تاريخ : یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
هر دو با چشم های گشاد شده نگاهم کردند. همان لحظه ماشینی کنارمان ایستاد که سر نشینانش دو پسر به قول شبنم توتو بودند. موهای فشن و آخر تیپ! یکیشون گفت:
- جیگر کدوم دانشگاه قبول شدی؟ می خوام ببینم هم دانشگاهی شدیم یا نه به یاری خدا؟
بنفشه و شبنم و من هر سه با خشم گفتیم گفت:
- خفه ... هری!
اگر وقت دیگری بود حتماً کلی تفریح می کردیم ولی در آن لحظه ... بنفشه دستم را گرفت و گفت:
- خودت فهمیدی چی گفتی؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
- آره ... می خوام برم خیلی وقته تو فکرشم.
- ولی ... ولی بابات که نمی ذاره.
- می دونم.
شبنم گفت:
- اگه می دونی پس چرا این حرفو می زنی؟
- چون امیدوارم بتونم راضیش کنم.
هر دو با هم گفتند:
- نمی تونی!
سری تکان دادم و گفتم:
- به هر قیمتی که شده باشه راضیش می کنم.
بنفشه بی توجه به حضور شبنم گفت:
- به خاطر قضیه آتوسا بابات عمرا نمی ذاره حتی اگه خودتو پر پر کنی.
شبنم دوست دو سه ساله من و بنفشه بود و برای همین هم زیاد در جریان اتفاقات خانوادگی ما نبود. به خصوص ماجرای آتوسا که مربوط به شش سال پیش است. ولی بنفشه را از دبستان می شناختم. با خانواده اش هم مراوده داشتیم و خوب همدیگر را می شناختیم. شبنم با گنگی پرسید:
- آتوسا؟ مگه خواهرت چی کار کرده؟
بنفشه با شرمندگی نگاهم کرد و لبش را گزیرد. برایم مهم نبود که شبنم هم قضیه را بفهمد برای همین هم دستی سر شانه بنفشه زدم و گفتم:
- آتوسا ده سال پیش برای تحصیل رفت لندن ... بابا هم برای اینکه اون پیشرفت کنه از هیچ راهی فروگذار نکرد. مرتب پول به حسابش می ریخت و در ازاش فقط از اون می خواست که درس بخونه و خانوم دکتر بشه. آتوسا هم مرتب می گفت چشم بابا جون هر چی شما بگین. مامان خیلی برای آتوسا بی تابی می کرد و می خواست که بره اونو ببینه. بالاخره بابا ویزاشونو درست کرد و با مامان رفتن سراغ آتوسا. وقتی که برگشتن من با تموم بچگیم فهمیدم اوضاع یه جوریه! مامان مرتب از آتوسا طرفداری می کرد و جلوی بابا می ایستاد ولی گویا وضع ظاهری آتوسا حسابی غربی شده بوده. موهاشو رنگ کرده بوده و لباسای آن چنانی می پوشیده. شیشه های مشروب تو خونه اش بوده جلوی بابا سیگار می کشیده و از این جور چیزا. مامان به بابا می گفت کاریش نداشته باشه و بذاره راحت باشه تا بتونه درس بخونه ولی یه چیزی بود که بابا رو نگران می کرد. اونم یه مدرک جرم بود. بابا تو خونه آتوسا یه لباس زیر مردونه پیدا کرده بود ... مامان می گفت لابد مال پارتی هاییه که اونجا می گیرن و مطمئن بود که ربطی به آتوسا نداره. می گفت در این مورد با آتوسا حرف زده و اون گفته که مال دوست پسر دوستشه ولی بابا بالاخره یه مرد ایرانی بود و غیرتش حسابی باد کرده بود. بیشتر به آتوسا زنگ می زد و حسابی نگرانش بود. دو سال دیگه هم گذشت بابا هر کاری می کرد ویزاش درست نمی شد که یه سر بره پیش آتوسا و این بیشتر کلافه اش می کرد. به اونم که می گفت بیا ایران هزار تا بهونه می آورد. آخریاش دیگه جواب تلفنارو هم نمی داد. وقتی 6 ماه گذشت و خبری از آتوسا نشد بابا به ضرب پول ویزا گرفت و رفت لندن ولی با چه صحنه ای مواجه شد! آتوسای معتاد در بین یه گله مرد هرزه ... بابا آتوسا رو برگردوند ایران و مشغول مداواش شد. آتوسا دو بار خودکشی ناموفق داشت. بالاخره ترکش دادیم. قضیه بکارتش هم با یه عمل حل شد ولی بابا اعتمادش رو به کل ازدست داد. تموم سختگیریش اینبار متوجه من شده بود. دیگه اون بابا یخوب رفته بود و جاش یه بابای بد اومده بود. مامان خیلی هوای اتوسا رو داشت و من از همه طرف زیر فشار بودم. محبت مامانو از دست داده بودم بابا هم برام تبدیل به یه مرد خشک و خشن شده بودن بنفشه می دونه که اون موقه من اگه یه دقیقه دیر می رسیدم خونه بابا چه قشقرقی راه می انداخت. دو سال بعد از اومدن آتوسا پسر یکی از شریکای بابا اومد خواستگاریش. با وجودی که یه چیزایی راجع بهش می دونست. البته به استثنای قضیه بکارت! پسر خوب و جنتلمنی بود. وقتی اومد خواستگاری آتوسا من به آتوسا حسودیم شد. اونم از خدا خواسته قبول کرد و ازدواج کرد. الان دو ساله که رفته سر خونه و زندگی خودش. مامانم شش ماه بعد از ازدواج آتوسا یه شب که خوابید دیگه بیدار نشد. قضیه یه تب و یه مرگ شد. ولی قبل از رفتنش بابا بالای سرش بوده. گویا خیلی سفارش منو می کنه. خودش فهمیده بود که چه طلمی در حق من شده. به بابا گفت از سختگیریش نسبت به من کم کنه و بیشتر بهم محبت بکنه و نذاره درد بی مادری رو بچشم. گفته بود که من با آتوسا زمین تا آسمون فرق دارم. بعد از فوت مامانم بابا کلی عوض شد. یادم نمی ره که شبها چقدر بالای سرم بیدار می شست تا خوابم ببره. بعد از مرگ مامانم هر شب کابوس می دیدم و از خواب می پریدم ولی خداییش بابا خیلی هوامو داشت. آتوسا هم که احساس گناه می کرد خیلی دور و برم می پلکید. پارسال سال کنکور من بود ولی به خاطر حال خرابم حتی نتونستم شرکت کنم. امسالم که گند زدم رفت! من دلم خوشه به وصیت مامانم شاید به خاطر اون بابا رضایت بده که من برم اونور ...
بنفشه آهی کشید و گفت:
- من که چشمم آب نمی خوره. بابات هر سر قضیه آتوسا چشم ترس شده هم اینکه جونشه و تو ... مگه می تونه یه لحظه ازت دور بشه؟
- منم دیگه طاقت اینجا موندنو ندارم.
- ببخشید چرا؟
- درد و چرا! دلم آزادی می خواد دوست دارم وقتی به یه پسر می رم بیرون راحت باششم نه اینکه ...
هنوز حرفم تموم نشده بود که بنفشه و شبنم از خنده منفجر شدند. با تعجب نگاشون کردمو و گفتم:
- مرگ! چه دردتونه؟
شبنم میون خنده گفت:
- تو و پسر؟ برین بیرون؟
- مگه من چلاغم؟
- تو اگه بیل زن بودی همین جا باغچه تو بیل می زدی.
خنده ام گرفت. واقعاً هم که چه دلیل مسخره ای آوردم برای رفتنم. من نقطه مخالف همه پسرها بودم. از همه اشون متنفر بودم. قبلاً ها شاید شیطنت می کردم و سر به سرشون می ذاشتم ولی دیگه اینکارو هم نمی کردم. حتی لایق فحش شنیدن هم نبودن ازنظر من! بنفشه هم یه بار با یه پسر دوست شد ولی اینقدر جنگ اعصاب براش درست شد که بیخیال شد. شبنم هم که عاشق یکی از پسرای فامیلاشون بود و کلاً به هر کی نگاه می کرد اونو شبیه اردلان می دید. ما هم همیشه سر این قضیه مسخره اش می کردیم. بنفشه زد تو سرم و گفت:
- هوی کجایی؟ نکنه خبریه؟ هم حرفای جدید جدید می زنی هم می ری تو فکر؟
ماشینو روشن کردم و گفتم:
- برو بابا دلت خوشه! خبرم کجا بود؟ خبر هر چی پسره بیارن برام.
شبنم با خوشحالی زاید الوصفی گفت:
- امشب چند شنبه است؟
من و بنفشه نگاهی به هم کردیمو زدیم زیر خنده. بنفشه گفت:
- خنگول هنوز شب نشده!
شبنم هم به سوتی خودش خندید و گفت:
- خب بابا ... امروز چند شنبه است؟
- پنج شنبه!
- آخ جون شب جمعه!
- سر و گوشات می جنبه؟ ببینم قراره اردلان بیاد خونه تون؟
- درد و مرض تو جونت! نخیر شب جمعه هر چی توتوئه می یاد تو خیابون. امشب شام مهمون من.
من و بنفشه هورایی گفتیم و بنفشه پرسید:
- کجا؟
- پاتوق ...
- بگو ایول!
هر سه با هم جیغ کشیدیم:
- ایول!

 

 

 

 

 

شیشه عطر کو کو رو برداشتم و از سرتاپایم خالی کردم بوی شیرین و مست کننده اش اتاق را پر کرد. آخرین نگاه را در آینه به خودم انداختم. مانتوی تنگ مارک گوچی که نقش های کمرنگ طلایی داشت پوشیدم بودم با شال مشکی که ریشه های طلایی داشت. شلوارم هم هدیه پدرم از آخرین سفرش به لندن بود چرم مشکی لوله تفنگی با کفش های طلائی پاشنه بلند. کیف طلائی و سوئیچ ماشین را برداشتم از در خارج شدم. بالای پله ها که رسیدم بی خیال نرده ها شدم چون هم شلوارم و هم مانتویم تنگ بود و ممکن بود جر بخورد. از پله ها پایین آمدم و به آشپزخانه سرک کشیدم. عزیز هنوز هم بابت قبول نشدنم دلخور بود و حسابی سرش را گرم آشپزی کرده بود تا یادش برود ولی باز هم در حین کار غر می زد:
- حالا انگار فقط بچه من زیادی بود ...
رفتم داخل و با شادی گفتم:
- عزیز جونم من دارم می رم.
عزیز به طرفم برگشت با تحسین نگاهم کرد و گفت:
- کجا می ری مادر؟ مهمونی؟
- نه عزیز قراره شام با دوستام برم بیرون
- نه نه خودت یه زنگ بزن به بابات من حوصله داد و قالشو ندارم می یاد شروع می کنه به غر زدن.
- چشم
نشستم پشت میز و با گوشیم شماره بابا را که به اسم ددی سیو کرده بودم گرفتم. بعد از چهار بوق صدای با صلابت بابا توی گوشی پیچید:
- سلام دخترم
- سلام بابایی خوفی؟
- خوبم دخترم ... تو خوبی بهتر شدی؟
صبح وقتی بعد از گرفتن نتایج با خانه برگشتم پدرم تماس گرفت تا از نتایج آگاه شود. من هم که حسابی دلم پر بود با شنیدن صدای پر مهر پدر گریه ام گرفت و با بغض گفتم که قبول نشدم. پدرم نزدیک بیست دقیقه با من کلنجار می رفت و دلداریم می داد. حالا هم برای همین حالم را می پرسید. گفتم:
- آره بابا بهترم شما خوبی؟ خسته نباشی
- مرسی خانوم گلم.
- بابا ...
- جانم؟
- باباییییییی ...
بابا مردانه خندید و گفت:
- چیه دختر خوب؟ باز چی می خوای؟ پولت ته کشیده؟
با غیض گفتم:
- مگه همه چی پوله؟
- اوه چه توپت هم پره!
- بابا امشب می خوام با دوستام برم بیرون.
بابا جدی شد و گفت:
- کجا؟
- شبنم به مناسب قبولیش می خواد شام مهمونمون کنه.
- شما هر پنج شنبه به یه بهونه ای باید برین شام بیرون؟
- آخه بابا شما که سر کاری ... اون آتوسای گور به گوری هم که ...
- راجع به خواهر بزرگت درست صحبت کن!
- اوه ساری! اون آتوسا خانم قبر تو قبری ...
یهو بابا خنده اش گرفت و غش غش خندید. خودم هم خندیدم و گفتم:
- برم بابا؟
- نگفتی آتوسا چی؟
- سرش گرم شوهر شده یادش رفته یه خواهر تنها هم داره.
- خیلی خب برو ولی یادت باشه تا قبل از یازده باید خونه باشی.
- چشم... و یه چیز دیگه ...
- دیگه چیه؟ اینبار حتما پول می خوای ...
- نخیر ... ماشین مامانو ...
- حرفشم نزن ... چرا همیشه تو ماشین می بری؟ شد یه بار اون دوستات بیان دنبال تو؟
- آخه ددی جونم اونا که مثل ما یه ماشین تو خونه اشون خاک نمی خوره. شبنم اینا دو تا ماشین دارن یکیش مال داداشیه اون یکیش هم یا دست باباشه یا مامانش. بنفشه اینام یه ماشین دارن که هیچ وقت معلوم نیست کجا هست.
- در هر صورت نمی شه. تو رانندگیت خرکیه.
- رانندگیم خرکی باشه بهتره تا اینکه خودم خرکی باشم.
- تهدید می کنی؟
- من سگ کی باشم آقای رادمهر بزرگ رو تهدید کنم. یعنی گفتم قدر منو بدونین که اینقدر گلم.
- خیلی خب لوس نشو ...
- ببرم؟
- بار آخرته ها.
از پشت گوشی محکم بوسیدمشو گفتم:
- چشم الهی قربون بابای خوش تیپم بشم.
گوشی را قطع کردم و بعد از بوسیدن عزیز از خانه خارج شدم. سوار ماشین شدم و قبل از حرکت سی دی تتلو و طعمه رو توی ضبط چپوندم. از در رفتم بیرون و در را با ریموت بستم. شبنم و بنفشه را که در حد مرگ جلف شده بودند شوار کردم و به سمت پاتوق رفتیم. بنفشه که طبق معمول جلو نشسته بود سرم را به سمت خوش برگردوند و گفت:
- اوا ... حداقل یه سورمه تو این چشات می کشیدی که اینقدر بی روح نباشی! یا یه ریمل به این مژه های بورت می زدی یه کم رنگ بگیری. آخه این چه وضعشه؟
- اولا به تو ربطی نداره دوماً دیدم تیپم به اندازه کافی تو چشم هست دیگه اگه آرایشم می کردم که هیچی!
یه نگاه به خودش و شبنم انداخت و دوتایی هر هر خندیدند. خنده هم داشت اینقدر ریمل و سایه و خط چشم زده بودند که چشمانشان از سنگینی داشت می افتاد کف ماشین. ولی من عقاید خاص خودم را داشتم. یا تیپ ساده می زدم و آرایش می کردم یا تیپ آن چنانی می زدم ولی آرایش نمی کردم. بابا هم به خاطر همین به ظاهرم هیچ وقت ایراد نمی گرفت. برعکس آتوسا که همیشه بابا به او گیر می داد. حتی حالا که با مانی ازدواج کرده بود. ماشین را توی پارکینگ پاتوق پارک کردم هر سه پیاده شدیم. هیمنطور که داشتیم به طرف در رستوران می رفتیم صدای جیغ شبنم بلند شد:
- ااااااااااااااااااا فراریییییییییییییییییییی!
نگاهش را دنبال کردم و چشمم به فراری قرمز رنگ فوق العاده ای افتاد که کنار پارکنگ پارک شده بود و برق می زد. هر سه با دهان باز نگاهش می کردیم. بنفشه به سمت ماشین رفت دستی روی بدنه اش کشید و گفت:
- خدای من! چشمام درست می بینه؟ این فراریه؟!
من گفتم:
- فراری چیه؟ بگو عروسک!
بنفشه خودش را به غش زد و روی ماشین تشنج کرد. من و شبنم از حال و هوای گیجی در آمدیم و زدیم زیر خنده. دست بنفشه را گرفتم و در حالی که از روی ماشین می کشیدمش پایین گفتم:
- پاشو خجالت بکش ندید بدید!
- یعنی مال کیه؟ مال هر کی باشه می خوام تورش کنم.
- حتی اگه مال یه پیرمرد 90 ساله باشه
- کاش مال یه پیرمرد باشه که زودتر بکشمش این بشه مال من.
- ولی خره تصور کن مال یه توتو باشه! از اون توتو خوردنیا!
- عمراً یه توتو بتونه همچین ماشینی بخره.
- بیخیال بابا ولمون کنین. بیاین بریم تو تا روده کوچیکه بزرگه رو میل ننموده.
دست هر دو را کشیدم و وارد شدیم. همیشه همینطور بودم هر چیزی در همان لحظه اول برایم جذابیت داشت ولی بعد خیلی زود خودم را جمع و جور می کردم. دوست نداشتم کسی مرا ندید بدید بداند. برای همین هم همیشه همه مرا مغرور می دانستند. سقلمه های بنفشه و شبنم پهلویم را سوراخ کرد. بی توجه به حالت بهت زده آنها داد کشیدم:
- اوووووییی پهلومو سوراخ کردین! چه مرگتونه؟
بنفشه همینطور که نیشگونی از پهلویم می گرفت گفت:
- زهرمار ... گربه ها اینجان.
با کنجکاوی چشم گرداندم و گفتم:
- کیا؟
- دردو کیا! گربه ها رو یادت رفته. همونا که تا یه ماه پیش اینجا پاتوقشون بود. بعد یه مدت دیگه نیومدن! حالا دوباره اینجان. نگاه کن اون وسط نشستن.

 

 

 

اینبار نگاهم به سمت میز بزرگی که درست در وسط سالن نیمه تاریک رستوران قرار داشت چرخید. چهار پسر دور تا دور میز نشسته بودند و در حال هر هر و کر کر بودند. نگاه سه تا از آنها رو به ما میخکوب شده بود و بنفشه و شبنم هم از خدا خواسته مشغول دلبری بودند. نگاهم بی اراده کشیده شد به سمت پسری که سرش پایین بود. از همان روزهای اولی که دیدمش متوجه روحیه عجیبش شدم. خیلی وقت بود که خبری از آنها نبود حالا هم که آمده بودند درست مثل قبل بودند. 4 پسر فوق العاده جذاب و خواستنی که عین مانکن های ایتالیایی می درخشیدند. خوش هیکل ... خوش تیپ ... زیبا و خوش قیافه. اما ... یکی از آنها با سه تای دیگر فرق داشت. وقتی بحث خنده داری به وجود می آمد او فقط لبخند می زد در حالی که بقیه غش غش می خندیدند. وقتی دختری وارد می شد سه نفر دیگر نگاه می کردند ولی او حتی نیم نگاهی هم نمی انداخت. همین کارهای عجیبش مرا کم کم داشت نسبت به شخصیت او جذب می کرد. البته نه اینکه از او خوشم بیاید بلکه فقط کنجکاوم می کرد. دست بنفشه و شبنم را کشیدم و به زور سر میز نشاندم بنفشه در حالی که هنوز یک وری به آنها نگاه می کرد گفت:
- نگاه کن تو رو خدا ... حقا که لقبشون برازنده شونه!
شبنم هم با هیجان گفت:
- گربه های چشم رنگی! عین گربه ملوسن!
- و مشخصه عین گربه هم وحشی هستن و پنجول می کشن
خندیدم و گفتم:
- همه پسرا عین گربه وحشی هستن و پنجول می کشن هر چی هم بهشون خوبی کنی آخرش بی چشم رو ان.
بنفشه گفت:
- برعکس دخترا که عین سگ وفادار و عین اسب نجیبن!
شبنم غش غش با صدای بلند خندید و گفت:
- جونم دخترا! از کی تاحالا؟
- شک داری؟
- آره والا ...
- یه نیگا به این ترسا بنداز ... خداییش عین سگ و اسب نیست.
در حالی که جلوی خنده امو می گرفتم گفتم:
- هوی اسب و میمون و هر چی حیوونه خودتی و هفت پشت جد و آبادت از جمله عمه ات.
- بیشعور آشغال عوضی ... من کی گفتم میمون؟ خجالت نمی کشی بهتون می زنی؟
شبنم با هیجان گفت:
- کارای خدا رو نگاه کن! عسلی ... آبی ... سبز ... طوسی.
با تعجب گفتم:
- هان؟
- چشمای این تخم سگا رو می گم بابا! هر کدوم یه رنگن!
- خدا ببخشه به نه نه اشون.
- حالا نمی شه یه گوشه اشو هم ببخشه به من؟ من به یه گوشه اش هم راضیم.
بنفشه خندید و با خباثت گفت:
- البته اگه اون گوشه از پایین مایینا باشه بهتره. آره؟
شبنم خواست کیفش را توی سر بنفشه بکوبد که گارسون آمد و مجبور شد صاف بنشیند. بعد از سفارش غذا و رفتن گارسون بحث دوباره شروع شد. بنفشه گفت:
- دارم می میرم بدونم اینا اسماشون چیه؟
- حالا همه چیشونو می دونی فقط مونده اسماشون؟
- خره اسم مهم تره ... مگه نشنیدی می گن اسم بیانگر شخصیته!
- اوهو خانوم روانشناس!
- درد بگیرین ... اصلا به شما چه؟ شماها از اون زنایی هستین که تا آخر عمر به شووراتون می گین آقا!
شبنم گفت:
- فکر کن اسماشون به ترتیب اکبر ... قلی ... اصغر ... غلام باشه. چه شود!
بنفشه اوقی زد و گفت:
- اونوقت اگه به دست و پامم بیفتن محاله بهشون پا بدم.
شبنم- نه تو رو خدا!
بنفشه تو رو کفن کردم.
شبنم- نه نه اتو کفن کنی.
- هی هی با نه نه هم چی کار دارین. اسمشون هر کوفتی می خواد باشه باشه. بحث بهتر از این سراغ ندارین. آخه پسرا اصلاً لیاقت دارن که بخوای واسه فکر کردن روشون وقت تلف کنی؟
شبنم- باشه یه چیز دیگه می گیم. تو بگو بنفشه.
بنفشه- به نظرتون اینا چی کاره ان؟
من و شبنم همزمان گفتیم:
- اهههههه ول کن دیگه!
صدای کشیدن شدن صندلی روی زمین حواس هر سه نفرمان را معطوف به آن سمت کرد. یکی از پسرها با قد بلند هیکل ورزیده ولی ظریف که تیپ خاکستری شیکی هم زده بود از پشت میز برخاسته وداشت به سمت دستشویی می رفت. ناگهان یکی دیگه از پسرها از پشت او را خطاب قرار داد و گفت:
- فربد مواظب باش زیادی خودتو تخلیه نکنی که اونوقت می ترسم ما گشنه بمونیم. در حدی خالی کن که فقط یه ذره غذا جا داشته باشی بخوری.
یه دفعه بنفشه عین کسایی که کشف بزرگی کردن کوبید رو میز و گفت:
- ایول این از اولی ... فربد ... گربه چشم خاکستری ... سن ... حدودا می زنه بیست و شش باشه. تیپ ... بچه پولدار. قد... بلند. هیکل ... دختر کش!
شبنم خندید و گفت:
- این از اصغر که پرید. قصد داشتم واسه بنفشه تورش کنما.
- خب حالا تورش کن.
- نه دیگه حالا با کلاس شد به تو نمی خوره.
- بمیری !
این را گفت و از روی مانتو سینه سمت چپ شبنم را محکم فشار داد. جیغ شبنم بلند شد و همزمان نالید:
- بچه ام بی غذا شد!
داشتیم از زور خنده کف رستوران پلاس می شدیم. زیر چشمی نگاهی به میز پسرها کردم. گربه مزبور سرش پایین و مشغول بازی با سالادش بود. ولی دو نفر دیگر باز هم میخ ما بودند. برای اینکه خودم را کنترل کنم از جا بلند شدم و گفتم:
- من می رم دستشویی.
بنفشه سریع گفت:
- تو حلقت بمونه اگه بخوای فربودو تورش کنی.
- بمیر بابا!
خرامان خرامان به سمت دستشویی راه افتادم. با ناز راه رفتن ادایم نبود بلکه در خونم بود. هر چه هم تمرین می کردم که مثل آدم راه بروم یا در هنگام حرف زدن آنقدر عشوه نداشته باشم باز هم نمی شد. در دستشویی را باز کردم و وارد شدم. فربد جلوی آینه مشغول حالت دادن به موهایش بود. با دیدن من خودش را کنار کشید و با لبخند جذاب و دختر کشی گفت:
- ببخشید ... بفرمایید.
از جلوی در دستشویی که کنار رفت بدون اینکه حتی تشکری بکنم رفتم تو. من که دستشویی نداشتم فقط می خواستم برق لب روی لبهایم بمالم که کمی رنگ بگیرد. این تنها آرایش من بود. صبر کردم تا بیرون برود ولی انگار فایده ای نداشت و حضورش را هنوز هم پشت در دستشویی حس می کردم. زیر لب غرغر کردم:
- گمشو بیرون دیگه بابا اه! حالا اگه من اسهال شده بودم و می خواستم با سر و صدا اینجا یه کارایی بکنم چه خاکی تو سرم می ریختم؟
هر چه صبر کردم دیدم فایده ای ندارد. ناچار شیر آب را باز کردم و چند لحظه بعد بیرون رفتم. با ژست خاصی به دیوار روبروی دستشویی تکیه داده بود. نگاهی به دیوار انداختم و پوزخند زدم. خاک بر سر به چه دیواری هم تکیه داده خدا می دونه چقدر بخار جیش و پی پی روش نشسته. از فکر خودم خنده ام گرفت. خواستم دستم را بشورم که گفت:
- می شه بپرسم به چی خندیدین؟
با حالتی خاص که توامان دارای غرور و خشم بود نگاهش کردم و سرم را تکان دادم یعنی جان؟! انگار حساب کار دستش آمد آب دهانش را قورت داد و گفت:
- عذر می خوام شما و دوستاتون هر پنج شنبه اینجایین؟ من قبلا هم شما رو دیدم.
با همون لحن گفتم:
- عذر می خوام این رستوران مال شماست؟
- نه ... واسی چی می پرسین؟
- ما باباتونه؟
- بازم نه.
- مال اقوام درجه یکتون چطور؟
- این سوالا واسه چیه؟ معلومه که نه. منم اینجا یه مشتریه معمولی ولی دائمی هستم.
- پس به شما مربوط نیست.
این را گفتم و سریع از دستشویی خارج شدم. در حالی که حالت گیج شده او را درک می کردم که پشت سرم خشک شده بود.