تاريخ : یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
به روبه رویش خیره شده بود و آرام اشک می ریخت. جسم بی جان حمید را درون قبر می گذاشتند. پدرش مرد ... دیگر حمید در میانشان نبود ... زمانی تصورش هم لرزه به اندامش می انداخت ولی حالا ... نفس عمیقی کشید و اشکهایش را پاک کرد ... چی شد که به اینجا رسیدیم ... با شنیدن صدای زجه های کوکب به سمتش چرخید.
کوکب ناله می کرد و اشک می ریخت ، شهره کنارش نشسته بود ودلداریش می داد.
دوباره به قبر نگاه کرد ... بابا تو که نماز می خوندی ... روزه می گرفتی ... حقی رو ناحق نمی کردی ... تو که همیشه می گفتی خدا بزرگه ... پس چرا ؟ ... چرا این کارو کردی؟ ... مگه خودکشی گناه نیست ... چی شد که گناه کردی؟ ... گناه بودنش به کنار، چرا به ما فکر نکردی که بی تو آواره می شیم ... نگاه خسته اش را اطراف قبر چرخاند . چند نفر از همکارهای حمید همراه همسرانشان ، شهره و سیاوش آنجا ایستاده بودند ... با چشم دنبال پانیذ گشت ، کمی دورتر به درختی تکیه داد بود و با چهره ای بی روح به آنها نگاه می کرد. آهی کشید و نگاهش را به جسم سفید پوش درون قبر دوخت.
تو این شهر درندشت ... با گرگهایی مثل مهرداد ، شاپورو اسی چطور زندگی کنیم بابایی ... دلم گرفته ... کاش الان اینجا بودی و می پرسیدی از کی ؟... اونوقت می گفتم از خودت ... تویی که همیشه میگفتی عزیزترینتم ... خودت بیشتر از همه دلم و سوزوندی ... یادمه می گفتی باید قوی باشم ... چیزی از یه مرد کم ندارم ، باید رو پای خودم بایستم ... می گفتی کنارمی ، از دور مراقبمی ولی باید خودم جلو برم ... حرفهات و با تموم وجودم باور کردم ... تو به نظرم قوی ترین بودی بابا ... چرا یهو همه چی عوض شد ... چرا تصویر حبابی پدرخوبم شکست ... چرا موقع سختی کم آوردی ؟ ... تو حق نداشتی کم بیاری ... آخه فقط پدرم که نبودی ... همه کسم بودی ... چرا تنهام گذاشتی ؟... صدای گریه اش بلند شد و صورتش را با دستهایش پوشاند. خانمی که کنارش ایستاده بود او را در آغوش گرفت و دلداریش داد.
بابا کاش الان اینجا بودی ... دلم می خواد تو بغلت یه دل سیر گریه کنم ... دلم می خواد باز مثل همیشه ... حتی به حرف هم شده ، بگی کنارمی ... بگی هیچکسی نمیتونه پارمین بابا رو اذیت کنه
زن کنار گوشش گفت :
- عزیزم گریه نکن ... همه چیز درست می شه
زیر لب با صدایی لرزان گفت :
- چی درست می شه ... چی مونده که بخواد درست بشه
صدای گریه اش بلند تر شد ... چرا باید تو بغل یه غریبه گریه کنم بابا ... تو که نمی ذاشتی کسی دلم رو بسوزونه ، اشکم و در آره .... خودت که آتیشم زدی بابایی
آه پرسوزی کشید و بی حال روی زمین افتاد.



***



چشمهایش بسته بود. سوزشی در دستش احساس کرد و آن را تکان داد.
- دستت و تکون نده
صدای بم سیاوش را شناخت. به زحمت چشمهایش را باز کرد.
- اینجا کجاست ؟
سیاوش سرم را به میله آویزان کرد.
- تو بیمارستانی ... اینجا هم اتاق منه
با تعجب به اطراف نگاه کرد.
- عمه ؟
سیاوش روبه رویش لبه تخت نشست.
- خونتونه ... خیلی نگرانت بود ولی باید به مهمونها می رسید ... نتونست بیاد
به زحمت روی تخت نشست و به سرم اشاره کرد.
- این کی تموم می شه ؟
- حالا مونده تا تموم شه
دستش را به چشمهای پف کرده اش کشید. سیاوش به چشمانش خیره شد.
- چرا اینقدر خودت و زجر می دی؟
با تعجب به او نگاه کرد. دوباره داغ از دست دادن حمید در دلش زنده شد و با بغض گفت :
- اونی که تو خاک ... می ذاشتن ... بابام بود
بی اراده اشکش چکید و ادامه داد.
- با رفتنش تنها شدم ... اونم با کلی بدبختی
سرش را تکان داد.
- تو که جای من نیستی بدونی چه حالی دارم
شدت گریه اش بیشتر شد. سیاوش دستش را در دست گرفت. مقاومتی برای بیرون کشیدن دستش نکرد. با چشمهایی قرمز و اشکی به سیاوش خیره شد.
- خسته شدم ... کم آوردم ... بریدم ... مگه من چند سالمه که باید اینقدر زجربکشم؟
هق هق گریه اش بلند شد و بدنش به وضوح می لرزید. سیاوش شانه هایش را گرفت.
- پارمین آروم باش ... من کنارتم ... گریه نکن
گریه اش شدت بیشتری پیدا کرد. سیاوش کلافه اشکهایش را با دستمال پاک کرد.
- با گریه مشکلی حل نمی شه
بهتر ازهر کسی این را می دانست چون یکسال تمام وقت و بی وقت اشک ریخته بود و مشکلی حل نشده بود ولی در این شرایط فقط اشک تسکینش می داد. سیاوش دستش را دور شانه او گذاشت و به او نزدیکتر شد.
- به من نگاه کن
به او اعتنایی نکرد. سیاوش عصبی دستش را زیر چانه او گذاشت و صورتش را بالا آورد.
- قسم می خورم بهت کمک کنم ... قول می دم تنهات نذارم ... اون کلاهبردار عوضی رو هم هرجوری شده پیداش می کنم
در ذهنش حرفهای سیاوش می چرخید ... بار قبل به پدرش اعتماد کرده بود و کلاه بزرگی سرش رفته بود و حالا باید به پسر همان پدر اعتماد می کرد تا حقش را پس بگیرد ... چه بازی مسخره ای ... زهر خندی زد. سیاوش به گمان اینکه او را آرام کرده است گفت :
- پرونده رو دوباره به جریان می ندازم
چیزی نگفت.
سیاوش روسری پارمین را که در گردنش افتاده بود روی سرش مرتب کرد. انگشتهای سیاوش صورتش را لمس می کرد و او حتی حس خجالت کشیدن هم نداشت.
***


دختر بچه ای با موهایی بافته شده و روبان زده درون حیاط می چرخید. با هر چرخش او چینهای دامن قرمزش باز می شد. صدای زنگ درآمد. لبخندی زد و به سرعت در را باز کرد. مردی بلند قد با چشمهایی عسلی در چارچوب آن ظاهر شد ، در حالی که لبخندی به لب داشت جلوی پایش زانو زد و بسته ای به او داد. با کنجکاوی درون آن را نگاه کرد. چند تخم مرغ شانسی درونش بود ، خندید و داخل خانه دوید.
گوشه پذیرایی نشست و با کنجکاوی شروع به باز کردن آنها کرد. زنی از کنارش رد شد و داخل حیاط رفت. شی طلایی بین شکلاتها بود.
- سلام ... بیا تو
- حمید خونه نیست؟
- نه ... ولی من که هستم
- مزاحم نمی شم ... فعلا خدافظ
- نرو می خوام باهات حرف بزنم
- یه روز که حمید هم بود می شینیم دور هم حرف می زنیم
- باید با خودت حرف بزنم ... بدون حمید
- من حرفی واسه گفتن ندارم
- اما من حرف دارم ...
صدای فریاد زن باعث شد سرش را به سمت در بچرخاند.
- تو رو خدا فقط یه بار ... یه بار به حرفهام گوش بده
- باور کن حوصله دردسر ندارم ... مشکلتون و بین خودتون حل کنید
به انگشتر طلایی رنگ که هنوز مقداری شکلات به آن چسبیده بود نگاه کرد و آن را در انگشت اشاره اش قرار داد.
- من کم سن و سال بودم ... اشتباه کردم ... تا کی باید تاوانش و پس بدم
صدای بستن در آمد. به سمت در حال دوید و از شیشه آن به حیاط نگاه کرد. زن گریه می کرد. آرام به سمت او رفت و کنارش نشست. زن بغلش کرد و چشمهای درشت سبز رنگش را به او دوخت.
- چرا هیچ کس حرفهام و نمی فهمه
دختر بچه متعجب به او نگاه می کرد. زن دستی به موهایش کشید و زیر لب گفت :
- چقدر چشمهات شبیه حامده
ناگهان صورت زن شبیه مهرداد شد.
وحشت زده از خواب پرید و دستش را روی قلبش گذاشت ، قلبش تند می زد. از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت. تلویزیون روشن بود و کوکب قرآن می خواند. به دستشویی رفت و چند بار با آب سرد صورتش را شست. در آینه به گودی زیر چشمش نگاه کرد ، به اوضاع بهم ریخته زندگیش کابوسهای شبانه هم اضافه شده بود.
ازدستشویی بیرون آمد و روبه روی تلویزیون نشست. زانوهایش را در بغل جمع کرد و به صفحه آن خیره شد. به جای برنامه ای که پخش می شد خاطرات تلخ و شیرین گذشته جلوی چشمش رژه می رفت. در خاطراتش غرق شده بود که کوکب دستش را روی شانه اش گذاشت. تکان خورد و به او نگاه کرد.
- سال نو مبارک عزیزم
متوجه منظور او نشد. کوکب او را در آغوش کشید.
- چند لحظه قبل سال تحویل شد
قطره اشکی از گوشه چشم کوکب چکید.
- وقتی این طوری به یه جا خیره می شی دلم می گیره
به چشمهای پارمین نگاه کرد.
- من که دیگه سنی ازم گذشته و کار زیادی ازم بر نمیاد ... اگه تو هم خودت و ببازی ...
سرش را پایین انداخت. کوکب موهایش را نوازش کرد.
- پانیذ به تو احتیاج داره ...
چیزی نگفت. چطور می توانست با اوضاع روحی بهم ریخته اش پانیذ را دلداری دهد. نگاهی به در بسته اتاق کرد.
- پانیذ هنوز خوابه
کوکب سرش را تکان داد.
- آره
به چشمهای میشی کوکب نگاه کرد و با لحنی محزون گفت :
- دلم برا بابا تنگ شده ... موقعی که بی خبر رفت همش منتظر برگشتنش بودم ، اما الان که می دونم دیگه بر نمی گرده ...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد.
- شبیه بچه ها شدم عمه ... همش دلم بهونه بابا رو می گیره
کوکب چشمهای غمگینش را چرخاند.
- قدیمیا می گفتن خشت اول چو نهد معمار کج ، تا ثریا می رود دیوار کج ... حکایت زندگی شماست ... شروع زندگی بابات اشتباه بود ... تصمیمهاش اشتباه بود... معامله اش اشتباه بود ... مرگش هم ...
سرش را با افسوس تکان داد و به فرش خیره شد.
- عمه وقتش نشده از گذشته برام بگید ... گذشته ای که داره آینده منو و پانیذ و تباه می کنه ... از همون اشتباهی بگید که ما داریم تاوانش و پس می دیم
کوکب در فکر فرو رفت.
- با گفتنش که مشکلی حل نمی شه
- این حقم که بدونم چرا از اول یه زندگی طبیعی نداشتم ... چرا مثل همه مادرم کنارم نبوده ... چرا هیچ فامیلی نداشتیم
کوکب دستی به صورتش کشید و در حالی که با خودش در جدال بود گفت :
- از چی می خوای برات بگم ؟
- از نحوه آشنایی مامان و بابام ... از مشکلاتشون ... ازدلیل رفتن مامان ... از فامیلهایی که هیچ وقت ندیدمشون ... از شهری که اومدیم و فقط در حد اسم ازش می دونم
- باشه ... همه رو بهت می گم ... به شرطی که آخرین باری باشه که درموردش کنجکاوی می کنی ... نه اینکه فکر کنی اتفاق عجیب غریبی تو گذشته افتاده ... داستان زندگی ما هم مثل همه زندگیاست ولی با یادآوریش زجر می کشم
- باشه قول می دم دیگه چیزی نپرسم
کوکب آهی کشید و شروع به گفتن کرد.
- ما اصلتا بختیاریم ... تموم خانوادمونم اهواز زندگی می کنن ... خانواده پانته آ هم قشقایی بودن ... من واون تو یه مدرسه درس می خوندیم ... یه باربرای تولدش دعوتم کرد ، منم رفتم ... خونه هامون یکم باهم فاصله داشت ما کورش بودیم اونا زیتون ... واسه همین بابام حمید و دنبالم فرستاد ... اولین بارحمید اونجا پانته آ رو دید و دیگه نتونست فراموشش کنه ... جریان و به پانته آ گفتم ... با چیزایی که من براش تعریف می کردم اونم کم کم از حمید خوشش اومد ... بعدش جریان و به مامان وبابام گفتیم ... اونا راضی نبودن ... هر روز جنگ و دعوا تو خونمون بود ... بابام خدا بیامرز کلی آرزو واسه حمید داشت ... تازه از سربازی برگشته بود و کارهای ادامه تحصیلش توانگلیس درست شده بود ... هر چقدر دایی و عمو نصیحتش می کردن حرف تو گوشش نمی رفت ... مرغش یه پا داشت ... اونقدر پافشاری کرد تا آخر رفتیم خواستگاری ... خانواده پانته آ اولش قبول نمی کردن ... می گفتن خیلی زوده واسه اینکه دخترشون ازدواج کنه ... پانته آ تازه هجده سالش شده بود ... وقتی جواب رد دادن حمید با عصبانیت از خونه زد بیرون و تا دو سه هفته خبری ازش نبود ... با کلی بدبختی خونه یکی از دوستاش پیداش کردیم و با این شرط که دوباره بریم خواستگاری برش گردوندیم خونه ... سرت و درد نیارم خلاصه اونقدر اصرار کرد تا با هم نامزد شدن ... بمیرم واسه داداشم چه قدر اون روز خوشحال بود ... رو پاش بند نمی شد
صورت کوکب از اشک خیس شده بود .دستمالی به او داد تا اشکهایش را پاک کند.
- بابام کارمند شرکت نفت بود و دستمون به دهنمون می رسید ... وقتی دید حمید قید درس خوندن و زده ، دستش و تو شرکت بند کرد ... یه خونه واسش خرید وسال بعد جشن عروسیشون و را انداخت ... همه چیز خوب بود تا اینکه ... تا اینکه بعد از دنیا اومدن تو پانته آ افسردگی گرفت ... بهانه گیر شده بود ... دلش نمی خواست حمید و ببینه ... می گفت اشتباه کرده زن اون شده ... خام بوده ، بچه گی کرده ... روز به روز اختلافشون بیشتر می شد ... تو همون شرایط ناخواسته پانیذ و باردار شد ... چه بلاهایی سر خودش میاورد تا پانیذ سقط بشه ... حتی یه بار پیش یه ماما رفته بود تا غیر قانونی سقطش کنه ، منو حمید اتفاقی متوجه شدیم و جلوش و گرفتیم ... پانیذ که دنیا اومد حتی بهش نگاهم نکرد ، شیر دادن پیشکشش ... مادرم منو فرستاد خونتون تا به تو و پانیذ برسم ... چه روزایی بود ... پانیذ شیر خشک دوست نداشت ... دو روز تمام فقط آب قند بهش دادم ... هر چی به پانته آ التماس کردم راضی نشد بهش شیر بده ... نمی دونم چش شده بود ... اون روزها حمید هم بی دلیل به هر چیزی گیر می داد و داد وهوار را مینداخت ... پانته آ روز به روز لاغر تر و رنگ پریده تر می شد ... گاهی ساعتها به یه نقطه خیره می شد و حرفی نمی زد ... تا اینکه تو یه روز که عزادار بودیم
اشکهای کوکب بیشتر شد انگارآن روزها پیش چشمش جان گرفته بودند.
- حال روحی همه مونم خراب بود ... تو اون شرایط پانته آ هم رفت ... حمید واسه پیدا کردنش به هر جایی که فکر کنی سر زد ... هیچ خبری از خودش و خانوادش نبود ... حمید تو بغلم اشک می ریخت و واسه پانته آ بی تابی می کرد ... چند وقت بعد دادخواست طلاقش اومد در خونمون ... حمید دیونه شد ... کارش ول کرد و رفت ... یکسال تمام ازش بی خبر بودیم ... تا اینکه بابام از غصه حمید دق کرد و مرد
با تعجب به کوکب نگاه کرد.
- فقط از غصه اینکه زندگی پسرش بهم ریخته دق کرد؟
حالت چهره کوکب تغییر کرد.
- خب یکمم تو زندگی خودمون مشکل داشتیم ... خلاصه ... خبرفوت بابام به گوش حمید رسید و برگشت خونه ... ولی دیگه نمی تونستیم اونجا زندگی کنیم ... رفتن پانته آ تو کل فامیلمون پیچیده بود ... هر بار یکی بهمون سر می زد با حرفهاش خواسته یا نا خواسته داغ دل حمید و تازه می کرد ... خونه ها رو فروختیم و اومدیم تهران ... با پارتی بازی دوستهای بابام که پستهای خوبی تو شرکت نفت داشتن حمید دوباره استخدام شد ... زندگی آرومی داشتیم تا اینکه مامانم فوت کرد ... دیگه فقط من مونده بودم و حمید ...
اشکهایش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید.
- همیشه خودم و واسه آشنایی حمید و پانته آ مقصر می دونم ... واسه همین ازدواج نکردم و موندم پیشش ... بهش قول دادم تنهاش نذارم
کوکب به چشمهای پارمین خیره شد و دیگر چیزی نگفت.
یاد حرفهای حمید افتاد که همیشه تا حرفی از مادرش می زد با نفرت می گفت ... اون یه لکه ننگه ... ولی در داستانی که کوکب تعریف کرد این همه نفرت نمی گنجید. احساس می کرد کوکب همه ی ماجرا را به او نگفته است. در اتاق باز شد و پانیذ بدون هیچ حرفی به طرف دستشویی رفت. سوالی در ذهنش می چرخید.
- عمه
کوکب به خودش آمد.
- جانم
- شما کسی رو به اسم حامد می شناسین
رنگ صورت کوکب پرید. پانیذ از دستشویی بیرون آمد و به آشپزخانه رفت.
- خب حامد ... داداشمه ... از حمید بزرگتربود
با تعجب به کوکب نگاه کرد.
- یعنی من یه عمو دارم
کوکب آهی کشید.
- عمو داشتی ... تو جنگ شهید شد
یاد خوابش افتاد.
- دیشب تو خواب دیدمش ... برای یه دختر بچه که احتمالا خودم بودم کلی شکلات آورد ... یه زنم تو خوابم بود ... راستی چشمهای پانته آ چه رنگیه؟
متوجه ترس نگاه کوکب شد.
- سبز ... تو خواب چه اتفاقی افتاد؟
چشمهایش را به فرش دوخت و سعی کرد خوابش را به خاطر بیاورد.
- چیز زیادی ازش یادم نیست ... فقط یکم باهم صحبت کردن ... بعدشم حامد رفت
صدای پانیذ از آشپزخانه آمد.
- عمه اینجا که هیچی واسه خوردن نیست
کوکب بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت در بین راه لحظه ای برگشت و به پارمین نگاه کرد انگار در گفتن مطلبی مردد بود.
- عمه کجایین ؟
صدای پانیذ باعث شد پشیمان شود و بدون هیچ حرفی وارد آشپزخانه شد.


- وای کوکب جون چرا اینقدر تعارف می کنی؟ بهت که پشت گوشیم گفتم امسال حوصله نداشتم سیزده جای شلوغ برم ... بعدشم ، تو که فامیلهای ما رو نمی شناسی ... یه روز باهاشون بیرون میریم ، قد یه سال در موردش حرف می زنن و غیبت می کنن
کوکب قدرشناسانه نگاهش کرد.
- باشه تسلیم ... نمی دونم محبتهات و چطوری جبران کنم شهره جون
شهره لبهایش را غنچه کرد و گفت :
- اُاُاُاُاُاُ ... حالا انگار چی کارکردم واست که اینقدر تعارف می کنی
کوکب لبخند ی زد و رو به پارمین کرد.
- برید آماده شید
شهره هم لبخندی به او زد.
- گلم سریع آماده شو که سیاوش پایین منتظره
چشمی گفت و وارد اتاق شد. پانیذ که از موافقت کوکب مطمئن بود زودتر مانتویش را پوشیده بود و جلوی آینه شالش را مرتب می کرد. به طرف پارمین چرخید.
- خوبه ؟
با چه ذوقی برای عید لباس خریده بود و آنها به جز بهشت زهرا جایی نرفته بودند.
- آره ... عالیه
به طرف کمدش رفت و مانتو مشکیش را همراه با شلوار لی طوسیش در آورد. پانیذ با چهره ای گرفته به او نگاه کرد.
- باز که سیاه پوشیدی ... مگه می خوایم بریم بهشت زهرا؟
مانتویش را پوشید.
- با اینها راحت ترم
- اما من از اینا خوشم نمیاد ... رنگ و روشون رفته ... مثل گداها می شی
پانیذ اغراق می کرد ، چون اگر اینقدر از ریخت افتاده بود خودش هم آن را نمی پوشید. کمی عصبانی شد ولی سعی کرد یک امروز را با پانیذ بحث نکند.
- چی دوست داری بپوشم؟
گویی حرف دل پانیذ را زده بود. با خوشحالی به طرف کمد آمد و مانتوی نخودی رنگی را که تازه خریده بود در آورد و مقابل او گرفت.
- این و بپوش
بعد شال قهوه ای رنگی را که طرحهای سفید و کرم داشت هم روی مانتو گذاشت.
- با این ... اون شلوار لی جدیده رو هم که به سلیقه من خریدی باهاشون بپوش
یکی از ابروهایش را بالا برد و به او نگاه کرد.
- امر دیگه ای نداری ؟
پانیذ لبخندی زد.
- نه
مانتو و شال را از پانیذ گرفت.
- اینها خیلی قشنگن ولی ما الان عزاداریم پانیذ ... درست نیست اینها رو بپوشم
پانیذ به طعنه گفت :
- راست می گیا اگه اینا رو بپوشی فامیل چشمت و کور می کنن ... می گن ببین باباش خودکشی کرده این عروسیشه
- بس کن پانیذ ... این چه طرز حرف زدنه ... حق نداری درباره بابا این طوری حرف بزنی
اشک در چشمهای پانیذ جمع شد و با صدایی بلند گفت :
- مگه دروغ می گم ... یه فامیل تو این شهر خراب شده نداریم ... اونوقت تو می خوای جلوی کی آبروداری کنی ... بعدشم واسه کسی عزاداری می کنن که به مرگ طبیعی بمیره نه بابای ترسوی ما که خودش و...
کشیده ای به صورت پانیذ زد. پانیذ دستش را روی گونه اش گذاشت و با نفرت نگاهش کرد.
- از همتون بدم میاد
اشکهای پانیذ روی گونه اش چکید ، عصبانی از اتاق بیرون رفت و در را محکم به هم کوبید.
با تعجب به دستش نگاه کرد و زیر لب گفت :
- این چه کار احمقانه ای بود که کردم ؟
کوکب در اتاق را باز کرد.
- چی شده ... چرا پانیذ داره گریه می کنه؟
جوابی برای گفتن نداشت.
- تو که هیچ کاری نکردی ... زودتر آماده شو
در اتاق بسته شد. به مانتو و شال نگاه کرد ... چرا اینقدر به پوشیدن مانتو مشکی اصرار کردم ... مگه عزا به رنگ لباسه ... سرش را میان دستانش گرفت و فشار داد ... دارم عقلم و از دست می دم ... باید از دلش در بیارم.
با عجله لباسش را عوض کرد و از اتاق بیرون رفت. شهره با دیدنش لبخندی به لب آورد.
- ماشاالله چقدر این رنگ بهت میاد
- ممنون
پانیذ سرش را بالا آورد و به او نگاه کرد.
به سمتش رفت و دستش را در دست گرفت.
- سر و وضعم خوبه؟ ... این طوری شبیه گداها نیستم
پانیذ چیزی نگفت وسعی کرد لبخندش را پنهان کند.
- بلند شو بریم
بلند شد ، کنارش ایستاد وآهسته گفت :
- یه ذره رژ می زدی بد نبودا
دست پانیذ را فشار داد و او را به سمت در برد.
- دیگه داری پرو می شی
پانیذ خندید ، در حالی که چشمانش هنوز تر بود. پارمین در آغوشش کشید و گونه اش را بوسید.

- همکارش می گفت چون خودکشی عمدی بوده بیمه چیز زیادی بهمون نمی ده ... همون پولی و که ...
کمی مکث کرد. صدایش می لرزید.
- ... حمید خدابیامرز ... ماه به ماه پرداخت کرده ، یه جا بهمون می دن
- خدا بیامرزش ... حالا می خوای چی کار کنی؟
کوکب کاسه بلوری آجیل را از دست شهره گرفت و گفت :
- نمی دونم والله ...
لبخندی زد و ادامه داد.
- خدا رو شکر فعلا پارمین خرجی خونه رو در میاره تا بعدشم خدا بزرگه
شهره با افسوس سرش را تکان داد و کاسه های آجیل را به سیاوش و پارمین تعارف کرد. پارمین تشکر کرد وبا نگرانی به رنجر نگاه کرد.
- من برم دنبال پانیذ ... چهارمین باره که سوار می شه ... می ترسم حالش بد شه
شهره نگاهی به سیاوش کرد که با چهره ای درهم به روبه رویش خیره شده بود.
- سیاوش مادر ... با پارمین برین دنبالش هم اونو واسه ناهار بیارین هم خودتون یه گشتی بزنین
سیاوش پوزخندی زد و نگاه معنی داری به شهره کرد.
پارمین از جایش بلند. شهره به سیاوش نزدیک شد وآهسته گفت :
- به خاطر من ... فقط یه مدت تحمل کن
سیاوش با حرص چشمهایش را تاب داد و از جایش بلند شد.
پارک شلوغ بود و به سختی از بین فرش های پهن شده عبور می کردند.
- خوشگله حواست کجاست؟
پارمین اخمهایش را درهم گره کرد و از کنار آن جوان رد شد. سیاوش با تحقیر نگاهش کرد.
- اگه کنار من راه بیای کسی بهت حرف نمی زنه
چیزی نگفت و سعی کرد نزدیک سیاوش راه برود. هر دو در سکوت کنار هم قدم می زدند. به چهره های شاد خانواده ها در پارک نگاه کرد و لحظه ای حسرت خورد. نگاهش را به درختان دوخت ونفس عمیقی کشید. هوا پر از تازگی بود ، نسیم ملایمی می وزید.
سیاوش به زوجی که در حال بلند شدن از نیمکت بودند اشاره کرد.
- رفتن ... بریم اونجا بشینیم
روی نیمکت نشست. سیاوش کنارش جای گرفت و دستش را لبه تکیه گاه نیمکت قرار داد. ابروهایش را بالا برد و به پانیذ اشاره کرد.
- صبحونه چی خورده اینقدر انرژی داره ؟
نگاهش را به پانیذ دوخت.
- دیر از خواب بیدار شد وقت نکرد چیزی بخوره
سیاوش برگ رقصانی را که از شاخه افتاد در دست گرفت و گفت :
- پس شانس آوردیم ... اگه چیزی خورده بود چی کار می کرد
لبخندی زد و حرف او را با سر تایید کرد.
سیاوش یاد موضوعی افتاد ، حالت صورتش جدی شد.
- برای خونه می خوای چی کار کنی؟
متوجه منظوراو نشد.
- خونه؟
- تنها که نمی تونید تو اون محله زندگی کنید ... تازه چند وقت دیگه اسی هم آزاد می شه
دستهایش را در هم قفل کرد وآهسته گفت :
- نمی دونم
سیاوش سرش را پایین انداخت و در حالی که سعی می کرد اخمهایش در هم فرو نرود گفت:
- خونه ما چهار خوابست ... می تونید بیاید پیش ما
ترحم در صدای سیاوش موج می زد. با لحنی دلخور گفت :
- ممنون شما رو زحمت نمی دیم
سیاوش خیره نگاهش کرد.
- می شناسی منو ... اهل تعارف تیکه پاره کردن نیستم ... اگه مزاحم بودید اصلا پیشنهاد نمی دادم
نگاهش را به چشمان خمار سیاوش دوخت و آن حس چند وقت قبل به سراغش آمد.
- منم با شما تعارف ندارم ... می تونم زندگیمون و خودم بچرخونم
لحظه ای فکر کرد و ادامه داد.
- البته اگه قبول کنین پولتون یکم دیگه پیشمون بمونه
نگاهش را به زمین دوخت و ادامه داد.
- چون گفتین اهل تعارف نیستین ، منم بی تعارف گفتم
سیاوش پوزخندی زد و سرش را کج کرد.
- خوب تو هوا می گیری ... باشه قبول ... من که حرفی ندارم ، فقط باید مادرم و راضی کنی ، چون خیلی دوست داره بیاین پیش ما
دستش را تکان داد ، پانیذ آنها را دید و به سمتشان آمد. رو به سیاوش کرد.
- راستی اون روز تو بیمارستان گفتین که ...
سیاوش منتظر نگاهش کرد.
- گفتین پرونده کلاهبرداری از بابام و به جریان می ندازین
سیاوش نگاهش را به پانیذ که به آنها نزدیک می شد دوخت و چیزی نگفت.
لحظه ای از یاد آوری آن روز پشیمان شد.
- یادمه چی گفتم ... پسرخالم وکیله ... بهش می سپرم ، هر وقت تونست پیگیری کنه
(هر وقت تونست) در ذهنش تکرار می شد.
- اما اون روز گفتین هر کاری که بتونین برای دستگیریش انجام می دین
سیاوش بی تفاوت نگاهش کرد.
- خوشبختانه آلزایمر ندارم و لازم نیست حرفهام و به یادم بیاری ... گفتم کمکت می کنم ... نگفتم که زندگیم وتعطیل می کنم و می افتم دنبال کارت
پانیذ با خوشحالی نزدیکش شد و دستش را در دست گرفت.
- وای چقدر کیف داد ... حیف که دلم ضعف رفت وگرنه بازم می موندم
بعد دستش را کشید.
- بریم ناهار بخوریم دیگه
- یه لحظه صبر کن
چشمهایش را به سیاوش دوخت.
- اون روز دلت واسم سوخته بود که اون حرفها رو زدی ... آره ؟
سیاوش از جواب دادن طفره رفت و گفت :
- بهتره راه بیافتیم
بعد از جایش بلند شد و رو به او کرد.
- بلند شو بریم
- اون روز خواستی دلداریم بدی ... خیلی ترحم بر انگیز شده بودم؟
سیاوش کلافه دستی در موهایش کشید و به پانیذ گفت :
- تو برو ... چند دقیقه دیگه ما هم میایم
پانیذ شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و از آنجا رفت.
سیاوش دستش را گرفت و مجبورش کرد از روی نیمکت بلند شود. عصبی دستش را از دست سیاوش بیرون کشید و روبه رویش ایستاد.
- از این برخوردت بدم میاد ... از اینکه مثل یه بچه باهام برخورد می کنی بدم میاد ... درسته دخترم و از خیلی جنبه ها تو جامعه ضعیفم ... ولی اجازه نمی دم کسی بهم ترحم کنه ... اگه اون روز دستت و پس نزدم واسه این بود که فکر می کردم ...
آن روز حرکات سیاوش را پای علاقه گذاشته بود و چه حس شیرین احمقانه ای را در دلش بال و پر داده بود.
- که فکر می کردم من و هم مثل سارا می بینی ... کاش الکی بهم وعده وعید نمی دادی
سیاوش دستش را پشت کمر پارمین گذاشت و او را با خود همراه کرد.
- دروغه اگه بگم دلم برات نسوخت ... هر کس دیگه ای هم جای من بود سعی می کرد آرومت کنه ... اون روز تو حرفهام واسه کمک کردنت غلو کردم چون اوضاع روحیت خیلی بد بود
دست سیاوش را کنار زد.
- دیگه به حال من دل نسوزون
رویش را برگرداند و چند قدم از سیاوش فاصله گرفت.
- تو مدت زیادی دچار فشار عصبی بودی و سیستم بدنت کلا به هم ریخته بود ...
به طرف سیاوش برگشت.
- ... ضربان قلب و تنفست عادی نبود ... اون حرفها تنها راهی بود که تونست گریه ات و بند بیاره و آرومت کنه ... در ضمن ... چی باعث شده که اینقدر توقعت از من بالا بره ... یکم فکر کن و بهم بگو چه دلیلی وجود داره که بخوام اینقدر برای مشکل تو وقت بذارم
نگاه سیاوش خشمگین بود.
دنبال دلیل گشت ، چیزی پیدا نکرد. چیزی که قابل گفتن باشد پیدا نکرد وگرنه دلیلش واضح بود چون مهرداد زندگیشان را نابود کرده بود ولی سیاوش که چیزی نمی دانست.
پس حق با سیاوش بود ، سکوت کرد و چیزی نگفت.
سر سفره سعی می کرد به چهره سیاوش نگاه نکند. سیاوش هم تمایلی برای دیدن او نداشت. شهره متوجه گرفتگی صورت پارمین شد.
- عزیزم فسنجون دوست نداری؟
به شهره نگاه کرد و با لبخند گفت :
- نه ، دوست دارم ... شما هم خیلی خوشمزه درستش کردید
شهره چهره اش از تعریف او شکفت و رو به سیاوش کرد.
- موضوع خونه رو گفتی؟
سیاوش بدون اینکه به شهره نگاه کند گفت :
- گفتم ... اما پارمین خانم می گن نمی خوان مزاحممون بشن ... منم بیشتر اصرار نکردم
شهره لبش را گاز گرفت و رو به پارمین کرد.
- مزاحم چه حرفیه خانم گل ... باید بیاید پیش خودمون ... عمه ت هم قبول کرده عزیزم
- ممنون شما لطف دارید ...
با حرص به چهره کوکب نگاه کرد و ادامه داد.
- اما عمه ... درس پانیذ چی می شه ... نمی تونیم مدرسه اش و عوض کنیم
کوکب لبخندی زد.
- شهره می گه آشنا داره ، اون و تو یه مدرسه نزدیک خودشون ثبت نام می کنه
به هیچ وجه دوست نداشت به خانه شهره بروند.
- اما پانیذ الان پیش دانشگاهیه ... مدرسه اش و عوض کنیم به درسش لطمه می خوره
سیاوش با لحنی تمسخر کننده گفت :
- راست می گن ... حیفه پانیذ از مدرسه به اون خوبی در بیاد
پانیذ بلند خندید.
- با حال تیکه انداختی ...
بعد رو به پارمین کرد و ادامه داد.
- ما اصلا اونجا درس نمی خونیم پارمین که تو نگران لطمه زدن بهشی ... بیشتر روزها می پیچونیم کلاس و می ریم دَدَر
شهره و سیاوش خندیدند. کوکب بازوی پانیذ را نیشگون گرفت.
- چشمم روشن ... دیگه به اسم مدرسه چه کارا می کنی
شهره دست کوکب را گرفت.
- تو رو خدا کاریش نداشته باش ... یه حرفی زد
به حرفهای آنها توجه نمی کرد. سرش را پایین انداخته بود و با عصبانیت دندانهایش را روی هم می سایید ، از دست پانیذ دلخور بود. حسابی جلوی سیاوش سنگ رو یخش کرده بود. دوست داشت سریع تر از آنجا بروند. بی حوصله با غذایش بازی می کرد.
- چرا با غذات بازی می کنی ؟
سرش را بالا آورد و به چشمهای مغرور سیاوش نگاه کرد. سیاوش همراه با پوزخند گفت :
- نکنه فسنجون دوست نداری؟
شهره که با پانیذ و کوکب مشغول صحبت بود فقط آخر حرف سیاوش را شنید.
- یکم قرمه سبزی هم آوردم گلم ... تو این سبده ست
و مشغول گشتن در سبد پیک نیک شد. پارمین به زور لبخندی زد.
- ممنون زحمت نکشید ... فسنجون می خورم
علی رغم میلش قاشق را پر کرد و در دهانش گذاشت. عصبانی بود ولی به اجبار باید لبخند می زد ... خشم تمام وجودش را پر کرده بود ... از ... از خودش ، تحقیر های سیاوش ، ساده لوحی پانیذ ، و حتی دلسوزی های شهره خسته شده بود.... حس حقارت وجودش را پر کرده بود ... باید کاری می کرد ... دوست داشت دوباره خودش شود ... پارمینی که سر خم نمی کرد و ازکسی مثل سیاوش حرف نمی خورد ... لقمه را به زحمت قورت داد.
ناگهان فکری در ذهنش جرقه زد ... به سیاوش نگاه کرد ... فکر عاقلانه ای نبود.
اوایل اردیبهشت بود.
کلافه رو به ترانه کرد.
- هوا خیلی گرم شده
ترانه با سر حرفش را تایید کرد. نسرین با رنوی سابقش از در دانشگاه خارج شد. با چشم مسیر حرکت آن را دنبال کرد.
- دلت واسش تنگ شده
به ترانه نگاه کرد و آهی کشید.
- خیلی بده یه مدت راحتی ماشین داشتن و حس کنی بعد از دستش بدی
ترانه خندید.
- پس خوش به حال من که از اول اتوبوس سوار بودم
نگاهی غمگین به ترانه کرد.
- ترانه دلم واسه زندگی دو سال پیشم تنگ شده ... چقدر اون موقع خوشبخت بودم و قدرش و نمی دونستم
ترانه دستش را در دست گرفت.
- غصه نخور ... دوباره زندگیتون خوب می شه
زهر خندی زد.
- هر چقدر هم که جون بکنم هیچی سر جاش برنمی گرده ... شاید یه زندگی بخور نمیر دست و پا کنم ... اما بابام که دیگه زنده نمی شه
ترانه با لحنی محزون گفت :
- کاش قبول می کردی یه مدت خونه شهره باشین ... حداقل خیالت از خونه راحت می شد
ابروهایش را در هم کشید.
- اگه فقط شهره تو اون خونه بود قبول می کردم ولی با وجود سیاوش اونجا نمی رم ...
زیر لب ادامه داد.
- لااقل فعلا نمی رم
ترانه با تردید گفت :
- نظرت راجع به سیاوش عوض نشده
پوزخندی زد.
- روز به روز بدتر می شه ... به من و خانوادم به چشم یه مزاحم نگاه می کنه ... نبودی ببینی واسه سیزده به در چطور رفتار می کرد ... یه جا شهره بهش گفت باهام بیاد دنبال پانیذ چنان نگاهی به بنده خدا کرد که من جاش ترسیدم
ترانه سرش را با تاسف تکان داد و به ساعتش نگاه کرد.
- امروز چقدر دیر کرده ...
مطلبی یادش آمد و ادامه داد.
- می گم اوضاع مالی سیاوش چطوره ؟
به آن طرف خیابان خیره شد. سپهر در ماشینش نشسته بود و به او نگاه می کرد.
- خودش که پزشک عمومیه چیزی در نمیاره اما باباش یه طلا فروشی نسبتا بزرگ براشون به ارث گذاشته ... خونه شون هم همون محله قبلی خودمونه ... فکر نمی کنم چیز دیگه ای داشته باشن چون باباش با پولش کار می کرد ، ملک نمی خرید.
سرش را پایین انداخت. مهرداد لعنتی مسبب همه بدبختی هایش ... با حرص دندانهایش را روی هم فشرد.
ترانه لبخندی زد.
- با این حساب اگه زن سیاوش بشی کیلو کیلو برات طلا میاره
یاد فکرش در پارک افتاد و آهسته گفت :
- الان قیمت سکه چنده ؟
ترانه به اتوبوس که از پیچ خیابان وارد می شد نگاه کرد.
- مدام قیمتش تغییر می کنه ولی آخرین بار ششصد بود ... واسه چی پرسیدی ؟ نکنه می خوای بری تو کار دلالی سکه
لبخند محوی زد و در فکر فرو رفت. اتوبوس ایستاد. به زحمت در میان جمعیت جای گرفتند. چشمهایش را بست و دندانهایش را روی هم فشار داد. از این اتوبوسهای لعنتی خسته شده بود.
آن فکر منحوس یک هفته تمام ذهنش را مشغول کرده بود و در نهایت به این نتیجه رسید که بهترین راه مشورت با یک وکیل است ، باید ازتصمیمش مطمئن می شد. به سمت توکلی رفت.
- آقای توکلی
توکلی که مشغول صحبت بود سرش را به طرف او برگرداند.
- می تونم دوساعت برم بیرون ... کار مهمی برام پیش اومده
توکلی نگاهی به ساعتش کرد.
- الان یازده است می تونی تا دو برگردی
لبخندی زد.
- بله ... ممنونم
با خوشحالی به طرف رختکن رفت و لباس هایش را عوض کرد. موقع خارج شدن چادر را در کیفش گذاشت ، استتار خوبی بود. ماه آینده سریال از شبکه پخش می شد و دوست نداشت وجه اش را با این ملاقات احمقانه خراب کند ، هر چند که این وسط قداست چادر را فدای نقشه اش می کرد ولی ... به سمت در خروجی رفت.



***

درون تاکسی به کارتی که در دستش بود نگاه کرد.
تینا صادقی وکیل پایه یک دادگستری
دوباره در فکرش تمام جوانب را مرور کرد. همه چیز بستگی به حرفهای این وکیل داشت.
تاکسی جلوی دفتر وکالت ایستاد. به تابلو آن نگاهی کرد و کرایه را پرداخت.
بین رفتن و ماندن مردد بود ، با اعتراض راننده از ماشین پیاده شد. روزی فکرش را هم نمی کرد دست به همچین کاری بزند اما حالا ... نفس عمیقی کشید چادر را از کیفش در آورد و طوری آن را سرش کرد که فقط چشمها و قسمتی از بینی اش پیدا بود با قدمهایی لرزان وارد دفتر شد.
دو نفری که روی صندلی انتظار نشسته بودند لحظه ای به او نگاه کردند. به طرف میز منشی رفت.
- سلام
دختر جوان نگاهش را از مانیتور گرفت.
- سلام ... بفرمایید
چقدر دروغ گفتن برایش سخت بود. به سختی کلمات از لای دندانهای قفل کرده اش خارج شدند.
- من نگین پویان هستم دیروز برای یازده و نیم وقت ملاقات گرفتم
دختر به مانیتورش نگاه کرد.
- بله ... یه چند لحظه تشریف داشته باشید تا با ایشون هماهنگ کنم
به زحمت لبخندی زد و روی یکی از صندلی ها نشست. در ذهنش حرفهایی را که آماده کرده بود چند بار تکرار کرد.
- بفرمایید ... منتظرتونن
از جایش بلند شد و به طرف در اتاق رفت. دستگیره در را در دست گرفت. دستش می لرزید چشمهایش را بست ... تو می تونی پارمین ... قوی باش ... دسته در را پایین برد ، چشمهایش را باز کرد و وارد اتاق شد.
خانم صادقی پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود. با صدایی که تلاش می کرد نلرزد گفت :
- سلام
- سلام ...
صادقی به صندلی کنار میزش اشاره کرد و ادامه داد.
- بفرمایید بنشینید
روی صندلی نشست و به چهره مصمم صادقی نگاه کرد.
صادقی گفت :
- خب مشکلت چیه خانمم ؟
آب دهانش را قورت داد. او یک بازیگر بود ، پس چرا اینقدر نقش بازی کردن برایش سخت شده بود ... مثل یه زن بدبخت باش همین ... فرض کن اون سیاوش بی رحم کتکت زده ...
- من می خوام از شوهرم طلاق بگیرم
صادقی عینکش را پایین آورد و به پشتی صندلی تکیه داد.
- چرا ؟ کتک می زنه ، معتاده ، نفقه نمی ده ... دلیلت چیه؟
نگاهش را به عکس دختر بچه ی روی میز دوخت.
- باهام بدرفتاری می کنه ... کتکم می زنه ... اصلا تعادل روحی نداره
صادقی ابروهایش را بالا برد.
- مدرکی هم ازش داری ... پزشکی قانونی رفتی
سرش را تکان داد.
- بله ، یه بار هم تو خیابون کتکم زد ... شاهد هم دارم
- خیلی خب ... این شاهدت راضی می شه تو دادگاه شهادت بده
- بله
صادقی به چشمهای هراسان او نگاه کرد.
- ماده 1130 قانون مدني مي‏گه ... در صورتي كه دوام زوجيت موجب عسر و حرج زوجه باشه، می تونه به حاكم شرع مراجعه و تقاضاي طلاق كنه، چنانچه عسر و حرج در محكمه ثابت بشه ، دادگاه مي‏تونه زوج رو مجبور به طلاق بکنه و در صورتي كه اجبار هم راه به جایی نبره زوجه به اذن حاكم شرع طلاق داده مي‏شه ... این قانون خیلی راحت می تونه طلاق زنهایی مثل تو رو که مورد ضرب و شتم شوهرشون قرار گرفتن و بگیره ، البته ... به شرطی که برای دادگاه بد رفتاری شوهرت ثابت بشه ... شما باید گواهی پزشک قانونی و بار بعد همرات بیاری تا من با توجه به اون یه دادخواست تنظیم کنم
چادر را محکم تر روی صورتش گرفت.
- خانم صادقی ... مهریه ام چی می شه؟
صادقی با نگاهی مشکوک گفت :
- چرا اینقدر صورتت و می پوشونی
باز هم باید دروغ می گفت. حالت معصومی به چهره اش گرفت.
- دوست ندارم کسی کبودیهاش و ببینه
صادقی با تاسف سرش را تکان داد.
- اگه تو دادگاه عسر وحرج احراز بشه هم حکم طلاقت و صادر می کنن هم مستحق در یافت مهریه از شوهرت میشی
شوهرت ... شوهرت ... احمقانه ست اومدم از پسری که هیچ نسبتی باهام نداره شکایت کنم ... به هدفت فکر کن پارمین ... باید با چشم باز وارد بازی بشی.
- اما فقط عقد کردشم ... هنوز زندگیمون و شروع نکردیم
- یعنی هنوز باکره ای؟
با شرم سرش را پایین انداخت.
- بله
- خب در این صورت فقط نصف مهریه رو بهت می دن
وجدانش آزارش می داد حس می کرد همه می دانند او چه فکر شومی را در سر می پروراند.
- پس من بار بعدی با گواهی پزشک قانونی میام خدمتتون
بار بعدی وجود نداشت. صادقی لبخندی زد و به دستهای لرزان او که چادر را جلوی صورتش گرفته بود خیره شد.
- یه توصیه بهت می کنم ... تا زمانی که از خودت مطمئن نشدی کاری رو شروع نکن
لبخندی زد.
- چشم ... ممنون از راهنماییتون
احساس خفگی می کرد ، انگار دروغهایش راه گلویش را بسته بود. از جایش بلند شد و خواست به طرف برود.
- من تجربه ی زیادی دارم و متوجه راست و دروغ حرفها می شم ...
با ترس به صادقی نگاه کرد.
- امیدوارم راه اشتباهی رو انتخاب نکنی
چیزی نگفت و خجالت زده از اتاق خارج شد.
هنگامی که پایش را ازدفتر بیرون گذاشت نفس راحتی کشید. اولین قدم را برداشته بود. درست یا غلط او این کار را انجام می داد. مهرداد او را به بازی گرفته بود و او می خواست سیاوش را بازی دهد. از نظر او منصفانه بود.