تاريخ : چهارشنبه بیست و دوم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

*******************************

- غصه نخور دخترم زندگي همه همين واقعيتهاي تلخ وشيرينه

- راستش نمي تونم بهش فکر نکنم زندگي بدون پدرو مادرم مث يه کابوس وحشت ناکه

زهره خانم که تحت تاثير حرفاي آن دختر قرار گرفته بودگفت:

- بميرم برات مادر،کاش هيچ جووني مث تو اين جوري سختي نبينه ،منو فريد زندگيتو مهيا مي کنيم فقط خودتو فرزند اين خانواده بدون ومارو.. پدرومادرت، هرچندکه هرکاري هم بکنيم نمي تونيم جاي اونارو برات پرکنيم .

- خانم اين دختر ما دختر صبوريه .مي دونه چه جوري ازپس زندگي گذشتش بربياد مگه نه دخترم ؟

- بله عموفريد سعي مي کنم زندگي جديدوموباگذشته وخاطراتم قاتي نکنم.

درهمين حين صداي باز وبسته شدن درپارکينگ وماشيني که خاموش مي شدبه گوش رسيد.او که کنجکاو شده بود عضوي ديگر از ازخانواده ي دادفر را بشناسد،نگاهش را ميخکوب در کرد .صداي پسرجواني که مادرش را به نام مي خواند درحالي که هنوز بيرون از ساختمان بود لبخند را برلبهاي دختر جوان آورد.درباز شد ومتعاقب آن پسرجوان باقدي بلند واندامي کشيده وچهره اي گيرا ونافذ وارد سالن شد:

- مامان ....مامان؟....مامي جون...قربون قدوبالات چرا جواب نمي دي؟.....ننه ننه کجايي پس؟

زهره خانم ازطرزحرف زدن پسرش لب به دندان گرفته بودوعمو فريد سرش رابه طرفين تکان مي داد.پسرجوان درحالي که با موبايلش بازي مي کرد با خودش حرف مي زد:

- مرض بگيري احسان...معلوم نيس رفته دستشوي يا اتاق فکر...گوشيو بردارلعنتي

- عليک سلام

ارميا سرش را بالا کرد وبه پدرش چشم دوخت.بعد چشمانش به گردش درآمد وبا ديدن او که برايش دختري ناآشنا بود قيافه اش حالت تعجب به خودش گرفت.-

- سلام باباجون... ببخشيدمن حواسم نبود ...يعني اصلا نفهميدم شما مهمون دارين

وروبه مهمانشان سري تکان داد:

- سلام

با لبخند جواب اورا داد.صداي آقاي دادفر که با ارميا صحبت مي کرد به گوش رسيد:

- نمي خواي بدوني اين مهمون عزيزمون کيه ؟

قبل ازاين که ارميا جواب بدهدمادرش به او گفت:

- مادرجون چرا واستادي وسط سالن بيا بشين خسته مي شي

ارميا روي مبلي کنارمادرش جاي گرفت:

- بفرمايين پدرگوشم با شماست

- خانم دادفر زودتر گفت:

- ارميا اگه عجله داري برو بعد ازکارات بيا پيشمون

- نه خانم کجا بره اين که بيست وچهارساعته روز رو نيم ساعتش اينجاس نشسته بذاربشينه ديگه

زهره خانم سکوت کرد وآقاي دادفر ادامه داد:

- اين خانومي که مي بيني اسمش شميم ِدختر آقاي خرسنديکي از دوستاي قديمي من که متاسفانه يک سال قبل ازدستش داديم.اگه يادت باشه باهم رفتيم براي خاک سپاري پدرو مادرش.حيف اون زن ومرد که زير خاک برن اما عمر آدميزاد همينه يکي مياد يکي ميره با اين حساب که اين بين درمردن ورفتن حکمتي وجودداره که ماهمه ازش غافليم...بگذريم چيزي که مي خوام به تو وخواهرت بگم اينه که بايد با اين دختر مث خواهرتون رفتارکنين چون قراره به مدت چهارسالي که شميم اينجا درس ميخونه با ما وتوي اين خونه زندگي کنه.

ارميا با دهاني باز حرفهاي پدرش را مي شنيد.باورش نمي شدپدرش به اين راحتي دست يک دختر غريبه را گرفته بود وبه آن خانه آورده بودتا چندسال با آنها زندگي کند.پدري که هميشه درهمه چيز سخت گير بود حالا به راحتي به زندگي با يک دختر غريبه رضايت داشت.احساس خوبي نداشت انگار نمي توانست با آن قضيه کنار بيايد...

- باباجون من که حرفي ندارم ولي ميگم شميم خانم اقوامي آشنايي چيزي اينجا نداشتن که بااونا زندگي کنن نمي گم مخالفم ولي شايد اززندگي کردن باما راضي نباشن شايد براشون سخت بگذره شما همه ي اينارو درنظرگرفتين؟

شميم ازسخنان ارميا داغ شد انگار که حکم يک مزاحم را براي همه داشت.آقاي دادفرچشم غره اي به پسرش رفت وگفت:

- شميم خودش راضيه که اومده اينجا بعدم تهران اقوام داشته باشه يا نداشته باشه فرقي نداره چون پدرش موقع مرگش تو همين بيمارستان تهران ازم خواست دخترشو تنها نذارم من بخوام يا نخوام بايد به وصيت دوستم عمل کنم با اينکه حتي يک سال ديرشده اما ماهي رو هروقت ازآب بگيري تازه اس

- خب پس به سلامتي بااجازه-کجا ميري پسر ؟مگه شام نمي خوري؟

- تواتاقم هستم صدام کنين

شميم نگاهش را تا دراتاق ارميا وواردشدن او دنبالش فرستاد.احساس مي کرد اين پسر جوان با اوسرناسازگاري داردوبه دلايلي که خودش نمي دانست با اوساز مخالفت مي زد.درحيني که ارميا صحبت مي کرد يابه پدرش گوش مي کرد حتي نيم نگاهي به شميم نمي انداخت.نمي دانست دليل اين همه بداخلاقي يا مخالف بودن چيست اما با خودش مسئله را حل که گذرزمان همه سوالاتمو جواب مي دهد.ميز شام چيده شد.

- شميم جون چرا نمي خوري مادر؟يخ کرد-

چشم مي خورم

قاشقي از غذارا به دهانش برد.به نظرش رسيد مزه اين غذا مانند غذاهاي مادرش بود.يک لحظه دلش گرفت وبا تمام وجود احساس غريبي کرد .بوي مادرش را نزديک حس مي کرد.اشک چشمان زيبايش را پرکرده بود.براي اين که کسي از حال او خبردارنشود سرش را روي بشقاب غذا گرفت اما با صداي ارميا مجبور شدسرش را بالا بگيرد.

- ميگم شميم خانم شما خواهر منو مي شناسين ؟

نگاهش کرد برق شادي وپيروزي درچشمان جذاب ارميا خوانده مي شد.انگار دراين بين فقط اوبه شميم توجه داشته وحواسش جمع رفتارهاي اوبوده که با سوالش دستش را رو کرده بود.چشمان شميم از اشک برق مي زد اما براي اين که دراين لجاجت با ارميا پيروز شود وخود را نبازد چندبار تند تند پلک زد وبا لبخندي مليح گفت:

- اِ..نه نمي شناسمشون اما عمو فريد عکسشوبرام نشون دادن

ارميا رو به او پوزخندي تمسخرآميز زدوسرش راتکان داد باخودش فکرکرد:(حسابشو مي رسم دختره پررو)

شميم از رفتارهاي آن پسر سردرنمي آورد با خودش مي گفت:چه دليلي داره با من مخالفه ؟يعني انقد مزاحمشونم ؟خدايا چيکارکنم؟اين چه زندگيه من دارم ؟بايد به خاطر بي کسيم بيام بشينم توي خونه غريبه ها نيش وکنايه هاشونوتحمل کنم.خدايا مگه تو خوبي بنده هاتو نمي خواي؟چراگذاشتي سرنوشتم به اينجا برسه ؟....خداجونم شکرت...خودش متوجه نبود که چنددقيقه است به بي دليل محو تماشاي ارميا شده وفکرهاي جورواجور مي کند.فقط هنگامي که ارميا سرش را بالا کرد وبا نگاهش او را غافلگير کرد شميم خجالت زده سرش را زيرانداخت.از کار خود به شدت ناراحت بود....

- دستتون دردنکنه عمو فريد زهره خانم اززحماتتون ممنون

هردوبا مهرباني جوابش رادادند اما ارميا بدون حرف زدن ازسرميز بلندشد وبه اتاقش رفت.بعد ازمدتي بيرون آمد ودرحالي که سوييچ ماشينش را دردستانش تکان مي داد خانه راترک کرد.* * *

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

* * *

کسي دراتاقش را مي کوبيد.

- بفرمايين

- عصربخيردخترم

- سلام زن عمو ممنون عصرشما هم بخير

- آماده اي عزيزم ؟

- بله

- خيلي خب پس تا يکي دودقه ديگه بيا بيرون ارميااومده

با شنيدن نام ارميا يکه خورد.درآن چندروزي که زندگي جديدش رادرخانه ي آقاي دادفر آغازکرده بود حتي براي لحظه اي کوتاه ارميا را نديده بود.هميشه بيرون ازخانه بود وگاهي هم شب ها به خانه نمي آمد متعجب بود که چرا پدرومادرش مخالفتي با رفت وآمد او نداشتند.درآن مدت شميم همه اوقاتش را به تنهايي سرکرده بود وکسي را براي صحبت وهمراهي خودنداشت.آرزو مي کرد که خيلي زود الميرابه خانه بيايدتا بتواند دوستي خوبي با اوبرقرارکند.او روزهارا به اميد اين که الميرابه خانه مي آيد وتنهاييش ازبين مي رود پشت سرم مي گذاشت وآن روز آخر هفته روزي بود که الميرا ازشمال برمي گشت.همه آماده رفتن به فرودگاه بودند به جزآقاي دادفرکه درکارخانه بود.شميم ازاتاقش بيرون رفت وهمزمان ارميا هم ازاتاق خود بيرون آمد.هردوباديدن همديگرمتعجب شدند ارميا خيلي زودترنگاهش رابرگرفت.شميم که ازرفتاراو متنفرشده بود خود را مجبور کرد تا به آرامي سلام دهد وبدون اين که منتظر جواب بماند راهش را گرفت وازجلوي چشمان ارميا به سرعت رد شد.وارد حياط شد وکنارزهره خانم منتظرايستاد.ارميا بدون اين که به شميم نگاهي بيندازد ازجلوي او رد شد وسوار ماشين شد وآن را بيرون برد.شميم وزهره خانم سوارشدند.شميم بوي عطر سرد مردانه اي رادرفضاي ماشين حس کردآرام دماغش را بالا کشيد ومشامش را پر ازعطر ارميا کرد. .تارسيدن به فرودگاه فقط ارميا ومادرش صحبت مي کردند:

- آخه پسرخوب تو نمي اومدي ماسه تا زن چه جوري با اون وسايلاي الميرابايد برمي گشتيم تازه راننده هم که نداشتيم

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

- آخه پسرخوب تو نمي اومدي ماسه تا زن چه جوري با اون وسايلاي الميرابايد برمي گشتيم تازه راننده هم که نداشتيم

- چرا بهانه مياري مامان جون ؟ماشاالله خودت يه پا راننده اي .وسايلاي الميرا هم همون جور که خودش برده همون جورم برمي گردوند فقط اين وسط من ازکارم بي کارشدم

- حالا که اومدي ديگه ،راستش کاراي تو هم کارنيس همون بهتر که نرفتي

شميم نگاهي به آينه که چشمان ارميا و پيشاني بلند وسفيدش رابه نمايش گذاشته بود کرد وپوزخند زد.عصبانيت وحرص خوردن او را ديد وخوشحال بود که غرور اين پسر بداخلاق تاحدودي پايين ريخت.

- واي عزيزم تو شميم هستي ؟

- سلام آره من شميمم تو خوبي ؟

- مرسي. خيلي دوست داشتم ببينمت ازبس بابام تعرف کرد زودي جل وپلاسمو جمع کردمو اومدم

- عموفريد به من لطف داره

- خيلي خب حالا، بقيه حرفاتونو بذارين براخونه من کاردارم

صداي ارميا بود که ازپشت سرشميم به گوشش خورد. الميرا درجواب برادرش گفت:

- داداش گليه من چرا ناراحته؟

- الميرادهنتو ببند آبرومو بردي

- باشه گلي جون

- زهرمار!

الميرا درحالي که مي خنديد به دنبال برادر و مادرش و هم گام باشميم به بيرون ازفرودگاه رفت.

- چرا انقد عصباني شد؟

- رو اسم گلي حساسيت داره. ازکوچيکي وقتي مي خواستم بهش محبت کنم ارمي گلي صداش مي کردم انقد عصباني مي شد که باهام قهر مي کرد مي گفت وقتي بهم مي گي گلي حس مي کنم با پيرزنا اشتباهم گرفتي

شميم با صداي بلند زد زير خنده .همان لحظه توجه زهره خانم وارميا را به خود جلب کرد که با تعجب برگشتند وبه عقب نگاه کردند.زهره خانم گفت:

- خوبه الميراجون ازهمين الآن گرم گرفتي اگه تو لباي اين دختر رو به خنده بازکني

به خانه برگشتندوبعد ازاتمام کارهاي الميراوجايگزيني وسايلش ،اوسرحال وارد اتاق شميم شد.

- داري چيکارميکني؟

- رمان دستمه نمي بيني؟

- رمان ؟منم مث تو خيلي دوس دارم حالا چي هس؟

- جان شيفته

- اسمشو تاحالا نشنيدم .نويسندش کيه؟

- رمن رُلان

- پس خارجيه ؟واي انقد رمان خارجي دوس دارم . جين اير وخوندي ؟

- آره خيلي قشنگه

- من صدبار خوندمش ولي سيرنمي شم

شميم لبخند زد و.باهم به آشپزخانه رفتند.

- الميرا جون، من برنج رو آب بکشم ؟

- نه ممنون خودم مي تونم

- حالا بده من کمک کنم سختته ها

- باشه بيا ولي بيا دوتايي،آشپزکه دوتا بشه چي بشه !

شميم مانند زن هاي ماهر غذا درست مي کرد والميرا که ناخواسته دست از کارکشيده بود به کارهاي ظريف وآشپزي او نگاه مي کرد.

- کلک تو هم خوب همه فن حريفيا

- منظور؟

- يه پا خانومي براخودت

- چشم حسوداش کور!

- بله ؟بله؟

- نترس به تو هم ياد مي دم نترشي

- يه کم ازخودت تعرف کن !

- تو شروع کردي

- نه جدي شميم تو خيلي بيشتر ازسن وسالت تو خونه داري ماهري

- چرا گير دادي به سن وسال من ؟ به جون خودم بيست تا بيشتر ندارم ...فقط ...يه مامان خانوم داشتم که همه هنراشو رو من پياده کرده

- آخي چه مامان خوبي

- از خوبي گذشته بود اون يه فرشته بود

ازيادآوري خاطرات مادرش وگذشته ي خود چشمايش از اشک مملو شده بود.سرش را زير انداخت وبه آرامي شروع به کار کرد تا سرگرمي او را از ياد مادرش وغصه اوبيرون برد.

- راستي شميم شنيدم تو هم امسال دانشگاه مي ري؟

- آره چطور؟

- منم هم سال توئم ديگه

- سال اولي هستي ؟

- نه مهد کودک !

- مسخره جدي پرسيدم

- آره مث تو

- رشتت؟

- مث تو

- دروغ مي گي ؟حقوق ؟

- آره به جون تو.الميرا باهم بريم

- نميشه که

- چرا نشه واحدامونو باهم مي گيريم

- ارميا ...

- ارميا چي ؟

- اون خيلي حساسه ؟

- منظورتو نمي فهمم

- خب راستش... نارحت نشيا... اون ..

- حرفتو بزن

- باشه

- بگو ديگه

- انگارارميا باتوسرضده يعني چيزي نگفته ها ولي مامان وبابا ازدستش ناراحت شدن بدشم ازرفتاراش فهميدم .به خدا نمي دونم چرا اين جوري شده اصلا اخلاقش انقد گند نبود .ازصبح که اومدم خونه ازرفتاراش کلافه شدم چه برسه به تو که مي خواي چندسال اينو تحمل کني ...ببخشيد شميم جون

- عيب نداره خودتو ناراحت نکن من همه اينارو مي دونستم

- مي دونستي ؟

شميم خنديد:

- رفتاراش تابلوئه

- مگه چيکار کرده ؟تو که هنوز نرسيدي

- نه کاري نکرده که نارحت بشم فقط ازطرز نگاه کردنش يا مثلا حرف زدش درمورد من يه چيزايي دستگيرم شده

- اون ديوونه اس

- بي خيالش

- نه شميم بذار برات توضيح بدم.اون با همه همين رفتارو داره يعني الان يک ساله که ارميا با همه دعوا داره باورت نمي شه شميم درطول يک سال گذشته اون توي هر ماهش با دوستاش يه دعواي حسابي داشته دست بزن پيدا کرده انگارعُقده زدن داره تا عصباني مي شه ازکوره درمي ره وميزنه طرف رو لت وپار مي کنه.اينا همش به کنار اون با پدرم هم به سردي برخورد مي کنه .نگاه نکن جلو تو با احترام با هم حرف مي زنن ايناهمش نمايشه اين دوتا هر روز خدارو با هم دعوا داشتن بعدشم آقا ارميا مي ذاره مي ره تا يکي دوماه نمياد خونه.تنها کسي که ارميا براش احترام قائله مامانمه .داداشم عاشق مادرمه .هيچ وقت باهاش بد حرف نمي زنه .اين جوري که با مامان درد ودل مي کنه با هيچ کس نيس حتي با من اما خب چون بابا ومامان کمتر پيش ارميا هستن اون هميشه درداشو به منم ميگه.اصلا چرا انقد براتو حرف زدم يه دفعه زدم کانال خانوادگي! ببخشيد منظورم اين بود که رفتاراي ارميارو به دل نگير

- من ازش رفتار بدي نديدم که بخوام به دل بگيرم مطمئن باش ببينم هم چيزي نمي گم

- خيلي خوشحالم کردي شميم .روز اول آشناييمونه اما توانقد زود جوشي که فکرمي کنم خيلي وقته مي شناسمت

شميم لبخندزد. به الميراچشم دوخت تا سوالي که ذهنش را مشغول کرده بود را بپرسد.تا دهان بازکرد صداي آقاي دادفر را شنيد که درچارچوب درآشپزخانه ايستاده بود وبه آن دو سلام مي کرد.

- سلام بابايي خسته نباشي

- سلام دختر بابا چطوري خوبي ؟گشت وگذارت تموم شد؟

الميرا که درآغوش پدرش جاي گرفته بود خنديد:

- آره جاتون خيلي خالي چون خيلي خوش گذشت اما شميم نذاشت نصفه نيمه تموم شد...

آقاي دادفرخنديد ورو به شميم گفت:

- خوبي دخترم ؟

- به لطف شما عموجون

الميرا به پدرش همراه با لبخندي شيطان گفت:

- باباجون بو بکش ازاون بوهاي خوب ميادا

آقاي دادفر که باحالتي طنز ماننددماغ خودرا بالا مي کشيد گفت:

- آره آره به گمونم بوي دماغ سوخته اس!شميم توکه سالمي احتمالا ازطرفاي الميراس

الميراجيغ کوتاهي کشيد:

- بابايي نداشتيما!

* * *

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

دوهفته از زندگي شميم درخانه آقا فريد مي گذشت.درطي آن دوهفته شميم والميرا باهم روابطي صميمي وگرم برقرارکرده بودند به طوري که شب ها هم دراتاق يکديگر ودرکنارهم مي خوابيدند. شميم ازاين که خانواده اي جديد پيدا کرده بود تا بتواند نيازها ومحبت هايش را درآن ميحيط بدست آورد خوشحال بود وخدارا به خاطر اين لطف بزرگش شکر مي کرد.اما چيزي که اورا ناراحت مي کرد رفتارهاي سرد ارميا با او بود.شميم دوست داشت ارميا به جاي برادرش درکنارش باشد تاديگر ازهيچ چيزي دراين دنيا کم وکاستي نداشته باشد. (چيز ديگه اي نمي خواد ؟ نوشابه اي نون اضافه ...تعارف نکنا؟) اما هرگاه که به طريقي مي خواست به ارميا نزديک شود ويا سر صحبت را با اوبازکند ارميا اورا به راحتي ازسر خود بازمي کرد.شميم آشکارا ازرفتارهاي ضدونقيض آن پسر مغرور را تشخيص مي داداما باخودش فکر مي کرد اگرارميا به رفتارهايش ادامه دهد حتما حق اورا کف دستش خواهد گذاشت وبالاخره هم شميم ساکت نماند...درطول آن مدت الميراوشميم براي دانشگاه ثبت نام کردند .الميرا برعکس برادربزرگش دختري خوش مشرب وبدن تکبربودکه هميشه لبهاي زيبايش راخنده مزين کرده بود.زهره خانم وآقافريد هم مانند الميرانهايت محبت را درحق شميم تمام کردند واورا ازهر نوازشي بي دريغ نمي گذاشتند آنها شميم را دختر دوم خود مي دانستند ورفتاري متفاوت با رفتارهاي فرزندانشان با اونداشتند.شميم بي نهايت به اين خانواده دل بسته بود .انگار تازه خوشبختي اش قدم قدم بسوي او گام برمي داشت ونزديک مي شد ....اما اگر....

صداي زنگ اف اف شميم را ازاتاق خود بيرون کشاند.

- بله؟

- بازکن

- ازداخل صفحه ال سي دي اف اف تصوير ارميا را ديد.دکمه را فشارداد.ارميا بعد ازدقايقي وارد سالن شد.شميم هنوز آنجا ايستاده بود باديدن ارميا سرش رابالا کرد اما دردادن سلام پيش دستي نکرد .ارميا که نگاه شميم را ديد اما سلامي ازاو نشنيد با تمسخر ابرويي بالا انداخت :

- گربه خوردتش؟

- نه گاهي لازمه بي جا صحبت نکنه

- لقمان هم ادب رو ازتو ياد گرفت؟

- پندواندرز هاي قديمي کهنه مي شن!

- پدرومادرچي ؟اوناهم يادت ندادن؟نه درسته نداري .ولي با اونا که بزرگ شدي شايد...

شميم به شدت عصباني شد.ارميا پدرومادر اورا موردتوهين قرارداد وشايدهم مسخره مي کرد .با خشمي که تابه حال درخود سراغ نداشت تقريبا بلند بلند حرف مي زد:

- شما هميشه حرمت مهموناتونو اين جوري نگه مي دارين ؟با مسخره کردن وتيکه انداختن به جد وآبادشون ؟من اگه ازپدرومادرم تربيت يادنگرفتم درست،شما که ادعات ميشه تربيت حاليته چي؟لقمان ازتو يادگرفت يا ازمن ؟ازتو که دوتا مرده رو هم که دستشون ازاين دنيا کوتاهه مسخره مي کني يا ازمن که درسلام دادن به جنعاب عالي کوتاهي کردم ؟مگه زوره نمي خوام سلام کنم جرمه؟

ارميا که ازدست او حرصش گرفته بود براي اين که گوش شميم را بپيچاندگفت:

- تاوقتي که اون مهمون سربار ومفت خور اين خونه باشه آره

وراهش را گرفت وازهمان راهي که آمده بود بازگشت وبيرون رفت.اولين ضربه را به روح وجسم حساس شميم واردکرده بود واورا تا مرز جنون مي کشاند. ارميا بالاخره حرف دلش را زده بود واين چيزي بود که شميم هيچ وقت نمي خواست ازدهان کسي بشنود همين جمله کوتاه کافي بودتا روح حساس ولطيف شميم را که دختري تنها وبي کس بودرا خدشه وارد کند.حالا به وضوح صداي زنگ غريبي رادرگوش خود مي شنيد.هنوز مات ومبهوت وسط سالن ايستاده بود وبه حرفهاي ارميا فکر مي کرد.بغضي خفه درگلويش ريشه دوانده بود.دست برروي حنجره اش گذاشت وآن را فشارداد.اما انگارخالي شدن وازبين رفتن اين بغض ازجايي ديگر نشات مي گرفت.خانه خالي بود واوتنها...

اشکهايش روان شد .باصداي بلند ضجه زد وبي کسي وغربيي خودرا به گوش معبود يگانه اش رساند.

- اِ شميم چراروزمين نشستي؟چرا اينجا؟

شميم که ازصداي الميرا جاخورده بود ازروي زمين بلند شد وروبه همه سلام کرد.اشک هايش خشک شده بود براي همين باگفتن بهانه اي براي کارش راه اتاقش را پيش گرفت وازجلوي چشمان متعجب خانواده دادفر ردشد.درواقع حوصله هيچ چيز وهيچ کس را نداشت دلش مي خواست روزمرگش فرامي رسيد وخيلي راحت به آغوش پدرومادرش درديار ابدي مي پيوست اما سرنوشت انسان ها هميشه به کام آنها نبوده ونخواهد بود. درمورد شميم هم اين بود که سرنوشت او به دست قلم زن ماهرهمه ي انسانها رقم مي خورد واو مايوسانه ازقلم زن سرنوشت خود درخواست مي کرد تا سرنوشتش را روبه پايان بنويسد.حرفهاي ارميا تاثير بدي درروحيه شاداب شميم گذاشته بود واوکه درروزهاي اول زندگيش درآن خانه احساس خوشبختي مي کرد حالا با کنايه ي آن پسرخودخواه نه تنها خود را سربار خانوده دادفربلکه سربار اين دنيا وزندگي مي ديد.گاهي به سرش مي زد بي خبر ازآن خانواده دست بکشد وآن جا را ترک کند وبه جايي برود که عرب ني انداخت.اما وقتي به عاقبت بي فرجام آن کار مي انديشيد ذهنش را ازتمام افکار پاک مي کرد.آن شب سرميز شام حاضر نشد ودرجواب الميرا که پياپي علت رفتارهاي اورا مي پرسيد سردرد را بهانه کرد.ترجيح دادزودتربخوابد تاازهرچي دنيا وافکار مسموم بود خارج شود.

- پاشو پاشو پاشو ....پاشو باهم بريم ليلي گشت بزنيم خيلي

-...............

- هوي با توئما بلندشو ديگه عجب تنبلي هستيا

- ............

- مي خواي ارميا گلي رو صدا کنم بيادبيدارت کنه انقدخوش اخلاقه!

-............

- واي شميم درد بگيري ايشاالله بيدارشو چقد کله مرگ ميذاري؟

شميم درحالي که خميازه کنان پتوراازروي سرش مي کشيد باموهاي ژوليده روي تخت نشست وباچشمهاي بسته همراه با لبخند سلام کرد.بلافاصله الميرا باصداي بلند شروع به خنديدن کرد.شميم که تعجب کرده بود چشمانش را بازکرد وبا اخم به الميرا نگاه کرد .الميرا انگشت اشاره اش رابرروي سرشميم گرفته بود وازته دل مي خنديد.

- چيه اول صبحي ؟قرص خنده خوردي؟

- پاشويه نگاه به اين کله قشنگ بندازبعدحرف بزن

شميم بادست روي سرش کشيد تا مطمئن شود شاخ درنياورده چون هنوز الميراته مانده اي ازخنده را برلب داشت.

- نه بابا شاخ نيس يه چيز خوشکل ترازشاخ پاشوبروجلو آينه

شميم که کنجکاو شده بود بداند چه شکلي شده است جلوي آينه ايستاد اما يک لحظه انقدر يکه خورد که خودش هم ازموهاي سيخ شده روي سرش به خنده افتاد.

- ميگم چرااينااينجوري شده؟

- حتما ديشب توخواب رفتي آرايشگاه!

شميم پقي زد زيرخنده.

- سلام صبح بخير

زهره خانم با مهرباني جوابش راداد ودو ليوان شيرداغ راجلوي شميم ودخترش گذاشت وباآنهامشغول صحبت شد.

- پس عموکجاس؟

- بابا صبحا زودترازهمه مي ره يه ذره زحمت به خودت بده زودتربيدار شومي بينيش

- ببخشيدزن عمو امروز روزآخرمه ديگه زودبيدارمي شم

- نه دخترم الميرا شوخي مي کنه اين خودش وقتي مي خوابه دنيارو آب ببره اينو خواب مي بره حالا مظلوم گيرآورده تيکه ميندازه

بعدازجمع آوري ظرفها شميم والميرا براي آماده شدن به اتاق هايشان رفتند.به پيشنهادالميرا قراربود تاظهر به مغازه ها سربزنند وکيف وکفش ولباس جديد تهيه کنند.شميم زودترآماده شد وپشت دراتاق الميرا به اواطلاع داد درحياط منتظراوست وازسالن خارج شد.ارميا در حياط مشغول ور رفتن به ماشين شاسي بلندخودبود.باديدن شميم که ازسالن خارج مي شد لبخندموزيانه اي برلب زد.

- چطوري لقمان؟

- عليک سلام

- تشخيص بزرگ وکوچيک رو نمي دي نه ؟

- دراين مورد اصلا

- خب درمورد توهم طبيعيه

- درست حرف بزنا

- باش تو يادم بده چه جوري حرف بزنم ؟

- هه هه هه بامزه خنديدم

- حالا مي خواي اين اخماتو بازکنم ؟

- .............

- ضررنمي بيني ها

-..............

- يه نگاه کن ببين تودستمو

- ...........

- باتوئما ديوار،آدامسه مي خواي ؟

-............

- باشه جواب نده مي دم الميرا کوفت کنه توموس بکش!

- ...........

وقتي ارميابي اعتنايي شميم راديد جلو اوقرارگرفت وبالحني مظلوم که براي شميم بيگانه بود گفت:

- حالا بيا آشتي دلم برات سوخت گفتم توکوفت کني

شميم درحالي که ازلحن او خنده اش گرفته بودگفت:

- گرگي که تولباس بره قايم شده !

- آدامس نمي دما؟

- نده

- نه مي دم من که مث توبرج زهرمارنيستم

- هي مواظب حرف زدنت باشا

- هرچي توبگي

- خودتومسخره کن

- حالا بردارآدامس موزيه انقدخوشمزس

شميم با لبخنديکي ازآدامسهايي که سرآن بيرون جعبه بودرا کشيد.يک آن تمام وجودش ازلرزش آدامش شروع به لرزيدن کرد به طوري که جيغ کشيد وبعد هم به گريه افتاد.ارميا باصداي بلند مي خنديد.

- سرکاري بود.اَه بي جنبه چرا زر زر مي کني؟

الميرابه حياط آمد

- چيه ؟چي شده شميم ؟ارميا چي بهش گفتي؟

- چيزي نگفتم مي خواست آدامس برداره نمي دونست سرکاريه

الميرا درحالي که به شميم کمک مي کرد ازجابلندشود روبه برادرش گفت:

- توهم بازيت گرفته سرصبحي ؟بيچاره سکته کرده

- برو بابا جنبه نداره

- ارميا بيا بروبيرون ديگه نياخونه بيا برو

- بيا ،يکي ديگه سربارماميشه مارو بيرون مي کنن

شميم ازحرف ارميا باشدت بيشتري گريه مي کرد.آن روز براي الميرا هم روز تلخي بود ...بازهم شميم درخود فرو رفته بود.

* * *

--------------------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------------------

- چيو داري نگاه مي کني ؟بيا بريم روده هام چسبيد به شکمم

- تو برو من ميام

- مامان وبابا ناراحت مي شن

- ميام ولي يه کم ديرتر برو ديگه

- آخه چيه پشت اون پنجره دوساعت زل دي بهش؟

- ارمياگلي !

الميرا بلندخنديد:

- حالا چرا انقد نگاش مي کني ؟نکنه دلتودادي قرضش؟

- آره نه خيلي ام داداشت تحفه س!

- اگه بدوني چقد خاطرخواه داره

- نوش جونش به ماچه ؟

- فعلاکه تو اين جوري واستادي داري قورتش مي دي!

- يه قورت دادني نشونش بدم

- چي مي گي برا خودت ؟

- مي گم مي خوام به دادشت عشقمو ثابت کنم يه دوديقه دورميام خب؟

- باشه من که رفتم

شميم دوباره بيرون را نگاه کرد.موزيانه لبخندزد وازاتاقش بيرون رفت .وارد حياط شد .ارميالب استخر ايستاده بود وبه داخل آب هاي شفاف آن زل زده بود.شميم نگاهش را به قد بلندارميا که تصويرش درآب شناورشده بود انداخت ودردل نقشه ها کشيد.ارمياغرق افکار خود بود وشميم ازاين بابت خوشحال بود.باقدم هايي آرام ازپله هاي ايوان سرازير شد.قدم برمي داشت وبه او که متوجه اطراف نبود نزديک ميشد.بالاخره به پشت سرش رسيد وهمان طور که راه مي رفت خيلي راحت دستش را پشت کمر ارميا زد واو مانند پري درهوا توي استخررها شد.شميم خيلي خونسرد ولبخندزنان دور استخررا طي کرد وبه ارميا که درآب مشت ولگد مي انداخت وبه او بدوبيراه مي گفت نگاه کرد.دستانش را بهم زد ولباسش را تکاند.لبخندي تمسخر آميز به ارميازدوگفت:

- بدرود آقاي دادفر

راهي سالن شد.ارميا عصباني درآب مشت مي اندخت.

- حسابتو مي رسم حالاديگه تويه ذره بچه برامن دم درآوردي ؟

شميم وارد سالن شدوباعذرخواهي کوتاهي ازآقاي دادفر وهمسرش مشغول شام خوردن شد. دقايقي بعد صداي بهم خوردن درحياط خانه به گوش رسيد.

- ارميارفت؟

- آره بابا جون قراربود امشب دوستاش برن خونش

- ولي اون که شام نخورد بچم خورش بادمجون خيلي دوس داره

- ماماني اون که وقتي بادوستاشه گرسنه نمي مونه الآن اونا ميرن بهترين غذا رو مي خورن

شميم دردل خنديد.چراکه مسبب همه ي اين حرفاخودش بود وازکارخود لذت برده بود چون فکرمي کردتاحدي ارميا را سرجايش نشانده است.

- الميرابرو کنار من کمکت کنم

- اي الهي خدا خيرت بده جوون بيا بيا که ازکمرافتادم

- خوبه والله تعارف کردما!

- خب بيا ديگه خسته شدم ازبس تواين خونه ظرف شستم

- اِ...دروغ؟

- به جون گلي اگه دروغ بگم

- خيلي ضدي باهاش؟

- چطور؟

- رو اسمش قسم دروغ مي خوري

- ضدکه نه مث کاردوپنيرمي مونيم

- حق داري

- توکه شيفته عاشقي ديگه چرا؟

- مي خرم براش!

- رفتي تو حياط چيکارش کردي فرارکرد؟

- بي تربيت !

- خب حالا باتربيت چه گندي زدي ؟

- انداختمش تواستخر...

الميرا با تعجب لحظه اي به قيافه خونسرد شميم نگاه کردتاشايد آثارشوخي درصورت اوببيند اما وقتي بي خيالي شميم راديد زد زيرخنده :

- ايول خوشم اومد

- درست حرف بزن اين چه طرزصحبت کردن با يه خانم وکيل متشخصه ؟

- توبذار لااقل کلاسات شروع شه بچه ديپلمي !

- درست حرف بزن

- ميگم شميم امشب ارميارو دپرس کردي تاصبح حالش بده نه اين که سه شد مي زنه حال دوستاشم خراب مي کنه ايول

- بازم زشت صحبت کرديا؟

الميرا جيغ کشيد:

- مي زنم توسرتا من چي مي گم اين چي مي گه ؟مامان ....

شميم ريزريزمي خنديد.

* * *

--------------------------------------------------------------------------------

* * *

با دستاني لرزان وحالتي مضطرب سعي درآرام کردن خود داشت.ازحرفي که مي خواست به زبان بياورد مطمئن بود اما بازهم ترس هميشگي وجودش را مملوکرده بود.

- پس چرا ساکتي ؟

- ببخشيدالان مي گم

- منتظرم

شميم با نگاهي دزدکي به آقاي دادفر که با مهرباني وآرامش هميشگي به اونگاه مي کرد آرام شد.بالبهايي لرزان شروع به صحبت کرد:

- عموجون من ...

مکث کرد ودوباره به اونگاه کرد.

- ادامه بده دخترم

- عمو من ازتون يه خواهش دارم که مي خوام قبول کنين نه يعني ... بايد حتماقبول کنين

- تودستور بده عزيزم

- اختياردارين شرمندم نکنين .راستش من من مي خوام کارکنم ...

نفسي تازه کرد وبه عموفريدش نگاه کرد تاازنگاه اوآرامش بگيرد.دوباره شروع کرد:

- من مي خوام کارکنم تا مستقل باشم تا لااقل بتونم خرج تحصيلاتمو بدم .عموجون شما خيلي به من لطف دارين امااين دليل نمي شه که من خرج چهارسال تحصيلاتمو رو دوش شما بذارم .شما دوتا بچه بزرگ دارين که هردوتا شون به نوبه خودشون پول کمي واسه زندگيشون نمي خوان منم که حالا اومدم شدم قوزبالاقوز.راستش من اگه مي تونستم يه خونه مي خريدم تانخوام مزاحم شما وخانوادتون باشم اما خب مجردي ودختربودن من به علاوه وصيت پدرم کارموسخت کرده .حالام خدارو شکر مي کنم چون پس اندازيکسال دانشگامو وخرجي کافي براخودم دارم اما برابعدم مي خوام ....

آقاي دادفر سخن شميم را قطع کرد:

- اين چه حرفاييه مي زني شميم؟توبا الميرا هيچ فرقي نداري .به روح پدرت قسم به اندازه اون برام عزيزي

- مي دونم عمو جون ولي من اين طوري راحت ترم .خواهش مي کنم شما هم موافقت کنين من کارکنم تا براي بعده ها اگه محتاج پول شدم نخوام دستمو جلوي کسي درازکنم.من به هرکاري راضي هستم حتي اگه درشانم نباشه فقط دلم مي خواد خودم روي پاي خودم وايسم.اِ...راستش ازشمام مي خوام که ...که ...عموجون ميشه برام يه کاري دست وپاکنين ؟خودم چندروزه تهرانو بالاوپايين کردم اما موفق نشدم.

آقاي دادفر دستي به صورتش که ته ريشي زبرآن را پوشانده بود کشيد .سکوتش شميم را مي آزرد.ازشدت اضطراب تندتندبا انگشت هاي دستش بازي مي کرد وهرآن نگاهش را به سمت آقاي دادفر مي کشاند.

- عمو

آقاي دادفر سرش را بالاکرد وبعدازنگاهي طولاني گفت:

- نمي تونم باهاش کناربيام مسئوليت تو به من سپرده شده

- ولي ...

- گوش کن شميم اين که بخواي کارکني دست من نيس.مخالفتي هم ندارم اما من مي گم يه عنوان عضوي ازاين خانواده حق داري ازپولي که من دراختيارت مي ذارم استفاده کني .توبراي من وخانوادم قابل احترامي وهيچ کس حق اعتراض به اين که تو ازپول من اسفاده مي کني رو نداره

- شما خيلي خوبين عمو خيلي محبت دارين اما ...من بازم روي حرفم هستم به خاطر راحتي منم که شده قبول کنين

- ازدست شمابچه ها...چي بگم والله ...باشه ولي ايشالله نظرت برگرده .

شميم خوشحال درحال بيرون رفتن از اتاق بود که براي يک لحظه برگشت وبه آقا فريد چشم دوخت:

- يه چيز ديگه بگم؟

- بگو دخترم

- قول مي دين برام کارپيداکنين ؟(بابا رو روبرم!)

- قول نمي دم ولي سعي مي کنم

- مرسي عمو خيلي دوستون دارم

ازاتاق خارج شددرحالي که ازخوشحالي درپوست خود نمي گنجيد:( حالا من نون خور اضافي ام آقاارميا ؟)

* * *

- بيادخترم ازاين طرف

- عموجون صبرکنين من نمي دونم کجاداريم مي ريم ؟

- تودنبالم بيا پشيمون نمي شي

همين طور که ازپله هاي ساختمان بالا مي رفتند شميم اطرافش را به خوبي مي کاويد.دروديواري مشکي رنگ داخل را مزين کرده بود.سقف هاي آن باچراغهاومهتابي هاي کوچک اماپرنوروزيبا تزيين شده بود.شميم وآقاي دادفربه طبقه سوم رفتندوبعدازآن به داخل سالني نسبتا بزرگ وارد شدند.

- بيا داخل چراايستادي؟

شميم متعجب درحالي که نمي دانست به چه دليل آنجاآمده است به داخل آمد.همه جارا با دقت وکنجکاوي ازنظر گذراند.

- اين جايه شرکت ساختمان سازيه که تو به عنوان منشي استخدام اين شرکت شدي ،حقوق خوبي ميدن فقط بايد کارتو خيلي دقيق انجام بدي مخصوصا وقت شناس باشي چون اين جا يه رئيس بداخلاق داره که اگه يه اخم به زيردستاش بندازه همه حساب کاردستشون مياد اينو گفتم که بعدا معترض نشي

شميم که غافلگيرشده با دهاني بازبه آقاي دادفرنگاه مي کرد.بعدازچندثانيه که لبخندعموفريدش را ديدگفت:

- عمو ...عمو شما کاملا منو سوپرايزکردين ...واي عمومرسي

- کاري نکردم عزيزم به قولم عمل کردم

- عمو حالا من با اين رئيس اخموئه چيکارکنم؟حتماصدوشصت سالم سن داره که ازاين سبيل کلفتاوچاق مانکناس که يه چماق مي گيره دستشو بالاسرت واميسته !

آقا فريد آرام مي خنديد وشميم قيافه رئيسش را تجسم مي کرد.

- حالا چيکارکنم عمو؟

- هيچي ديگه برو پيش رئيس اخموت مي دونه قراره منشي جديدبياد

- مگه شما مي شناسينش؟

- اوه ...چه جورم

- عمورفتين؟

- آره ديگه برم کارخونه ديرشد

- من تنهابرم؟

- نه بذارزنگ بزنم بقال سرکوچمونم بياد!

- مي ترسم ...يعني دلشوره دارم

- برو دخترگلم خدافظ

- خدافظ

کمي مکث کرد وبعدبا دلشوره قدم برداشت همه کارکنان شرکت خيره خيره نگاهش مي کردند . به اتاق رئيس نزديک شد.تقه اي به درزد.

- بفرمايين

دردرا بازکرد وداخل شد.اتاقي بزرگ وروشن درپيش روداشت که اول ازهمه پنجره يي به اندازه پهناي ديوار که شهر را به نمايش مي گذاشت مورد توجه بود.ميزي از ام دي اف با تعداد زيادي صندلي به دورش وسط اتاق قرارداشت.يک کتابخانه ي کوچک وچندقاب عکس ازساختمان هاي بزرگ ومرتفع درکناردرنصب شده بود.درراس اتاق وروي صندلي مشکي که پشت آن به شميم وروبه پنجره قرارداشت فرد مورد نظرنشسته بود.شميم که سکوت خودرا طولاني ديدلب گشود»:

- سلام

بعدازسکوتي نسبتا طولاني صداي آشنايي دريافت کرد:

- بشين

(اين که صداش آشنائه تازه صداش عين جوون بيست ساله ها.خوبه لااقل اگه پيره صداش خوشکله .حالا يه عليک مي دادي مي مردي؟حالا کجابشينم ؟اينجاکه خرم با بارش گم ميشه! )

- ببخشد کجابشينم ؟

- روسرمن !

صداي بلند او برسرش خراب شد.

(پاشو بيا منوبزن...نه به خداپاشو ؟..مرتيکه هرکول ...اَه اَه ...بدبخت حتماصورتش عين گودزيلاس که برنمي گرده ببينمش !)

- ولي روسر شما که جانيس!!!

سکوت................

احساس کردطرف را عصبني کرده است.

- حالا من سرپا راحتم شما ببخشين

- بگو

(اي درد،مرض حُناق ... شيطونه ميگه برو بزن دکورشوبيارپايينا....الله اکبر)

- ميگم ميشه برگردين اين طرف ماشمارو زيارت کنيم ؟

- تو به من چيکارداري حرفتو بزن

- نخير مث اين که کار ما اين جوري درست نميشه برنمي گردين؟

- نه

- ميگم صداتون آشناس نکنه الميرايي سبيل گذاشتي؟ها؟؟؟

- خفه بروبيرون

- ببخشيد ببخشيد باورکنين موقعيتمو يادم رفت .حالا برمي گردين که من انقد با ديوار حرف نزنم ؟؟؟

- نه

آروم جواب داد:نکمه!!!

- چي گفتي؟

- هي....هيچي گفتم باشه حالا که برنمي گردين من ميام

وقبل از اين که منتظر جواب باشد به سمت او حرکت کرد وباچندقدم ويک حرکت سريع روبروي او ايستاد..................

(وويي ...اين هيولائه اينجا چه غلطي مي کنه؟ حتما مي خواي بشم منشي خوشکلت که ازنوکر باباتم بدتره ؟منشي نشونت بدم که صدتا منشي از اين ورو اون ورش قلمبه بزنه بيرون !هه هه هه !)

هنوز با دهان باز به او که با لبخندي خاص ومغرور اورا ازنظرمي گذراند نگاه مي کرد.

- چطوري لقمان؟

- ببند....

حرفش را خورد وبا حرص به او نگاه کرد.ادامه داد:

- ادب داشته باش خيرسرت رئيسي

- دلم ميخواد اينجوري حرف مي زنم زوره؟من رئيسم تومنشي.حرفومن ميزنم اطاعتو تو مي کني ok ؟

(هم چين جفت پاميام تودهنت کف کنيا؟بچه پررو!)

- من نيستم بااجازه

- کجا؟ باش باهم کارکنيم پيشرفت مي کنيا.شايد يه روز جامون عوض شد....

- من غلط بکنم باتو پيشرفت کنم .مگه آدم سوخته؟

- هوو.................

- پسر بي ادب

- ازلقمان ياد گرفتم

- ببين بامن کل کل نکن بد مي بينيا؟

- ريز مي بينيمت baby!

- اون ديگه مشکل ازچشاي بابا قوريته!

- اصلا مي دوني چيه؟توآدمي نيستي که بشه باهاش کار کرد گمشو بيرون

- کم آوردي جناب رئيس .من رفتم good luck مستر بابا قوري....

ازاتاق بيرون آمد ونفس عميقي کشيد .آروم زد زيرخنده :

- حالتو گرفتم بابا قوري!!!

* * *

--------------------------------------------------------------------------------

- عمو خواهش مي کنم

- اي بابا اون ازارميا که مي گه نمي خوام چشمم به اين دختره بيفته اين ازتو که مي گي نمي رم شماها چتونه؟

- هيچي آبمون تويه جوي نميره والسلام

- شميم نري سراين کار ديگه خبري ازکار نيسا گفته باشم .

- عمو؟؟؟

- عمونداره اونجا شرکته پسرمنه خوب وبدتو من تشخيص مي دم بخصوص که دانشگاهم بايد بري .گاهي وقتا شرکتا الکي مرخصي

نمي دن من صلاحتو ميخوام که ميگم برو اونجا.

- رئيس اونجا که اون ارميا بداخلاقه!!! البته ببخشيدا

- توچيکار به اون داري توازمن اجازه بگيرهمه چيز دست منه

- نه............

- خود داني .ديگه اسم کارو نيار.شب بخير.

* * *

- الميرا تو مطمئني عمو گفت برم شرکت؟اين ارميا منومي خوره ها!

- اولا که مطمئنم دوما درباره داداش من درست صحبت کن داداش به اون گلي الهي قربونش بري

- بشين بابا

- نه مي خوام راه برم

- مرض تو هم

- پاشو برو که اين رييست ازتاخير کارمندا حسابي توپش پره

- به من چه!

- توهم کارمندشي ديگه

- هه.......تو فکرشم.باي باي الي جون

- به سلامت.

- سلام خانم ببخشيد

منشي ازپشت کامپيوتر سرش را بيرون آورد وبه شميم نگاه کرد:

- بفرمايين؟کاري دارين؟

- اِ....منو آقاي دادفر فرستاده

- رئيس؟

- نه نه منظورم پدرشونه

- آها نکنه شما منشي جديدهستين؟

- بله درسته

- بفرمايين بشينين تا به رئيس خبربدم.

- نه نه

- چرا؟

- خودم بهشون مي گم

- ولي من بايد ازشون خدافظي کنم

- امروز رو بي خيال شين مي دونين چيه ؟مي ترسم رئيس مخالفت کنه من به اين کا رنيازدارم مي خوام تو عمل انجام شده قرارش بدم اينجوري نمي تونه روحرف پدرش حرف بزنه

- چي بگم والله باشه به خاطر تو که همسن دختر خودمي

- ممنون خيلي لطف کردين

- خواهش ميکنم .من ديگه برم پس فردا که اومدم به رئيس مي گم

- باشه.راستي ميشه يه کم درباره کارم توضيح بدين؟

بعدازاين که خانم ياري شميم را تاحدي باکارش آشنا کرد خداحافظي کرد ورفت.شميم پشت ميز نشست ونفس عميقي کشيد.چشمانش را براي لحظه اي روي هم گذاشت.(اين جور که بوش مياد بايد نصف روز رواينجا باشم نصفشو توکلاس.بعدم که برم خونه وسه ساعت بخوابم وبقيه رو درس بخونم..به به چه برنامه اي!نمي دونم تهش هيچي برام مي مونه ياتموم مي شم؟؟؟) ازفکرش لبخند روي لبهايش نشست.

- بدنگذره

مثل فنر ازجا پريد .صداي ارميا بود.درست روبروي اودست به سينه وبااخمي بزرگ وشايدعصباني شميم رانگاه مي کرد.

(اين ازکجا پيداش شد؟نگاش کن به خدا عين مجسمه ابوالهول واستاده منو ديدميزنه .مردک..........الله اکبر)

- سلام

- خانم ياري کوش؟انداختيش بيرون؟

(مرگ! پسره بي تربيت اصلا بلدنيس جواب سلام بده)

- خانم ياري رفتن گفت که چندروز ديگه که اومد سرکار ازتون عذرخواهي مي کنه

- خانم خوبي بود حيف........

ارميا بقيه حرفش را ادامه نداد.اما شميم ادامه آن را دردل گفت:( حيف من جاشوگرفتم!)

ارميا به داخل اتاقش رفت.شميم درهمان حال برگشت و روبه اتاق دربسته ارميازبانش را تاآخرين حد بيرون آوردوتکان داد.به حساب خود بااين کار ارميا را مسخره مي کرد وراحت مي شدو اما........

همان موقع دراتاق ارميا بازشد واوبيرون آمد.باديدن شميم با آن شکل ازتعجب برجا ميخکوب شد.شميم که چندلحظه ازترس به همان صورت مانده بود آرام زبان خودرا دردهان بردوسرش را زيرانداخت.

سکوت.........سکوت.........سکوت........ ......

صداي ارميا باعث شد کمي سرش را بالا بياورد:

- واقعا بعضي کارمندا زود لياقتشونو نشون مي دن

وراه افتادوبه اتاق ديگري رفت.شميم دست خود را به سوي ران پايش برد ونيشگوني ازخود گرفت:

(کوفت ! آخت دربياد يکي ديگه مي گيرم دختره بي ادبِ بي نزاکت!)

* * *

خسته ازچندساعت کار کردن وتايپ کردن به خانه رسيد.زنگ خانه را زد.

- بله؟

- بازکن

- حالا نميشه ببندم ؟

- الميرا....خستم

- اِشدال نداره آبجي شميم

- بازکن ديگه

- دوش ندالم ژوله؟

- الميرا ...الميرا

- جونم؟بگوعزيزم؟

- به خدا اين داداش گليت ازبس ازم کارکشيده روز اولي مث جنازه شدم بازمي کني ؟

- بيا خوشتلم بازشد؟

- آره مرسي

ازدر خانه واردشد.بعداز اين که حياط را طي کرد واردسالن شد که....

- پخ.........شَلام

- اي درد قلبم افتاد ديوونه اين چه وضع سلام کردنه؟