تاريخ : جمعه بیست و چهارم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
جمع که کمی به خاطر غیبت شهروز پر استرس شده بود باز به حالت اول برگشت.
آقای شکور و خانوم و آقی جیرانی و چند نفر دیگه که سنی ازشون گذشته بود از شهروز خواستن کنارشون بشینه یکی دو تا اهنگ که با حال و هوای اونها هماهنگ باشه بخونن تا اونها برن توی رستوران و جوونها بشینن و بزم جوونونه راه بندازن.

کاوه که گیتارش دستش بود پرسشگرانه شهروز رو نگاه کرد و گفت:چی بزنیم استاد؟
شهروز که حالش حال عاشقی بود . کله اش هم کمی داغ دستش رو دراز کرد و گیتار رو از کاوه گرفت..کاری که تا اون موقع هیچ وقت نکرده بود...همه دست و سوت و جیغ میزدن و حسابی ذوق داشتن از اینکه شهروز میخواد براشون بزنه....و با شنیدن صدای سیمهای گیتار همه سکوت کردن و چند ثانیه بعد همه یکصدا شروع کرد...

دیگه عاشق شدن ناز كشیدن
فایده نداره نداره
دیگه دنبال (اینجای آهنگ شهروز به جای آهو اسم می گل رو گذاشت که تو همهمه ی صدای بقیه گم شد) آهو دویدن
فایده نداره نداره
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی ،خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی
خودتو نگه دار خودتو نگه دار
دیگه عاشق شدن ناز كشیدن
فایده نداره نداره
دیگه دنبال آهو دوین
فایده نداره نداره

ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
ای دل دیگه بال و پر نداری
داری پیر میشی و خبر نداری
وقتی ای دل به گیسوی پریشون می رسی
خودتو نگه دار
وقتی ای دل به چشمون غزل خون می رسی
خودتو نگه دار خودتو نگه دار



این اهنگ نه تنها با حال و هوای مسن ترها که با حال و هوای خودش هم هماهنگ بود..شایدم خودشم جزو اونها حساب میکرد...چشمهاش پر اشک بود..این از دید هیچ کس پنهون نموند...
*برای من که دیگه غروری نمونده...بزار پیش اینها هم بشکنم...وقتی عشقم باهام نیست یعنی همه فهمیدن!!!
آهنگ بعدی رو خود کاوه زد..شهروز عذر خواهی کرد و از جاش بلند شد...سیگاری روشن کرد و باز رو به دریاچه ایستاد!
-میخوای برم بیارمش؟
-نه....وقتی نمیخواد یعنی نمیخواد!
-تو سعی کردی بهش نزدیک بشی؟؟؟یا توقع داری اون بیاد طرفت!
-منم برم طرفش چند وقت دیگه تصمیم مگیره بره...آرمان تو زندگی می گل یه چیزی کمه...اون هم هیجانات دوران جوونیه!
-یعنی چی؟؟؟کم با ترگل هیجان داشته؟
-اون هیجان نبوده..ترس بوده...می گل دنبال شیطنتهای جوونیه..همون چیزایی که ما گذروندیم
-مثلا؟
-مثلا قرار گذاشتنهای مسخره...مهمونی....کوه رفتن...چمیدونم از این چیزا
-خب اینهارو که همه رو با تو میتونه داشته باشه!
شهروز نگاه گذرایی به آرمان کرد...بعد روش رو به آرومی ازش گرفت و گفت:من اینهارو میدونم..اونه که نمیدونه...آرمان می گل خودش رو گم کرده..باید بره تنها باشه تا پیدا کنه!
-من میترسم براش بد بشه..
-اون دیگه با خودشه..من باید از اون منجلاب نجاتش میدادم..دادم...حالا این وسط یه گندی هم زدم....اگر ببینم این مورد اذیتش میکنه پای اون هم می ایستم...هر طور شده از پزشکی قانونی نامه میگیرم...حلش میکنم..نمیزارم عشقم زندگیش رو تباه کنه...وقتی من و نمیخواد هیچ اجباری نیست!
باز بغضش گرفت...صداش دو رگه شد...صدای ساز و همراهی بچه ها رو از دور میشنید!یاد روز اب بازی افتاد..اینکه می گل چقدر خوشحال بود..شایدم حق داشت...خیلی زود مادر شده بود...حق داشت امشب نیاد...میومد چیکار؟با یه شکم گنده!!!یه لحظه فکر کرد الان تنها چیکار میکنه؟نکنه بترسه؟؟با بچه ای که تو شکمشه!
سیگارش رو زیر پاش له کرد..عجولانه به سمت آرمان برگشت...من باید برم
-چت شد؟
-می گل تنهاست!
-دیوونه شدی؟؟؟مستی شهروز وایستا!!
دنبال شهروز که با عجله به سمت ماشینش میرفت دوید..اما بین راه پاش تو چاله ای که تو تاریکی پنهان شده بود گیر کرد و در حالی که پخش زمین شد داد زد:تو روحت پام پیچ خورد!
بلافاصله از حرفش پشیمون شد....با شهروز اینجوری حرف زدن اون هم تو جمع خطرناک بود...اما خدارو شکر صدای بچه ها اجازه نداده بود کسی بشنوه آرمان چی گفته.
شهروز برگشت بالا سر آرمان و گفت:دستت و بده به من...
آرمان اینکار رو کرد..اما تا روی پاش ایستاد عرق سرد روی پیشونیش نشست!
-درد داری؟
-وای شهروز..هیچی نگو!
-ای بابا...بیا بریم دکتر.
دنبال این حرف دستش رو زیر بازوی آرمان قلاب کرد!
-تو برو می گل تنهاس..من یه جوری میرم!
-لوس نکن خودت رو....چجوری میری؟
به سمت جمع میرفتن تا خدا حافظی کنن که خاطره با دیدن چهره سفید شده آرمان پرسید:چیزی شده؟حالتون بده؟
-نه خوبم
خاطره بر حسب رشته تحصیلیش به سمتشون اومد و آروم طوری که دیگران نشنون گفت:خیلی خوردید؟؟؟حالتون بده؟
شهروز از این استنباط خنده اش گرفت اما آرمان بیچاره که درد امونش رو بریده بود گفت:نه بابا..چی خوردم؟
شهروز:پاش پیچ خورده فکر کنم!
خاطره دولا شد و به پای آرمان که کمی از زمین بالا نگهش داشته بود نگاه کرد و گفت:پاتون؟؟؟
بعد دلا شد و گفت بزارید ببینم!!
آرمان دستپاچه گفت:نه!!نمیخواد!!
خاطره بی توجه به این اعتراض شلوار گرمکن آرمان رو بالا زد..جورابش رو کمی پایین کشید و متعجبانه گفت:وووووااااای!!چه ورمی کرده..بشینید!!!
شهروز با این تجویز آرمان و به سمت نزدیکترین صندلی برد...بقیه هم دورشون جمع شده بودن!
خاطره تلاش کرد کفش آرمان رو در بیاره.آرمان هم از این تلاش نفسش بند اومده بود..دردش خیلی زیاد بود.
شهروز:چیکار میکنی؟؟؟کشتیش
-کفشش رو در بیارم ببریمش بیمارستان!
شهرز دولا شد و گفت:خودم در میارم الان از بوش همتون پر پر میشید!
همه یکصدا خندیدن...خود آرمان هم همراهیشون کرد و معترضانه گفت:کی گفته؟؟عمرا!!
کفش با موفقیت در اومد!
شهروز:حالا پاشو بریم!
آرمان سعی کرد بلند بشه
خاطره:رو پاتون راه نرید!فکر کنم مو برداشته باشه!
آرمان رو به جمع عذر خواهی کرد که بزمشون رو به هم ریخته!و همه یکصدا براش آرزوی بهبودی کردن...خاطره بر حسب وظیفه ای که خودش برای خودش تعریف کرده بود ترجیح داد تا دم ماشین همراهشون باشه و ناخودآگاه شنید که آرمان به شهروز گفت:من و بزار بیمارستان برو خونه می گل تنهاس...من با آژانس بر میگردم
شهروز سکوت کرد..این یعنی حرف زیادی نزن..اما صدای خاطره باعث شد به سمتش برگرده!
-شهروز من میبرمشون...تو برو خونه..!!
این و گفت و دوید سمت رستوران!
نیم ساعت بعد شهروز به تنهای به سمت خونه میرفت و آرمان که بعد از انکارهای زیاد در برابر اصرار های خاطره کم اورده بود با کلی شرمندگی در کنار خاطره نشسته بود و به سمت بیمارستان میرفتن!

 

 

 

 

به ساعت نگاهی انداخت...ساعت 10 و نیم بود..حوصله اش سر رفته بود....به حرفهای خاله ایران فکر کرد
*دلش خوشه بابا.....من چطوری به این برج زهر مار نزدیک بشم؟..خب منم حوصله ام سر میره...اصلا میشه به این نزدیک شد؟؟؟این و فقط باید از راه س.ک.س بهش نزدیک شد..قول میدم اونطوری دست رد به سینه ات نزنه!قطره اشکی رو گونه اش چکید..خدایا چرا سرنوشتم و با تنهایی رقم زدی؟

با تکون شدیدی که پسرش تو شکمش خورد ای بلندی گفت...سکوت خونه آزارش میداد..دوباره تنهایی باعث شد یاد لیلی بیافته....اگر بهش زنگ میزد حد اقل چند دقیقه ای سرش گرم میشد.
شماره رو گرفت...خیلی بوق خورد دیگه پشیمونش ده بود که لیلی در حالی که نفس نفس میزد گوشی رو برداشت!
-الو...بله؟؟؟
-الو لیلی...
-بله؟؟؟
-سلام..خوبی؟؟؟کجایی تو؟
لیلی جیغی کشید و گفت:تورو خدا....توروخدا آراد!!!تلفن دستمه!!!
می گل چشمهاش گرد شد...لیلی با آراد بود؟
-الو...لیلی...کجایی؟
-خوبی می گل؟؟؟من اومدم با بچه ها دیزین...چهارشنبه سوری!!!
-بچه ها کین؟؟؟
باز صدای جیغ لیلی بلند شد...فربد جان من نکن..تورو خدا...الان میام!!!
-نمیزارن که...دیوونه ها مظلوم گیر اوردن...با فربد و دوستاش!
-فربد کیه؟؟
-آها راستی برات نگفته بودم!!!!باهاش دوست شدم یه 1 ماهی میشه!!
*پس حتما آرادم دوست اونه..یدونه آراد که تو دنیا نیست!
می گل صدای پسری و شنید که پرسید:کیه؟
-می گله!
*یعنی من و میشناسه ؟
اینبار صدای لیلی از دور تر شنیده شد که داد زد:دیوونه خب بگو بهت بدم!
-سلام عزیزم!
آراد بود...پس این آراد همون آراد بود!لیلی با آراد چیکار میکرد؟؟؟
*اصلا به من چه...
-علیک سلام...میشه گوشی و بدید به لیلی
-خوبی؟؟؟یعنی با من نمیخوای حرف بزنی!!!
-من با شما کاری ندارم.
-اما من باهات کار دارم....نمیخواستم تا بعد از زایمانت طرفت بیام...دوست نداشتم خیانت کنم..اما دلم طاقت نیاورد..امشب جات خیلی خالیه!دلم میخواست بودی!!!
می گل دلش گرفت...اون هم دلش میخواست یه جایی بود..اما نه جایی با آراد یه جایی با شهروز...
-ممنون لطف دارید.
-بالاخره از سوم شخصم در میام..ببینم تنهایی؟؟؟عاشق دلباخته ات نیست؟
-به خودم ربط داره!
-می گل اینقدر بد اخلاق نباش دیگه..حتما تنهات گذاشته رفته پی الواتیش که اینقدر توپت پره...بیام دنبالت بیارمت اینجا؟
می گل باز با یاد اوری اینکه شهروز تنهاش گذاشته دلش فشرده شد...دلش میخواست شهروز میموند خونه و نمیرفت!
-تو مستی؟
-نه عزیزم..اصلا لب نزدم..چطور؟
-به من نگو عزیزم!
-پس چی بگم عشقم؟
-کاری نداری؟
-نیام دنبالت؟
می گل با عصبانیت گفت:کجایید؟
-دیزین!
-از اونجا بیای دنبال من؟؟؟میگم مستی میگی نه!
-خب مگه چیه؟؟میام دنبالت میریم بیرون..حالا برنمیگردیم اینجا..قول میدم شهروز جونت تا صبح خونه نمیاد!
-گوشی رو بده به لیلی!
-خیلی خب..اما ببین کی گفتم آخرش مال منی..این وقبلا هم گفتم
-میگم گوشی رو بده به لیلی!
اراد داد زد و لیلی رو از بین جمعیت و همهمه ,صدا زد.
بعد از چند ثانیه صدای لیلی تو گوشی پیچید!
-جانم می گل؟؟؟
-هیچی خواستم ازت خداحافظی کنم اما فردا زنگ بزن ببینم تو با آراد چیکار میکنی!؟
-خب همین الان بپرس..چرا فردا؟
-الان انگار سرت شلوغه..
-نه بابا از دستشون فرار کردم..ببینم تو تنهایی؟
-آره...
-شهروز کجاست؟
-چمیدونم رفته باشگاه
-باشگاه چی؟؟؟بلیارد؟
-نه بابا...سواری..بی خیال حالا...تو با آراد چیکار میکنی؟؟؟
-جریانش مفصله..حالا برات میگم...ببینم تا کی قراره تنها بمونی؟
-نمیدونم...
-میخوای شب بیای پیش من؟؟؟بالاخره باید یه جا اعتراضت رو نشون بدی دیگه!تا کی میخوای در برابراین توهین و تحقیرها سکوت کنی؟
می گل یاد حرفهای خاله ایران که همین نیم ساعت پیش بهش زنگ زده بود افتاد.
*-تو نرفتی می گل جان؟
-نه خاله....
-هنوز قهرید؟
-خاله ما رابطه امون یه جوری شده..هی با هم دعوامون میشه!
-شهروز خیلی کار بدی کرده نبردتت...اما با سیاست رفتار کن!اولا بهش زنگ نزن...وقتی هم اومد دعوا نکن...یه کم از اون کرشمه زنونه استفاده کن عزیزم!براش ناز کن..بگو من ترسیدم...بگو دلم میخواست تو هم نری وقتی من نیومدم....با قهر کاری پیش نمیره..هر چی کمتر با هم حرف بزنید بدتره...عزیزم تو که این ترم رو نرفتی...دیگه بد اخلاقی کردن باعث تیره تر شدن رابطه میشه....حیف این بچه نیست؟میدونی این قهر شما چه تاثیری رو اعصابش میزاره؟؟؟من خودم آرمان بیاد دعواش میکنم..من فکر کردم تو هم باهاشونی....اما اشکال نداره..قهر نکنیا..لج و لج بازی کار رو خراب تر میکنه!
حالا اگر میزاشت میرفت یعنی لج و لجبازی...پس باید یه فکر دیگه میکرد..این راهش نبود...
-نه لیلی بیاد ببینه نیستم یه چیزی میگه.
-خیلی خوشگل زهر چشم ازت گرفته ها!
-نه بابا زهر چشم چیه..خب منم باشم ناراحت میشم..
-میبینم ناراحت شدی..به هر حال میل خودته....هر وقت بخوای میتونی بیای پیشم
-تو که امشب اوجایی بی خود تعارف الکی نکن!
-خب میام..تا صبح که اینجا نمیمونم...
-تا وقتی تو بیای شهروز هم اومده!!!
-هر طور راحتی.....ولی اگر دیدی شب نیومد زنگ بزن بیام پیشم..تنها نمونیا با اون وضعت...!!!
-مرسی لیلی جان...مزاحمت نمیشم..خوش باشید!

 

 

 

 

با قطع شدن تماس باز دلش گرفت..چرا باید لیلی دیزین باشه اون تو خونه؟؟؟مگه چیش کم بود؟..حتی شهروز هم رفته بود پی خوش گذرونیش....اون هم از چهارشنبه سوریش نگذشت..اصلا خاله ایران چی میگه؟؟؟به من چه که این بچه رو نگه دارم..من برای بچه اون موندم تو خونه اونوقت شهروز من و گذاشته رفته؟؟بی معرفت...چرا باید با یه همچین ادم می فکر و بی مسئولیتی زندگی کنم؟؟؟عمرا...عمرا باهاش بمونم....بزار بره پی خوشگذرونیش..منم میرم...همین فردا میرم پیش لیلی...!!!فکر کرده 2 سال خرجم و داده کیه؟؟؟فکر کرده میتونه سوارم بشه؟؟لطف کردم بچه اش رو هم نگه داشتم....
دیگه به حد انفجار رسیده بود...زیر شکمش درد میکرد..پسر وکوچولوش بی قرار شده بود....

*تکون نخور...خواهش میکنم تکون نخور....دیگه بسه...کاش میتونستم ارزوی مرگت و کنم..کاش اینقدر بهت وابسته نشده بودم..ببین داری میای تو چه دنیایی...بد بخت بیچاره نه مادر درست حسابی داری نه بابای درست و حسابی...چرا چسبیدی به این دنیا..اینجا جز بدی هیچی نداره...هر کی بهت خوبی کنه دلیل داره...کسی برای کسی دل نمیسوزونه!ببین من چه تنهام..تازه من یکی و دارم ادعا داشت دوستم داره...ببین..رفته پی خوش گذرونیش..به خاطر من...نه!!به خاطر تو هم خونه نمونده...قطره اشکش روی شکمش فرود اومد...حالا دیگه پسر کوچولوش گوشه ای کز کرده بود و آروم شده بود..انگار حرفهای مادرش و فهمیده بود...شایدم رفته بود تو فکر...!!!
با باز شدن در می گل با چشمهای پر از اشک به در چشم دوخت..روی صندلی پیانو دقیقا روبروی در ورودی نشسته بود..با دیدن شهروز با عصبانیت از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت!
-می گل...عزیزم!!!
با شنیدن عزیزم می گل یه لحظه ایستاد..اما پاهاش ایستاد..اشکش بیشتر سرازیر شد....باز به سمت اتاقش رفت!صدای شهروز رو میشنید که به دنبالش میومد و صداش میزد!
-می گل جان...عزیزم....صبر کن..ببینم چته؟؟من معذرت میخوام!
می گل قبل از اینکه در اتاقش رو ببنده داد زد:به من نگو عزیزم..من عزیز هیچ کس نیستم...!
و در رو کوبید به هم!
شهروز پشت در رفت و تقه ای به در زد...می گل سعی میکرد آروم گریه کنه!سعی کرد صدای شکستنش و شهروز نشنوه..هر چند برای شهروز هیچ وقت نمیشکست!
باز شهروز تقه ای به در زد!در قفل نبود اما نمیخواست همینطوری وارد اتاق بشه!
-می گلم....بیام تو؟؟کارت دارم!!
می گل زمزمه کرد:از همون پشت در بگو!اما شهروز چیزی نشنید ...باز به در زد!
-خانومی...در و باز کنم؟؟میدونم ناراحتی..من نباید تنهات میزاشتم..حالا بیام تو؟؟؟یا خودت میای بیرون؟
-میخوام بخوابم!
-خیلی خوبه...
این و گفت و در و باز کرد..می گل روی تختش به پهلو خوابیده بود و زانوهاش رو جمع کرده بود تو شکمش!با باز شدن در به سمت در برگشت
-برای چی در و باز کردی؟
-بریم بخوابیم دیگه!
-چراغ رو خاموش کن!
شهروز بی توجه به حرف می گل به سمت تخت رفت..دستهاش رو زیر بدن می گل به قصد بغل کردنش برد..اما می گل به تندی خودش رو عقب کشید و گفت:چیکار میکنی؟
-بریم بخوابیم دیگه!
می گل بوی الکل رو به خاطر نزدیکی زیاد شهروز خوب حس کرد....مثل همیشه از قاطی شدن این بو با بوی عطر و بدن شهروز سرخوش شد..اما خیلی زود موضع خودش رو حفظ کرد....از شهروز حسابی ناراحت بود.
-چیه؟؟؟باز مستی هوس س.ک.س کردی کسی دم دست نداشتی؟؟نیکی و کیانا و امثالهم تاییدیه آزمایشگاه نداشتن..خاطره جونتونم پدر مادر داره جرات نداری نزدیکش بشی...میمونم من؟؟؟آره؟؟نه عزیزم...من استراحتم!
استراحتم رو با غیض بیان کرد!
شهروز دستش رو که برای بلند کردن میگل زیرش گذاشته بود کشید..صاف ایستاد و گفت:من از تو هیچی نمیخوام...مستم..اما نه اون مستی که تو فکر میکنی...دلم برات تنگ شده...بسه هر چی از هم دور شدیم..فقط دوست دارم کنارم باشی..همین!!!
بعد دستش رو روی شکم می گل گذاشت و گفت:تو و این وروجک!
می گل دستش رو بی رحمانه پس زد و گفت:من نمیخوام پیش تو باشم!شهروز باز دلخور شد..اما فکر کرد*دیگه بسه...ازش دور بشم از دستش میدم..وقتی میتونم نگهش دارم چرا یه کاری کنم بره؟
-یعنی نمیای تو اتاقت؟
-من تو اتاقمم!
-اینجا اتاق شما بود..تا وقتی نسبتی با من نداشتی...حالا من و تو 1 اتاق مشترک داریم!
-نگران نباش..2-3 ماه دیگه همین اتاقم تحویلت میدم خیالت راحت باشه!
-بچه نشو عزیزم....باشه..انگار از دنده ی چپ بلند شدی...نیا...هیچ عیبی نداره...این و گفت و از اتاق رفت بیرون!
می گل هم پتو رو تا زیر گلوش بالا کشید..پرده رو زد کنار و از همون روی تخت به منظره ی خیس نگاه کرد...!!
با باز شدن در کنجکاونه چرخید..شهروز بود..با یه شلوارک و یه بالشت و یه پتو!
-چی میخوای؟
-خانومم و...
می گل باز به حالت قبل چرخید و گفت:لوس...مسخره!!!
شهروز بالشت رو روی زمین پرت کرد..در واقع عصبانیش رو از این همه تحقیر سر بالشت بیچاره اش خالی کرد.
*من کی به خاطر یه دختر رو زمین مثل این کارتن خوابها خوابیدم که به خاطر ....
سرش و تند تند تکون دا....
*این می گله...فرق میکنه دیوونه!!
-تو فکر کن من لوس مسخره...من فکر میکنم عاشق!
می گل پوزخند صدا داری زد تا شهروز بشنوه و در ادامه به مسخره کلمه عاشق رو تکرار کرد!
شهروز زیر پتو خزید..روی فرش کوچک تو اتاق...حتی پاهش از فرش بیرون زده بود....اما براش مهم نبود باید سهل انگاریهای این چند وقت رو جبران میکرد!
-می گل!!!
می گل سکوت کرد....هنوز دلش گرفته بود...خیلی هم گرفته بود..اینقدری که دلش میخواست همون موقع میذاشت و میرفت....شهروز نباید تنهاش میذاشت!
-می گل!!!میدونم بیداری!
وقتی سکوت می گل رو دید شروع کرد صحبت کردن...با خودش گفت یا بیداره و میشنوه...یا خوابه و من خودم و خالی میکنم!

 

 

 

 

 

-ببخشید می گل...میدونم تو این یکی دو ماه خیلی تنهات گذاشتم...چیکار کنم؟؟؟عاشق شدم...اما بلد نیستم با عشقم باید چطوری رفتار کنم...هنوز تو حال و هوایی که دخترها بهم نزدیک میشدن و من مغرور و مغرور تر میشدم موندم ...اما امروز از کارم خودمم ناراحت شدم...من نباید تورو تنها بزارم...آخه کودوم ادم عاقلی یه زن باردار رو تنها میزاره تو خونه؟هنو...
می گل حرفش رو با عصبانیت قطع کرد:پس بازم برای بچه ات برگشتی!

-می گل...تورو خدا اینقدر تلخ نباش!!!من به خاطر تو اومدم!!!
-اما اگر حا مله نبودم نمیومدی!
-چرا میومدم
هر چند خودش هم به حرفی که زد مطمئن نبود..اما فعلا باید اینطوری جواب میداد!
-عمرا....نمیومدی...من میشناسمت....همش به خاطر این بچه است.....اگر نبود تا الان مثل بقیه شوتم کرده بودی بیرون!
با اینکه می گل فکر میکرد شهروز الان داد میزنه و عصبانی میشه اما لحن صلح طلبانه شهروز توجهش رو جلب کرد!
-هنوزم ازش بدت میاد؟
-از کی؟
-از بچه!
می گل دستش رو روی شکمش گذاشت....نفسش گرفت...نه..این بچه همه چیزش بود..همه چیزش!!دوستش داشت...میپرستیدش!اما برای اینکه شهروز و اذیت کنه گفت:خیلی بی موقع اومد..شاید اگر چند سال دیگه میومد دوستش داشتم!
-میخوای بندازیش؟
با این پیشنهاد می گل نا خودآگاه نشست!
شهروز به سمتش چرخید و گفت:یواش تر الان...
ادامه ی حرفش رو خورد..این نگرانی اصلا با پیشنهادش سنخیت نداشت!
-چی گفتی؟
-اگر دوستش نداری مجبور نیستی نگهش داری....من دوستش دارم چون ثمره ی عشقمه...اما بچه ای که مادرش از توی شکمش نخوادتش به دنیا نیاد بهتره!
می گل عصبانی شد....نفسش رو با صدا بیرون داد و بی توجه به اینکه همین چند دقیقه پیش فکر کرده بود این بچه رو دوست داره داد زد!
-حالا؟؟؟الان دیگه؟؟حالا که تکون میخوره؟؟جون داره؟؟حسش میکنم؟؟اون موقع که گفتم داد زدی..دعوا کردی...قهر کردی..حالا میگی بندازمش؟؟؟
-خب اون موقع عقلم نرسید که وقتی مادرش نمیخوادتش وجودش اشتباهه!!!
-متاسفم که با 35 سال سن عقلت به موقع کار نمیکنه....
-به هر حال من پیشنهاد خودم و دادم!!!!
-پیشنهادت برای منه یا خودت؟؟؟دیدی بخوای بچه ات و تنهایی بزرگ کنی جلو عشق و حالت گرفته میشه آره؟؟؟خاطره جونت حاضر نیست با یه بچه باهات زندگی کنه؟؟
شهروز حسابی عصبانی شده بود..این قضاوتهای عجولانه ی یکطرفه اعصابش رو خورد کرده بود..اما باز هم جلوی خودش رو گرفت...اما تا کی میتونست در برابر این زخم زبونها سکوت کنه؟؟؟اون هم شهروز با اون غرور و جذبه...فقط به این امید بود که می گل حرصش رو خالی کنه و دست از این قضاوتها و برداشتهای بچه گانه برداره!برای اینکه جو رو آروم کنه گفت:راستی گفتی خاطره...زنگ بزنم ببینم آرمان چطوره!
*من میگم خاطره میگه ببینم ارمان چطوره...خر خودتی...میخواد بحث و عوض کنه!



فصل7
-تورو خدا ببخشید مزاحم شما شدم..من با آژانس میومدم خب!
-این چه حرفیه...با این پا..اونجا حتما به یه نفر احتیاج دارید!
-حالا چرا شما؟؟؟زنگ میزدم مادرم میومد!
-انگار خیلی مامانی هستید!
-نه بابا..خب مزاحم شما شدم..پدر مادرتون نگران میشن!
-من پزشکم..شغلم اینه یهو نصف شبم شده باید به خاطر غریبه ها برم بیمارستان..الان که جای خود داره...شما دوست شهروزید!
آرمان فکری که تو سرش بود رو به زبون آورد
-شما هنوز با شهروز ابطه ای دارید؟
خاطره خیلی خونسرد جواب داد:نه...از وقتی فهمیدم چقدر می گل رو دوست داره دیگه همه چیز تموم شد...شهروز الان در حد یه دوست معمولیه برای من!
آرمان فقط سرش رو تکون داد و با این کار به خاطره گفت که متوجه شده اما خاطره گفت:چرا پرسیدین؟؟؟
-همینطوری!!!میخواستم ببینم رابطه ی این دو تا دلیلش شخص سومی هست یا نه!
-میشه بگید چی شده؟؟من خیلی کنجکاوم...می گل چرا نیومده بود؟؟؟شهروز چرا یهو رفت؟
آرمان سعی کرد چهره اش رو که از درد جمع کرده بود باز کنه و جواب بده:ببخشید که نمیتونم چیزی بگم....!!
خاطره لبخند رضایتمندی زد و گفت:خیلی خوبه که اینقدر رازدارید..شهروز باید به داشتن دوستی مثل شما افتخار کنه!
-این وظیفه شغلیه منه!!!
-درسته درک میکنم...رازدای یکی از وظایف شغلی منم هست!
تا بیمارستان هر دو سکوت کردن!به محض رسیدن خاطره آرمان رو سپرد دست یکی از پرستارها و خودش رفت برای پذیرش و...

 

 

 

 

 

 

آرمان نمیدونست از درد عرق بریزه یا از خجالت..تو دلش کلی به شهروز بد و بیراه گفت که اولا با می گل قهر کرده بود و اون و مجبور به همراهی کرد..بعدم که یهو تصمیم گرفت برگرده خونه و مجبور شد دنبالش بدوه...و در آخرم که سپردش دست یه دختر جوون و رفت!
خاطره رو دید که از دور به سمتش میاد در حالی که چند تا برگه دستشه..دلش میخواست زمین دهن باز کنه و بره توش....آخه چرا باید این میشست یه دختر بره کارهاش و بکنه!


-چرا ویلچر نیاوردی؟؟باید ببریمش رادیو لوژی!
آرمان از جا پرید
-ویلچر نمیخواد خودم میام...!!
دردی که به خاطر ایستادن تو پاش پیچید باعث شد دندونهاش رو روی هم بزاره و فشار بده...رنگش پرید و عرق سرد کرد
خاطره:ای بابا....سوار من که نمیشید رو ویلچر مشینید
رو به خدمه ی بیمارستان کرد:.برو ویلچر بیار!
-من مزاحمتون شدم....
-تورو خدا اینقدر این حرف و نزنید..من شرمنده میشم..بابا این چه حرفیه..شما باید با یکی میومدید..تنها که نمیشد...شهروزم بهتر بود بره خونه....!!!
-آره...قبول دارم می گل استراحت مطلقه..نباید تنهاش بزاره!
خاطره چشمهاش گرد شد
-استراحت مطلق؟؟؟برای چی؟؟چیزیش شده؟
آرمان اینبار خودش و مورد لعنت قرار داد که بی اختیار از دهنش این موضوع پریده بود..هر چند این چیزی نبود که بشه پنهونش کرد!!
-بی خیال!
-ای بابا..مشکوک شدیدا!!!
-بعدا میفهمی..خودش بخواد بهت میگه!
-نکنه داره بابا میشه!
به هر حال اسم استراحت مطلق ذهن هر ادم معمولی رو بیشتر از همه به سمت بارداری میکشوند..این که خاطره بود!پزشک هم بود....تقریبا به حدسی که زد مطمئن بود!
خوشبختانه به رادیولوژی رسیدن و بالاجبار بحث تموم شد و سوال خاطره بی جواب موند!
بعد از رادیولوژی و آماده شدن عکس و تایید شکستگی مچ پا توسط خاطره هر دو توی اتاق نشسته بودن و منتظر دکتر تا بیاد و پای آرمان رو گچ بگیره!
هر دو سکوت کرده بودن....آرمان میترسید سر صحبت و باز کنه و مجبور بشه جواب سوال خاطره رو بده و خاطره فکر میکرد که شهروز بابا بشه چه شکلی میشه..براش جالب بود با اینکه یه زمانی عاشق شهروز بود الان خیلی هم خوشحاله که شهروز بابا بشه...فقط یه چیزی آزارش میداد اون هم اینکه پس چرا امروز می گل نیومده بود...اصلا دلش نمیخواست با هم اختلافی داشته باشن.....شاید این هم دلیل این بود که واقعا عاشق بود..اصلا دوست نداشت شهروز و ناراحت ببینه!!!
اینقدر تو فکر بود که چه اتفاقی بین می گل و شهروز افتاده که متوجه نگاه خیره آرمان که حسابی موشکافیش میکرد نشد!
با ورود دکتر جوان خاطره از فکر و آرمان از به اصطلاح دید زدن خاطره فارغ شد...اما لحن دکتر که خاطره رو خطاب قرار داد آرمان رو حسابی عصبانی کرد!
دکتر:به..سلام خانوم خوشگله...چه عجب..یاد من افتادی!!
خاطره چهره در هم کشید..از این دکتر اصلا خوشش نمیومد!هیز و پررو...
خاطره:مریض دارید.
-میدونم عزیزم...اما اصلا توقع نداشتم تورو ببینم..چی شده یاد من کردی؟؟؟
اما به جای خاطره صدای آرمان بلند شد که با عصبانیت و تعصب خاصی گفت:برو بیرون خاطره..کاری باهات ندارم فعلا!
خاطره متعجب تر از دکتر از لحن خودمونی آرمان بی هیچ حرفی بیرون رفت....دکتر جوان هم از ترس اینکه مبادا سوتی داده باشه و آرمان نامزد یا دوست پسر خاطره باشه بدون هیچ حرفی زیر نگاههای سنگین آرمان معاینه کرد و پای ارمان رو گچ گرفت و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت...با بیرون اومدن دکتر خاطره برای جلوگیری از هر برخورد و سوالی سریع داخل اتاق رفت..فعلا همین آرمان بهترین راه بود برای در رفتن از این دکتر جوان و هیز!
آرمان به سختی خودش رو از روی تخت پایین کشید..خاطره دو دل از اینکه پیشنهاد کمک بده زیر لب گفت:میخواید کمکتون کنم.
-نخیر....خودم میتونم بیام.!!!
-اجازه بدید برم براتون عصا بگیرم....اینطوری که نمیتونید راه برید.
آرمان که تا جلوی در اتاق رو به زحمت اومده بود سری از روی تاسف تکون داد و گفت:ببخشید تورو خدا....فقط باعث زحمت....خاطره که این جواب رو پای مثبت بودن نظر آرمان گذاشت به سمت داروخانه دوید و با دو تا عصا بگشت..چند دقیه بعد باز آرمان در کنار خاطره نشسته بود..هنوز مسیر زیادی رو طی نکرده بودن که آرمان گفت:شما شب بر میگردید باشگاه؟
-نه بابا...میرم خونه!!!
-ببخشید امشبتون رو هم خراب کردم.
-این چه حرفیه..امیدوارم کاری که کردم رابطه ی شهروز و می گل رو هم درست کرده باشه!
-منم امیدوارم!
چند دقیقه به سکوت گذشت و دوباره آرمان سکوت رو شکست.
-میشه یه خواهشی بکنم؟
-خواهش میکنم...بفرمایید!
-میشه برید خونه خودتون از اونجا یه آژانس برای من بگیرید؟
-چرا؟؟میرسونمتون..اینطوری بده!
-اصلا هم بد نیست...چون اگر من و برسونید باید بمونید..من اجازه نمیدم این موقع شب شما تنها برگردید!