X
تبلیغات
رمان خوانها - می گل 2 ... 2

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

می گل 2 ... 2

شهروز بلند شد و به سمت مانیتور رفت....دکتر مانیتور رو کمی هم به سمت می گل برگردوند و با دست به موجود ریزی که مثل یه لوبیا بود اشاره کرد و گفت:میبینیدش؟تکونم میخوره وروجک!
شهروز در حالی که سعی میکرد اشکش و مهار کنه با دست به قسمتی اشاره کرد و گفت:چرا اینجا میلرزه؟

-این قلبشه..داره میزنه..چون حرکتش بیشتر از قسمتهای دیگه است اینجوریه!!!
شهروز دست می گل و گرفت تو دستش و فشار داد..اما چشم از مانیتور برنداشت..براش اون صحنه زیباترین صحنه عالم بود...اما می گل...در حینی که به مانیتور نگاه میکرد به این فکر کرد که اگر همین فسقلی نذاره درس بخونم؟؟؟پس هدفم چی؟من میخواستم مهندس بشم...حالا دارم مامان میشم..زودتر از اینکه حتی 1 بار امتحان پایان ترم بدم!
دکتر دستگاه و برداشت و مقداری دستمال کاغذی روی شکم می گل گذاشت و در حالی که توضیحات لازم و میداد از جاش بلند شد و به سمت صندلیش رفت...شهروز خواست کمک می گل کنه..اما می گل دستش و پس زد..خیلی غیر ارادی این کار رو کرد...شهروز برای اینکه بحثی پیش نیاد به سمت صندلیش رفت .
دکتر:خب می گل جان..آزمایشاتت رو بده و سعی کن زودتر برام بیاری..داروهات و به موقع و منظم مصرف کن...!!!
شهروز نگاهی به می گل که در جواب دکتر فقط سر تکون میداد و به سمتشون میومد کرد و رو به دکتر گفت:ببخشید خانوم دکتر من یه سوال دارم...میتونم بپرسم روابط...
دکتر که با این سوال خوب آشنا بود قبل از اینکه شهروز سوالش و تموم کنه گفت:در بیشتر مواقع میگیم با احتیاط..3 ماه اول مشکلی نداره..سه ماه دوم خیلی با احتیاط و 3 ماه آخر هم خییلییی کم....اما تو شرایط شما باید بگم بهتره اصلا نباشه...می گل سنش کمه...گفتم که بارداریش همینطوری هم خطر ناکه...!!!
شهروز برخلاف انتظار می گل لبخندی زد دستش و به سمت می گل دراز کرد و گفت..حاضری خانوم؟
می گل که هنوز گیج و منگ بود لبخندی زد.
شهروز از جاش بلند شد و نسخه و ازمایش و از دکتر گرفت و با یه تشکر از در بیرون رفتن!!!
تا نیمه های راه هر دو ساکت بودن!می گل به حرفهای لیلی و دکتر فکر میکرد و شهروز به یه جمله"میتونم بندازمش؟"
اما این سکوت برای شهروز عذاب اور تر بود..برای همین شکستتش
-چرا میخوای بندازیش؟
می گل که تو فکر بود از جا پرید و گفت:ها؟؟
شهروز نیم نگاهی بهش کرد..عصبانی بود اما به نگاهش رنگ مهربونی داد.
-میگم چرا دوستش نداری؟؟چرا میخوای بندازیش؟
-من؟؟؟نه!!!میدونی...آخه!!!
-حرفت و رک و راست بزن عزیزم....
-فکر نمیکنی برای من زوده؟
-نه..فکر نمیکنم..باور دارم....مطمئن باش اگر پیش نیومده بود به این زودی ازت نمیخواستم!!!اما حالا که شده...دیدیش؟؟؟چقدر کوچولو بود؟؟؟قلب هم داشت تازه!!!
می گل سرش و پایین انداخت...چیزی برای گفتن نداشت غیر از اینکه...
-من از درسم میمونم شهروز!!!همین الانش حالم خوب نیست..همش بی حالم..حوصله کلاس نشستن ندارم!!!من دلم میخواد با روحیه برم سر کلاس!!
-چرا روحیه نداری؟؟چون بچه داری؟؟؟این که باید بیشتر بهت روحیه بده!!!
-اما من سنم از همه بچه های کلاس کمتره!
شهروز دلخورانه نگاهش کرد.
-عزیزم..من که گفتم..میدونم برای تو زوده..اما حالا که پیش اومده دوست دارم نگهش داریم..من کمکت میکنم..بهت که قول دادم..براش پرستار میگیرم..از همون روز اول....نمیزارم به درست لطمه بخوره..فقط بزار بیاد!!!
می گل نگاهش کرد...دوستش داشت؟؟؟آره دوستش داشت..فقط عوارض بارداری بود که کمی ازش دوری میکرد...این طبیعی بود!!!
با ایستادن ماشین می گل پرسید:چرا وایستادی؟
-بریم ازمایشت و بده!!!داروهاتم بگیرم بریم!
می گل بی چون و چرا پیاده شد...هنوز نتونسته بود با وضعیت پیش اومده کنار بیاد!!!هنوز نمیتونست تصمیم بگیره...پس فعلا مطیع شهروز بود!!!
تو راه خونه شهروز با دودلی از مطرح کردن این موضوع گفت:می گل!
-جانم؟
شهروز با این جواب کمی دلگرم شد و با اعتماد به نفس بیشتری گفت:بریم چند تا باغ ببینیم؟حالش روداری؟
-باغ چی؟
-باغ برای عروسی دیگه!!!
می گل قیافه ی متعجبش تبدیل به یه قیافه ی در هم شد و گفت:شهروز تورو خدا..من با این حالم حوصله ی عروسی دارم؟

 

 

 

 

-مگه چته؟؟؟خودت خودت و اینجوری کردی!!!یه کم سر حال بشو..همه زنها حامله میشن همینقدر بی حال میشن؟
-نمیدونم..اما من شدم..شهروز من گیجم..من از درس خوندن میمونم!!!

شهروز که همینجوریش هم از این بیتفاوتی می گل عصبانی بود سعی کرد آرامش خودش و حفظ کنه و گفت:من که بهت میگم نمیزارم از درس خوندن بمونی..این چه بهانه ایه میاری؟
-به خدا بهانه نیست عزیزم.!!!
-پس دیگه تکرارش نکن!!!عروسی رو هم باید بگیریم دیگه...مگه میشه همینجوری زندگی کنیم؟؟
-شهروز عروسی آرزوی هر دختریه!!
-پس چرا تو ازش فرار میکنی!!!
-من فرار نمیکنم..اما منم دوست دارم روز عروسیم بشاش و شاداب باشم..نه با این حال نزار!!!
شهروز به جای جواب زیر لب با خودش گفت:کاش به دکتر میگفتم اینقدر بی حالی!!
می گل با اکراه دستش و به سمت شهروز برد..نه اینکه دوستش نداشته باشه..همون حسی بود که از اول بارداری سراغش اومده بود
-عزیزم....بزار بعد از زایمان عروسی بگیریم..من قول میدم چاق نشم که لباس عروسم تنم بره!!!
شهروز لبخند زد و گفت:چاقم بشی برات لباس میگیرم..اما دلم میخواست زودتر...
-دیدی که دکتر هم گفت فعلا نمیتونید رابطه ای داشته باشید.
بعد از این حرف با خجالت سرش و پایین انداخت...اما شهروز با لبخند شیطونی نگاهش کرد و گفت:دکتر برای خودش گفت...
می گل برگشت با دلخوری نگاهش کرد و گفت:یعنی حرف دکتر رو هم نمیخوای گوش کنی؟
-حالا شیطونی کردن که ایرادی نداره!!!
-فعلا که نمیشه عروسی بگیریم.
-یعنی عروسی نگیریم؟؟؟عقد هم نکنیم!!!
می گل متعجب نگاهش کرد و گفت:عقد؟
-می گل عقد نکنیم چطوری میخوای زایمان کنی؟؟باید یه مدرکی داشته باشیم..
می گل به فکر فرو رفت...
*بیراه هم نمیگه!!!باید عقد کنیم...حالا عروسی نمیگیریم....
-خانومی!!!آرمان اجازه نامه محضر رو گرفته!!!فقط باید خودت بری دادگاه و چند تا امضا بکنی...
-باشه...میرم..!!!
جوابهای کوتاه می گل شهروز رو وادار کرد سکوت کنه!

فصل2
روزهای آخر کلاسها بود.به زودی امتحانات پایان ترم شروع میشد...توی این مدت می گل رفته بود و اقدامات لازم و برای اجازه نامه ازدواج کرده بود...اما ظاهرا بهتر بود 2 ماه صبر میکردن تا تولد می گل بشه و 18 سالش تموم بشه....اینطوری کارها سریع تر و راحت تر پیش میرفت...این پیشنهادی بود که آرمان بهشون داد!!!
اون روز در حالی که با لیلی صحبت میکرد از در بیرون میرفتن...به لطف پانچوهای گشاد و صد البته هیکل ظریف خودش با اینکه شکمش کمی بر امده شده بود اما هنوز کسی متوجه این تغییر نمیشد...صورتش کمی پر شده بود و از اون حالت استخوانی در اومده بود اما همه میزاشتن به حساب اینکه کنکور تموم شده و استرسش کم شده و....خب این طبیعی بود کسی نمیدونست می گل از اول لاغر بوده !تنها کسی که میدونست لیلی بود که اون هم دائم ایه ی یاس میخوند که داری اشتباه میکنی و از این حرفها!!!
-لیلی تو فکر نمیکنی داری زیادی تو کار من دخالت میکنی؟
لیلی که کمی بهش برخورده بود معترضانه گفت:من خوبیت و میخوام....چون دیدم امثال تورو که...
همینطور که از در بیرون میرفتن می گل ایستاد...لیلی حرفش و نیمه کاره گذاشت و رد نگاه می گل و دنبال کرد و روی پسر خوش تیپی که به ماکسیما سفید رنگی تکیه زده بود ثابت شد...بدون اینکه ازش چشم برداره گفت:کیه؟
-لیلی...این دیگه از کجا پیدا شد!!!؟
-کی هست؟؟؟
حالا دیگه آراد داشت بهشون نزدیک میشد
-بهت میگم کیه می گل؟؟بدو داره میاد.
-.میخوای فرار کنیم؟
-نه بابا...مگه لولو خور خوره است!
آراد:سلام خانوم ضیای!
لحنش پر بود از کینه و تمسخر!
-سلام
-حال شما؟؟؟
-ممنون..شما چطورید؟
-خوبم...انشالله که میتونیم کمی با هم صحبت کنیم؟
-آراد...خواهش میکنم!!!
-خواهش میکنی چی؟من با تو حرف دارم....حالا که دانشجو شدی ...نکنه اینجا هم میاد دنبالت؟؟؟منم بودم این کار رو میکردم...مرتیکه اندازه سن بابای من سن داره خجالت نمیکشه!
-درست صحبت کن....
-بیا بریم با هم حرف بزنیم تا درست صحبت کنم!
-من نمیتونم....شهروز بفهمه ناراحت میشه!!!
-برای چی باید ناراحت بشه؟؟چیکاره اشی؟؟؟داری تو خونه اش زندگی میکنی..همین!!!
می گل نگاهی به لیلی که همونجا ایستاده بود کرد...نگاه متعجبش نشون از سیل سوالاتی بود که یا امشب یا فردا سرازیر میشد..دوباره به آراد نگاهی کرد و گفت:ما ازدواج کردیم!

 

 

 

 

 

-چاخان نکن..فکر نکن فقط اون شهروزه که آشنا ماشنا زیاد داره..منم کم دستم تو این چیزا باز نیست..خوب میدونم هنوز شناسنامه ات پاکه!!!یه صیغه بوده و تموم شده....
می گل برای اینکه بیشتر از این دستش جلوی لیلی باز نشه سراسیمه گفت:خیلی خب بریم یه جا بشینیم حرف بزنیم..بعد رو به لیلی گفت:ببخشید..فردا میبینمت!!!

-باشه تا فردا!!!
می گل دنبال آراد که با عصبانیت به سمت ماشینش میرفت حرکت کرد ...آراد در و براش باز کرد...خواست بهونه بیاره..اما دید جلوی دانشگاهه..یهو یه اتفاقی میافته براش بد میشه..باز اینطوری میتونست سر و ته قضیه رو هم بیاره!!!
با کلافگی تو ماشین نشست!
-آراد....بگو!!
-چی و بگم؟؟؟تو نمیخوای تمومش کنی؟؟؟حالا که دانشجویی...یه خونه سوا بگیر ازش جدا بشو!!!
-نمیخوام اینکار رو بکنم!!!
این جمله رو با کلی ناباوری و تعجب به زبون اورد!
-چرا؟؟پس خوشت میاد با گناه زندگی کنی!!!
-تو چقدر محرم نا محرم سرت میشه؟؟؟
-اینقدری که تو یه خونه با یه نامحرم این همه مدت زندگی نکنم...بس کن می گل...من دوستت دارم..بفهم...
-من نمیتونم..
-چرا؟؟می گل تو چند ماه دیگه 18 سالت هم تموم میشه..به سن قانونی میرسی!!!
-من شهروز و دوست دارم..میفهمی؟؟
-نه...نمیفهمم چون میدونم فقط احساس دین بهش داری..هیچ علاقه ای نیست...2 حالت داره...یا به خاطر رابطه ای یا اتفاقی مجبوری باهاش بمونی!!یا احساس دین داری و فکر میکنی ازش جدا بشی بهش کم لطفی کردی!!!
-بس کن!
-بس نمیکنم..باید بشنوی..چرا حقیقت برات تلخه؟
-ما 1 ماه دیگه غقد میکنیم!!!
-نمیکنی...ببین کی بهت گفتم...دستش و برات رو میکنم...اون تورو نمیخواد...
-بس کن....بهت میگم بس کن!!!
آراد نفس عمیق کشید..خواست آروم بشه نباید می گل و تحریک میکرد..باید با زبون خوش رامش میکرد!!!
-ببخشید عزیزم...نباید داد میزدم..
-به من نگو عزیزم!!!
-می گل..من دوستت دارم...چرا با من اینجوری میکنی؟
-کی بر میگردی آلمان؟
می گل هم میخواست با زبون خوش صحبت و عوض کنه و قال این قضیه رو بکنه....الان با وضعیت موجود به هیچ عنوان اگرم میخواست که نمیخواست نمیتونست به کس دیگه ای فکر کنه!
-چرا بحث و عوض میکنی؟؟؟
-میخوام ببینم کی میری؟
-از دستم دیگه راحت نمیشی...من درسم تموم شد برگشتم!!!اینجا شرکت زدم..همینجا هم میمونم..
می گل برگشت و ملتمسانه نگاهش کرد!
-من دیگه بخوامم نمیتونم!!
-چرا؟؟؟اتفاقی بینتون افتاده؟
-لزومی نمیبینم براتون چیزی و توضیح بدم..
بعد از کمی مکث ادامه داد:آراد من تورو یه پسر جنتل من میدیدم!!با وجود اینکه خانواده ات هم مخالفن..
-دیگه نیستن..راضیشون کردم!!!
-بیخود اینکار رو کردی..وقتی هنوز از جواب من مطمئن نبودی!!!
-من بله رو از تو میگیرم.
-عمرا...
-من و سر لج و لجبازی ننداز می گل!!من دوستت دارم..تو این و نمیفهمی!من بهت ثابت میکنم!!!
اما همش دروغ بود..یه دروغ بزرگ که زندگی می گل رو نابود کرد!!!
-من باید برم خونه آراد..
-نهارو با هم بخوریم؟؟خواهش میکنم!!!
-امروز نمیتونم..
-چرا؟؟چرا نمیتونی؟
صدای زنگ مبایل می گل ساکتش کرد..می گل مبایلش و نگاهی انداخت..شهروز بود
-میشه هیچی نگی؟؟؟خواهش میکنم!!!
آراد با بستن چشم بهش اطمینان داد چیزی نمیگه..می گل تماس و برقرار کرد
-سلام
-سلام گلم..خوبی؟؟
-ممنون...خوبم..تو خوبی؟
-مرسی عزیزم..کجایی؟؟؟
-دارم میرم خونه!!!
-وروجک من چطوره؟
می گل لبخند کمرنگی زد و گفت:اون هم خوبه!!!
-رسیدی زنگ بزن گلم..
-باشه...فعلا!
-میبوسمت عزیزم.بای!!
آراد:زبون بازی رو خوب بلده..منم مثل اون بودم الان نونم تو روغن بود!
-آراد بی انصاف نباش...شهروز خیلی به گردنم حق داره!
آراد انگشت اشاره اش و به سمت می گل گرفت و گفت:دیدی گفتم احساس دین میکنی!!!
-نه اصلا هم اینطوری نیست..اما دوست ندارم نمک بخورم و نمکدون بشکنم..من دوستش دارم اگر غیر از این بود مطمئن باش باهاش نمیموندم
-چیکار میکردی؟؟چاره ی دیگه ای هم داشتی..می گل قبول کن تو فقط از روی اجبار با اون موندی!!!
-میشه خواهش کنم من و بزاری خونه..یا پیاده ام کن خودم میرم..حالم خوب نیست!!!
آراد مسیرش و به سمت خونه می گل کج کرد..از نظر اون امروز روز خوبی برای صحبت نبود..هر دو از در داد و بی داد وارد شده بودن..با خودش فکر کرد باید یه روز دیگه با آرامش و صلح و صفا بیام سراغش از اولم اشتباه کردم با توپ پر اومدم!
-می گل..به حرفهام فکر کن..پشیمون میشی!!!من دوستت دارم...
-اون هم دوستم داره..
-تو چی؟؟دوستش داری؟
-من؟؟منم عاشقشم...مطمئن باش غیر از این نیست..!!!اگر بود تا الان کنار هم دووم نمیاوردیم!!!
-می گل تو از عشق چی میدونی آخه؟؟؟
-بس کن!!!
-باشه..باشه...ولی یه روزی به حرف من میرسی!!!
با توقف ماشین در و باز کرد و پیاده شد و با عصبانیت در رو به هم کوبید و بدون خداحافظی به سمت ساختمان رفت!

 

 

 

در اپارتمان و که باز کرد بی بی رو دیدی که در حال تمیز کاریه...از وقتی حامله شده بود یه روز در میون بی بی به خواست شهروز میومد برای کمک....تو این بین هم متوجه شده بود می گل بارداره...اما جرات نکرده بود ازش چیزی بپرسه..جرات نکرده بود چون شهروز اولتیماتوم داده بود!!!
-سلام بی بی!!!

-سلام عزیزم..خوبی؟؟؟
-ممنون....خسته نباشی..بی بی ببخشید اما خیلی خسته ام...یه کم استراحت کنم میام کمک!!!
-کمک نمیخوام عزیزم..همه کارهارو کردم...غذا هم پختم....الان دیگه تمومه..اگر من و ندیدی خداحافظ!!
-به سلامت..دستت درد نکنه...
چاشنی این خداحافظی هم یه لبخند قدر شناسانه بود و بعد هم در اوردن لباسهاش و ولو شدن رو تخت!!!وقتی چشم باز کرد هوا تاریک شده بود..از جاش بلند شد..گوش تیز کرد انگار هنوز شهروز نیومده بود...تصمیم گرفت با یه دوش خودش و سر حال بیاره!!!توی حموم به حرففهای آراد فکر کرد....من از عشق چی میدونم؟؟؟غیر از اینکه شهروز همه کار برای من کرده و میکنه؟؟؟غیر از اینکه در کنارش آرامش دارم؟؟؟غیر از اینکه تو رفاه کاملم؟؟؟من از زندگی چی میخوام؟؟؟نه!!من نمیخوام مثل مامانم باشم..من به همین دوست داشتن و در کنار هم بودن راضیم!من زندگیم و خراب نمیکنم برای خوشیهای کاذب...بعد روی شکم برامده اش دستی کشید..من به این بچه راضیم...من الان دارم اسم مادر و یدک میکشم..من به این راضیم!!!
از اتاق اومد بیرون برای اینکه عشقش به شهروز و به خودش ثابت کنه تصمیم گرفت برخلاف چند وقت اخیر که حسابی مامان شده بود و به خودش نمیرسید کمی به خودش برسه!یه فوت لس مشکی پوشید با یه بلوز بلند قرمز!یه کالج قرمز هم پاش کرد..موهاش و بالای سرش محکم بست وبا سایه دودی و ریمل مشکی چشمهاش و جذاب تر کرد!!!و در انتها رژ قرمز رو کوبید روی لبهاش...بعد از مدتها آرایش کردن روحیه اش تغییر پیدا کرد
*عجب احمقیم.....خب چی میشه هر روز اینجوری برم دانشگاه...حالا نه با رژ قرمز...ولی مرتب و با آرایش...شدم مثل این زنهای 50 ساله...از فردا همینطوری میرم دانشگاه...من باید بشم همون می گل قبل....دارم افسردگی میگیرم!!!
با صدای در از فکر بیرون اومد..از اتاق بیرون رفت ...شهروز داشت در و میبست و پشتش به اتاق بود..می گل اهسته جلو رفت و با یه سلام شهروز و که خستگی از صورتش میبارید از جا پروند!!!
شهروز برگشت..به صورت بشاش و آرایش کرده می گل نگاه کرد...چشمهاش برق زد..دیگه از خستگی خبری نبود...دست خودش نبود..اما تمام وجودش یه لحظه با می گل بودن و میطلبید...
-سلام به روی ماهت گلم!!!
به سمتش رفت...اما نفسهاش به شماره افتاده بود...حالا به جایی رسید که می گل تمام قد در دیدرسش بود..برای یه لحظه چشمش به شکم قلمبه ی می گل افتاد...شکمی که از بس تخت بود حالا با یه کم برامدگی کاملا جلب توجه میکرد!!!با دیدن شکمش کمی اروم شد...باید خودش و کنترل میکرد با وجود اولتیماتومی که دکتر داده بود!!!
اما حرکتش و به سمت می گل ادامه داد و کشیدتش تو بغلش..باز می گل حالش بد شد
*کی این حالت تهوع لعنتی دست از سرم بر میداره!!!
نا خودآگاه خودش و از تو بغل شهروز بیرون کشید.
-باز بو میدم؟؟
می گل خجول شد..اما شهروز نذاشت زیادی خودش و اذیت کنه!!!
-اشکال نداره میرم دوش میگیرم...زودی میام..جایی نریا..کارت دارم خوشگله!!!
با رفتن شهروز می گل به خودش نهیب زد که امشب و باید تحمل کنی...ازش دور بشی باعث میشه خودتم به عشقت شک کنی!!!
رفت و میز غذا رو چید..میدونست شهروز هیچ وقت دست رد به غذا نمیزنه....اینقدر سرگرم چیدن یه میز رویایی بود که متوجه حضور شهروز نشد...حضوری که با حلقه شدن دسش دور کمر می گل اعلام شد!
-چطوری مامان کوچولو؟
می گل شونه اش و به گوشی گه شهروز توش زمزمه کرده بود نزدیک کرد..کمی مورمورش شد و با لبخند گفت:خوبم..تو چطوری؟
-باز بو میدم؟
-شهرووووز!!!دست خودم نیست!!
-دست خودت بود که طلاقت میدادم!!!
-مگه عقد کردیم که طلاقم میدادی؟
-طلاق عاطفیت میدادم!!
بعد رو به می گل که سرش و برگردونده بود تا شهروز و ببینه چشمکی زد ودستش و روی شکم می گل کشید و گفت:عشق باباش چطوره؟!
دیگه طاقت نیاورد لبش و روی لبهای می گل گذاشت...بعد از اینکه خیالش از پاک شدن رژ می گل راحت شد سرش و بلند کرد...می گل غش غش خندید..
می گل:دور لبت و پاک کن!!!!
شهروز دستمالی از روی کابینت برداشت و گفت:نگفتی عشق باباش چطوره؟
-تو گذاشتی حرف بزنم؟؟؟خوبه!!!
با این جواب باز خودش و از تو بغل شهروز بیرون کشید و نشست رو صندلی و به شهروز هم گفت:بشین غذا بخوریم!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |