X
تبلیغات
رمان خوانها - شرط بندی دردسر ساز ... 17

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

شرط بندی دردسر ساز ... 17

قسمت بیست و چهارم
الیسا
ناخوداگاه لبخندی اومد رو لبام....چیزی نگفتم و مشغول دیدن بقیه ی لباسها شدم....بعد از چند لحظه لباسی صورتی چشمم رو گرفت....چوب لباسی رو برداشتم و سریع رفتم مقابل اینه ی قدی ایستادم...لباسو مقابل خودم گرفتم....قدش تقریبا خوب بود البته کمی بلند....وای چقدر رنگو طرحش قشنگ بود ...از خودم خنده ام میگیره ! منکه جز شلوار لیو کتون با لباسهای راه راه مردونه چیزه دیگه ای نمیپوشیدم حالا دارم یه لباس طرح پرنسسی میندازم تنگم
--اوم سلیقه ات بد نیستا!!!
از توی اینه سیارو دیدم که پشت سرم ایستاده بود و خیره نگاهم میکرد...دوباره لباسو نگاه کردم....یه لباس پرنسسی که همه جاش پر از اکلین بود....انگار از هرطرف برق میزد...از کمر به بالا تنگ بود و از پایین دامنش پف کرده و بلند و عروسکی بود...روی دامنش همش تور اکلینی بود و پشت کمرش پاپیونه بزرگی قرار داشت...پولک های ریزی با طرح زیبایی بالا تنه اش قرار داشت....فقط مشکل استیناش بود که حلقه ای بودند...
یه نگاه به خودم انداختم بعدم به سیا....کمی سرمو خاروندم...خاک توسرت الی این چیه؟ ...پس اون غیرت مردونه ات کجا رفته؟
اااااا تو که مرد نیستی!!! .....باش ولی غیرت که دارم!!!!!
--نچ خوش ندارم مثل این عروسکا پاشم بیام مجلس
خواستم لباسو بزارم سرجاش که یکی مچمو گرفت و مانع رفتنم شد...برگشتم دیدم سیاست...بدون توجه به نگاه من فروشنده رو صدا زد...
--بله امری داشتین؟
--لطف میکنین ازین لباس سایز ایشون بهم بدین؟
فروشنده سری تکون دادو رفت سمت تاون قسمت که لباس منم بود....باتعجب نگاش میکردم که سیا سریع گفت
--لباس حریرم داره؟
مرد فروشنده در حالیکه لباس رو میاورد گفت
--بله بفرمایین
سیا لباسو مقابلم گرفت و بالبخند نگاهم کردو گفت --برو بپوش!
میخواستم باهاش لج کنم یا یه چیزی بگم که حالش جا بیاد ولییییییییییییییی وجدان خفته ام داد زد
--الی فعلا خفه ...چیزی نگو ....
اخه از صبح که اومدیم اینجا این بشر یه لبخند تحویل ما نداده ...حالا نمیدونم تو این لبخنداش چیه که یه دفعه دله ما براش میره....منم که سادههههههه ...زود باور....دلم قد گنجیشک همسایه.....گفتم بی خی
شونه ای بالا انداختمو لباسو ازش گرفتم رفتم سمت رختکن...قبل ازینکه برسم فری اومد مقابلمو گفت
--وایییییییی الی چقده لباست نانازه! ببین این لباسه برا من خوبه اجی؟
لباس توی دستشو کمی نگاه کردم....دستمو بردم زیر چونه ام....باریکلا به این دختر...احسنت به این سلیقه.....یه کت دامن دخترونه ی خوشرنگ قرمز
منم که جا اقامون نباشه غیرتییییییی.....با لبخند گفتم
--اره عشقم قشنگه
نیشش تا بناگوش باز شدو بامن اومد تو اتاق پرو

 

 

 

 

من رفتم اتاق پرو 1 اونم رفت 2....مقابل اینه ایستادم و با وسواس خاصی لباس رو به تن کردم...از بالا سرش دادم اومد پایین و توی تنم ایستاد .... با تعجب متوجه زیپ لباس شدم که باز مونده بود...با دوتا دستام افتادم به جونش حالا هرچی بالا پایین میپریدم مگه بسته میشد؟ وقتی دیدم بسته نمیشه همونطور تا نصفه رهاش کردم...ازتوی اینه خیره شدم به خودمو لباسم....اوه اوه صبر کن ببینم این منم؟...دستمو گرفتم جلو صورتم....بعد یه انگشتمو از جلو چشمام برداشتم...حالا دوتاشو...نه منم..دستامو کلا از رو صورتم برداشتم....لبخند زیبایی زینت صورتم شد...اخی فکر نمیکردم لباسای دخترونه ام بهم بیاند...دستامو به کمر زدم و چرخی دور خودم با لباس زدم...الان با این شاهزاده های شرقی فرقی نداشتم....لباس از بالا تنگ بود تا روی کمرم و بعد دامن زیبای پف کرده اش ... رنگ صورتیش با پوست سفیدم و موهاو چشمهاو ابروهای پر مشکیم اونقدر قشنگ شده بودند که دلم نمیومد از تصویر تو اینه دل بکنم...
صدای در زدن ارومی اومد
--الی کمک نمیخوای؟
صدای سیا بود ...
--نه!
--الی لباسو پوشیدی؟
--اوهوم!
--خب درو باز کن ببینم
--نیازی نیست!
--ینی چی؟ من باید تاییدش کنم!
--نه!
--الی
نفس عمیقی کشید ...تازگیا سعی میکنه مقابل من کوتاه بیاد ...اوه چه عالی! ...اصلا و کلا و حتما همه باید درمقابل من کوتاه بیان...مخصوصا این پسر سوسول اخموی بی ریخت اخموی چش سفید
--خواهش میکنم!
--نه !
--واقعا درو باز نمیکنی؟باشه نوبت منم میشه الیسا بچرخ تا بچرخیم..!
هه تهدید میکنه ...برو کشمیش...نخود...پشه ......سوکس سیاه...عمرا....
با تعجب دیدم در باز شد و سیا دست به سینه جلوم پیداش شد....قبل ازینکه خوب نگام کنه...سریع درو بستم و عصبانی پشت در گفتم--واقعا که اقای پرو چطوری روت شد درو باز کنی ؟ هان؟؟؟؟....نگاهم به صورت سرخ شدم توی اینه افتاد....پسرک دست گذاشته رو غیرت ما!!!!!!!!!!!
لباسو خیلی اروم از تنم دراوردم...لباسمو پوشیدم و لباس صورتیمو برداشتم ...طوری به دست گرفتم که روی زمین کشیده نشه....درو اهسته باز کردم ...مقابلم سیا نشسته بود که با دیدن من از روی صندلیش بلند شدو سریع اومد سمتم و روبه روم ایستاد...همینطور به چشمام خیره بود...با تعجب ابروهامو انداختم بالا و گفتم
--هی!!!! کجایی؟؟
دستی روی صورتش کشیدو گفت
--چرا نزاشتی لباسو توی تنت ببینم؟
شونه ای بالا انداختم که گفت
--کار بدی کردی میشه بعضی وقتا حرف گوش بدی؟
نگاهی به چهره ی غم گرفته اش کردم...اه خدای من بعضی وقتا دلم به حال این غول بی خاصیت...سریع گفتم
--خب حالا مگه چه تحفه ای هست! بی خی بابا!
با چهره ای مغموم روشو ازم گرفت...متعجب حرکاتشو نگاه میکردم که سریع برگشت سمتمو گفت
--لباسو بده من
لباسو درحالیکه سعی میکردم اصلا زمین نخوره دادم دستش و سریع گفت
--اخ مواظب باش نخوره زمین کثیف بشه!
لبخند موذیانه ای زدو بازم خیره نگاهم کرد....دیدم نه این نگاهاش مشکوکه ...غیرتم زد بالا و دستمو به حالت تهدید بردم جلوشو گفتم
--هی هی تو تازگیا این نگات سنگینی میکنه ها!!!!
سریع مچ دستمو رو هوا گرفتو با حالت تهدید امیزی گفت
--نگام چیکار میکنه؟
سعی کردم مچمو از دستش بکشم بیرون ...این کی بود گیر من افتاد...اه شانسم نداریم خیر کله کچلم...الی مطمعنی کچلی؟ من که دیدم هرشب یه کوه مو رو یواشکی میبافی میندازی کنار تخت تا راحت بخوابی!....کی من؟ من مث این سوسولا موهامو میبافم؟
نه عمه ام!
--دستمو ول ببینم توام هی دست مارو میگیری شکست بدبخت ...
دیدم اهمیت نمیده...منو کشید سمت خودش و راه افتاد که بره...با اخمای درهم کنارش قرار گرفتم ...بلند گفتم
--اخه چهارتیکه استخونم چش نداری ببینی؟؟؟
والا دست من قد گنجیشکه افتاده دست این غو.ل!..باخنده دستمو رها کرد و رفت لباسو گذاشت مقابل فرو شنده که روی صندلی نشسته بود و با صورت توی گوشیش افتاده بود...با دیدن ما یه دفعه از جاش بلند شدو مقابلمون ایستادو گفت
--بله اقا؟
--همینا خوبه
دیدم کتو دامن فریم رو میزه...باتعجب و اخم برگشتم سمت سیاو گفتم
--فری کو؟ لباساش همیناشد؟
با لبخند گفت--اره الانم رفت مغازه ی کناری کفش بگیره!

 

 

 

 

قسمت بیست و پنجم:

سیاوش

آخ من فقط برم پیش یه دکتر..بخدا از دست رفتم من..این الی خدا خیرش بده اینقدر منو سنگ رو یخ میکنه بخدا!دیوانه...آخه یه دست لباسم اینقدر لجبازی داشت که نذاشت من ببینم؟

لابد باید اینبار من بهش یادآوری میکردم که خانم؟حواست هست؟منو تو بهمدیگه محرمیم!

اونوقت با خیال آسوده ابروهاو براش مینداختم بالا و میگفتم حالا تا خودم درو باز نکردم خودت باز کن لباسو ببینم تو تنت!

_ دو ساعته زل زدی به چی؟بریم دیگه فری اونور تنهاست...

با صدای الی به خودم اومدم و رو به فروشنده گفتم:

_ آقا کارت رو زدین؟

فروشنده خنده ای کرد و گفت:

_ بله شما یه ساعته زل زدی به قیافه من نمیدونم دنبال چی چیم میگردی؟

یه نگاه به قیافه ی زشت و کریهش انداختم...بدبخت از دنیا برگشته ست...این چه ریختیه آخه..یادم باشه به ون های ارشاد بگم جدیدا به پسرام گیر بدن!مث که اینا بیشتر عامل فسادن!

دوباره یاد اسم شهاب افتادم و اخمامو کردم تو هم و ساک های لباس رو از روی میز برداشتم و با اون یکی دست آزادم دست الی رو گرفتم..

اولش خواست دستشو بیرون بیاره ولی یه فشار خفیف بهش وارد کردم و خودم آروم رهاش کردم..نمیخواستم فکر کنه دارم شکنجه اش میدم!یا اذیتش میکنم..

اوه..چه دل نازک!من از کی تا حالا اینجوری شدم؟!با الیسا وارد فروشگاه کناری شدیم که یه دفعه یادم افتاد برای خودمم باید لباس بخرم...فری یه جفت کفش عروسکی همرنگ لباسش که پاشنه سه سانتی بود

پوشیده بود و داشت اون وسطه رژه میرفت ببینه به پاش خوبه یا نه..

برگشتم به الی بگم من لباس میخوام که دیدم داره با لذت هر چه تمام تر به حرکات و ذوق کردنای فرشته نگاه میکنه و میخنده!

با آرنج زدم به پهلوش که به خودش بیاد...ولی بر عکس نظرم با همون خنده کنار گوشم گفت:

_ نگاش کن..چقدر ذوق کرده!بمیرم براش..هر چی ام از جیب اینو اون میزدم لامصب پول یه جفت کفش عروسکی نمیشد که براش بخرم ذوق کنه!همیشه آرزوشو داشت..

اون حرف میزد و من به این فکر میکردم که این دو نفر چقدر همدیگرو دوست دارن و بهمدیگه وابسته اند..بیشتر حسودی میکردم به فرشته تا فکر!تو خیالات خودم بودم که زد زیر خنده و با لحن مسخره ای گفت:

_ ننه پیر شی جووون!خدا عوضشو بهت بده این بچه رو شاد کردی!خدا سپید بختت کنه...با لباس سپید بری خونه زنت با همونم یراست بری تو قبر...

همینجور با خنده نگاش میکردم که از این جمله آخریه اخمام ناخودآگاه رفت تو هم...بعدم زیر لب گفت:

_ که من از دست این دستور دادنات خلاص بشم..

که کلا با این جملش حال من نور علی نور شد از ناراحتی!

انگار فهمید ناراحتم کرده یه دفعه گفت:

_ خب شوخی کردم جون خودم..

چرا نگفت جون تو؟!همیشه میگفت جون تو...با تعجب بهش نگاه میکردم که گفت:

_ نوچ..مث که نمیشه بهت خندید...پررو میشی!

منظور حرفش رو فهمیدم و جدی گفتم:

_ الیسا چرا نگفتی جون من؟همیشه میگفتی جون تو..

انگار مچش رو گرفتم..رنگ به رنگ شد و با من و من کردن گفت:

_ هیچی..هـ...همین طوری!

موشکافانه نگاهش کردم..چشمامو ریز کردمو گفتم:

_ باشه..الان وقت نداریم...ولی بعدا باید بگی چرا!

دوباره هول شد و گفت:

_ نه بخدا..هیچی نشده!

هیچی نشده؟مگه باید چیزی شده باشه...اوه این دیگه منو مطمئن کرد که یه چیزیش هست!

بیخیال حرف شدم و گفتم:

_ تا فرشته انتخاب کنه کفششو بیا لباسمو انتخاب کن..

براخلاف نظرم که فکر میکردم قبول نکنه و ضد حال بزنه ذوق کرد و جلوتر از من رفت از فروشگاه بیرون!

با اخمی که روی پیشونیم بود رفتم بیرون..خیلی دلم میخواست به این ذوق کردناش بخندم و شاد بشم..ولی یه چیزی منو عصبی میکرد...

اینکه این حالتاش...اینکه رنگ به رنگ شد...اینکه به من و من کردن افتاد...اینکه گفت هیچی نشده...این حالتاش با فاطمه یکی بود!

یادمه اون وقتی که مچشو بگیرم تا اعتراف کنه دوسم داره همینجوری شد..رنگ به رنگ شد...هول شد..گفت هیچی نشده!

دقیقا گفت هیچی نشده...

اما شده بود..اونم عاشقم شده بود و من این عشق رو باور کرده بودم!

با اخمای در هم رفتم داخل فروشگاه قبلی که لباس مردونه هم داشت..الی چهار تا کروات سورمه ای و قهوه ای و مشکی و قرمز برداشته بود با چند دست کت و شلوار منو که دید خندید و گفت:

_ کجایی تو بابا؟بیا برو تو اون اتاقه اینا رو یکی یکی بدم بپوشی ببینی خوبه یا نه؟

یه نگاه به چشمای مشکیش کردم...خدایا درست وقتی که به الی نزدیک میشدم فاطمه رو میدیدم..من چم شده؟خدایا..خدایا...داغون ترم نکن..

برای اینکه چشمای مشکیش عذابم نده نگاهمو دوختم به لباسای توی دستشو با همون اخما گفتم:

_ ممنون.بده برم تو اتاق!

سرم پایین بود و نگاهم به لباسا که خم شد زل زد تو چشمام و گفت:

_ من که گفتم ببخشید...هنوزم ناراحتی ازمن؟

خدایا..اینم عوض شده!این کی میومد از من عذرخواهی کنه..کی اینجوری مهربون باهام حرف میزد..نه!..فاطمه منو ببخش...نباید بگم ولی میگم این مثل تو نیست!

این اصلا مثل تو نیست...حتی الان که نگاش کردم فهمیدم چشماشم مثل تو نیست..رنگ مشکیش مثل تو مغرور نیست..تو هیچوقت از من عذرخواهی نکردی وقتی بخاطر فریادی که سرت کشیدم زدی تو

گوشم..فریادی که حقم بود..تو زنم بودی عشقم بودی...نمیتونستم اجازه بدم بری ماموریت..فریاد زدم که نری..ولی تو نشنیدی...

تو رفتی...آره رفتی...رفتی و دیگه هم برنگشتی...برنگشتی که ببینی چقدر ماتم زده شدم..

فاطمه منو ببخش..من عاشق شدم!عاشق دختری که یه سر سوزن هم به تو شباهت نداره..

اون تظاهر میکنه که شجاعه..که مثل پسرا قدرت داره..که مغروره...که هیچوقت از پا در نمیاد..

اما اینطور نیست...اون یه دختره!یه دختر با افکار دخترونه...قادره عاشق بشه...قادره تو رو با نگاهش ذوب کنه...قادره تو رو عاشق تر کنه...دیوونه کنه..الیسا نگاهش خشم نداره...غرور نداره..الیسا مثل تو خودخواه

نیست...به حرف خودش نیست..

الیسا از من عذرخواهی کرد..عذرخواهی!اون اصلا اون چیزی نیست که من فکرشو میکردم..اون فوق العاده است..حتی اگر به خاطر رنگ چشماش عاشقش شدم اشتباه بود..چون رنگ نگاهش هم با تو فرق داره..

تو توی نگاهت یه حس غرور و خودخواهی بود که هیچوقت مهربون نمیشد..ولی الیسا رنگ نگاهش آرومم میکنه..منو اگه عصبی ترین مرد دنیا هم باشم نرم میکنه...الی با تو فرق داره میفهمی؟

_ کی با من فرق داره؟سیا حالت خوبه؟تو کی میخوای دست از این زل زدنات برداری هان؟سیا..سیا با توام..سیاوش؟

اولش تعجب کردم..من نکنه بلند حرف زدم؟یعنی چی...من اینطوری نبودم ه..خدایای کاش فاطمه ای نبود تا مجبور بشم الی رو باهاش قیاس کنم!

با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم:

_ تو با همه ی دنیا فرق داری..

با تعجب ابروهاشو داد بالا و گفت:

_ امن یجیب المضطر اذا دعا و...تو چرا میخندی سیاوش؟دارم دعا میکنم خدا شفات بده؟بخدا از دست رفتی تو...رد کردی!

وسط خنده با تعجب گفتم:

_ چی رو رد کردم؟

_ ببینم شما تو فامیلاتون ازدواج مزدواج فامیلی نداشتین تا حالا؟

عین سیب زمینی گفتم:

_ چرا..چطور مگه؟

زد زیر خنده و گفت:

_ خب همینه که گیج میزنی دیگه..بی برو این لباسارو پرو کن فری تنهاست..

لباسارو از دستش گرفتم و همینطور که به این فکر میکردم من چرا از نظر این گیج میزنم رفتم تو اتاق پرو..

دست اول لباسارو پوشیدم و خوشگل بود..الی زد به در گفت :

_ ببینم؟

حس شیطنتم گل کرد و گفتم:

_ نع!هنوز نپوشیدم..

لباسارو در اوردم و دست دوم رو پوشیدم و بازم خوشم اومد...بازم الی در زد و من همون جمله رو گفتم که گفت:

_ فری کل پاساژو خرید تو هنوز نپوشیدی؟چیکار میکنی اون تو!!!

با خنده دست سوم رو پوشیدم بی چک و چونه یه بشکن زدم و گفتم:

_ خودشه..همینه!

لباسارو در اوردم و لباسای خودم رو پوشیدم و رفتم بیرون.الی طلبکارانه نگاهم کرد و گفت:

_ همه رو پوشیدی هی گفتی نپوشیدم آره؟خب بگو میخواستم تلافی کنم باهات...

بعدم با حالت قهر روشو برگردوند و همونطور که ازم دور میشد گفت:

_ بالاخره فردا شب تو تنت که میبینم..

و از فروشگاه خارج شد.

سریع لباسارو حساب کردم و رفتم فروشگاه کناری برای کفش!خدارو شکر خودم تازه کفش گرفته بودم و همرنگ همین لباسا بود..

فری هم روی صندلی نشسته بود و به الی میگفت این کفش خوب نیست اون خوبه..

این بچه هم تو دستور دادن دست کمی از الیسا نداره!با خنده کنار گوششون گفتم:

_ بنظرم هیچکدوم خوب نیست..بیایین تو ویترین یه کفش عروسکی صورتی دیدم فیت الیه!

الیسا درسته میخواست نشون بده ازم ناراحته ولی برق نگاهشو که نمیتونست پنهون کنه...یه جفت کفش صورتی رنگ ملایم و عروسکی که یه نگین آویز کنارشون بود و پاشنه 7 سانتی بود و بندهاش تا نزدیک زانو

میومد بهش نشون دادم که هردوشون همزمان گفتن:

_ ایول!

بعد الیسا گفت:

_ خودشه...مرسی سلیقه سیاوش!

کفش رو هم خریدیم و رفتیم خونه...واقعا خسته بودیم و گرسنه!

 

 

 

 

قسمت بیست و ششم
الیسا
از پشت میز شام بلند شدم و سریع گفتم
--دست همگی دردنکنه مخصوصا خانوم زند....خدا قوت بدری خانوم
بدری-- مرسی دخترم
اینجا دیگه ما شدیم دخترهمه ...فک کن!!!!....
--تو چرا انقدر کم خوردی عزیزکم؟
لبخندی به خانوم زند زدمو گفتم
--ممنون من همیشه انقدر میخورم
--همینه شدی یه پوستو استخون دیگه بشین من خودم برات میکشم
با تعجب نگاهش میکردم که از سرمیز بلند شد که سریعسیا گفت
--نه مامان شما بشینین من خودم براش میکشم!
دوباره نگاهمو با تعجب به سیا دوختم که ازجاش بلند شدو اومد کنارم و دستشو مقابلم گرفتو گفت
--لطفا بشینین
رو کردم سمت خانوم زندو گفتم
--خانوم زند مرسی از محبتتون ولی من واقعا سیرم!
--دخترجون انقدر به من نگو خانوم زند منم جای مادرت بدون که نگرانتم...بگو مژده ...من اسمم مژده است!
جای مادرم؟....منظورش چیه؟ مگه اون نمیدونه من مادری ندارم؟....یه چیزی مثل گردو اومد وسط گلوم که سریع قورتش دادمو با سرفه ی خفیفی گفتم
--چشم به خاطر روی گل شوما میخورم مژده جون!
سیا دستشو دراز کرد و کفگیرو برداشت تا یه کفگیر برنج ریخت سریع گفتم
--بسه همین!
کمی هم جوجه از دیس توی بشقابم گذاشت....من قطعا نمیتونستم بیشتر از ظرفیتم بخورم مخصوصا با بغض توی گلو...
نگاهی به سفره ی رنگارنگشون انداختم بعدم به تک تکشون که با بی خیالی قاشق هاشون رو پر میکردنو میخوردن مثل فری ...بیا بچه بزرگ کن بشه مونست شده بی خیال...هی اصلا نگاشم به ما نیست که .....با پرت شدن دستمالی به سمتم سریع برگشتم که دیدم سیاست و داره اشاره میکنه غذاتو بخور....سرمو براش به معنی تایید تکون دادمو نگامو دوختم به بشقابم....چینگالو برداشتم و یه تیکه جوجه رو دهانم گذاشتم....اروم جویدمش...کاش از گلوم پایین بره....اینا نمیدونند که منو فری از یتیم خونه فرار کردیم ...اینا نمیدونند منو فری برای گذروندن زندگی نکبتیمون مجبور شدیم دزدی کنیم چرا چون هرجا رفتیم تا فهمیدن تنهاییم گرگ شدن....دندون تیز کردن برای دوتا دختر تنها....اینا نمیدونند زجری که من کشیدمو ...نه اینا نمیدونند ما یتیمیم....اینا با این غذاهای رنگی سرسفره با این پدرو مادر بچه ها هیچی از درد منو فری نمیدونند....چرا سریع بغض کردم ایا این بغض از سر شب بامن نبود؟بی اراده دست فریو از زیر میز به دست گرفتم و فشردم....با تعجبنگاهم کرد که با محبت نگاهش کردم ...بعداز خوردن جوجه ها از جام بلند شدم ...بازم اصرار به خوردن بود اما من باخنده گفتم
--اخه این معده به این کوچولوی مگه چقده جاداره هی بریزم توش...!
با این لحنم بابای سیا زد زیر خنده ...گفت
--اره بچه امو چیکار دارین بزارین راحت باشه! مثل این پسره سیاسوخته ی من نیست که هی میخوره ...معده اش اندازه فیله
سیا با اعتراض گفت
--وا بابا دستتون دردنکنه من کی زیاد خوردم؟
--حرف نزن رو حرف پدرت ...توهمیشه زیاد میخوری
منم پقی زدم زیر خنده...گردو وسط حنجره ام پرید...عجب بابای توپی داره
یه دفعه یاد یه موضوعی افتادم که از سرشب فکرمو مشغول کرده بود ...سریع به فذی که نگاش به من بود اشاره زدم بیاد بالا...فریم سریع صندلیشو داد عقبو گفت
--مرسی مژده جون و بدری خانوم...
بعدم پشت سرمن که از پله ها میرفتم بالا اومد بالا...سریع رفتم تو اتاق و درو بستم نشستم رو تخت پشت سرم فریم اومدو سریع لباساشو دراوردو نشست رو تخت مقابلم....با خوشحالی کف دستاشو زد بهمو گفت
--دمت گرم ابجی میخوای اصلاح بشی؟
با دست زدم پس کله اشو گفت
--هو بچه خیر سرت میخوایم ادبی صحبت کنیم دمت گرم چه صیغه ایه؟
فری خندیدو با دست اون موهای فریفری کوتاهشو جمع کردبالای سرشو محکم کششو بست و با اون چشای گردش زل زد به منو گفت
--اکی مای سی سی ! کتابو اودی؟
با دست زدم رو پیشونیم...واو عجب خلیه!
--اخه احمق کتاب ادبیات میخوام چی کا؟
فری اخم کرد باشه...خب اولین کلمه که زیاد میگی عزیزم و درست نیست (شوما) باید بگی شما!!!!
--به نظر من شوما خیلیم قشنگ تره تا شما...اه اه چیه اصلا طرف نمیفهمه طرف صحبتش کیه؟
فری باچشمای گرد شده گفت-- وای الی اصلا فرقی ندارن تو بگو شما!
--نه شوما خوبه برو کلمه بعدی
--شما
--نه شوما
--اه باشه بریم بعدی...
--خب شما
--جای چاکریم ...خدا قوت...اینا بگو متشکرم ممنون...
تا شب منو فری روی صحبت کردنمون کار کردیم....مطمئنی؟ الی فک کنم فقط خودت شکل داشتی! نه شوما فعلا بخواب شبه! کی گفته وقتو بی وقت حرف بزنی؟؟؟؟؟
چراغ خوابو روشن کردم....چراغ اتاقو خاموش....روی تخت نشستم و نگاهی به اطرافم مشکوک انداختم....کسی نیست؟
دست بردم و موهای بلندمو شروع کردم به بافتن....وقتی تموم شد دراز کشیدم و انداختمشون سمتی....خب بشوتیم رو تخت و خواب

 

 

 

 

روی تخت غلطی زدم....دستامو گذاشتم رو گوشام ...اه...نه فایده نداره!....با سرعت بالشمو برداشتم و کوبوندم رو سرمو کناره هاشو چسبوندم به گوشم ....چشمامو بستم..نه من خوابم میبره...فک کن یه درصد ببره!!!!
با کلافگی ازجام بلند شدم و دست به سینه سرجام نشستم....موهای بافته شده ی بلندم تالاپی خورد تو صورتم...لعنت به این شانس گندی که من دارم!!!!!!!!!!
چشمام بسته بود که میون این همه سروصدا صدای سیا از پشت در بلند شد
--هی الی ...الیسا
دندونامو روی هم فشردم...من الان خیلی عصابنیم ...خیلی! پس سیا منتظر خشم اژدها باش...!
با حرص از روی تخت بلند شدم و همینطور که بالشم توی دستم بود قدم به قدم نزدیک در میشدم صدای سیا هنوزم از پشت در میومد که داد میزد
--الی دیره چرا انقدر میخوابی!!! واو مثل فیل میمونه !
ابروهام بیشتر بهم گره خورد...دست بردم که در باز کنم اما!!!!!!!!! نمیدونم کدوم ادم احمقی زودتر از من اینکارو کرد.....در باشدت باز شد و من پخش زمین شدم ...
--آخ
سیا سریع مقابلم روی زمین به زانو نشستو گفت
--چیشد؟؟؟
با چشمایی که از فرط عصبانیت سرخ شده بود زل زدم بهش و تنها کاری که تونستم انجام بدم...درون لحظه زبون درازی بود.....زبونمو از ته حلقم دراز کردمو بعد داد زدم
--سیااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!
سیا اول با چشمای گرد شده نگام کرد بعدم یهو چشمام جمع شد و لباش به یه لبخند گله گشاد باز شد...میخواست بلند بخنده که بلندتر داد زدم
--نیشتو ببند!!!!!!!!!
اینبار محکم زد زیر خنده و نشست روی زمین کنار من که نشسته بودم....بیشعور ...نفهم...خنگ....محکم زدم به بازوش تا پرت شه زمین یه خورده اون حرص بخوره....ولی هیهات که بازوش مثل سنگ بود نامرد نخورد زمین هیچی شدت خنده اشم بیشتر شد....خواستم ازجام بلندبشم که دستمو کشید دوباره نشستم روی زمین و سعی کردم دستمو از دستش بکشم بیرون ولی طبق معمول قفل...اوف....برگشتم و به صورت خندونش نگاه کردمو گفتم
--اول صبحی ول نمیکنی دیگه نه؟
صورتش جدی شدو اروم گفت
--چرا وقتی من در میزنم جواب نمیدی؟
به در بسته شده ی اتاق نگاهی انداختم...بعد تو صورتش نگاه کردمو جیغ زدم
--نه سیا!!!!!!!!
یه دفعه نگاش افتاد به پشتم با تعجب رد نگاهشو گرفتم رسیدم به موهای بافته شدم....یه دفعه دست برد و مومو گرفت تو دستشو گفت
--وای موهاشو نگا توی جوجو که صبحا قلدری میکنی شبا موهاتو میبافی؟
موهامو کشیدم اونم ول نکرد ... دست به سینه زل زدم به دیوار ....دستشو مقابلم گرفتو خیلی جدی گفت
--میخوام باهات حرف بزنم
دستامو خواستم بزارم رو گوشام که سریع از پشت دستامو گرفت و نشست رو به رومو کله اشو کج کرد با بدجنسی گفت
--امشب چندتا قانون وجود داره ...خوب گوش کن!
نگاهی به موهام انداختو گفت
--1 اسم من سیاوشه!...سرهنگ سیاوش...نیای داد بزنی سیا سیا
2از جلو چشمام تکون نمیخوری
توی چشمام مستقیم نگاه کردو سرشو اورد نزدیک صورتم ...سرمو بردم عقب ولی یه اپسیلون بیشتر جابه جا نشد با ترس نگاش میکردم که توی صورتم بلند گفت
3با مردای جمع گرم نمیگیری ...من خیلی غیرتیم الی اون روی منو دیدی؟؟؟ ...نه!...ندیدی!
بعد سرشو برد عقب ....نفسمو فوت کرم بیرونو گفتم
--دیونه!!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |