تاريخ : دوشنبه بیست و هفتم آذر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
فصل12
اون روز تولد لیلی بود...تقریبا 4 روز از دیدار می گل و شهروز میگذشت...4 روزی که هر روزش دور از چشم لیلی برای می گل تو گریه گذشت..اصلا نمیخواست قبول کنه شهروز با کس دیگه ای باشه..حتی برای یه نیازی که برای شهروز حیاتی بود..خودش قسم خورده بود به شهروز وفادار بمونه...و توقع داشت شهروز هم اینکار رو بکنه!!
اون روز از صبح سرش رو به درست کردن الویه و تزئین کالباس و کارهای خونه گرم کرد...
-تو هنوزم نمیخوای بیای تو جشن؟
-نه لیلی.ببینم تو چرا وسط امتحانا مهمونی گرفتی؟
-چیکار کنم وسط امتحانها به دنیا اومدم؟
-حالا نمیگرفتی!!
-نمیخوای بیای تو جشن نیا تو سر مال نزن!
-تو خلی...من جای تو بودم میشستم پای درسم
اما لیلی فکر کرد..من خل نیستم..تو خلی که به خاطر درست پسر به اون باحالی رو ول کردی ...حیف که از بچه خوشم نمیاد..وگرنه شاید هیچ وقت حرف آراد رو گوش نمیکردم.
-خب همون تو که عاقلی بسه....
ساعت 4 بود کارها تقریبا تموم شده بود و لیلی مشغول درست کردم موهاش بود..در زدن می گل به سمت ایفون تصویری رفت...با دیدن فربد و آراد جا خورد..خیلی زود اومده بودن
-کیه می گل؟
-این دو تان
-کودوم دوتا؟
-فربد و آراد!
-خب باز کن
می گل در رو باز کرد....در ورودی رو هم باز کرد و به سمت اتاقش رفت و در همین حال گفت:من رفتم تو اتاقم..نگی من خونه اما..بگو نیست!
-مگه خره؟میفهمه جایی رو نداری بری دیگه!!
می گل جواب نداد باید زودتر میرفت تو اتاقش...نمیخواست به هیچ عنوان با آراد روبرو بشه!!!
صدای آراد و فربد رو میشنید...که از دور با لیلی صحبت میکردن!
فربد:لیلی این شیشه ها رو گذاشتم تو یخچال!
لیلی:باشه..الان میام
آراد:می گل کجاس لیلی؟
*میگل:اایییششش...بمیری...همش دنبال من میگرده...تو شرکتم تا میرسه اول میاد ببینه من اومدم یا نه!
می گل خودش رو روی تخت انداخت و بی تفاوت از شنیدن مکالمه ها سرش رو با درسهایی که احساس میکرد عقب افتاده بود سرگرم کرد.
نمیدونست لیلی به اراد چی گفته بود که بی خیال پیدا کردن می گل شده بود...اما هر چی که بود مهمونها کم کم بیشتر شده بودن و صدای موزیک هم بالاتر رفته بود..باز یاد شهروز و اولین مهمونی که تو خونه اش بود افتاد.....با این فکر یاد خونه جدیدش افتاد و متعاقب اون یاد شهریار و اینکه آیا با وجود این کارهای شهروز درست تربیت میشه؟
گوشی رو خیلی غیر ارادی برداشت..انگار میخواست هر بار یه بهونه پیدا کنه با شهروز حرف بزنه...مخصوصا با این مهمونی و تنها بودنش...حتما احتیاج به یه کسی داشت تا باهاش حرف بزنه..شماره رو گرفت....به ساعت نگاهی انداخت.ساعت 7 و نیم بود....امیدوار بود تو اون خونه کذایی نباشه...با وصل شدن تماس بند دلش باز پاره شد...خودشم نمیدونست چرا بعد از 2 سال زندگی کردن با شهروز هر بار که میخواست با تلفن باهاش صحبت کنه اینقدر اترس داشت.
-بله؟
سلام
-علیک
اب دهانش رو با صدا قورت داد
-بله می گل!؟
-شهروز!!!
شهروز نور امیدی تو دلش تابید..شهروز گفتنش رنگ و بوی صلح میداد...اون می گل رو میخواست...هنوزم میخواست..دوستش داشت..دست خودش نبود!
-جانم؟
حالا می گل هم کمی راحت تر تونست خواسته اش رو مطرح کنه!
-شهروز....میگم.....با اون خونه ای که تو درست کردی صلاحه شهریار پیش تو باشه؟
-خونه من 12 طبقه از شهریار فاصله داره...چه ربطی داره؟هیچ کسی هم غیر از پرستارش تو ساختمون نمیدونه من یه همچین خونه ای دارم!
می گل سکوت کرد...چی باید میگفت؟؟؟میدونست شهروز با وجود تمام کثافت کاریاش به یه چیزایی مقیده..همین که تا وقتی می گل رو تو خونه اش داشت دست از پا خطا نکرد این موضوع بهش ثابت شده بود.
-آخه....
-آخه چی عزیزم...؟؟میخوای بیای...
هنوز حرفش تموم نشده بود که در اتاق می گل بی اجازه باز شد و آراد مثل عجل معلق تو درگاه ظاهر شد و با صدای بلند گفت:چرا نمیای بیرون عزیزم؟؟؟
می گل وا رفت....مخصوصا بعد از عکس العمل شهروز
-ببین....من تو خونه ام هیچ کار نمیکنم...خونه من پاک پاکه..محال بزارم شهریار زنی رو تو اون خونه ببینه....پس پیش من باشه بهتر از اینه که مادرش و با کس دیگه ببینه.
این و گفت و گوشی رو گذاشت..

 

 

 

 


می گل با عصبانیت به آراد خیره شد
-من عزیز تو ام؟
-با شهروز حرف میزدی؟
-به تو ربطی داره؟
آراد به آرمی اومد تو گفت:چته تو؟؟؟یا رومی روم..یا زنگی زنگ!!!تمومش کن اون رابطه رو دیگه!!!
-اونم به خودم ربط داره..رابطه ی من و شهروز با شهریار به هم وصل شده!
-اینطوری نیست عزیزم....شهروز تورو میخواست نمیزاشت از خونش بیای بیرون..چرا نمیخوای باور کنی؟
-از روی تخت بلند شو!!!
-باشه..پاش و بیا بیرون...من تنهام
-من مگه امضا داده بودم تو امشب تنها نباشی؟
-نه...امضا نداده بودی...اما من دلم میخواد در کنارم باشی...تو چرا از من اینقدر فراری هستی؟؟؟من که کاری با تو نداشتم و ندارم!
-برای اینکه من تعهد دارم
-تعهد به چی؟؟؟
-به بچه ام..
-هیچ تعهدی نداری..خودت و اذیت بچه نکن...اون پیش باباش خوشبخت میشه...این و قول میدم..تو هم زندگیت و بکن..تا کی میخوای اسیر این عقایدت بمونی؟؟؟شهروز تا الان دوباره همون کارهای قبلش رو شروع کرده من بهت ثابت میکنم....دیدی گفتم استفاده اش و میکنه....میندازتت بیرون!!
-بس کن!
-باشه..میدونم حقیقت تلخه....حالا منتظرتم..باشه؟؟خواهش میکنم!!!
بعد از بیرون رفتن آراد می گل دوباره شماره شهروز رو گرفت..اگر اراد یه کم دیر تر اومده بود مطمئنا فردا می گل بر میگشت خونه شهروز
-چیه؟
-شهروز...
-شهروز مرد..فهمیدی؟؟
-شهروز بزار توضیح بدم
-توضیح بده...تو همش عاشق توضیح دادنی..توضیح میدی استدلال میکنی و تمومش میکنی..الانم بگو...میشنوم!!
-امشب تولد لیلیه
-بمیره که هر چی میکشم از اونه
-خیلی خب...حالا گوش کن!!!دوست آراد با لیلی دوسته آرادم دعوته!!
-خب به من چه؟
-بابا هیچی بین من و آراد نیست
-به من چه چیزی هست یا چیزی نیست؟
-شهروز
-زهر مار و شهروز...بی حیا...!!!
مکالمه قطع شد و تا مدتها این آخرین مکامه اشون بود!
کلافه از پاپیچ شدنهای آراد از شرکت زد بیرون..مخصوصا زود اومد که آراد رو نبینه..اما آراد تازه گیها بی خیال نمیشد....عزمش رو جزم کرده بود تا مخ می گل رو بزنه...می گل گهگداری توسط خاطره یا آرمان از حال و روز شهریار با خبر میشد..اما به قول معروف شنیدن کی بود مانند دیدن؟اینقدر دلش میخواست شهریار رو ببینه که شاید هیچ وقت خودش هم باور نمیکرد اینقدر دلتنگ بچه اش بشه....گهگداری کارش گریه بود..با وجود درسهای سنگینی که داشت...اما باز نمیتونست شهریار نامی رو تو زندگیش فراموش کنه...از شهروز بریده بود...وقتی فکر میکرد شهروز خونه ای برای خوش گذرونیش درست کرده بیشتر ازش زده میشد..خوبیهاش رو فراموش نمیکرد...اما نمیتونست قبول کنه با کس دیگه ای باشه..هر چند نه خاطره و نه آرمان هیچی در این مورد نمیگفتن..اما خودش میتونست خوب این رو درک کنه!!!میدونست شهروز بدون س.ک.س دووم نمیاره...هر چند منطقیش این بود که توقع هم نداشته باشه به پاش بمونه...اما شاید این خودش یعنی اینکه به شهروز علاقه داشت...گهگاه فکر میکرد ساعتهایی که میدونه شهروز نیست بره در خونه و شهریار رو بینه..اما باز پشیمون میشد....فکر کرد یه لحظه دیدمش اینقدر بیتابشم..الان که احتمالا به سنی رسیده که شیرینم هست حتما داغون میشم اگر دیگه نبینمش...برای خودش هم جالب بود..بیشتر از شهروز دلتنگ بچه اش بود.

 

 

 

 

می گل بجنب چقدر فس فس میکنی!!!
-من اصلا حوصله ی این مهمونی رو ندارم...
-ای بابا...بیچاره بقیه کارمندهای شرکت رو هم دعوت کرد تا تو هم بهانه نداشته باشی و بیای...حالا میگی حوصله ندارم.
-لیلی هر چی شماره آرمان و خاطره رو میگیرم جواب نمیدن.
-خب که چی؟؟چیکارشون داری؟؟
-میخوام حال شهروز و شهریار رو بپرسم
-ببینم این شهروز تا حالا یه بار حال تورو پرسیده که تو حالش رو میپرسی/؟
-من اونهارو گذاشتم اومدم..حال چیم و بپرسه؟؟
-برو بابا..دوستت داشته باشه میپرسه....تو هم اینقدر خودت رو اسیر اونها نکن!!!
می گل در حالی که براش رژگونه اش رو با بی حوصلگی روی گونه اش میکشید گفت:تو عاطفه نداری..اگر داشتی تابستون میرفتی پیش خانواده ات!
-تو وقتی از چیزی خبر نداری لطفا زر زر نکن!
می گل متعجبانه نگاهش کرد گفت:چت شد؟؟چرا ناراحت شدی؟
-برای اینکه تو از همه چیز خبر نداری که به من انگ بی عاطفگی میزنی!!!
-خب بگو خبر دار بشم..
-به خودم ربط داره...دلم نمیخواد برای کسی بگم!
-خب نگو..این که داد و بیداد نداره!
لیلی از اتاق بیرون رفت...می گل از توی اینه رفتنش رو نگاه کرد و فکر کرد:این یه چیزیش میشه...من باید از کار این سر در بیارم...تلفنهاشم گاهی مشکوکه....هیچ کسم بهش سر نمیزنه...یعنی هیچ کسی رو نداره؟؟چرا بابا داره...2-3 بار خودم جواب تلفن و دادم مامانش بود....
-تو که هنوز نشستی..بجمب بابا..
-مگه فربد اومده؟
-نه..خودمون میریم
-زنگ زدی آژانس؟؟
-تو مگه حاضری که زنگ بزنم؟؟بعدم ماشین دارم
و سوییچی رو جلوی صورتش تکون داد!
-این از کجا؟
-خریدم...!!
-منم نگفتم دزدیدی..گفتم از کجا خریدی؟؟
-از مغازه!
لیلی نمیخواست جواب بده...می گل روش رو به سمت ایینه چرخوند و گفت:من نمیام لیلی!
-من ماشین خریدم ناراحت شدی؟
-نه بابا...به ماشین تو چیکار دارم؟؟دلم شور میزنه....
لیلی به سمت می گل اومد دستش رو کشید و گفت:بلند شو بابا...مثل این مرتاضها شدی..همش درس میخونی.....یه نگاه به خودت کردی؟؟
با این حرف می گل به سمت ایینه برگشت
-حالا الان نه که به خودت رسیدی..وقتی یهو 1 هفته از خونه بیرون نرفتی رو میگم.
-لیلی تو برو..بگو می گل حال نداشت نیومد
-میخوای بیاد دم خونه دنبالت...میشناسیش که چه گیریه...بلند شو!!
می گل بلند شد و با اکراه به سمت مانتوش رفت.
-با این میای؟
-مگه چشه؟؟
-این همه پیرهنهای خوشگل داری تو...با جین داری میای؟؟
-لیلی گیر نده..اون پیراهنها رو نمیپوشم..همشون بازن
-باشن....پس برای چی خریدی؟؟؟
می گل تو دلش گفت برای شهروز!!!
-نمیپوشم...نمیخوای اصلا نمیام..
-نیا..خودت و برای من لوس میکنی؟؟میدونی میاد دنبالت..بعدم کارمندهای شرکت و دعوت کرد به خاطر تو..به خاطر احترام گذاشتنم شده بیا....!
می گل باز شروع کرد به پوشیدن مانتش
-لباست..
-بس کن..دلم میخواد اینطوری بیام اصلا!!!
لیلی سری تکون داد....زیر لب در حالی که به سمت در میرفت زمزمه کرد...آبروی خودت میره دیوونه!!و وقتی به در رسید بلند گفت...بدو تو ماشین جلو در منتظرتم!!!
هر دو در بین دود و سر و صدا وارد خونه شدن..خونه ی ویلایی بزرگ تقریبا جایی نزدیک خونه شهروز....هیچ کس به استقبالشون نیومد..شاید اصلا کسی متوجه حضورشون نشد.هر دو مستاصل وسط سالن ایستاده بودند تا دست فربد دور کمر لیلی حلقه شد.
-چاکر خانوم خوشگله!
-خبه...جلف نشو..چقدر خوردی؟؟
-بابا بزار برسی...بعد ضد حال بزن..هیچی نخوردم بیا
و بعد تو صورت لیلی ها کرد.
-جون عمه ات؟؟؟!!!کجا لباس عوض کنیم
فربد در حالی که به می گل خوش امد میگفت اونهارو به سمت اتاقی راهنمایی کرد!و تاکید کرد الان آراد هم میاد!
و می گل زمزمه کرد..میخوام نیاد!
لیلی شنید و عکس العمل نشون داد

 

 

 

-تو چرا از آراد اینقدر بدت میاد؟
می گل خیره به لیلی نگاه کرد و گفت:لیلی 1 هفته است به آرمان و خاطره زنگ میزنم هیچ کودوم جواب نمیدن..یعنی خاموشن...روم نمیشه به شهروز زنگ بزنم..یعنی یکی دو بار زنگ زدم خونه پرستار شهریار جواب داده روم نشده حرف بزنم!!!
-تو که دلت هنوز پیش اونه چرا بر نمیگردی؟؟؟
-با اون سوتی که تو مهمونی تو دادم؟؟
-اولا تو سوتی ندادی و آراد داد...دوما...شهروز اگر دوستت داشت میبخشید!!!
در باز شد و آراد بدون مقدمه وارد شد..و گفت:سلام خانومی!!!
می گل با نفرت نگاهش کرد و گفت:در میزنن میان تو معمولا!!!
-اووو...ببخشید..میخواستی لباس عوض کنی؟؟
می گل مانتوش رو انداخت رو رگال و گفت:نه..من اماده ام..
از چشمهای آراد تعجب میبارید!!!یعنی می گل میخواست با یه جین و یه تیشرت بیاد تو مهمونی؟؟؟یعنی قرار بود با این تیپ حلقه دستش کنه!!!
بعد پرسشگرانه به لیلی نگاه کرد...لیلی شونه بالا انداخت و بهش فهموند که کاری از دستش بر نیومده!!!
آراد:خیلی خب...بیاد بریم..دولا شد دست می گل رو گرفت و به سمت بیرون کشید...می گل سعی کرد دستش رو از تو دست آراد در بیاره..اما نتونست!!!
-می گل یه امشب و با من راه بیا!!
می گل بی روح نگاهش کرد...چشمهای آراد پر از ..پر از...خواهش نبود..یعنی خواهش بود..اما رنگ دوستانه نداشت..یه جورایی بود...یه جورای غیر ملموس....یه جورایی ریاکارانه..هر چی که بود رنگ و بوی نگاههای عاشقانه شهروز رو نداشت...شایدم این ناشی از ذهنیت می گل بود..اینکه هنوز با خودش و احساسش به شهروز یا شایدم شهریار درگیر بود.
با فشار دستی روی بازوش به خودش اومد.
-می گل مامان با شماست!
می گل به خانم سلطانی نگاه کرد.
این زن رو میشناخت...نگاههاش رو میشناخت...حتی آهنگ صداش هنوز تو گوش بود..یکبار با همین صدا تحقیرش کرده بود و ازش خواسته بود از زندگی پسرش بره بیرون...یکبار با همین صدا ازش خواسته بود تا از پسرش بخواد برای تحصیل به المان بره و ادعا کرده بود کسی غیر از می گل نمیتونه راضیش کنه...ازش بدش میومد..از این زن با قد متوسط و هیکل تو پر و مغرور بدش میومد....ازش متنفر بود...اون تحقیرش کرده بود....و حالا با رویی باز در برابرش لبخند زنان ایستاده بود و خوش امد میگفت..پس چی شد اون اصالت خانوادگی که میگفت ما داریم و می گل نداره؟؟؟آیا با خوش امد گویی به می گل اون اصالت از بین نمیرفت؟؟؟هر چند تو لحن اون هم مثل پسرش رنگ عجیبی بود...رنگی از ریا و دو رویی...
می گل به زور لبخندی زد و در حالی که هیچی از لب زدنهای زن میانسال نفهمیده بود گفت:سلام
این سلام در برابر صحبتهای خانم سلطانی کاملا نشون داد می گل هیچی از حرفهای خانم سلطانی نفهمیده!!!
-مامان...اجازه بده می گل کمی بشینه بعد میاد پیشتون.....!!
بعد از این حرف می گل رو به سمت مبلها کشوند و زیر گوشش گفت:چته عزیزم؟؟چرا شوک زده شدی؟؟؟مهمونی نرفتی تا حالا؟؟؟
-نگفته بودید خانوادگیه!!
-به..کجاش رو دیدی..حالا بیشتر با خانواده ام آشنات میکنم!
-لازم نکرده..من میرم
آراد دستش می گل رو محکم گرفت...لوس نشو...شبمون و خراب نکن عزیزم..چته تو؟؟؟میخوای بگم مامانم بره؟
-نه....میترسم به اصالت خانوادگیشون بربخوره!!!
-آها...از مامان دلخوری...تو دلش هیچی نیست.....دوست داشت برم اونور درس بخونم...فکر میکرد ادواج کنم نمیشه..نه اینکه با تو مشکل داشته باشه!!!الانم حسابی پشیمونه...گفتم که من باهاشون صحبت کردم
-منم گفتم بیخود این کار رو کردی!
آراد در حالی که مینشست و می گل رو با خودش میشوند گفت:اتفاقا خوب کردم....می گل تو مال منی...چرا نمیخوای باور کنی؟
-من بچه دارم
آراد عجولانه اطراف رو نگاه کرد..
-هیس..خیلی خب چرا داد میزنی؟
-آها..پس نگفتی بهشون....
-فقط بچه رو نگفتم..اما بقیه رو میدونن
-چی و مثلا؟؟؟بقیه رو که قبلا هم میدونستن
-اینکه با شهروز محرم بودید...
می گل با صدا نفسش رو بیرون داد..
-آراد من نمیخوام با کسی دوست بشم..
-خب نشو..
-پس راحتم بزار!!!
-من نمیخوام باهام دوست بشی...
-پس چی از جونم میخوای
با صدای مردی که اراد رو مخاطب قرار داد هر دو سر بلند کردن!
-آقا...بفرمایید
آراد دست برد و 2 تا لیوان از تو سینی برداشت و تشکر کرد..یکیش رو به سمت می گل گرفت و گفت:بگیر
می گل با حرص بلند شد..نگاه کش داری به اراد کرد و و به دنبال لیلی توی سالن راه افتاد!!!

 

 

 

 


لیلی اون وسط مشغول رقص بود....فضا براش سنگین بود..شاید اگر شهروز بود اینطوری حس نمیکرد..دلش نمیخواست اونجا باشه..با اینکه تعدادی از مهمونها کارمندهای شرکت بودن ..اما باز هم احساس غربت میکرد..تا ایکه صدای آشنایی از بلند گو پخش شد!!!
-خانومها اقایون!!!
همه ساکت شدن و به سمت صدا برگشتن..چراغها روشن شد....می گل به اراد که بالای پله ها ایستاده بود نگاه کرد...باز با نگاه دنبال لیلی گشت.....مادر و دو تا خواهراهای آراد جند پله پایین تراز آراد ایستاده بودند...لیلی رو پیدا کرد..به سمتش رفت..بین راه بود که لیلی هم دیدتش و با لبخند به سمتش اومد و دستش رو تو دستهاش گرفت
-چرا اینقدر یخ کردی لیلی؟؟
-فشارم پایینه!!
در این بین آراد حرف میزد... و می گل هنوز متوجه نشد بود موضوع چیه....
-من امشب...میخوام اتفاق بزرگی رو اعلام کنم که 2 سالی هست منتظرشم....اتفاقی که تو رویاهام دنبالش میگشتم و بالاخره به واقعیت پیوست....دلم میخواد امشب....نامزدی خودم رو با عشقم....
در این حال از پله ها پایین اومد دست می گل رو گرفت و در حالی که تقریبا با خودش میکشید باز از پله ها بالا رفت و ادامه داد:می گل اعلام کنم!!!
نگاه خصمانه و متعجب و شوکه ی می گل میون دست و سوت و البته گاها بهت بعضی از دخترها گم شد....می گل بهت زده به آراد که مشغول در اوردن حلقه ای از توی جعبه بود نگاه کرد و گفت:چیکار داری میکنی؟
آراد بدون اینکه جواب بده حلقه رو تو دستهای یخ زده می گل کرد و اون رو بوسید....
-میگم چیکار داری میکنی؟
اینبار خانم سلطانی دستش رو دور گردن می گل حلقه کرد و باز با حالتی نه چندان صمیمانه گفت:خوشبخت بشید عزیزم..تبریک میگم...
می گل خواست دوباره سوالش رو تکرار کنه که اینبار تبریکهای خواهرهای آراد امونش نداد!!!
و کم کم ...تبریکات دوستان و همکاران....و بهت می گل..که همه گذاشتن به حساب سوپرایز و نمیدونستند می گل هر آن امکان داره منفجر بشه!!!
بعد از اینکه جو آوم شد..و باز هر کسی مشغول کار خودش شد..می گل با عصبانیت گفت:این چه کاری بود؟؟؟
آراد قبل از هر ابرو ریزی می گل رو که هنوز بالای پله ها ایستاده بود به سمت اتاقش کشید...داخل اتاق شد در رو بست و قفل کرد.
-تو دیوانه ای..روانیی..این چه کاری بود..من از تو بدم میاد..میفهمی؟؟
-تو مال منی می گل
-با زور؟؟
-با هر چی
-نمیتونی..تو نمیتونی این کار رو بکنی..من راضی نباشم نمیتونی..
-راضیت میکنم
-خفه شو
خواست از در بیرون بره که اراد دستش رو گرفت
-می گل...توروخدا..حالا که همه راضی شدن...ببین مامانمم بهت تبریک گفت...
-تو حق این کار رو نداشتی....همین الان میری اعلام میگنی اشتباه کردی
-همین الان؟؟؟
همین الان!!
-باشه..من به همه میگم پشیمون شدم..اما الان نه..تو بزار یکی دو ماه با هم بریم و بیایم....شاید تو پشیمون شدی از این مخالفت کردن!!
-نمیشم..من بچه دارم..من هنوز درگیر رابطه ی قبلمم
-نیستی..اگر بودی الان خونه لیلی نبودی...
-پشیمونم..میخوام برگردم..منتظر یه راهم!!
-شهروز قبولت نمیکنه..نمیشناسیش....
-من بچه ام و میخوام
-بچه اتم بیار با ما زندگی کنه
-شهروز نمیزاره!!
-غلط میکنه..ازش میگرم بچه رو
-به مامانت چی میگی؟؟
-وقتی عروسی کنیم دیگه زندگیم به کسی ربط نداره..الانم نداره...بخوای میرم بهش میگم..اما نمیخوام ذهنیتشون خراب بشه!!
-نه!!نه!!نه!!!
-فقط یکی 2 ماه.....باشه...؟؟
-دیوونه...فقط نمایشی..برای اینکه ضایع نشی...بعدم اعلام میکنی به هم خورده..
-نه!!نمایشی نه..یه رابطه واقعی..اگر واقعا نخواستی به هم میزنیم!!
می گل فکر کرد..باشه...آخرش میگم نخواستم!!!

 

 

 

 

 

فصل13
بیا خاله این دم کرده رو بخور!!
-شهروز دیگه نمیاد؟
خاله در حالی که دم کرده گل گاو زبون رو به خوردش میداد گفت:دیدی که ارمان گفت تا رای دادگاه بهتره دور و بر تو افتابی نشه!
می گل لیوان رو از لبش جدا کرد و اشکش رو رها کرد
-دیگه نمیاد...من و میخواد چیکار؟؟من بهش بد کردم خاله....گند زدم خاله...خاله من خیلی بی معرفتم خاله!!
خاله می گل رو تو بغلش فشرد..
-وقتی ادم از بزرگترش جدا بشه همین میشه..چقدر گفتم بیا پیش من؟؟؟لجبازی ببین چه کرد باهات!!غرور ببین به چه روزت انداخت....!!
اما می گل چیزی جز گریه کردن برای جواب نداشت...!!با داروها و جوشونده خاله اروم شد و تونست بخوابه...مدتها بود خواب راحت نداشت...از درد..نه درد جسمی..درد روحی..درد بی پناهی..درد بی یاوری..درد بی عقلی...تو این 2 ماهی که تو خونه آراد بود هر روز به خودش لعنت میفرستاد..خودش رو لعنت میکرد که چرا خام حرفهای لیلی شد..چرا حرفهای اراد رو باور کرد....هر چند هیچ کودوم از تصمیماتش از ته دل نبود..هر چند 2 سال و اندی آراد رو سر دوئوند...از زیر ازدواج در رفت و اخر به خاطر باز هم لیلی مجبور شد برای داشتن یه سرپناه به اراد اطمینان کنه و آخرش بشه اینجایی که هست!!
اون روز روز دادگاه بود..تا اون روز شهروز فقط با ارمان تماس گرفته بود و حال می گل رو پرسیده بود...آرمان معتقد بود آراد چون از اول بنارو گذاشته رو اینکه می گل و شهروز با هم رابطه نامشروع دارن..و سر همین موضوع هم می گل رو اذیت میکرده..پس بهتره دور و بر می گل نپلکه که مبادا از بین این رفت و ادمها آتویی دستش بیاد...
-آقای قاضی این خانوم و اقا از شب اول عروسی با هم دعوا میکردن..یعنی با هم که نه..ما صدای این خانوم و نمیشنیدیم..شاید تو این 1-2 ماه 2-3 بار صداشون بلند شد اون هم برای آروم کردن این اقا بود..تازه اون اوایلم بود..فکر کنم این اواخر اینقدر کتک میخورد که نایی برای داد زدن هم نداشت!!!
آرمان:میشه لطف کنید به صورت خلاصه و مفید بگید شاهد چه دیالوگهایی بودید؟؟؟
-راستش شب اول عروسی ما کلی ذوق داشتیم یه عروس و داماد همسایه امون شدن....خودمون 1 سال بود ازدواج کرده بودیم و یه زوج جوان در کنار ما میتونست خیلی جالب باشه...اما از همون شب اول صدای داد و بیداد شنیدیم...این اقا
و به آراد اشاره کرد
-با تندی یه چیزهایی رو به خانومش میگفت...راستش ما گوش واینستاده بودیم..اما صدا اینقدر بلند بود تا از پنجره پاسیو صدا رو بشنویم..گذاشتیم به حساب خستگی و اختلافات خانوادگی بین دو تا خانواده...اما این بحثها ادامه داشت...و گاهی صدا اینقدر بلند بود که میشد تحقیر و توهینهارو شنید
وکیل آراد بلند شد و گفت:اعتراض دارم...
اما قاضی با یه کلمه وارد نیست از همسایه می گل خواست تا ادامه بده!
قاضی:منظورتون از توهین چیه؟
-این اقا هر بار تو مکالمه هاشون شنیده میشد به خانومشون تهمت میزنن که با کسی رابطه دارن...میگفت تو خائنی...و یه سری الفاظی که نمیشه بیان کرد!
نگاه خیره قاضی یعنی ادامه بده
-یکی دو هفته بعد کم کم بحثها به کتک کاری میرسید....تا اینکه من طاقت نیاوردم و یه روز رفتم در خونشون..هر چی در زدم باز نکردن..کسی هم جواب نداد..اما میدونستم خونه ان....یکی دو روز همینطور گذشت تا اینکه از پنجره می گل جون رو صدا زدم!!!باز هم جواب نداد..تا بالاخره بعد از یه هفته که کم کم داشتم نگران میشدم بالاخره یه بار که رفتم دم در می گل جواب داد....و گفت که هیچ راه ارتباطی به بیرون نداره...حتی ایفون هم قطعه...گفتم شماره بده به مامان بابات بگم که گفت کسی رو ندارم....گفتم حد اقل جواب من و بده..من نگرانتم....از لحن صحبتش قشنگ معلوم بود هیچ امیدی نداره...خودشم یه بار گفت فقط نفس میکشم همین!!!
با مطرح کردن این خاطرات می گل تمام این 2 ماه از نظرش گذشت.
کتک زدنها..تحقیرها..توهین ها..تهمت ها....اینکه آراد همون شب اول به جای اینکه یه شب رویایی رو رقم بزنه با تمسخر بعد از اینکه یکطرفه رابطه ی جنسی برقرار کرده بود گفته بود.فکر کردی کی هستی که نتونم عقدت کنم؟؟؟فکر کردی دوستت داشتم؟..اگر اینطوری فکر کردی اشتباه کردی....بعد از اینکه رفتم آلمان مامان راضیم کرد دختر خاله ام و بگیرم..منم که ازت نا امید شده بودم قبول کردم..دختر خالم و عقد کردم اما پاش که رسید به المان و اقامتش رو گرفت جدا شد...گفت فکر کردی با وجود علاقه ای که به می گل داری باهات میمونم؟؟؟گفت اون دختره ی بی کس و کار باهت نموند توقع داری من باهات بمونم...؟؟؟گفت یه دختر خیابونی هم قبولت نکرد توقع داری من قبولت کنم؟؟؟
حالا عقدت کردم ببینه توی چموش و رام کردم...ببینه من هر کاری بخوام میکنم....تو فکر کردی کی هستی من وبازی میدی هان؟؟؟کاری میکنم اسم شهروز هم یادت بره...!!!تا تو باشی برای من ناز نکنی...یه روز بهت گفتم مال منی...اون روز دوستت داشتم....اما وقتی برگشتم گفتم مال منی برای اینکه ثابت کنم هر کاری بخوام میتونم بکنم...دیدی که اون شهروز که تازه گیها ادعا میکنه به عنوان برادر بزرگته عروسیتم نیومد....بد بخت تو رو هیچ کس ادم حساب نمیکنه...آرمانم اومده بود خیالش راحت بشه از شرت راحت شدن!!!
و تمام این مدت می گل با چشمانی از حدقه در اومده به آراد نگاه میکرد....یعنی از این به بعد قرار بود با این تفکرات زندگی کنه؟؟؟
یادش اومد همون موقع به سمت آراد رفت و گفت:این چیزا چیه میگی آراد؟؟؟چیزی خوردی؟؟؟من اگر الان اینجام با خودم کنار اومدم که اینجام...برای من گذشته ام مرده...
-بایدم بمیره...نمیره چیکار کنی؟؟الان دیگه خونه داری..زندگی داری..سر پناه داری..پس چی میخواستی همچنان به, دربه در خونه این و اون بودن ادامه بدی....؟؟؟خوبه!!! گذشته ات و فراموش کن..مخصوصا اون شهروز بی مادر رو...اونها رو فراموش کنی دیگه اینده ای هم برات نمیزارم تا بخوای به چیزی فکر کنی..از امشب تلفن و مبایل تعطیل...از خونه هم بیرون نمیری..فهمیدی؟؟؟
-چی داری میگی؟؟؟اولا به شهروز توین نکن..ثانیا...من هنوز 1 ترم از دانشگاهم مونده
-مونده که مونده..درس و میخوای چیکار؟؟؟تو فقط به درد س.ک.س میخوری...همین...درس بخونی آخرش چی بشه؟؟لازم نکرده
-چی میگی آراد؟؟این چیزا تو قول و قرارمون نبود
آراد به سمتش برگشت روی شونه اش زد و به ظاهر آروم گفت:ببین..اگر بودم با کله قبول میکردی...لیلی که رفت کجا میخواستی بری؟؟؟شهروز جونتم که بی خیالت شد رفت اونور اب....تو کی و داشتی غیر از من؟؟؟
-خاله ایران و..آرمان و!!!
پوزختدی زد و گفت:عمرا....حالا که اینجایی..بشین مثل ادم زندگیت و بکن!