلوغه؟..

نگاه خاصی بهش انداختم و بدون اینکه به لحنم کوچکترین تغییری بدم گفتم :نه..تا قبل از اینکه شما بیاید ولی الان..تمام وقت در اختیار شمام..

نگاهش رو دیدم که برقی درش جهید..نگاهم به انگشتان دستش افتاد که با استرس اونها رو در هم می فشرد..پاهاش رو تکان می داد و اینها همه نشان از ان داشت که ارام و قرار ندارد..

چون ماری زهرالود و کشنده ارام ارام به طعمه نزدیک می شدم..بدون اینکه اون رو به وحشت بیاندازم..و در بهترین زمان ممکن طبق اونچه که من می خوام طعمه اسیرم می شد..به طوری که هیچ راهی برای فرارش باقی نمی گذاشتم..
دیگه توی این راه یک فرد خبره به شمار می امدم و خیلی راحت با کوچکترین حالاته طرف مقابلم پی به احساس درونیش می بردم..

--راستش برای یه کاری مزاحمتون شدم..البته بیشترین قصدم دیدن خود شما بود..اخه..با همون دیدار اول ..چطور بگم..
با لبخند ادامه داد :بگذریم..
-کارتون با من چیه؟..کمکی از من ساخته ست؟..
--بله..البته اگر قابل بدونید..من یه سرمایه ی جزئی دارم که بلااستفاده نگهش داشتم..تا به الان هیچ قصدی روش نداشتم..ولی وقتی تعریف شما رو از پدرم و شرکای ایشون شنیدم و اینکه چقدر توی کارتون ماهر هستید..می خواستم اگر مایل باشید این سرمایه رو به شما واگذار کنم و در عوض من رو شریک خودتون بدونید..دوست دارم در کنار شما مشغول به کار بشم..

-شما که گفتید توی شرکت پدرتون مشغول هستید..
--بله درسته..ولی اگر شما پیشنهادم رو قبول کنید با شما کار می کنم..
-می دونید کار ما چیه؟..
--بله..البته تا حدودی..اینکه تو کار واردات و صادرات لوازم کامپیوتری و تجهیزاتی از این قبیل هستید..
-بعلاوه ی یک سری چیزهای دیگه که تنها خودم و شرکام ازشون با خبر هستیم..
--خب حالا نظرتون چیه؟..من رو هم تو جمع شرکاتون قبول می کنید؟..

متفکرانه نگاهش کردم..بهترین موقعیت بود..اینکه بیشتر بهش نزدیک بشم..اون هم اروم اروم..خودش ناخواسته و ندانسته به طرف دامی که براش پهن کرده بودم قدم بر می داشت..

-جوابتون رو فرداشب میدم..به صرف شام تو یکی از بهترین رستوران ها دعوتتون می کنم..نظرتون چیه؟..
لبخند زد و سرش رو تکان داد :عالیه..
-بسیار خب..خودم میام دنبالتون..منتظرم باشید..زمانش رو بعد بهتون خبر میدم..

از جا بلند شد ولی من تکان نخوردم..از این حرکتم تعجب کرد..تا همینقدر هم زیاد از حد تحویلش گرفتم.. ولی بیشتر از اون یعنی رد شدن از خط قرمز..

دستشو جلو اورد..نگاهم رو از توی چشماش به روی دستش سوق دادم.. مکث کوتاهی کردم .. دستش را میان انگشتانم گرفتم و نرم و ارام فشردم..
--ازتون ممنونم..در هر صورت شما یکی از بهترین دوستان ما هستید..همکاری با شما باعث افتخارمه..فعلا..

تنها سرم رو کمی تکان دادم ..دستش رو اروم رها کردم ..به سمت در رفت که بین راه ایستاد و برگشت..
--شما شماره ی من رو دارید؟..
-بله..
کمی نگام کرد..وقتی دید هیچ حرکتی نمی کنم با لبخند ازاتاق بیرون رفت..

خودکار رو توی دستام گرفتم و جلوی صورتم نگه داشتم..نگاهم مستقیم به در بود ولی حواسم اونجا نبود..
داشتم به فرداشب فکر می کردم..اینکه قرار بود رویاییش کنم..برای شیدا صدر..و قدم اصلی رو بردارم..
تا مقصد نهایی خیلی راه مانده بود..ولی فرداشب..اصلی ترین برگ از نقشه م ورق می خورد..