تاريخ : شنبه دوم دی 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
بازهم از مرور خاطرات لبخند روی لبم نشست .
اما یاداوری اینکه چند وقتی هست از ماهان خبری نیست باز باعث نگرانیم شد .مثل همیشه ارزو کردم ای کاش زمان به عقب بر می گشت و درخواست ماهان مبنی بر اینکه با هم بریم لندن تا ماهان مدرکشو از دانشگاه بگیره قبول می کردم .این چند روز همش دائم به همسر سابق ماهان فکر میکنم .می ترسم می ترسم از اینکه اتفاقی بیافته و باز سر و کله اون دختر پیدا شه ولی مگه ممکنه اون دختر مرده پس ممکن نیست هیچ وقت مزاحمتی برای زندگی من و ماهان ایجاد کنه .نفس عمیقی می کشم .ذهنم به اون روز پر کشید..همون روزی که فهمیدم به غیر از من کس دیگری هم تو زندگی ماهان بوده و نقشش خیلی پر رنگ تر ازمن بوده
................ ............ ...................... ..........
مهناز-حالا چی واسش خریدی
-هیچی مگه قراره چیزی واسش بخرم
مهناز با طعنه گفت:یعنی می خوای بگی اصلا واست مهم نیست دیگه نه
-نه معلومه که نیست
مهناز-منم که خر اصلا این چیزا حالیم نمی شه
-خوشم میاد واقع بینی
مهناز-گمشو....به جای این حرفا رو کن ببینم چی خریدی واسه شازده دوماد
-هووو چه شلوغش می کنی هنوز که خبری نیست
مهناز-داره نگات می کنه

به مسیری که مهناز با چشم اشاره می کرد نگاه کردم راست می گفت مثل همیشه با نگاه ارومش داشت حرکات منو زیر نظر می گرفت .همونطور که منو نگاه می کرد اروم اروم به سمت من و مهناز اومد .مهناز سریع جیم زد و رفت
ماهان-خوش که می گذره
-با این که تولدت مثل عزا می مونه ولی خب بد نیست قابل تحمله
ماهان-نمی خوای دست برداری
-از چی؟
ماهان-متلک گویی
-نمی دونم باید روش فکر کنم
ماهان-می گم نگاه کن ببین بقیه چه جوری دارن نگامون می کنن
-اره حتما پیش خودشون می گن عروس خیلی از دوماد سره
ماهان-منظورت دوماد از عروسه دیگه مگه نه ؟
-ببین کل کل کنی کل کل می کنم ها
خندید
ماهان-حالا کی اجازه می دید بریم محضر
-عجله نکن مثل اینکه یادت رفته ما هنوز برای بستن قرارداد با شرکت نوین تو رقابتیم
ماهان- پدرت 1 ماه تعیین کرده بود و حالا 3 ماه می گذره در ضمن ما اگه خودمونم بکشیم نوین با ما قرارداد نمی بنده ...در ثانی اگه من رسما از ادامه رقابت انصراف بدم حله؟
-از ماهان ادیب عقب نشینی بعیده
ماهان- من فقط مقابل بعضی ها عقب نشینی می کنم
موبایلم زنگ خورد
از دیدن شماره اعظم تعجب کردم
ماهان-چیزی شده
-نه ...یعنی فکر نکنم
با گفتن ببخشید از ماهان دور شدم
اعظم-چاکریم مهری جون
-چیزی شده این وقت شب زنگ زدی
اعظم-من الان جلوی در خونتونم بیا بیرون کارت دارم
-واسه چی اومدی اینجا
اعظم-بیا تا بهت بگم
-نمی دونی بابا رو تو حساسه
اعظم-ول کن جون اعظم اون مال اون موقع ها بود که دبستان بودیم نه حالا
-کارت مهمه؟
اعظم-در حد المپیک
-خیلی خوب منتظر باش الان میام
گوشیو قطع کردم
ماهان با دست اشاره ای کرد که چیزی شده ؟
سرمو به نشونه نه تکون دادم
از سالن بیرون اومدم به طرف در رفتم درو باز کردم
-چی شده؟
اعظم-مبارکه خبریه خونتون
-اره تولده؟
اعظم-تولد کی؟
-به جای فضولی بگو ببینم چی شده
اعظم-یادته چند وقت پیش فرستادیم ته توی اون خانم دکتر و پسرشو در بیارم
-خب؟
اعظم-یادته گفتم تو کلینیک اعصاب و روان بستری بوده
کلافه سرمو تکون دادم
-اره گفتی .....حالا چی می خوای بگی
اعظم-طرف نامزد داشته؟
-کی؟
اعظم-ماهان ادیب
اب دهنمو قورت دادم
-مطمئنی؟
اعظم-هزار درصد ......ولی یه نکته نگفته هنوز مونده
-دجون بکن
اعظم-تو لندن وقتی تو جاده بودن ماشینشون چپ می کنه
سکوت کرد
عصبی پرسیدم:خب بعدش ؟
اعظم-دختره نا پدید میشه و پسره که خودشو مقصر می دونسته راهی تیمارستان و 1 سال هم بستری میشه

با شک پرسیدم: دختره....مرده؟
اعظم-وقتی 3 ساله ازش خبری نیست یعنی مرده
-مطمئنی ؟
اعظم-اینجور به نظر میرسه
-خیلی خوب برو دیگه
اعظم-مایه تیله ی ما چی میشه
بی حوصله گفتم:فردا بیا شرکت ازم بگیر
اعظم-چاکرتم ....پس فعلا با اجازه
درو بستم
صدای ماهانو از پشت سرم شنیدم
ماهان-چیزی شده مهراوه ؟
بدون اینکه به عقب برگردم پرسیدم:ماهان تو زن داشتی ؟
کمی مکث کرد
ماهان-کی بهت گفت
-جوابمو بده
ماهان- من می خواستم ...می خواستم...... همین امشب همه چی رو واست بگم

 

 

 

 


( خانم های و اقایان تا دقایق دیگر در فرودگاه بین المللی شهید دستغیب شیراز بر روی زمین خواهیم نشست)
نگاهی به ماهان که فارغ از همه دنیا خوابیده بود کرد
دستشو روی دست ماهان گذاشت
ماهان با احساس گرمی روی دستش چشماشو باز کرد و نگاه پر مهر همسرشو دید
ماهان-چیزی شده هلن ؟
هلن مثل همیشه سعی به جمع و جور کردن کلمات فارسی تو ذهنش کرد
هل-نه... فقط...داریم داریم
...فرود می یایم
........ . . . .
(پرواز 342 هواپیمای جمهوری اسلامی ایران از لندن هم اکنون بر روی زمین نشست)
مهراوه-حالا نمی شد ما نیایم بابا ؟
فریبرز-نمی شه بابا جان اول اخر شما باید با این پسره اشنا بشید ناسلامتی ماقراره شریک بشیم حالا حالا ها باید چشم تو چشم باشیم
بی حوصله همونطور که با حلقه نامزدیم بازی می کردم برگشتم پیش لیلا و مهناز و کنارشون نشستم
مهناز-چته تو باز چرا قیافت اینجوریه؟
مهراوه-نمی دونم ...ولی ....ولی دلشوره دارم
مهناز-این دلشوره هات به خاطر ماهانه وقتی برگشت خوب میشی
-لیلا جون ماهان جدیدا به شما زنگ نزده
لیلا-نه عزیزم یه چند ماهی هست ازش خبری نیست ...ولی نگران نباش احتمالا رفته ایرلند...همون موقع هم که خودش اونجا بود بعضی وقت ها چند ماه ازش خبری نمی شد و بعدش معلوم می شد رفته ایرلند پیش دوستاش
-اخه خیلی وقته به منم زنگ میزنه نه ایمیل میده
لیلا لبخند اطمینان بخشی یه مهراوه زد
لیلا-نترس بالاخره برمی گرده ایران
مهراوه-اخه دیگه کی ؟؟؟...الان 18 ماهه رفته ...اولش که قرار بود فقط یک ماه بره مدرکشو بگیره برگرده بعدشم که هی عقب جلو کرد الانم که خیلی وقته خبری ازش نیست
فریبرز-بچه ها فکر کنم داره میاد
مهناز و لیلا هرکردوم در کنار شوهرشون ایستادن من اما همونطور روی صندلیم نشستم
..............................
هلن-مگه...نگفتی مامیت میاد بدرقه
ماهان لبخندی به روی هلن زد
ماهان-بدرقه نه و استقبال
هلن-همون که تو میگی ...پس چرا نیست
ماهان -اخه ....
هلن-اونجارو ببین...ماهان...اون مامیت نیست؟
ماهان مضطرب به جایی که هلن با دست اشاره می کرد نگاه کرد
ماهان با تحکم گفت:دستتو بنداز
هلن -چی؟؟؟
ماهان-گفتم دستتو بنداز الان توجهشونو جلب می کنی
هلن از روی استیصال دستشو انداخت
هلن-تو هیچ معلومه چرا اینطور می کنی
ماهان بدون اینکه جوابی به هلن بده زیر لب زمزمه کرد:ای بخشکی شانس اینا اینجا چیکار می کنن
. . .

 

 

 

----------------------- ------- -------
مهناز-مهراوه اونجارو ...ببین چه تیکه ییه خدا وکیلی
کنجکاو سرمو بلند کردم
مهناز-اوه اوه نمی دونستم این اقای خوشتیپ قراره شریک بابا بشه راستش منتظر یه پیرمرد عصا به دست بودم
کلافه از دست مهناز گفتم:این که الان پشتش به ماست ...اخه تو چه جوری فهمیدی خوشکله؟؟؟
مهناز-بابا به خدا تا همین الان روش طرف ما بود
تا خواستم چیزی بگم روشو برگردوند
با دیدنش نفسم تو سینه حبس شد ...چشمام چهارتا شد ....اضطراب همه وجودمو گرفت
فرزاد جم
ای لعنتی تو اینجا چه غلطی می کنی ....وای...وای اگه این بخواد شریک بابا بشه که من بدبخت می شم

بابا طبق عادت همیشگیش که چای نخورده پسر خاله میشه دست فرزادو گرفت و به طرف ما اورد
مهناز و لیلا و امیرحسین هرکدوم شروع کردن به خوش و بش کردن با فرزاد
فرزاد در تموم مدت حواسش به من بود
سرمو انداخته بودم پایین
نمی خواستم باهاش چشم تو چشم بشم
بابا -مهراوه بابا حواست کجاست دخترم اقای جم اومدن
سرمو بلند کردم
بابا با چشم و ابرو اشاره کرد بلند بشم
ایستادم
فرزاد نگاه مغرورانه ای بهم انداخت
فرزاد -خیلی خوشحالم از اینکه مجددا ملاقاتتون می کنم خانم مهراوه رادمنش
یه لبخند مسخره زدم
-بله ...منم همینطور
بابا نگاه مشکوکشو شو بین من و جم رد و بدل کرد
رادمنش-مگه شما همدیگرو می شناسید ؟
نگاه فرزاد به حلقه توی دستم افتاد
اخ دلم خنک شد الان حسابی داره میسوزه
پسره بی شعور
اخ که چقدر دوست دارم اون موهای تافت زدشو دونه دونه بکنم و اتیش بزنم
بالاخره صداش در اومد
فرزاد-بله جناب رادمنش بنده افتخار داشتم با دختر خانمتون تو دانشگاه همکلاسی باشم
بابا لبخندی به روی لب اورد
رادمنش-این که خیلی عالیه

------ ------- -------
هلن-نمی خوای به من توضیح بدی ...چرامن نباید...با مادرت صحبت کنم
ماهان کلافه از سوال های هلن کمی صداشو بلند کرد
ماهان-هلن تور خدا بس کن الان اصلا وقت خوبی برای سوال و جواب نیست
هلن به نشونه قهر روشو از ماهان برگردوند
ماهان نگاهی به اون ها کرد زیر لب زمزمه کرد:این نره غول دیگه کیه که اینا به خاطرش بلند شدن اومدن فرودگاه
هلن با اعتراض گفت:من خسته شدم چرا نمی ریم
ماهان-وایسا اونا برن بعدش ما میریم
انقدر منتظر موندن تا همه ی اون ها از فرودگاه بیرون رفتن
ماهان نگاهی به هلن که هنوز از دستش دلخور بود کرد
ماهان-بریم هلن جان؟
هلن-چه عجب!!!!
هلن جلوتر از ماهان به راه افتاد
ماهان با چرخ دستی چمدوناشون در اون قرار داشت گام هاشو تند تر کرد تا به هلن برسه
به قصد دلجویی گفت:ببین هلن اگه گفتم نمی خوام مامان ببینتت همش به خاطر خودته ..بابا من هنوز به اون بیچاره نگفتم تو پیدا شدی ...الانم اگه یهویی می دیدت پس می افتاد
هلن- چه جالب...از وقتی فهمیدی من زنده ام چند ماه می گذره اون وقت تو هنوز به مادرت نگفتی ؟؟؟ماهان...من مطمئنم داری یه چیزی رو از ازم ...پنهان می کنی

ماهان-داری اشتباه می کنی؟
هلن-من احمق نیستم ماهان مامانت از همون اولشم از من خوشش نمی اومد...مطمئنم وقتی ناپدید شدم ..کلی خوشحال شده بوده که از شرم خلاص شده
ماهان-هلن خواهشا دوباره بحث های قدیمی رو شروع نکن
بعد از خارج شدن از فرودگاه ماهان یه تاکسی دربست برای رفتن به هتل گرفت
تو هتل بعد از رزرو کردن اتاق ماهان به بهانه خریدن سیم کارت برای هلن از هتل بیرون اومد هل که هنوز کم و بیش با ماهان قهر بود اعتراضی نکرد به اتاقشون رفت
ماهان سیمکارت ایرانشو رو موبایلش انداخت .گیج بود نمی دونست باید از کی کمک بخواد.دلش خیلی پر بود نیاز داشت با یکی حرفاشو در میون بزاره
تو یه ان تصمیم گرفت با امیر حسین حرف بزنه
کمی دست دست کرد ولی بالاخره شمارشو گرفت
بعد از چندتا بوق خوردن امیرحسین گوشی رو برداشت
ماهان-الو امیر حسین
امیر حسین-ماهان تویی؟؟؟
ماهان-اره
امیر-شماره موبایل ایرانت افتاده.....مگه ایرانی؟؟
ماهان-اره
امیرحسین با تعجب گفت:چی گفتی؟
ماهان-امیر حسین تورو خدا...توروخدا داد نزن ...برو یه جای خلوت باید باهات حرف بزنم
امیر-چی شده
ماهان-تو برو یه جای خلوت تا بهت بگم
امیرحسین با گفتن ببخشید از سر میز ناهاری که به افتخار اومدن فرزاد جم پهن شده بود بلند شد و رفت توی حیاط
امیر-خیلی خوب بگو
ماهان-ببینم کسی که نفهمید داری با من حرف میزنی
امیرحسین سرشو خاروند
امیر-چرا فکر کنم همه فهمیدن
ماهان با دست زد توی پیشونیش
ماهان-شد تو یه بار خرابکاری نکنی مرد حسابی
امیر حسین با گیجی گفت:ماهان من نمی فهمم اصلا گیج شدم هیچ معلومه تو چی میگی ؟؟چی شده اخه؟؟؟
ماهان-ببین امیرحسین همین الان میری و میگی اشتباه کردی که فکر کردی منم چه می دونم میگی .....میگی....یه چیزی خودت بگو دیگه
امیر-باشه بابا اونو خودم حل می کنم
ماهان- همین الان بلند شو بیا هتل چمران کارت دارم ...فقط زود باش امیر حسین زود باش
امیر حسین-نمی خوای بگی چی شده؟؟
ماهان- از پشت تلفن نمی تونم بگم ...تو بیا من بهت می گم
امیرحسین طبق چیزی که انتظار داشت وقتی برگشت تو خونه با سوال جواب بقیه رو به رو شد
به هزار بدبختی تونست از سوالاشون خلاص بشه
به بهونه تصادف یکی از دوستاش از خونه بیرون اومد
سوار ماشینش شد
هرچی استارت زد ماشین روشن نشد
عصبانی از ماشین پیاده شد و با پاش محکم زد تو لاستیک ماشین
امیرحسین-همین کار هارو می کنی که همه عالم و ادم بهت می گن لگن دیگه...اگه من تورو نفروختم ..حالا ببین
درماشینشو قفل کرد
به هزار بدبختی یه تاکسی گرفت و به سمت هتل چمران رفت

 

 

 

 

فنجون قهوه شو به لبش نزدیک کرد بخار قهوه که به صورتش می خرد حالشو جا می اورد
کمی سرشو چرخوند چشمش به امیر حسین افتاد
به احترام امیرحسین از جا بلند شد
امیرحسین با خنده به ماهان نزدیک شد
صمیمانه همدیگرو بغل کردن
با تعارف ماهان امیر حسین رو ی صندلی رو به روش نشست
ماهان-دیر کردی؟
امیر حسین-بابا ترافیک بیداد می کنه به خدا
ماهان-کسی که نفهمید من ایرانم
امیر-فهمیدنی که نه کسی نفهمید ولی حیرونم از کار تو ...هیچ معلومه داری چیکار می کنی
ماهان نفسشو پرصدا بیرون داد
با دو دستش پیشونیشو مالش داد تا شاید کمی از دردش کاسته شه
ماهان-خیلی داغونم امیرحسین...خیلی
امیر-هیچ معلومه چته اون از این که قرار بود دوماهه بری مدرکتو بگیری و برگردی و حالا دو ماهت شده یک سال و نیم اینم از حال الانت ....چی شده ماهان چرا چندماهه جواب تلفن ها و ایمیل های مهراه رو نمی دی ...داری چیکار می کنی مرد مومن
ماهان کمی سکوت کرد
امیر حسین همچنان منتظر شنیدن جوابی از ماهان بود
کمی بعد ماهان به ارومی شروع به حرف زدن کرد
ماهان-10 سالم بود که بابام فوت کرد بابام هم مثل مادرم روانشناس بود وضع مالیمون نه خوب بود نه بد من و مامانم هردومون تو خونه پدر بابام زندگی می کردیم هم بابام همه مامانم تک فرزند بودن ما خیلی تنها بودیم وقتی هم که پدربزرگم فوت کرد تنها تر شدیم مامان تمام عشقش تو کارش و من خلاصه می شد 10 سال پیش وقتی 18 سالم بود مامانم با یه پس اندازی که جمع کرده بود منو فرستاد انگلیس قرار بود فقط چندسال اونم برای درس اونجا بمونم تو سال های دانشجویی با یه دختر ایرانی به اسم هلن اشنا شدم .بهم علاقمند شدیم .خانوادش جزو ایرانی هایی بودن که تو همون سال های انقلاب اومده بودن لندن وضع مالشون خیلی خوب بود انقدر که تمام مال اموال منو و فامیلم مثل یه قطره تو دریای ثروت اون ها بود.مامان هیج جوره تو کتش نمی رفت اینجا ازدواج کنم به هزار بدبختی راضیش کردم بیاد لندن . برای خواستگاری رفتیم خونشون ولی خانوادش با بی احترامی از خونشون بیرونمون کردن.اگه تا اون موقع مامان 60 درصد مخالف بود از بعد خواستگاری 100 درصد مخالف شد . ولی نه من دست بردار بودم نه هلن .به هزار بدبختی تونستیم خانواده هامونو راضی کنیم ولی هم مامان من هم خانواده اون شرط گذاشتن که دیگه هیچ وقت حتی سراغشونم نگیریم .مامان با دل و غرور شکسته شدش برگشت ایران تو مراسم عقدمون فقط دوستامون اومدن .زندگیمون شروع شد .اوایل ها همه چیز خوب و ارمانی بود ولی ...ولی کم کم هلن بهونه گیر شد .دیگه خبری از پول فرستادن های ماهانه مامانم نبود .به هزار بدبختی هم درس می خوندم هم کار می کردم .هلن خسته بود ...دائم غر می زد منم که از صبح تا شب برای یه چند پوندی سگ دو می زدم وقتی هم که می رفتم خونه دائم با هلن جر و بحثم می شد .
اون روز نکبتی اخر هفته بود طبق معمول هلن قهر کرده بود گفتم بریم بیرون شهر یه چرخی بزنیم و یه خورده باهاش حرف بزنم بهش امید بدم که این روزهای سخت بالاخره تموم میشه ولی همین که از شهر خارج شدیم دوباره شروع کرد به بحث ... انقدر گفت و گفت که دیگه منم تحمل نکردم و هرچی می گفت دوبرابرشو به خودش می گفتم دعوامون بالا گرفت خسته بودم از همه چی از همه کس حتی از خودم نمی دونم چی شد که یهو اون فکر احمقانه به سرم زد و ماشینو پرت کردم تو دره .وقتی چشم باز کردم مامانو بالای سرم دیدم گیج و منگ بودم کم کم ...یواش یواش فهمیدم چه غلطی کردم من از ماشین پرت شده بودم بیرون و هلن ناپدید شده بود همه می گفتن احتمالا پرت شده تو دریاچه کنار جاده و مرده دیوونه شدم عذاب وجدان اینکه من کشتمش دیوونه ام می کرد. اخرش انقدر دیوونه بازی در اوردم که بردنم تیمارستان .یه سال اونجا بودم . حالم که بهتر شد مامان برگشت ایران منم مرخص شدم .به زندگی عادیم برگشتم .چند وقت بعدش مامان بهم زنگ زد و گفت می خواد ازدواج کنه مخالفت نکردم .دیگه نمی خواستم ...نمی خواستم اذیتش کنم و دلشو بشکنم .اقای رادمنش تلفنی بهم پیشنهاد داد برگردم ایران چاره ای نداشتم دیگه اینجا کسی رو نداشتم.به امید یه زندگی اروم برگشتم ایران .ولی کدوم اروم مگه مهراوه می ذاشت من یه لحظه ارامش داشته باشم کلی بلا سرم اورد کلی زبون درازی کرد ولی ...ولی نمی دونم چرا کم کم ازش خوشم اومد .دوست داشتم اذیتش کنم تا تلافی کنه حاضرجوابیشو دوست داشتم می دونی اون دقیقا قطب مخالف هلن بود هلن ساکت و اروم ولی مهراوه شر شیطون بود اولاش نسبت بهش بی توجه بودم ولی ..ولی بعد کم کم دیدم داره ازش خوشم می اد دلم برای اذیتاش می تپید گفتم باهاش ازدواج می کنم یه زندگی جدید رو شروع می کنم یه زندگی پر از هیجان ( اه کشید و کمی مکث کرد)ای کاش هیچ وقت برنمیگشتم لندن..... همه چیز تو لندن خوب داشت پیش می رفت دقیقا یه روز از قبل از موعد بلیطم به طور اتفاقی برادرهلنو دیدم وقتی چشمش بهم افتاد یه دل سیر کتکم زد انقدر که خون بالا اوردم ....بعدش منو برد خونشون ....وای امیرحسین داشتم میمردم هلن سالم جلوم وایساده بود ....خانوادش می گفتن یه کشاورز پیداش کرده بوده و تمام اون مدتی رو که من تیمارستان بودم ازش مراقبت می کرده .ولی همین که من برگشتم ایران پلیس پیداش می کنه و اونو تحویل خانوادش می دن.... مونده بودم چیکار کنم....هلن افسرده شده بود .دوباره اون عذاب وجدان اومد سراغم .دکترش می گفت باید بهش محبت کنم ...چه می دونم احساساتمو ببینه اون وقت بر می گرده به حال طبیعیش ....بین دوراهی گیر کرده بودم از یه طرف مهراوه منتظرم بود و از یه طرف نمی تونستم همینطور هلنو ول کنم و برگردم ....دوباره با هلن شروع کردم ولی ولی هنوز با مهراوه حرف می زدم بهش ایمیل می دادم دلم نمی خواست هیچ کدموشونو از دست بدم ... چند ماه پیش حال هلن خوب خوب شد .... من دوباره اسیرش شدم دوباره اون عشق قدیمی سر باز کرد ....
دیگه نتونست ادامه بده اشک توی چشماش جمع شد
امیرحسین هنوز حرف هایی رو که شنیده بود باور نداشت
انگار تمام این مدت ماهان در حال تعریف کردن یه پاورقی مسخره بوده
چند دقیقه ای به سکوت گذشت
امیرحسین-مهراوه می دونه قبلا زن داشتی
ماهان-اره
امیرحسین از جا بلندشد بدون هیچ حرفی راهشو کشید تا بره
ماهان با درموندگی از جا بلند شد
ماهان-تو بگو چه تصمیمی بگیرم امیر حسین
امیر حسین بدون اینکه برگرده عقب گفت:وقتی دست هلنو گرفتی و اومدی ایران یعنی تصمیمتو گرفتی ... ولی ای کاش با مهراوه همچین کاری رو نمی کردی
امیرحسین دوباره به راه افتاد
ماهان با تمنا گفت:من ازت کمک می خوام امیر توروخدا تنهام نذار
امیرحسین برگشت عقب و رو به ماهان گفت:یه کلام.... فقط بگو ....کدوموشون دوست داری ؟؟؟
ماهان-صحبت این چیزا نیست امیرحسین...
امیر حسین فریاد زد:جوابمو بده
ماهان چشماشو بست نمی تونست انکار کنه.... تو اون چند ماه بارها سوال امیر حسینو از خودش پرسیده بود... ولی هیچ جوابی نداشت...
ناخوداگاه گفت:نمی تونم دست از هلن بکشم
امیرحسین با نفرت گفت: کسی که دلش گیر یه عشق قدیمیه هیچ وقت پاشو تو زندگی یکی دیگه نمی ذاره ...ای کاش هیچ وقت پاتو تو زندگی مهراوه نمی ذاشتی ....بدبازی باهاش کردی ...بددددددد

 

 

 

------- ------- -------- -------
نگاهی عصبی به این پسره پررو که انگار انگار مهمونه و کم کم باید رفع زحمت کنه انداختم
مهناز-چته تو چرا داری حرص می خوری
-این پسره نمی خواد گورشو کم کنه بره بابا ناهارشم که کوفت کرد
مهناز-بابا چیکار مردم داری بیچاره پسر به این خوبی خوش برخورد خوش سخن
-اره ارواح عمش ...به جای تبلیغ بی دستمزد برای این و اون بگو ببینم این شوهرت کدوم گوری رفته
مهناز با خونسردی کمی از شربت پرتقالشو خورد
مهناز-بابا بیچاره خودش گفت دیگه ...دوستش تصادف کرده
-اون گفت تو هم باورت شد اره؟
مهناز-اره ....واسه چی باورم نشه؟
-انقدر خربازی درنیار ....بدبخت فردا پس فردا تمبونش دوتا میشه ها
مهناز-نه بابا خیالت تخت امیرحسین اهل این چیزا نیست ...یعنی خداوکیلی چشم پاک تر از اون تا حالا ندیدم تو زندگیم
-برو تعریف شوهرتو به یکی بکن که نشناستش ...درستش اینه که به جای اینکه بگی اهل این چیزا نیست بگی عرضه این کار ها رو نداره
مهناز-تو شوهر کردی هنوز یاد نگرفتی خوب نیست ادم انقدر به بقیه متلک بگه ..ای بابا تو خودت هیچ مشکلی نداری که گیر میدی به ضعف بقیه ...اصلا جای این حرفا بگو ببینم این فرزاد جم چرا همش رو تو زوم کرده
-من چه می دونم اون چه مرگشه
مهناز-حالا واقعا همکلاس بودید؟؟
-بله با اجازتون
بابا از انتهای سالن دست تو دست فرزاد به ما نزدیک شدن
بابا-مهراوه عزیزم اقا فرزاد رو به واحد ماهان راهنمایی کن
-چیکار کنم؟
بابا-خب ماهان که فعلا نیست واحدشم که خالیه اقای جم هم که هنوز خونه ای برای خودشون نخریدن چه بهتر هم که این چند مدت پیش خودمون باشن بهمون نزدیک باشن تا بهتر بتونیم درباره شراکتمون مذاکره کنیم
وای خدا از دست این بابا دوست دارم سرمو چند بار موازی زمین بکوبم تو دیوار
بابا وقتی دست دست کردن منو دید با اعتراض گفت:دپاشو دیگه اقای جم خسته هستن
ناراضی از تصمیم بابا از جا بلند شدم و جلوتر از فرزاد از پله ها بالا رفتم
به واحد ماهان رسیدیم
فرزاد به نفس نفس افتاده بود
فرزاد-بابا...یواشتر...چه خبرته
در واحد رو براش باز کردم
-ببین بیخودی به دلت صابون نزنی ها ...حواست باشه نیومدی اینجا کنگر بخروی لنگر بندازی
خواستم برگردم پایین که جلومو گرفت
فرزاد-کجا حالا بمون کارت دارم
-ببین تا نزدم اون دماغ عملیتو خورد کنم بکش کنار
فرزاد-به به می بینم که دختر چشم و گوش بسته دانشگاه زبونش به اندازه قدش دراز شده
-گمشوووو
فرزاد-باشه گم میشم اما اول باید بهم بگی حلقه توی دستت که داره بد رقم به من چشمک میزنه چی میگه؟
- گوشات کر شده باید واسش سمعک بخری ....داره میگه من نامزد دارم
پوزخند زد
فرزاد-میبینم که بالاخره یکی سرش به سنگ خورده
-اونش واقعا به تو ربطی نداره جناب جم
فرزاد- اخه مگه دروغ می گم
-بکش کنار اون هیکلو بچه سوسول
فرزاد-قبلا ها مهربون تر بودی
-ببین فرزاد من نامزد دارم می دونم سخته و مغزت نمی کشه ولی سعی کن اینو بفهمی
فرزاد-پس کجاست چرا نمی بینمش..نکنه از دستت فرار کرده سر به کوه و بیابون گذاشته
-نترس تا چند وقت دیگه میبینیش
فرزاد-منتظریم....راستی بهش گفتی قبلا دوست پسر داشتی
نه این دیگه داره زیادی رو نرو من پیاده روی می کنه
منتظر جوابی از من بود
دستمو بردم بالا که دستمو گرفت
فرزاد-نه نه نشد دیگه قرار نبود خشونت به خرج بدی
- من با توی عوضی که هر روز با یه دختر هستی و دائم باید تو دیسکو جمعت کرد و غرق کثافتی هیچ صنمی نداشتم و ندارم و نخواهم داشت