X
تبلیغات
رمان خوانها - ناعادلانه به قضاوتم ننشین ... 10

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

ناعادلانه به قضاوتم ننشین ... 10

بعد از فروش خونه که کمتر از 2روز اتفاق افتاد خونه ای تو یه محل نسبتا خوبی پیدا کردم باید رهن می کردم چون یه مقدار
از پول و نیاز داشتم برای گذراندن امورات زندگیم بازم خدا رو شکر کردم که صاحب خونه ام ادمهای بسیار خوبی هستند
بیشتر وسایلی که مورد نیازم نبود و دادم به سمساری فقط وسایل اشپزخونه رو اوردم جابجا که شدم کمر و دل درد بدی داشتم
تقریبا از اخرین روزی که امیر و دیدم 1ماهی می گذشت تو همین مدت هم من به دکتر رفتم و ازمایشهای مختلفی دادم دکتر
گفت هر گونه کار سخت و سنگینی برای جنین خطر ناکه پس تصمیم گرفتم بیشتر مراقب خودم باشم با صاحب خونه ام هم
اشنا شده بودم یه زن 60ساله که حاج خانوم صداش می زدم شوهرش تو بازار حجره دار بود سه تا دختر داشت که همشون
ازدواج کرده بودن و سرگرم زندگیه خودشون بودن وقتی زمین می شستم یا می خوابیدم درد شکمم بیشتر می شد بنابر این برای
راحتیه خودم یه تخت و یه دست مبل ارزون قیمت خریدم نباید ولخرجی می کردم چون دیگه کاری هم نداشتم که بتونم زندگیمو
با هاش بگذرونم با چیدن وسایلی که به تازگی خریده بودم خونه هم شکل بهتری گرفت یه اپارتمان کوچیک یه خوابه بسم بود
من که تنهام اپارتمان بزرگ بدردم نمی خورد روزها می گذشت احساس افسردگی می کردم کمتر از خونه بیرون می رفتم فقط
زمانی که برای خونه خرید داشتم یا زمانی که وقت دکتر داشتم بیرون می رفتم شکمم هم یکمی جلو اومده بود ولی هنوز می
تونستم از لباسهای قبلیم به غیر از شلوارام استفاده کنم باید تو اولین فرصتی که دارم چند دست لباس حاملگی برای خودم بخرم
سیم کارت قبلیم هم همون روز شکوندم تا هیچ جوری نتونن پیدام کنن البته اگه کسی دنبالم باشه یه روز که داشتم میوه می
شستم زنگ اپارتمانم به صدا در اومد

- بله

- سلام منم مادر


صدای حاج خانوم بود در و باز کردم و دعوتش کردم داخل اصلا هواسم نبود که لباسم جذبه و برامدگی شکمم معلومه

دیدم که جاج خانوم زل زده به شکم من و ازم با تعجب پرسید

- مادر حامله هستی ؟

چی داشتم که بگم اولش سکوت کردم ولی دوست نداشتم درباره ی من فکر ناجور کنن با دست اشاره کردم که بشینه

با ید براش توضیح بدم

بله حاج خانوم بار دارم

- ولی تو که گفتی تنها زندگی می کنی ؟

- دروغ نگفتم اگه اجازه بدید براتو ن توضیح می دم تا دچار سو ء تفاهم نشید


شروع کردم به گفتن داستان زندگیم یه جاهایش واقعا نمی تونستم جلوی گریه کردنمو بگیرم وقتی حرفهام تموم شد

سرمو بلند کردمو منتظر موندم که ببینم حاج خانوم چی می گه فقط از ته قلبم از خدا خواستم که بیرونم نکنن صدای حاج خانوم منو بخودم اورد


- بمیرم برات مادر چقدر سختی کشیدی ؟ خدا از ادم ظالم نگذره خودش جوابشونو بده دخترم ولی این جوری که نمی

شه این بچه پدر می خواد شناسنامه می خواد اخه به همین اسونیها که نیست


- حاج خانوم می گید چی کار کنم ؟ دستم به هیچ جا بند نیست

امیدت به خدا باشه دخترم من با حاج اقا صحبت می کنم به هر حال هر سری یه فکری داره مادرجون شاید فکری به

حالت کنه تو هم دیگه گریه نکن برای بچه ات خوب نیست



بعد از اون روز که قصه ی زندگیمو تعریف کردم رابطه ام با خانواده ی حاج خانوم خیلی صمیم ی شد جوری که

حاج اقا هم می گفت من صاحب 4دخترم نه 3تا فقط یه بار قران اوردو گفت دست بزار رو قران و قسم بخور که همه

ی اینها حقیقته وقتی قسم خوردم سریع ادرس خونه سابقمو دادم و گفتم اگه ذره ای هم به دلتون شک افتاده می تونید

از همسایه هامون پرس و جو کنید حاج اقا گفت قسم تو برام حجته نیاز به تحقیق نیست بابت شناسنامه ی بچه ات

خیالت راحت باشه اونقدر اعتبار دارم که کسی نوه ای حاج رسول درستکا رو بی هویت نزاره نمی زارم انگ حرومی

به بچه ات زده باشه

حاج خانوم دیگه نمی زاشت تنها تو خونه بمونم منو با زور به خونه ی خودش می برد یا خودش می یومد خونه ی من

غذا هم نمی پختم همیشه برام هرچی که واسه خودشون می پختن یه بشقاب هم برای من می اوردن می شه گفت عضو

جدید ی تو این خانواده شده بودم همه با من با مهربونی رفتار می کردن با دختر کوچیک حاج خانوم که زهرا نام

داشت هم صمیمی شده بودم دیگه فکر می کردم زندگی روی خوششو بهم نشون داده اخرای دوران بارداریم بود با

حاج خانوم و زهرا رفته بودیم یکم وسیله برای بچه خریده بودیم خودم نخواسته بودم که جنسیت بچه رو بدونم چون

برام مهم نبود فقط سلامتی بچه برام اهمیت داشت برای همینم هر چی می خریدیم سعی می کردیم رنگهای انتخاب کنم

که اسپرت باشه هم دختر و هم پسر بتونه ازش استفاده کنه زهرا هم منو مسخره می کرد و می گفت بابا علم پیشرفت

کرده چرا نزاشتی دکتر جنسیت بچه اتو معلوم کنه منم که جوابم معلوم بود دختر و پسر فرقی نداره سلامت باشه یه

شب که خوابیده بودم درد بدی تو دلم پیچید از تخت بلند شدم چند قدمی راه رفتم ولی درد هر لحظه بیشتر می شد نفسام

به شماره افتاده بود دیگه از شدت درد اشکهام سرازیر شده بودن به ساعت نگاه کردم 11شب بود می دونستم الان حاج

خانوم اینا خوابن ولی چاره ای نداشتم خونه ی حاج خانوم زنگ زدم زنگ دوم نخورده بود که دیدم صدای حاج خانوم

می یاد وقتی فهمید منم سریع گفت

ایسان جان دردت شروع شده مادر ؟

بله حاج خانوم دارم می میرم

نترس سریع حاظر شو من و حاج اقا هم الان می یایم

گوشیو قطع کردم و رفتم که حاظر شم ساک بچه رو از قبل به خواست حاج خانوم اماده کرده بودم صدای زنگ

اپارتمان بلند شد درو باز کردم و با حاج خانوم حاج اقا به سمت بیمارستان حرکت کردیم دیگه از درد در حال بی

هوش شدن بودم لبامو با دندنم فشار می دادم تا از شدت درد جیغ نکشم حدودای ساعت 5صبح بود که فارق شدم یه

دختر تپل و سفید

وقتی دکتر نشونم داد از شدت خوشحالی و تموم شدن دردی که داشت من و می کشت گریه کردم زایمان سختی

داشتم چون جسه خودم ریز بود ولی وزن بچه زیاد بود بچه رو بردن که کارهای دیگه اشو انجام بدن منم بردن تو یه

اتاقی که مخصوص بعد از زایمان بود به غیر از من دوتا خانوم دیگه هم بودن .

بعد از ترخیصم از بیمارستان حاجی برای من و دخترم گوسفند سر برید بچه تو اغوش حاج خانوم بود به سمت حاج

اقا رفتم و دستشو بوسیدم حاج اقا هم روسر من دست کشید و گفت قدم دخترت مبارک و پر روزی باشه به دلم افتاده

که عاقبتت روشنه تا من و حاج خانوم زنده ایم غصه ی چیزی رو نخور بعد هم مشغول دستور دادن به قصاب شد

به همراه حاج خانوم به خونه ی خودم رفتیم دختراش هم همگی برای تبریک گفتن اومده بودن حاج خانوم خیلی

هوامو داشت یه چیزای بهم یاد می داد که اصلا به فکر خودم نمی رسید خوب حقم داشتم مگه چند بار مادر شده بودم

هنوز اسمی واسه بچه ام انتخاب نکرده بودم گذاشته بودم بعد از اینکه ناف بچه افتاد بعد اسمشو بگم روز دهم بود که

ناف دخترم افتاد خودمم سر پا شده بودم با اینکه هنوزم خونریزی داشتم ولی با رسیدگیهای که حاج خانوم می کرد

حالم خوب بود سریع به سمت اشپزخونه رفتم خدا رو شکر همه چی بود می خواستم امشب یه جشن کوچولو بگیرم

اول به حاج خانوم زنگ زدم و گفتم همه رو واسه امشب شام خونه من دعوت کنه اولش زیر بار نمی رفت می گفت

حالم خوب نیست و جشن و بزارم واسه ی بعد وقتی از بابت خودم خیالشو راحت کردم اونم پذیرفت که همه رو واسه

شام خونه ام دعوت کنه مشغول پختن غذاها بودم که زهرا هم اومد کمکم با هم کارها رو انجام دادیم از زهرا

خواهش کردم که دخترمو به حموم ببره اونم با خوشحالی پذیرفت نزدیکای غروب بود که مهمونام رسیدن بعد از

پذیرایی وصرف شام حاج اقا ازم خواست که اسم بچه رو بزارم

- دخترم واسه این بچه اسم انتخاب کردی ؟

- بله حاج اقا اگه شما اجازه بدید می خوام اسمشو ایناز بزارم


- حاج اقا هم مبارکی گفت و شروع کرد به خوندن اذان دم گوش بچه ام اسم دخترم ایناز گذاشته شد

دیگه از تنها حموم بردن ایناز نمی ترسیدم حرفه ای شده بودم هر روز غروب قبل از خواب اول اینازو حموم می

کردم اینازم عادت کرده بود که هرروز حموم بشه اینجوری راحت تر می خوابید بعد از اینکه اینازو حموم کردم

داشتم موهای خودمو شونه می کردم تو اینه به خودم نگاه کردم بله من ایسان تهرانی یه مادر مجرد شده بودم بازم خدا

رو شکر کردم حتما قسمت منم این بودیاد حرف بی بی افتادم که بهم می گفت دختر النگوی دست مادرشه ولی من از

خدا می خوام ایناز بختش مثل من پر از معما و پیچیدگی نباشه دیگه نمی خوام ناشکری کنم دیگه زیاد به امیر علی

فکر نمی کردم حالا بچه ای داشتم که تموم جون و عمرم شده بود .



//////////////////
حاج خانوم امروز باید برم واکسن سه ماهگی اینازو بزنم

به سلامتی مادر تنها نرو بگو زهرا هم باهات بیاد

نه مزاحم زهرا نمی شم اونم بچه داره سختشه با من بیاد

نه بگو محمد امین و بیاره پیش من بزاره خودش با هات بیاد

چشم زنگ می زنم

و به زهرا زنگ زدم و قرار شد که بیاد تا باهم اینازو ببریم تا واکسنشو بزنه داشتیم از درمانگاه بر می گشتیم به

سمت خونه که زهرا گفت:



ایسان اون ماشینه داره مارو تعقیب می کنه

برگشتم که نگاش کنم زهرا گفت نه نگاه نکن تابلو می شه

خوب بزار ببینم کیه زهرا ؟

بی خیال شاید مسیرش با ما یکیه و من توهم زدم !

وارد خیابون خودمون شدیم به زهرا گفتم یه جوری برگرد ببین بازم ماشینیه دنبال ما می یاد یا نه

زهرا بدون اینکه تابلو کنه به هوای بستن بند کفشش نشست و زیر چشمی ته خیابون و نگاه کرد گفت اره سر خیابون

وایساده منم دیگه ترسیده بودم گفتم بهتره به حاج اقا بگیم زهرا


- نه بابا بی خیال بگیم که چی بشه ! حاج بابای منو نشناختی می خواد دوساعت نصیحت کنه این یارو هم خسته می شه

و می ره

وارد خونه شدیم ایناز یکمی تب کرده بود سریع استامینفونی که دکترش داده بود بهش دادم و خوابوندمش تا استراحت

کنه خودمم نشسته بودم و داشتم تلویزیون نگاه می کردم زنگ تلفن بلند شد وقتی جواب دادم حاج اقا بود که گفت

ایسان دخترم مژدگونی بده ؟

خوش خبر باشید حاج اقا

خوش خبرم دخترم ولی اول مژدگونی می خوام

بفرمایید هر چی دوست دارید بگید

باشه باباجان مژدگونی من پختن کوفته تبریزیه باید برام بپزی

روچشمم حاج اقا

چشمت بی بلا دخترم شناسنامه ی دخترتم گرفتم

راست می گید حاج اقا

بله دخترم گفته بودم که حرف من حرف من وقتی قول می دم پاشم وایمیستم

گریه می کردم از خوشحالی گفتم حاج اقا خدا سایه تون و از سر من و دخترم کم نکنه تا دنیا دنیا من و مدیون

محبتتون کردید

این حرف و نزن دخترم

بعد از حرف زدن با حاجی به سمت اتاق راه افتادم به ایناز نگاه کردم قربون صدقه اش می رفتم چه ناز و معصوم

خوابیده بود رفتم کنارش نشستم یکم با موهاش بازی کردم تبشم قطع شده بود رو صورتشو بوسیدم و گفتم ایناز

دخترم حاجی شناسنامه اتو گرفت دیگه خیالم راحت شد عسلکم
/////////////////////////////
زندگی روال عادی خودشو می گذروند ولی من دیگه طاقت خونه نشستن نداشتم بیشتر از یک سال بود که خونه نشین

شده بودم ایناز هم دیگه از اب و گل تقریبا در اومده بود تازگیا یاد گرفته بود که بشینه حاج خانوم و حاج اقا اینازو

خیلی دوست داشتن جوری که اگه یه روز نمی بردم بالا خودشون زنگ می زدن که اینازو ببرم بالا تا ببیننش ایناز

شباهت زیادی به امیر علی داشت فقط رنگ چشمها و رنگ پوستش به من رفته بود هر چه قدر هم که می گذشت

بیشتر به پدرش شبیه می شد طبق تمام غروبها اینازو برداشتم تا یه سری به حاج خانوم بزنم سریع پوشک اینازو

عوض کردم و شیر دادم تا خونه ی حاج اقا بهانه گیری نکنه وقتی حسابی شیر خورد و سیر شد رفتم بالا دخترای

حاج خانوم هم بودن محمد امین هم مثل همیشه تا اینازو می دید کلی با هاش بازی می کرد داشتیم دور هم میوه می

خوردیم که حاج خانوم گفت

- ایسان جان قصد ازدواج نداری ؟

- چطور حاج خانوم برام شوهر پیدا شده ؟

- راستش اره یکی اومده و تو رو از حاج اقا خواستگاری کرده

با تعجب به حاج خانوم نگاه کردم

حاج خانوم چی می گید من که بیرون نمی رم تا کسی منو ببینه حالا کی هست ؟

والا مادر منم درست نمی دونم مثل اینکه وقتی داشتی با زهرا از درمانگاه می یومدید دیدتت بعد هم بدون این که شما

متوجه بشید تعقیبتون کرده و ادرس و یاد گرفته

حاج خانوم تا اینو گفت به زهرا نگاه کردم جفتمون زدیم زیر خنده زهرا که دیگه غش کرده بود

حاج خانوم گفت مادر چرا می خندید زهرا تو دیگه چت شده خوبه حالا واسه ایسان خواستگار اومده تو چرا اینقدر

خوشحالی ؟

زهرا دوباره منو نگاه کرد و زد زیر خنده با همون حالت قضیه رو برای حاج خانوم و دخترها تعریف کرد

حاج خانوم پرسید مادر چی جواب بدیم ؟

- حاج خانوم خودتون بهتر می دونید که من بچه دارم

حاج خانوم سریع گفت مادر حاج اقا بهش گفته

- با این حال حاج خانوم دوست ندارم شوهر کنم بهش بگید نه

- حرف اخرت مادر دوست نداری بیشتر فکر کنی ببین ایسان جان من صلاحت و می خوام بچه ات کوچیکه وقتی

بزرگ بشه به پدر هم بیشتر احتیاج پیدا می کنه !

حاج خانوم و دخترها سعی داشتن تا منو متقاعد کنن که درباره ی موضوع ازدواج جدی فکر کنم ولی من نم خواستم

که خودمو قول بزنم من هنوز م به پدر بچه ام علاقه داشتم با تمام بی عدالتی های که کرد ولی قلبم امیرو می

خواست حالا که امیر و نداشتم دیگه کس دیگه ای رو نمی خواستم بحث و تموم کردیم و من گفتم که می خوام برم دنبال کار
حاج خانوم هم می گفت که بچه ات کوچیکه الان نمی تونی بری ؟

-حاج خانوم چاره چیه ؟ بالاخره باید با این شرایط کنار بیام دیگه نهایتش اینه که اینازو می زارم مهد کودک

زهرا پرسید حالا چه کاری مد نظرته ؟

نمی دونم اخه من که سر رشته از چیزی ندارم . باید یکی از این شرکتهای که تو کار طراحی فرشن و پیدا کنم و ببینم

نیرو می خوان ؟

زهرا گفت حاج بابا مشکل گشاته ایسان ؟

چطور ؟ و همگی منتظر جواب شدیم زهرا گفت :

بخاطر اینکه حاج بابا از این افرادی که تو کار فرشن زیاد می شناسه مثل اینکه یادت رفته ها بابام تو کار فرشه بمون

بزار حاج بابا بیاد تا باهاش حرف بزنی .

تو همون لحظه بود که صدای یاالله حاج اقا اومد سریع روسریمو درست کردم و بلند شدم بعد ازاینکه حاجی حال و

احوال کرد نشست رومبل کنار ماها و با اینازو محمد امین بازی می کرد زهرا قضیه من و گفت و حاجی هم گفت که

تمام تلاششو می کنه شام با اسرار حاج خانوم و دخترها موندم بالا خداییش دامادهای حاجی تک بودن مثل خودش

مهربون و چشم پاک بودن و منو ابجی صدا می زدن تا من غریبگی نکنم خانواده ی حاج اقا پر از صفا و صمیمیت

بودن حاج اقا با دختراش مثل یه دوست رفتار می کرد که گاهی به هشون غبطه می خوردم از این ارامشی که دارن

از این همه یکرنگی که بینشون بود .

////////////////////////////////
مثل روزهای که تا حالا گذرونده بودم داشتم به کارهای ایناز رسیدگی می کردم حاج خانوم زنگ زد و گفت با حاج
اقا تماس بگیرم منم سریع بعد از این که با حاج خانوم حرف زدم و تماس و قطع کردم شماره ی حجره حاج اقا رو

گرفتم خودش گوشیو برداشت حال منو اینازو پرسید و گفت

- دخترم یه کار پیدا کردم که به دردت می خوره

- حاج اقا چه کاری هست ساعت کارش چجوریه ؟

- کارش خوبه دخترم تو یه کارخونه ی کاشی سازیه

- حاج اقا اونجا چی کار کنم ؟؟؟؟

- ببینن دخترم تو که با نقش و طرح و رنگ اشنایی داری دیگه چه فرقی داره طرح قالی بزنی یا طرح کاشی سرامیک

اگه موافقی من با این بنده خدا حرف بزنم !!؟

- حاج اقا حرفی نیست ولی من از طرح کاشی و سرامیک سر در نمی یارم

- دخترم این بنده خدا گفته اگه قبول کنی یه هفته برات کلاس توجیحی می زاره

- باشه حاج اقا اگه شما صلاح می دونید من که از خدامه

- پس باهاش هماهنگ می کنم خبر می دم

- دست شما درد نکنه حاج اقا

- سرت دردنکنه دخترم خوب دیگه کاری نداری ؟

- نه حاج اقا بازم ممنون خدا حافظ

- خدا حافظ

خوب ایسان خانوم اینم از کار بگو خدا رو شکر همه چی داره مرتب می شه دیگه فصل غمناک زندگیت هم سر اومده
///////////////////////
کارا خوب پیش می رفت و من از کارم راضی بودم هر چند طراحی سرامیک کلی با طراحیه فرش فرق داشت ولی

خوب دیگه دستم راه افتاده بود حقوق خوبی هم می گرفتم دیگه سرم شلوغ شده بود هم باید به کارهای خونه و ایناز

می رسیدم و هم به کار خودم با اینکه بعضی اوغات خسته می شدم ولی راضی بودم ایناز هم دیگه تو . روروک می

نشست و همه چیزهای که دستش می رسید و خراب می کرد دیگه هیچ دکوری برام سالم نزاشته بود یکی دوماه دیگه

ایناز یکساله می شد می خواستم براش جشن تولد بگیرم یه روز که مشغول کار بودم حاج خانوم زنگ زد و گفت

برای شام برم بالا چون دخترها هم می یومدن قبول کردم سرعت بیشتری به کارام دادم و اماده شدم تا برم اینازو

اماده کردم و رفتیم بالا همگی جمع بودن نشسته بودیم که دیدم حاج اقا یه کاتالوگ به طرفم گرفت وگفت

- ایسان دخترم بیا این برای تو هستش

کاتالوگ و گرفتم و بازش کردم چه جالب 4تا از طرحهایی که داده بودم رو سرامیکها چاپ شده بود به اسم ایسان 1و2

و...

- حاج اقا چرا اسم منو رو سرامیکها گذاشتن قحطیه اسم اومده بود ؟

- همگی خندیدن اقا مجید شوهر مرضیه گفت مگه بده ابجی خوب معروف شدی دیگه !

حاج اقا جوابمو داد و گفت : دخترم هر طرحی که به بهره برداری برسه اسم طراح رو اون طرح گذاشته می شه بعد

کاتالوگو گرفت و چند ورق زدو بهم یه طرح دیگه ای رو نشون داد

- ببین این طرحو دخترم این سرامیک اسمش لاله است حالا زیرشو بخون نوشته طراح لاله فکوری

یه نگاه دقیقی کردمو گفتم بله شما درست می گید چه جالب

بعد ازکمی حرف زدن درباره ی موضوعات مختلف بلند شدم که به حاج خانوم و دخترها برای کشیدن شام کمک کنم

بعد شام حاج اقا به حاج خانوم گفت : شمسی خانوم حاظر باشید که به امید خدا یک ماه دیگه عازمیم

همیشه حاج اقا حاج خانوم و به اسم صدا می زد کم دیده بودم که حاج اقا بگه حاج خانوم

- همه گی با تعجب به حاج اقا زل زده بودیم مگه کجا می خواستن برن ؟

- مرضیه گفت حاج بابا به سلامتی عازم کجا هستید ؟

- باباجان خیلی وقت بود که قول زیارت کربلا و سوریه رو به مادرتون داده بودم حالا هم کارام سبک شده اگه قسمت

- باشه اخر همین ماه مشرف می شیم

- همگی به سلامتی گفتیم و کم کم من و دخترها حاظر شدیم که بریم خونه هامون تو راهرو داشتم با زهرا درباره ی

- جشن تولد حرف می زدم که مرضیه هم اومد به اون هم توضیح دادم که می خوام جشن بگیرم یهو مرضیه اروم زد

- زیر گریه من و زهرا تعجب کرده بودیم زهرا گفت ابجی مرضی چی شده چرا گریه می کنی ؟

- مرضیه به من نگاه کردو گفت ایسان تو دلت پاکه از خدا بخواه که به منم یه بچه بده مجید حرفی نمی زنه ولی بارها

- دیدم که اینازو با چه عشقی بغل می کنه

خیلی ناراحت شده بودم همون جا از خدا خواستم تا چراغ دل اقا مجید و مرضیه رو با یه بچه سالم روشن کنه

//////////////////////////////
حاج خانوم حاج اقا رفتن برای زیارت منم فرصت داشتم تا برای جشن ایناز برنامه ریزی کنم چون به محض این که
حاج خانومینا برگردن سرم خیلی شلوغ می شد پس تصمیم گرفتم برم وسایل مورد نیاز برای جشن و بخرم به زهرا

زنگ زدم تا با من بیاد ولی زهرا گفت که مادر شوهرش مهمونشه پس باید تنها برم یه پیراهن صورتی کم رنگ که

دامن کوتاهی داشت و پر از تور بود و تن ایناز کردم موهای دخترم خرمایی بود براش خرگوشی بستم دوتا

سنجاق سر به شکل پروانه هم رو موهاش گذاشتم مثل عروسکا شده بود کلی قربون صدقه اش رفتم دخترم روز به

روز بیشتر شبیه پدرش می شد خودم هم یه مانتو پانچ جلو بسته تنم کردم با یه شلوار جین و یه شال همرنگ شلوارم

تیپم برای خرید رفتن مناسب بود هنوزم مثل سابق بودم با اینکه زایمان کرده بودم ولی هیکلم تکون نخورده بود یه

اژانس گرفتم و به سمت فروشگاه مورد نظرم رفتم وارد فروشگاه که شدم ایناز کلی ذوق کرد . بچه ام از بس تنها بود

از دیدن ادمها که هرکدوم یه رنگی داشتن ذوق زده می شد

اینازو تو چرخ خرید نشوندم و شروع کردم به تهیه لیستی که همراهم بود همینجوری داشتم برای خودم می چرخیدم

که صدای ایناز بلند شد وقتی نگاش کردم دیدم بچه ام از برخورد یه چرخ خرید با ما ترسیده بود سریع بغلش کردمو

بوسیدمش می خواستم به اون شخصی که به چرخ ما زده بود حرفی بزنم که همون جا قفل کردم باور نکردنی بود

امیر علی بود زبونم قفل شده بود امیرم خشکش زده بود و چیزی نمی گفت یه نگاه به من می کردو یه نگاه به ایناز

سریع به خودم اومدم اینازو تو بغلم نگه داشتمو با یه دست دیگه چرخ و حرکت دادم امیر تا دید که می خوام برم

راهمو و سد کرد منم یه اخم غلیظ مهمون پیشونیم کردمو گفتم

راه بستید اقا برید کنار لطفا

- ایسان باورم نمی شه

سرمو بلند کردم ولی هنوز اخم داشتم

- مثل اینکه متوجه نشدید برید کنار

- ایسان خودتی من خواب نمی بینم ... این دختر بچه کیه ؟؟

- مال مادرش حالا از سر راهم برید کنار و خودمو بازور از کنار امیر رد کردم اینازو دوباره توچرخ گذاشتم

دیگه نمی شد خرید کرد پس بقیه خریدو موکول کردم به بعد به سمت صندوق حرکت کردم ولی تمام تنم می لرزید

باورم نمی شد دنیا اینقدر واسه ما ادمها کوچیک می شه حتی تصور دیدن دوباره ی امیر علی هم به مغزم خطور نمی

کرد ولی امیر چقدر تغییر کرده بود حس کردم پیر تر شده مگه یکی دوسال چقدر می تونه تو چهره تاثیر بزاره


سریع پول خریدامو حساب کردم اینازو تو بغلم جابه جا کردم و با دست دیگه ام کیسه خریدها رو بلند کردم از در

فروشگاه که اومدم بیرون دستی کیسه خریدهامو از دستم جدا کرد امیر بود

- چی کار می کنی اقا ؟ خریدامو بده

- ایسان منم . امیر علی از کی تا حالا برات غریبه شدم که منو اقا صدا می زنی ؟

چیزی نگفتم . دوباره امیر بود که پرسید : ایسان این بچه مال کیه ؟

- سرمو بلند کردمو گفتم یه بار جوابتون و دادم گفتم مال مادرش اصلا به شما چه ارتباطی داره ؟؟؟

- در ضمن خیلی وقته که شما برام غریبه شدید اگه سئوال دیگه ای نداری برید دنبال کارتون و مزاحمت هم برای

من ایجاد نکنید می خواستم بیخیال خریدام بشم و برم که صدام زد و اومد روبروم ایستاد

- ایسان تو رو به خدا گوش بده من خیلی دنبالت گشتم به خدا اون چیزی که فکر می کنی نبود خواهش می کنم بهم

اجازه بده برات توضیح بدم !!!!

با خشم به صورتش نگاه کردم من دیگه اون دختر بچه ی نادون نبودم که اجازه بدم دوباره گولم بزنه پس جوابشو دادم

- شما گوش بده اقای به ظاهر محترم من وقت اضافی ندارم که بخوام خزعبلات دروغ شما رو بشنوم .


داشتم به سمت تاکسیها می رفتم ولی هر قدمی که من بر می داشتم امیرم به همون طرف قدم بر می داشت و

روبروم می ایستاد عجب تائتری شده بود .


- امیر مصمم وایساده بود و منو تماشا می کرد یهو یه لبخند زد و گفت چشماش کپیه خودت اسمش چیه؟ بعد هم جدی

شد و گفت پدرش کیه ایسان ؟ جواب منو بده ؟

- به تو هیچ ربطی نداره ! اینو چند دفعه بگم . دیگه داشتم کنترل اعصابمو از دست می دادم چه حقی داشت که منو

سئوال پیچ کنه مثل اینکه خیلی کوتاه اومده بودم

- ایسان حیف که تو خیابونیم وگرنه می دونستم چی کارت کنم رو اعصاب منم رژه نروجوابمو بده ؟

- دلم می خواد رو اعصابت رژه برم تازه رژه رفتن که کاری نداره اگه بخوام هم می تو نم رو اعصابت پاتیناژبازی کنم

درضمن منم تهدید نکن اقا مثلا اگه تو خیابون نبودیم می خواستی چی کارم کنی ؟ کتکم بزنی ؟ یا اعدامم کنی ؟

با لبخند گفت دستم بشکنه اگه بخوام دست رو تو بلند کنم نه یه جور دیگه ازت حرف می کشیدم !


دیگه چیزی نگفتم به ایناز نگاه کردم که به تازگی دو تا دندون در اورده بود با اون پستو نکی که تو دهنش بود خیلی

شیرین و خواستنی تر شده بود نمی دونم وقتی که من داشتم اینازو نگاه می کردم امیر علی چی کار کرد که ایناز

خندید پستونکش از دهنش افتاد .

امیر سریع خم شد و پستو نکو برداشت و رو به ایناز گفت

- جوجو چشم ابی من که نمی دونم اسمت چیه تا صدات کنم ولی این پستو نک اخی شده دیگه نباید بخوری پس منم اینو

بر می دارم باشه ؟

ایناز دوباره خندید عجب صحنه ای شده بود با یه حرکت کیسه های خرید و از امیر گرفتم بدون هیچ کلامی سوار

تاکسی که جلوی در فروشگاه ایستاده بود و منتظر مسافر بود سوار شدم و ادرسو گفتم راننده هم حرکت کرد به

پشت سرم نگاه کردم می ترسیدم که امیر علی تعقیبم کنه ولی خوشبختانه ماشینی که مال امیر باشه رو ندیدم به خونه

رسیدم اینازو رو زمین گذاشتم تا بازی کنه بعد از اینکه کیسه های خرید و جابه جا کردم نشستم داشتم از دلهره می

مردم به زهرا زنگ زدم و گفتم اگه تونست امشب بیاد اینجا زهرا هم گفت مادرشوهرش که رفت یه سر به من می

زنه فاصله ی خونه ی زهرا با ما یه خیابون بود .

بلند شدم تا لباسای اینازو عوض کنم ولی لحظه ای فکر امیر صورت امیر از ذهنم دور نمی شد الکی دور خودم تو

خونه می چرخیدم زهرا زنگ زد درو باز کردم .........

- وای زهرا اگه بدونی چی شده ؟

- خانوم اول سلام

- خیلی خوب بابا سلام خوش اومدی ؟

- مرسی حالا بگو ببینم چی شده که منو تا اینجا کشوندی ؟ اینو گفت و رو مبل نشست

- زهرا امروز امیر علی و دیدم

با تعجب گفت :امیر علی پدر اینازو ؟؟؟؟؟

سرمو تکون دادم و گفتم اره

- زهرا هم با تعجب و چشمهای گرد شده گفت:راست می گی ایسان ؟خوب چی شد؟ زود باش تعریف کن ببینم !

همه چیزو برای زهرا تعریف کردم و پرسیدم

- زهرا حالا می گی چی می شه ؟
- نمی دونم گیج شدم قربون قسمت خدا گذاشته بعد از دو سال شما روبا هم رو به رو کرده حتما مصلحتی داره !

- زهرا می ترسم اگه امیر بفهمه ایناز بچه ی اونه چی ؟ به نظرت چی کار می کنه ؟

- ببین ایسان یه کم منطقی باش شوهر سابقت حق داره درباره ی ایناز بدونه در ضمن الان می تونی با چهارتا قاقا لی

لی سر بچه اتو گرم کنی اگه فردای روز بزرگ شد از اصل و ریشه اش پرسید از پدرش پرسید بازم می خوای ازش

پنهان کنی اون وقت چه جوابی داری به دخترت بدی ؟ها ؟ایسان تو می تونی برای خودت تصمیم بگیری ولی حقی

نداری درباره ی اینده دخترت تصمیم بگیری فراموش نکن دخترت فقط مال تو نیست . ایناز امانت خدا دست تو

هستش درست تصمیم بگیر تازه هنوز که اتفاقی نیافتاده اینجوری خودتو باختی می گی شوهر سابقتم که تعقیبت

- نکرده پس نگران چی هستی ؟ فقط من این وسط نفهمیدم مرد گنده پستونک بچه رو برای چی برداشت نکنه هوس

خوردن پستونک کرده بود ؟

- اه زهرا الان وقت لودیگیه اخه من دارم از اظطراب می میرم تو راجع به پستو نک حرف می زنی ؟

- ایسان خانوم اگه جرائت داری جلوی شوهرم بگو من لودگی می کنم ببین چه جوری سلاخیت می کنه

- خوب بابا فهمیدم شما دوتا مرغ عشقید به شوهر سلاختم چیزی نگو من می ترسم

زهرا گفت خیله خوب حرفاتو شنیدم برم دیگه الان شوهرمم پیداش می شه داشت بسمت در خروجی می رفت که

صداش زدم و گفتم صبر کن سریع به سمت اتاق رفتم با یه کیسه برگشتم و دادم دست زهرا

- این چیه ایسان ؟

- هیچی بابا برای محمد امین یه ماشین گرفتم از طرف من بده بهش

- این چه کاری بود دختر دستت درد نکنه

- قابل دار نیست بازم ممنون که اومدی

- تو هم نشین الکی فکر کنی یادت باشه بالاتر از سیاهی رنگی نیست بسپار دست خدا هرچی مصلحتت باشه همون

- می شه من دیگه رفتم برو به بچه ات برس داره نق نق می کنه

خدا حافظی کردمو درو بستم

 

 

 

 

((امیر علی ))


الو ارش

سلام امیر حالت چطوره

اصلا خوب نیستم بیا اینجا ؟

باز چی شده تو تو این دوسال کی خوب بودی بابا چه خبر شده که منو می خوای بکشونی اونجا ؟

-ارش فقط بیا

- امیر جون تو حوصله ندارم بگو چی شده ؟

- امروز تو فروشگاه ایسانو دیدم ؟

صدای ارش خفه شد چند لحظه سکوت حاکم شد

- الو ارش گوشت بامنه ؟

- امیر گفتی کیو دیدی /؟؟؟

- ایسانو

- الان خودمو می رسونم

و تلفونو بدون خداحافظی قطع کرد یه ربع نشده بود که ارش رسید

- جون ارش راست گفتی پشت گوشی ؟

- اره ارش باور می کنی ایسانو دیدم اونم بعد از دوسال ؟


- خوب چی شد چی گفتی اون چی کار کرد با کی بود اصلا چرا فروشگاه بود ؟ امیر همه چیو تعریف کن

- باشه

-
تمام حرفهای که بین من و ایسان ردو بدل شد و به ارش تعریف کردم

- حالا چی تو اون مغزته امیر ؟

ارش تو مثل برادرمی خودتم خوب می دونی بعد از اینکه ایسان رفت من تا مدتها پا تو این اپارتمان نزاشتم دیدی که چه حال پیدا کرده بودم هیچ جا بند نمی شدم هر جا که بگی و فکرشو کنی گشتم خیلی وقتها خودتم همراهیم می کردی

وقتی اومدم اینجا فهمیدم که ایسان بارداره بهت گفته بودم که از این بیبی چکها تو سرویس دیدم ولی بازم شک داشتم امروز که ایسانو دیدم با یه دختر تو بغلش باورم شد که اون بچه ی منه
- باید مطمئن بشی امیر نمی خوام تو دلتو خالی کنم ولی شاید ایسان ازدواج کرده باشه ؟ به هر حال یه دختر تنها تو اون موقعیت خوب احتیاج به کسی داشت که حمایتش کنه امیر بارها گفتم کارت اشتباه بود خراب کردی امیر خراب کردی
- ارش بگو چه جوری بفهمم اون دختر من هست یا نه ؟
- می دونی کجا زندگی می کنه ؟
- اره بابا کلی پلیس بازی کردم تا شک نکنه که دارم تعقیبش می کنم
- خوب فردا می ریم تحقیق اول باید بفهمیم که اون هنوز هم مجرده یا نه
- امیر سرشو تکون داد هردو غرق افکار شون بودن ارش به این فکر می کرد که چجوری می تونه به رفیق چندین ساله اش کمک کنه و امیر علی تو فکر اون دختر کوچولو و ایسان بود یه لحظه سرشو بلند کرد و به ارش گفت :
- ارش من پستو نک دختر کوچولو رو دارم می شه با ازمایش DNA فهمید که بچه ی من هست یا اینکه من دچار اشتباه شدم ؟ مگه نه ؟ ارش یه لحظه امیر و نگاه کرد تا حرف امیرو هضم کنه بعد از اینکه سلولهای خاکستری مغزش حرف امیر علی رو انالیز کرد گفت :
- افرین پسر اره همینه چرا زودتر به فکرمون نرسید همیشه گفتم تو بهتر از من فکر می کنی فقط تو مورد ایسان گند زدی
- پشیمونم ارش بخدا فقط دنبال یه فرصتم تا جبران کنم اگه بزاره می خوام هستیمو به پاش بریزم
- خیله خوب امید وارم فرصت جبران برات پیش بیاد فردا برو ازمایشگاه ببین اینکارو انجام می دن زیادم پستونکو دستمالی نکن تا بتونم از طریق بزاق دهنش بفهمن
- امیر علی خدا خدا می کرد تا هر چه زودتر صبح بشه پستونکو با احتیاط داخل یه کیسه فریزر کرد تا به قول ارش دستمالی نشه تا صبح خواب به چشمهاش نیومد به همه ی گذشته اش فکر می کرد به زندگی شیرینی که با ایسان داشت به حماقتی که کرده بود به خودش گفت مگه عاشق ایسان نبودی پس چرا اجازه دادی حس انتقامت پر رنگتر از حس عاشقیت بشه اصلا چه دلیلی داشت که از ایسان پنهان کردی امیر باید جبران کنی خودتم خوب می دونی که ممکنه هرگز بخشیده نشی دعا کن ایسان هنوزم قلبش مثل گذشته باشه پر از مهربونی

- //////////////////////////////////////////
- خانوم ببخشید این ازمایش من اماده شد ؟
- قبض ازمایشتون لطفا
- سریع قبض و به دست خانومی که متصدی ازمایشگاه بود دادم حال خودمو نمی فهمیدم قلبم گاهی تند می زدو گاهی هم اصلا حس نمی کردم که داره تو سینه ام می تپه پر از دلهره بودم یعنی جواب چی می تونه باشه اگه جواب منفی باشه؟ اگه دختر من نباشه ؟حس بدی گریبانگیرم شده بود اصلا شاید بچه ی ایسان نباشه؟ ولی مگه می شه خیلی شبیه هم بودن مخصوصا چشماشون ولی ارش گفت که تحقیق کرده همسایه های که اون خانواده رو به خوبی می شناسن گفتن ایسان مستاجر اون خونه است و تا به حال شوهر شو ندیدن . دیگه فکرم کار نمی کرد صدای خانومه بلند شد که می گفت :
- بله اماده است بفرمایید این جواب ازمایشتون بعد از تشکر کردن
- سریع برگه ای که بهم داده بود و باز کردم نوشته شده بود بیش از 99 درصد بافت دی ان ای ها با هم مطابقت دارن به چشمام اعتماد نکردم دوباره و دوباره خوندم شاید 10دفعه جواب ازمایشو بالا و پایین کردم و خوندم خدای من پس دلم اشتباه نمی کرد اون بچه مال من بود از خون من از وجود من بود اون بچه حاصل عشق بازی شبهای بود که با ایسان داشتم رو پله های ازمایشگاه نشستم دستمو تو موهام فرو کردم چند حس مختلف تو وجودم جونه زده بود حس اینکه پدر شدم حس اینکه وقتی ایسان باردار بوده چه فکری می کرده چرا اصلا این بچه رو قبول کرد می تونست خیلی راحت سقطش کنه یا اینکه یه زن تنها با یه بچه چه جوری اموراتشون و می گذروندن با دستم رو چشمامو فشار دادم دیگه وقتش بود گندی که زدم و جمع و جورش کنم هر طور شده باید با ایسان حرف بزنم بلند شدم از اینکه من پدر اون دختر کوچولو هستم خنده ام گرفته بود یاد ارش افتادم که گفته بود به محض اینکه جواب ازمایش و گرفتم بهش خبر بدم با شادی فراوون شماره ارش و گرفتم
- الو ارش
چیه پسر خوشحالی برنده ی چیزی شدی ؟
اره ارش برنده ی یه دختر خوشگل . ارش جواب ازمایش مثبت بود اون بچه ی منه
- مبارکه پس بابا شدی ؟
- بابا بودم خود خرم خبر نداشتم ارش من می رم خونه تو هم اگه تونستی بیا
- باشه ولی شب می یام باید سور بابا شدنت هم بدی
- رو جفت چشمام تقدیمت می کنم رفیق فقط بیا خدافظ
از خوشحالی رو پا بند نبودم با دلیل و بی دلیل می خندیدم یه لحظه هم چهره ی دخترم با اون لبخند گله گشادش با اون دندونای موشیش با اون پیرهن صورتیش از یادم نمی رفت باید جبران گذشته رو کنم هر جوری شده

 

 

 

 

حاج اقا و حاج خانوم از زیارت برگشتن چون تعداد مهمونا زیاد بود قرار شد تو تالار ازشون پذیرایی کنیم دیگه

چیزی به تولد اینازم نمونده بود خدا رو شکر منم کارام کرده بودم از مهمونی فارق شدیم من قضیه دیدارم با امیر

علی و به حاج اقا و حاج خانوم گفتم حاج خانوم می گفت مصلحت خداست ولی حاج اقا سکوت کرده بود و چیزی

نمی گفت

////////////////////// همه رو از قبل برای تولد ایناز دعوت کرده بودم صبح روز تولد با زهرا یه عالمه بادکنک باد کرده بودیم و از همه
جا اویزون کرده بودیم سفارش کیک هم داده بودم به مرضی هم گفته بودم که دوربینشو با خودش بیاره میوه ها ی

شسته شده رو تو ظرف چیدم شام هم به کمک زهرا زرشک پلو با مرغ و فسنجون پخته بودم سالاد و دسر هم

اماده کردیم دیگه کاری نمونده بود زهرا گفت که می ره بالا دوش می گیره لباس عوض می کنه و با بقیه می یاد

زهرا که رفت من و ایناز هم دوش گرفتیم یه لباس عروس تن ایناز کردم با تل که شبیه تاج بود خودم هم یه کت و

دامن پوشیدم به رنگ ابی اسمانی این رنگ و خیلی دوست داشتم یکمی هم ارایش کردم ما هم حاظر و اماده منتظر

ورود مهمانها بودیم ایناز اسرار داشت که بلندش کنم تا با بادکنک های که اویزون کرده بودیم بازی کنه منم بغلش

کردمو بازی می کردیم زنگ زدم به قنادی که یادشون باشه کیک و برام بفرستن صدای زنگ نشون دهنده ی ورود

مهمانها بود درو باز کردم همگی اومده بودن تعارف کردم که بنشینن خانواده ی حاج اقا اهل بزن و بکوب نبودن

یکم مذهبی بودن ولی نه جوری که باعث ازار و اذیت بشن اعقاید خودشونو داشتن و منم به احترام خانواده ی حاج

اقا موزیک نذاشته بودم با زهرا مشغول پذیرایی شدیم همگی کادوها شونو رو میز گذاشته بودن از همگی تشکر کردم

و قرار شد که کادوهارو بعد از بریدن کیک باز کنیم شام و که سرو کردم صدای زنگ خونه بلند شد به زهرا گفتم

که کیک و اوردن حاجی نزاشت که من برم جلوی در گفت خودش می ره کیک و تحویل می گیره از در که بیرون

رفت منم سریع پیش دستیها رو به همراه چنگال اماده کردم یه چاقوی هم تزیین کرده بودم که باهاش کیک بریده بشه

مدتی گذشت ولی از حاجی خبری نشد به اقا مجید گفتم اقا مجید چرا پس حاجی بر نگشت ؟ اقا مجید گفت الان من می

رم ببینم حاجی کجا موندن اقا مجید هم بیرون رفت تعجب کردم اقا مجید هم بر نگشت همه متعجب به هم نگاه می

کردیم که در اپارتمان باز شد و صدای یالله حاج اقا شنیده شد همگی حجاب داشتیم ولی کی می تونست باشه داشتم به

در نگاه می کردم حاج اقا وارد شد ولی من به مرد پشت سر حاجی نگاه می کردم امیر علی بود خشکم زده بود

امیر اینجا چی کار داشت ادرس منو از کجا گیر اورده بود همه سکوت کرده بودن بچه ها هم واسه خودشون تو

خونه می لولیدن حاج اقا رو به جمع کرد و گفت معرفی می کنم این اقا امیر علی محتشم هستند همگی یه نگاه به

من یه نگاهی به امیر علی می نداختن امیر سلام بلندی داد همگی جوابشو دادن به غیر از من . هنگ کرده بودم نمی

دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم بازم صدای حاج اقا تو گوشم پیچید : ایسان دخترم از مهمونمون پذیرایی کن و

دستشو روی کتف امیر علی انداخت و به سمت مبلها حرکت کردن به سقلمه ای که زهرا به من زد به خودم اومدم

سریع به سمت اشپزخونه حرکت کردم رو صندلی نشستم زهرا هم پشت سرم اومد و نشست بی اختیار زدم زیر

گریه زهرا سعی می کرد منو ار وم کنه

 

 

 

 

 

وقتی کمی اروم شدم گفتم : بد بخت شدم

- زهرا چرا اومده اینجا ؟چرا حاجی اجازه داد که بیاد داخل ؟

- ایسان اروم باش خودتم خوب می دونی که حاج بابا هیچ کاری و بی علت انجام نمی ده بلند شو یه ابی به سرو

- صورتت بزن و بیا ببینیم این اقا امیر علی خان شما چی کار داره افرین دختر بلند شو منم یه چای ببرم زشته به هر

- حال مهمون خونه اته .

بلند شدم و چند مشت اب سرد به صورتم زدم ولی مگه اروم می شدم تموم وجودم می لرزید چند نفس عمیق کشیدم

برگشتم سمت حال ولی سرم پایین بود خجالت می کشیدم که به کسی

نگاه کنم ایناز چهار دست و پا به سمتم اومد دستاشو باز کرده بود تا بغلش کنم . بچه امو بغل کردم و نشستم کنار

زهرا و مرضی تا نشستم صدای زنگ بلند شد این دفعه حاجی گفت این دیگه از قنادیه اقا مجید برید کیک و تحویل

بگیرید لطفا اقا مجید هم برای تحویل کیک رفت وقتی برگشت از من پرسید ابجی کیک و کجا بزارم ؟ به کل تولد و

فراموش کرده بودم

نمی دونستم چی کار کنم مرضی رو به شوهرش کردو گفت مجید جان بزارید رو میز لطفا خودش بلند شد و به مجید

کمک کرد دوربینم اورد حاج اقا گفت :

قدیم ها یه اهنگ تولد می خوندن برای صاحب تولد پس شما هم بخونید الکی ساکت نشینید خودش یه دست زد به

منم اشاره کرد که اینازو بیارم

اینازو از دستم گرفت و نشستن رو مبلی که میز جلوش کیک قرار داشت زهرا شمع و روشن کرد و چاقو رو به

حاجی داد همگی شروع کردن به خوندن اهنگ تولد تولد تولدت مبارک بعد از خوندن اهنگ حاجی به مرضی گفت

دخترم اولین عکس از من و نوه ام بگیر یه عکس خوب بگیر یه جوری بگیر که منو جونتر از ایناز نشون بده همه از

حرف حاج اقا خندیدن حتی امیر علی هم لبخند می زد از خیلی وقت پیش به ایناز فوت کردنو یاد داده بودم ایناز هم

خیلی قشنگ شمع روشن شده رو فوت کرد البته فوتش همراه با اب دهنش بود عکس ها گرفته شد و کیک بریده شد

کار تقسیم کیک با یکی از مردها بود امیر علی خیلی اروم نشسته بود و بیشتر تماشا گر بود خیلی کم حرف می زد

یه سینی اب میوه اماده کردم تا با کیک بخورن سینی رو چرخوندم وقتی به امیر رسیدم سرمو انداختم پایین و گفتم

بفرمایید اونم یه لیوان برداشت و تشکر کرد بعد از خوردن کیک نوبت به باز کردن کادوها شد همه برای ایناز

کادو اورده بودن از عروسک گرفته تا لباس و غیره اخرین کادو مال من بود زهرا گفت خوب نوبتی هم که باشه

نوبت کادوی مامان این عروسکه بدو مامانش کادوش و بده دخترمون می خواد ببینه مامانش چی بهش می ده

 

 

 

 

یه جعبه


کوچیک به سمت زهرا گرفتم و گفتم حالا که زحمت باز کردن کادوها رو کشیدی این یکی هم خودت بازش کن

زهرا جعبه رو از من گرفت و بازش کرد گردنبندی بود که امیر علی به من داده بود می خواستم گردنبندی که پدر

ایناز به من داده بود و به دخترم بدم امیر وقتی گردنبندو دید به سمت من نگاه کرد زهرا خواست گردنبندو گردن

ایناز بندازه که امیر از رو مبل بلند شد و اجازه خواست تا خودش گردنبندو گردن ایناز بندازه به زهرا گفت :

اجازه می دید این گردنبندو که یه روزی من به مادرش هدیه دادم و خودم گردن دخترم بندازم

زهرا منو نگاه کرد.

پس امیر می دونست که ایناز دختر شه ولی از کجا ؟

سریع گفتم ایناز دختر تو نیست داری چی می گی ؟

امیر علی من و نگاه کرد و گفت چرا هست و از جیب کتش یه برگه به سمتم دراز کرد و گفت

این ازمایش می گه این فرشته ی کوچولو دختر منه

ایسان بزار برات توضیح بدم ازت خواهش می کنم من تو جمع به اشتباهم اعتراف می کنم می دونم حماقت کردم ولی

به من فرصت جبران بده

- اگه اومدی ایینجا دنبال یه فرصتی باید بهت بگم اشتباه اومدی هیچ فرصتی بهت نمی دم در ضمن فکر نکن می

تونی با یه برگه که معلوم نیست حقیقی باشه یا نه صاحب بچه ی من باشی ایناز دختر تو نیست

- که این طور باشه قبول می کنم ایناز دختر من نیست پس بچه ی کیه ؟ اصلا شناسنامه ی این بچه رو بده ببینم اگه

دختر من نباشه می رم .........برای همیشه می رم !

امیر علی منتظر نگاهم می کرد چی داشتم که بگم سکوت کرده بودم حاج اقا بلند شد و رو به جمع گفت بلند شید دیگه

- دیر وقتهرو کرد به سمت امیر علی و گفت : پسرم هم تو و هم ایسان الان نمی تونید درست فکر کنید پس تو هم برو

فردا بیا حجره ی من با هم حرف

- می زنیم امیر علی نگاهی به من کرد و ایناز و از رو زمین بلند کردو بوسید چند لحظه چشماشو بست ایناز بو می

کرد اینازو زمین گذاشت و سریع با موبایلش از ایناز عکس انداخت رو به من کردو گفت از پذیرایت ممنونم ولی

- قضیه اینجا تموم نمی شه از همگی خداحافظی کرد و جلوتر از همه از خونه بیرون زد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |