X
تبلیغات
رمان خوانها - اشک عشق جلد 2

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

اشک عشق جلد 2

دستامو تو جیب مانتوم فرو کردم و با قدم هایی اروم به سمت خونه حرکت کردم.
خیابون ها شلوغ نبود.
اوایل تابستون بود و به نظر میومد که بیشتر مردم به مسافرت رفته باشن...

با یه تیکه سنگ زیر پام که مدام با نوک کفشم به جلو پرتابش میکردم خیره شده بودم.
به جلوی در رسیدم و با کلید در و باز کردم و وارد خونه شدم.
صدای کسی از خونه نمیومد.
کفشامو از پام در اوردم و وارد خونه شدم.
صدای تلویزیون میومد.ولی کسی جلو تلویزیون نبود.
واسه اینکه کسی منو نبینه سریع از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم و در و اروم بستم.
روی تخت با همون لباسا دراز کشیدم و سعی کردم واسه چند لحظه اروم بگیرم.
اما تا چشمم و بستم اشکم اروم و لغزون از گوشه چشمم چکید.
از اینکه ضعیف بودم بدم میومد...
من نمیخواستم اینجوری باشم ولی نمیشد...
من توانشو نداشتم که به این فکر کنم که امشب میرن خواستگاری...
چشمامو باز کردم و با اشک به مچ دستم خیره شدم.
۲۸ تا بخیه خورده بود.نمیدونم اون تیکه شیشه چی بود که دستمو به ۲۸ تا بخیه مهمون کرد
ه بود...
هنوزم جای زخم رو دستم تازه بود.
مگه چند وقت گذشته بود؟؟همه اش یه ماه....
فقط یه ماه بود که مثل دیوونه ها از ندیدنش رنج میبردم...
از سر جام بلند شدم و جلوی اینه رفتم.
به قی
افه ام نگاه کردم...
موهام و سه سانتی زده بودم...
خودم زده بودم
نمیخواستم حنانه باشم...میخواستم از اینکه عاشق یه ادم بی معرفت بودم خودم و راحت کنم و...
با عصابی مغشوش سیگاری رو از رو میز ارایش برداشتم و اتیش زدمش...
اما من که سیگاری نبودم.بار دوم بود که میخواستم ادای یه ادم که ناراحتیشو با سیگار کشیدن خالی میکنه در بیارم ولی باز به سرفه کردن افتادم...
لعنتی...
سیگار و رو کف دستم فشارش دادم.
از داغیش سوختم...
امشب شب خواستگاری علی از دختری بود که شبی ازش خواستم که پاشو از زندگیم بکشه بیرو
ن ولی نکشید...
با بغض به عکس خودمو علی خیره شده بودم که صدباره پاره کرده بودمشون.
عکسو از تو البوم ریحانه و حمید کش رفته بودم...
دختری که بهم گفت از خداش علی رو همیشه خواسته....
پس من چی؟؟؟؟؟؟؟؟مگه من بیشتر از اون نخواستم علی رو داشته باشم؟؟؟؟؟
باز خونم منجمد شد.لرز تو تنم پیچید.گوشه دیوار خودمو مچاله کردم و مثل این روانی ها با ناله زدم زیر گریه...

تن و بدنم میلرزید....
شمیم خدایی که ازش علی رو خواستی لعنتت کنه....
زیر لب با هق هق و ناله پشت هم میگفتم:
دیگه نیستم...
اشکام میریخت رو گردنم.
دستمو کشیدم رو زخمم.
بعد از اینکه رگم و زدم گردنبند و با بی جونی در عین حال وحشیانه از گردنم کشیدم.
لرز تو تنم پیچیده بود.
دندونام بهم میخورد.
دستام و و رو سرم گرفتم و ناله کردم:
چرا؟؟؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
اروم نمیشدم
بغضم تازه سرباز کرده بود...
نمیخواستم کسی صدامو بشنوه واسه همین دستامو گرفتم رو دهنم و اروم فریاد زدم.نمیخواستم مامان به خاطر حال بدم بمون
ن خونه.میخواستم از خونه برن بیرون.
به اونشب فکر کردم...
شب کذایی که سراغاز دنیای جدیدی برای من بود.میخواستم باور نکنم فکر کنم مامان باهام شوخی میکنه...ولی.....
خسته از اون همه فکر پوچ به دستای غرق به خونم بیهوش شدم.
یه هفته تو بیمارستان بودم ولی بیمارستان برام بدتر بود.مامان اینا نمیدونستن چم شده....شاید هم میدونستن و بروی خودشون نمیاوردن
فقط حمید و ریحانه سنگ صبورم شده بودن.حمید وقتی رسیده
بود بالا سرم نفس نمیکشیدم
فکر کرده مردم....
ولی نفسام کند شده بوده.وقتی منو میرسونه بیمارستان لباسش غرق خون بوده.
خدایی بوده که زود اومده بودن دنبالم و با خودش کلید اورده بوده چون میخواسته منو غافلگیر کنه...
بعد از اینکه از بیمارستان خارج شدم هر روز و هر شب خودمو تو اتاقم زندونی کردم.
ولی میدیدم که بابا و مامان اصلا بروی خودشون نمیارن.
به نصیحت ریحانه هر روز رفتم بیرون تا قدم بزنم.تو یک ماه تقریبا نصف خیابونا رو یاد گرفته بودم اما فقط تو کل این روزا یه بار که داشتم تو خیابون گریه میکردم و میدوئیدم ماشین علی عطا جلوم سد شد.
خواست باهام حرف بزنه....ولی من گوش ندادم و دویدم..
نشد باهام حرف بزنه...نمیخواستم بهم بگه چی شد که اینجوری شد...نمیخواستم...
اشکام گردنم و میسوزوند.
از سر جام بلند شدم و یه دستمال کاغذی برداشتم و هم بینیم و گرفتم و هم اشکامو پاک کردم.
دفتر خاطرا
تمو در اوردم و نوشتم:

بعد رفتن توآسمون چشمهایم خیس باران بود...
بعد رفتنت...
بعد رفتن تو انگار کسی حس کرد من بدون توهزار بار درلحظه خواهم مرد...
و...من با اینکه میدانم توهرگز نخواهی رفت ازیادم هنوز...
آشفته چشم های توام...
پس...
پس برگرد...

دستم درد میکرد نتونستم ادامه بدم فقط پاهامو تو شکمم جمع کردم و با خودم زمزمه کردم:

خدایا انکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
تو در آن تنها ترین تنهاییش تنهای تنهایش نزار
فقط دستمو گرفتم جلو دهنم تا مامانو از رفتن منصرفش نکنم...
**************************
صدای تیک تاک ساعت اروم و قرار و ازم گرفته بود.
رو صندلی گهواره ای نشسته بودم و تاب میخوردم و با دستمال اشکامو پاک میکردم.باورم نمیشد که شب خواستگاری شمیم باشه...
میخواستم از خدای شمیم و علی,خدای خودم بخوام که شمیم قبول نکنه ولی بعد یادم افتاد که شمیم دیوونه وار علی رو دوست داره.
خسته بودم...اخه پس کی این جنگ روانی تموم میش
د...
دستامو رو سرم فشار دادم و دستمو تو موهای کوتاهم کشیدم.
موهای عزیزم...
چشمامو بستم و سعی کردم با مرور خاطرات بفهمم که چرا اینجای بازی قرار گرفتم؟؟؟؟؟
چرا تو حین بازی در حالی که خوشحال از اینده بودم ورق زندگیم برگشت خورد و من تنها شدم...
تلفن و برداشتم و به دستم گرفتم....
دلم میخواست زنگ بزنم....ولی اخه به چه بهانه ای...واسه خاطر چه کاری...
کنترل تلویزیون رو برداشتم و هم ماهواره رو زدم هم تلویزیون رو.خود به خود رفت رو شعر امیر تتلو
الو
چرا
قطع کردی؟؟؟

چرا
دوباره قهر کردی؟؟؟
یه چیز میپرسم
بعد دیگه کاریت ندارم
الو
میشه برگردی؟؟؟؟؟؟؟
الو
میشه برگردی؟؟؟؟؟؟؟
الو
خوب گوشاتو وا کن
یه نگاه به قبلا کن
حرفمو میزنم
بعدشم گوشی و میزارم
خودت اگه خواستی صدام کن
خودت اگه خواستی صدام کن
الو
سلام
نمیتونم از فکرت درام
من هنوزم مثل قبلاهام
هنو مثل نفسی برام
الو سلام
دیگه نمیتونم از فکرت درام
اره من هنوزم مثل قبلا هام
هنو مثل نفسی برام

اهنگ و قطع کردم و شروع کردم به شماره گرفتنشماره حمید و گرفتم....
نمیخواستم صدای علی رو گوش بدم...
بوق ازاد میخورد ولی گوشی رو کسی جواب نمیداد.
با ناراحتی گوشی رو روی کاناپه کوبیدم و به اتاقم رفتم و به عکس روی میز ارایش خیره شدم...
صدای زنگ تلفن چنان منو از جا پروند که خودم ترسیدم با سرعت به سمت طبقه پایین رفتم نزدیک بود با مخ برم کف زمین که گوشی رو از رو کاناپه برداشتم و با صدایی خسته ولی عجول پرسیدم:
بله؟؟
صدای ریحانه از اونور گوشی به گوشم رسید:
حنانه خوبی؟؟؟؟؟چرا نفس نفس میزنی؟؟
دستمو رو قلبم گذاشتم و گفتم:
هیچی..همینجوری...
یکم مکث کرد.دیدم حرف نمیزنه
گفتم:
ریحانه چیزی شده؟؟؟
یه نفس پر از حرف کشید و گفت:
حنانه...
با حرص گفتم:
د بگو دیگه...
ریحانه ادامه داد:
همه چی تموم شد.....شمیم جواب بله داد.
مثل ماست وا رفتم.....
میدونستم که میخواد قبول کنه ولی پس.........
پس نظر علی چی؟؟؟؟؟؟
یعنی اونم راضی بوده که حالا سرو مرو گنده رفته خواستگاری و گفته بله...
با عصابی خورد گفتم:
مرسی که خبر دادی.سلام برسون
و بعد گوشی رو قطع کردم و به این فکر کردم که چرا همه چی دست به دست هم داده تا علی رو از من بگیره؟؟؟؟؟
از سر جام بلند شدم و بدون فکر به مزاحمت های پسری که روبه روم ایستاده بود شروع کردم به قدم زدن
صداش دوباره از پشت سرم اومد:
باب
ا خب چرا ناز میکنی...به خودم بگو چی میخوای بهت میدم....
بعد سرعتشو زیاد کرد و بغلم شروع کرد به راه رفتن و گفت:
کراک...شیشه....علف...
چی تو بگو چی میخوای؟؟؟؟؟؟؟
با اعصابی خورد برگشتم سمتش و در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود به قیافه پسرک زل زدم و گفتم:
بیا برو دنبال کار و زندگیت بیش از حد ممکن داغونم تو بدترم نکن.
چشمای سیاهش تو پوست سبزه اش که مواهای فشنش پوشونده بودنش رو چشمام ثابت شده بود.کمی از من قدش بلندتر بود ولی خیلی بچه تر از من سنش میخورد باشه.
سرمو دوباره به سمت پایین انداختم و به مسیر هر روزم نگاه کردم.
با صدای ارومی گفت:
من کاری باهات ندارم ولی بیا ازم یه چیزی بخر تا به
نون شب امشبم محتاج نباشم تو هم این اعصاب داغونت بهتر شه.
بیحال و بی اعتنا به اینکه چی دارم ازش میخرم سر جام وایستادم و گفتم:
باشه
لبخندی زد و مقابلم وایستاد و گفت:
چی بدم؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
نمیدونم هر کدوم که قیمتش بالاتره.
تو چشماش برقی از خوشحالی بود.
دستمو گرفت و گفت:
با من بیا بهت بدمش.
دستم سوزن سوزن شد.به دستم نگاه کردم.جای دست علی عطا رو روی دستم حس میکردم.
داشتم اتیش میگرفتم.احساس میکردم دارم دیوونه میشم.دارم توهم میزنم.
میخواستم دستم و از تو دستش بکشم بیرون ولی زورش و نداشتم.
پسره منو کشوند دم دستشویی پارک و دستمو ول کرد.
به جای دستش نگاه کردم که قرمز شده بود.نمیدونم اون دستمو فشار داده بود یا دستم خون توش منجمد شده بود.
دستمو که حالا ثر شده بود و تکون دادم و به پسره نگاه کردم همونجور که داشت از تو کفشش چیزی رو درمیاورد بهم گفت:
اسمم نیماِ اگه دوباره خواستی به هر کی بگی نیما ۶ جیب رو می
خوام کمکت میکنه تا پیدام کنی.
به لباساش نگاه کردم.یه تیشرت مشکی با یه شلوار شیش جیب لجنی پاش بود و کتونی ال استار مشکی.
دستشو به سمتم گرفت و چیز
ی رو گذاشت کف دستم و گفت:
فقط شتر دیدی ندیدی....
بی حال نگاهش کردم ودستم و به کیفم بردم و گفتم:
چقدر شد؟؟؟
خندید و گفت:
برو فردا بیا...اگه راضی بودی و بهت مزه داد پولشو دوبل ازت میگیرم.
و بعد از جلوم به تیزی عقاب دور شد.
به کف دستم نگاه کردم...
میدونستم چیه ولی دودل بودم که ازش استفاده کنم یا نه...
مگه برای من فرقی هم میکرد....نمیتونستم اروم بگیرم....دلم میخواست از همه چی دور باشم واسه همین رفتم تو دستشویی و وارد یکی از اتاقکا شدم.
وایستادم و به اینکه حالا باهاش چکار کنم فکر کردم...
نمیدونستم طرز استفادش چجوریه....
بسته رو باز کردم و با خودم فکر کردم
تو لندن دیده بودم طرز مصرفش چه جوریه ولی نمیدونستم ب
دون وسیله چجوری بکشمش.
واسه همین انگشت کوچیکمو که ناخن بلندی هم داشت رو برعکس به روی بسته کشیدم و اجازه دادم مواد رو ناخنم جمع شه.با تردید جلوی بینیم گرفتم و سعی کردم با یه نفس عمیق همشو بکشم.
نفس عمیقی کشیدم که احساس کردم همش وارد بینیم شد.مواد پره های بینیم رو قلقلک میداد و بینیم رو میسوزوند.به سرفه افتادم.
دماغم و هی جمع میکردم تا به حالت عادی برگرده.سرم گیج میرفت.
یعنی اینقدر زود اثر کرد...
در دستشویی رو باز کردم و به سمت اینه رفتم.با بیحالی و منگی مقنعه ام رو درست کردم و به چشمای سرخم خیره شدم که از بس گریه کرده بودم رو به کبودی میزد...
از دستشویی اومدم بیرون و کیفمو چسبیدم و به سمت خونه قدم برداشتم.اما با هر قدمی که میزدم احساس میکردم رو موج دریا دارم حرکت میکنم.احساس میکردم دنیایی که توش قرار دارم یه جوریه.
به خیابون رسیدم میخواستم از خیابون رد شم که احساس کردم یه
ماشین داره به سمتم میاد.چشمام و بیشتر از قبل باز کردم و سعی کردم بدونم ماشین چه رنگیه؟؟مال کیه؟؟
وسط خیابون در حال قدم زدن بودم که
ماشین کنار پام با صدای وحشتناکی ایستاد.از پشت ماشین یکی اومد بیرون.
ای خدا
علی عطاست....
بی اراده به سمتش رفتم و بغلش کردم.
صاف سرجاش ایستاده بود.حتی احساس نکردم که دستاش دور من حلقه شده.
با گریه گفتم:
علی دوباره برگشتی؟؟؟؟؟
منو از خودش جدا کرد.یکم بهم نگاه کرد و گفت:
حنانه خانوم چیزیتون شده؟؟؟؟؟؟؟حالتون خوبه؟؟؟؟؟؟
با داد بهش توپیدم و گفتم:
لغنتی من حنانه ام نه حنانه خانو.رو زمین زانو زدم و با منگی گفتم:
دِ اخه چرا منو واسه خاطر خدا یه بار از ته دلت حنانه صدا نمیزنی...
روبه روم نشست و کمی نگاهم کرد.
بعد با شکاکی پرسید:
چیزی مصرف کردی؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
نه..
وسط خیابون خلوت نشسته بودیم رو زمین.دلم میخواست بازهم تو اغوشم بگیرمش ولی نزاشت و بازوهام و فشار داد و گفت:
کشیدی مگه نه؟؟؟؟؟؟
گریه هام شدت گرفت و گفتم:
اره کشیدم.....
و بعد شروع کردم به گریه کردن.
احساس کردم از سر جام کنده شدم.منو بلند کرد و سوار ماشینش کرد و گفت:
خدا کنه زیاد نکشیده باشی..
و بعد خودش هم اومد کنارم نشست و گفت:
حالت خوبه؟؟؟؟؟؟
سرمو به حالت نه تکون دادم و گفتم:
نه...دلم میخواد جیغ بزنم....فقط از ته دل...
و بعد بدون در نظر گرفتن اینکه حالا کجام شروع کردم به جیغ زدن....



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |