X
تبلیغات
رمان خوانها - اشک عشق جلد 2

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

اشک عشق جلد 2

_هر چی که بود تو این امتحان شکست خوردم.کاش دستام میشکست و زنجیر عشق به گردنت نمیبستم.
_کاش....
تنش از زور گریه میلرزید
_کاش...
_کاش اصلا تو به ایران نمیومدی...
_اما اینا همش حرفه.
از رو در ماشین خیلی اروم لیز خورد به سمت زمینو رو زمین نشست و همینطور که اشک میریخت گفت:
_همه چی از اون سفرشروع شد.سفر کربلا.
_رفتم از اقا خواستم که عقد منو تو رو تو اسمون ببنده.
_با این خیال زنجیرو خریدم.ولی چه میدونستم که مرغ مامان یه پا داره.نمیگم بچه ننم ولی دعای مامان اونم اگه ناراضی بود منو خیلی میترسوند.
ترسو نیستم اما با چشم خودم دیدم که یکی از دوستام چطور جون داد
اونم عاشق یه دختری شد که مادرش ناراضی بود.با مادرش بحث میکنه.همون شب من پیشش بودم.
_میخواستیم باهم بریم بیرون تا دوباره ببینتش
_تا خواست در خونه رو ببنده صدای مادرش و شنیدم که گفت:
_
رضا اگه رفتی بدون که ازت نمیگذرم.
رضا دوستمم درو میبنده و بهم لبخند میزنه
ولی من شنیده بودم که فقط کافیه مادری از ته دل اینو بگه.با نگرانی نگاهش کردم که دستشو گذاشت رو شونم و به سمت خیابون راه افتادیم
تا پا گذاشتیم تو خیابون یه کامیون چنان زد بهش که هیچی ازش نموند.نمیدونستم تو اون خیابون که اصلا راه کامیونا بهش نمخیوره چطور کامیون اومد.اصلا نمیدونستم چی شد.
مامانم مدام دم گوش میگفت:
_حنانه بی حنانه...
_ازت نمیگذرم....
_بهش دل نبند.....
_واسه همین پای شمیم
و تو زندگیم باز کرد
اروم بود گریه نمیکرد ولی تو این دنیا نبود.چشماشو بسته بود و حرف میزد
رو زمین نشستم.هوا سرد بود.علی لباسش خوب بود ولی من نه
حواسش به من نبود.ادامه داد:
_مامان دم هر نمازی میومد کنارم میشست و استخاره ای که گ
رفته بود و نشونم میداد و میگفت:
_ازدواج من با شمیم پر از رستگاری
ه.
دیگه نمیتونستم تحمل کنم این حرفای صد من یه غازو.
با تمام تلاش سعی کردم بهشون بفهمونم که یا تو یا بیخیال ازدواج.
اما حاجی برای اولین بار زد تو گوشم و گفت:
_جوون عذب پاشو که رو زمین میزاره فرشته ها تف و لعنتش میکنن.
_حنانه رو فراموش کن.
چشماشو باز کرد و دید که مچاله نشستم و دارم اش
ک میریزم.
از سر جاش بلند شد و به کنارم اومد و کنارم نشست.خواستم بر
م اونورتر که سفت منو تو اغوشش گرفت گفت:
_ازم کناره نگیر.بزار اروم باشم

و بعد منو به خودش فشرد.زیر هرم نفسهاش که تب الود و بغض اور بود دووم نیاوردم و بلند شدم و گفتم:
_علی این حرفا خیلی کوکانه است.
_من نمیفهمم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟
_یعنی تو از این عشق عقب کشیدی فقط به خاطر آه مادرت؟؟؟
و بعد میون گریه پوزخندی درد اور زدم و گفتم:
_من که به تو گفتم احتیاج ندارم دلیلیتو بهم بگی...
_مطمئن باش اگه نمیگفتی شاید الان خیلی راحت تر بود باور کنم که یه مسئله ای بوده ولی حالا که اینو...
نزاشت حرف بزنم و ازجاش پرید و به سمتم اومد و گفت:
_بقیش؟؟؟؟؟؟؟میخوای علت بعدیمو هم بدونی؟؟؟؟؟؟؟؟
_باشه
و بعد دستمو بی هوا کشید که حواسم نبود و پام به کفشش گیر کرد سکندری خوردم و افتادم زمین.
دستم به یه تیزی خورد برید.
اما توجهی نکردم قبل از اینکه خودم از سر جام بلند شم احساس کردم علی منو از سر جام بلند کرد وسرجام وایستوند و گفت:
_میخوای بشنوی؟؟؟؟؟؟
_اره؟؟؟؟؟؟
سرمو تکون دادم که سوزشی درد اور و روی صورتم حس کردم.
نامرد منو زد
فریادش به هوا رفت:
_چرا پاتو عقب کشیدی وقتی که
شمیم جلو اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سیلی دوم و وقتی زد که خواستم دستمو بزارم رو گونم که با دست خودم زد تو گوشم و گفت:
_چرا وقتی فهمیدی دوستم داره به من نگفتی تا شرشو از تو زندگیم کم کنم؟؟؟؟؟؟
و بعد داد زد:
_لعنتی به من رودست زد.
دیگه گریه نمیکردم بلکه
باتمام قوا سعی داشتم بغضمو مهارش کنم.داشتم منفجر میشدم.
گلوم از زور درد به قلبم فشار میاورد.
میخواستم بالا بیارم که پاشو کوبوند به لا
ستیک ماشینو گفت:
_فکر میکردی من هیچ کاری برای از هم جداشدنمون نکردم اره؟؟؟؟
_به خدا من تمام تلاشمو کرد
م.
_ولی تو توی پیله ی تنهایی هات بودی و صدای کمک خواستن منو نمیشنیدی.
زار زد و با صدای بم گفت:
_رفتم با شمیم حرف زدم که به همون خدای بالاسرش جواب خواستگاری که مادرم ازش کرده رو نه بده چرا که من اگه شوهرش میشدم دیگه علی عطا نبودم
تو چشمام زل زد و گفت:
شمیم متقاعد شد و گفت که به خدا از زندگیم میره بیرون.
فرداشبش که جواب تند و هول هولیشو شنیدم که
بله داده بود دیگه طاقت نیاوردم و کاری که تو کردی و منم کردم.
با بهت بهش خیره شده بودم.گلوم میسوخت.میخواستم حرف بزنم ولی حرف زدن من برابر بود با سرازیر شدن اشکام به روی گونه.

خیره نگاهم کرد و گفت:
_با تیغ رگم
رو زدم ولی ریحانه نجاتم داد.
_بماند که چطور.
_دیگه خسته شده بودم.از خونه بیرون زدم اومدم تو این ویلا.به خدا یه بارم دستم بهش نخورده.یه بارم باهاش حرف نزدم.شب نامزدی هم مجبوری عکس انداختم.
به سمتم اومد و با ناله گفت:
_حنانه من شمیم و نمیخوام من تورو میخوام.
و ب
عد مثل بچه های کوچیک زد زیر گریه و گفت:
_تو هم منو میخوای؟؟؟؟؟
سردرگم بودم.علی یه جورایی دیوونه شده بود.خودمو کشوندم عقب و گفتم:
_علی بسه این کارا واسه چیه.زود منو برگردون خونه.
به سمتم اومد و منو از رو زمین بلند کرد و به سمت خونه برد.تو بغلش داشتم دستو پا میزدم.در خونرو به زور باز کرد.
خونه تاریک بود.نمیدونم از کجا میتونست راه و پیدا کنه و زمین نخوره ولی با همه اصرارای من که منو رها کنه منو یکم راه برد از چند تا پله بالا رفت و منو وارده اتاق کرد.اینو از خوردن شونش به درگاه در فهمیدم
منو گذاشت رو یه بلندی نرم.به نظرم مبل بود...
از سرجام بلند و همونجا نشستم و گفتم:
_این ک
ارا یعنی چی؟؟؟
خندید و همون دری که باز کرده بود و بست و سپس یه فندک از تو جیبش در اورد و به سمت دیوار کوبی رفت که با اتیش روشن میشد.
همین که نور به خونه دوید تازه تونستم ببینم که من روی یه تخت خوابم.داخل یکی از اتاقای همون ویلا.
از سر جام بلند شدم که علی بازوهامو گرفت و گفت:
_امشب میخوام با صدای ضربان قلب تو بخوابم.
داشتم سکته میکردم.علی چی میگفت؟؟؟؟؟؟؟
با بغض گفتم:
_علی چی میگی؟؟؟؟
_چرا اینطوری شدی؟؟؟؟خدارو فراموش کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_اروم باش...
دستمو گذاشتم رو گونشو گفتم:
_علی چی شدی؟؟؟؟؟؟
دستش رو روی لبام گذاشت و گفت:
_هیس هیچی نگو میخوام امشب کاری کنم تا هردو به ارامش برسیم.
هلش دادم به عقب و گفتم:
_چی میگی علی؟؟؟؟؟؟؟
خودشو به من نزدیک کرد و گفت:
_تو فقط اروم باش و بزار که کنارت باشم.
دیوونه شده بود.به خدا این علی نبود.نبود.
زدم زیر گریه و گفتم:
_علی من ازت میترسم این کارای تو داره دیوونم میکنه.بیا برگردیم.
دستمو گرفت و گفت:
_نترس نفسم نترس عشقم منو تو که همو داریم نباید از چیزی بترسیم.
با کینه ضربه ای محکم زدم زیر گوشش و گفتم:
_خفه شو علی.
دستم گز گز میکرد.علی با لبخند دستمو گرفت و بوسید و گفت:
_میدونستی با هر ضربه ای که به صورتم میزنی من بیشتر دیوونت میشم عشقم.

دستم و از تو دستش کشوندم بیرون.
خشمگین نگاهم
کرد و تلو تلو خوران خودشو انداخت رو تخت و گفت:
_حنا تا من چشمام بستس برو در کمد دیواری رو باز کن ازتوش هر لباسی رو که دوست داری بردار و بپوش.
چشمام بارونی بود.به سمت در رفتم و خواستم در و باز کنم که فهمیدم در قفل.
ای خدا علی کی در و قفل کرد که من ندیدم..............
دستگیره در و دوباره بالا و پایین کردم که صداش از کنار گوشم گفت:
_حنانه نرو خواهش میکنم.
جیغ زدم و گفتم:
_علی بس کن خواهش میکنم.
دستاشو دور کمرم حلقه کرد و گفت:
_بیا پیشم.
خواستم خودمو ازش جدا کنم که دستم خورد و گلدون پایه بلند شیشه ای که توش ۳ تا بامبو بود افتاد و شکست.علی با صدای شکستن گلدون دستاش از دور کمرم جدا شد و داد زد:
_دل منو هم با این صدا شکوندن.
_با این صدا.
و بعد های های زد گریه کرد.
_اونروز که به مادر جون گفتم بیا بریم تو بگو که حنانه رو برای من میخوای مادرجون گفت:
_علی جان دیگه همچی تموم شد.شمیم همسرت شده.
_ولی من که به خواستگاری نرفته بودم.
حرفای جدید میشنیدم.یعنی چی که به خواستگاری نرفته بود.
علی گفت:
_تعجب میکنی؟؟؟؟؟؟؟اره تعجبم داره.
من تو تمام اونروزا تو این ویلای مسخره بودم و مامان تمام برنامه ها رو چید.رفت خواستگاری اما بدون من رفت خرید.
نمیدونم چی به خانواده شمیم گفت که اونا هم براشون سوال نشد که چرا من نیستم.اونا هم پابه پاش کمکش کردن تا منو از ایمانم جدا کنن.
رو
زمین خم شد و یه تیکه شیشه برداشت و گفت:
_یا امشب مال من شو یا بزار همین الان چشمامو برای همیشه کنارتو ببندم

روی زمین کنار در نشستم و گفتم:
_علی من امشب کنارت میمونم ولی بیا دست از این حرفات بردار.
تو چشمام نگاه کرد و مثل بچه ها شاد شد و گفت:
_واقعا میمونی؟؟؟؟؟؟؟؟
همینطور که اشکای درشتم از رو چشمام میباریدند سر
مو تکون دادمو گفتم:
_اره چرا که نه.
به سمتم اومد و گفت:
_میخوام با هم یه اهنگ گوش بدیم موافقی بریم تو تراس؟؟؟؟؟؟
تعجب کردم.علی و گوش دادن اهنگ؟؟؟؟
خدایا علی چش شده بود؟؟؟؟؟؟
بدون اینکه حرفی بزنم به سمتش رفتم و گفتم:
_باشه بریم.
دستمو گرفت و به سمت تراس رفتیم.دوتا صندلی تو تراس بود که رو به باغ بود.
منو به سمت یکی از صندلی ها کشوند و نشوندمو گفت:
_صبر کن الان میام.
و بعد به سمت اتاق رفت و بعد ازچند لحظه صدای اهنگ تو تراس پیچید.
نزدیکم اومد و بدون اینکه بشینه روی اون یکی صندلی رو دستاشو گذاشت رو شونم و گفت:
_میشه رو زمین بشینیم و من سرمو بزارم رو شونت؟؟؟؟؟
اشکام اروم رو گونم میریخت.بدون حرف رو زمین نشستم و علی هم کنارم نشست و سرش و گذاشت رو شونم.
به نظرم میومد که اهنگ خالی و لایت بود ولی این فکرم اشتباه بود و اهنگ با صدای گیتار شروع شد:

بخوای نخوای عاشقتم
بری نری عشق منی
برو بیا چه دیدنی
بگو مگوت شنیدنی
از حرف ادما برید
گفتی که از من دلخوری
بخوای نخوای مال منی
نگو ازم دل میبری
چه عاشقونه
یه روز به من سرزدی
با یه بهونه به خلوتم اومدی
خدا میدونه
ازم ندیدی بدی

از بوم خونه حالا چرا پر زدی
پر زدی
پر زدی
داشتم میترکیدم.سرمو گذاشتم رو سرش.سرش تکون میخورد.حس میکردم لباسمم داره خیس میشه.داشت گریه میکرد
خونه من تو قلبته
کلیدشم تو دستته
قفلشو باز کن نازنین
نشونیشم تو دستته
عشق تو سرنوشتمه
دیدن تو بهشتمه
ترانه هام برای تو
حرف های دست نوشتمه
تو عاشقونه
یه روز به من سر زدی
با یه بهونه
به خلوتم اومدی
خدا میدونه
ازم ندیدی بدی
از روی بوم خونه
حالا چرا پر دی
پر زدی
پر زدی

گریه هام به هق هق تبدیل شده بود اما نمیخواستم داغ دلش و زیاد تر از قبل کنم.

سرمو با برداشتن سر علی عطا برداشتم.به چشمای هم زل زدیم و بعد هم همو تو اغوش گرفتیم و به حال هم زار زدیم.
اینقدر گریه کردیم که علی اینقدر داغون بود که علی خسته شد و سرش رو شونم افتاد و خوابید.
نمیدونستم چکار کنم.
یاد اونباری که تو باغ خونشون حالش بد شد و کشون کشون با خودمش بردم خونه افتادم.چاره ای نبود
دوباره همون کارو کردم و علی رو کشون کشون به اتاق خواب
بردم و کنار تخت یه بالش رو زمین گذاشتم و سرشو روش قرار دادم.علی با هق هق نفس میکشید وته صداش ناله بود.
روتختی تخت رو برداشتم روش انداختم که زیر بالش یه کتاب دیدم.برش که داشتم دیدم قرانه.

قران و برداشتمو بوسیدم و بالاسرش گذاشتم.
خواستم از اتاق خارج شم که یادم افتاد در قفله.
با یکی از بامبوها شیشه هارو کنار زدم و به در تکیه زدم و رو زمین نشستم.
مشکل اینجا بود که چون اب رو سرامیک ریخته شده بود شیشه ها زیاد معلوم نبود.
اما بیخیال شدم و همونجا سرمو رو
زانوهام گذاشتمو فکر کردم.
الان مامان و بابا خیلی نگران شدن.
مخصوصا شمیم.
اگه بدونه که هم من نیستم هم علی دیوونه میشه.
یه جوری منو به علی ربطش میده تا بدونه چی شده.
به درک بزار فکر کنه دختره هول رو
.دلم میخواد دفعه بعدی که دیمش بزنم تو سرش
دلم میخواد با ناخ
ونام چشماشو از تو کاسه چشماش در بیارم دختره چشم سفیدو
صدای ناله علی منو هول کرد.از جام پریدم و به سمتش رفتم.
صورتش خیس بود.داشت هذیون میگفت.
اروم گفتم:
_جانم علی چی میخوای؟؟؟؟؟
ولی بعد از لفظ جانم خجالت کشیدم و با خودم گفتم:
خوب شد بیدار نبود تا متوجه شه.
علی بیحال و با ناله یه چیزی گفت که نفهمیدم.
گوشمو به دهانش نزدیک کردم و گفتم:
_علی یه بار دیگه بگو
اروم گفت:
_اب میخوام
تو دلم قربون صدقش رفتم و خواستم برم سمت در که دوباره یادم اومد در قفله
به علی دوباره گفتم:
_علی جان در قفله من چجوری در و باز کنم.
و دوباره گوشمو به دهانش نزدیک کردم که چنان نفسی کشید که هرم نفسهای داغش گوشم و نوازش کرد.بوی تند و تلخ ودکا باعث شد خودمو عقب بکشم.
اروم گفت:
_تو جیب کتمه.

کت؟؟؟؟؟؟
علی که کت تنش نبود؟؟؟
یکم تکونش دادم تا نخوابه
گفتم:
_علی جان تو که کت تنت نیست
چشماشو مدام نیمه باز میکرد اما نیرویی چشماشو به سمت خواب میکشوند.
دوباره تکونش دادم و گفتم:
_علی عطا نخواب.
ولی نمیتونست چشماشو باز نگه داره و اخر سر هم خوابید.
منم کنارش همونطور که به تنه تخت تکیه داده بودم اینقدر بهش نگاه کردم که از خستگی خوابم برد.

***************

چشمامو از زور درد باز کردم.لرزم گرفته بود.هوای سرد باعث شد تا چشمامو باز کنم. صدای پچ پچ میومد.روم روتختی انداخته شده بود
به دورو برم نگاه کردم که برام نا اشنا بود.با یکم فکر اهی از نهادم برخواست و یاد شب کذایی گذشته افتادم که چه اتفاقی افتاد.
به جای علی خیره شدم که دیدم سرجاش نیست.
صدای پچ پچ زیاد تر شد.دستامو دورم حلقه کردم تا جلوی وزش باد و به سمت خودم بگیرم که دیدم در تراس تا ته بازه و صدا هم از اونجا میاد.
از سرجا با کرختی بلند شدم و روتختی رو دورم انداختم و به سمت تراس رفتم.پرده سفید مانع دیدم شده بود.کنارش که زدم حلقه اشک تو چشمام جمع شد.خدارو شکر کردم که علی خوب شده.رو به قبله به سجده رفته بود.
به کنارش رفتم و رو زمین نشستم و پاهامو تو شکم جمع کردم و خیره بهش نگاه کردم.
خدایا چرا اینقدر دوستش داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا حاضرم قسم ب
خورم اگه کسی تو موقعیت من بود به همون بزرگیت نمیتونست ازش بگذره
نه به خاطر زیبایی و ثروت و درد و کوفت دیگه.
بابت اینکه اینقدر معصوم بود که حتی اگه گناهم میکرد نمیتونستی باور کنی که اون علی بوده.
چه میدونم خدا چرت و پرت میگم ولی نمیدونم چطور حاضر شدم که ازش بگذرم....

داشتم بهش فکر میکردم که احساس کردم تسبیحش جلوی صورتم داره تکون میخوره.
نگاهم به سمتش چرخوندمو لبخند محزونی زدم و گفتم:
_عل..
هیسی گفت و ادامه داد:
_میدونم چیزی نگو....
انگار میدونست میخوام چی بگم
اهی کشید و گفت:
_فقط خدا از سر تقصیراتم بگذره.
سرمو تکون دادمو گفتم:
_فقط بدون خوشحالم که حالا خدا ارومت کرده
سرشو تکون داد و تکیه اشو به دیوار تراس زد و گفت:
_بابت دیش...
نوبت من بود که گفتم:
_هیس....
بعد اروم گفتم:
_علی میشه ذکر بگی تا اروم شم...
خیره نگاهم کرد و گفت:
_چی بگم؟؟؟؟؟؟
با بغض گفتم:
_ذکر بگو.....
نمیدونم هر چی میخوای بگو ولی فقط بگو,بگو تا منم پشت بند تو بگم...
علی تسیبحشو درست تو دستش گرفت و یکم خیره بهش نگاه کرد و بعد اروم با بغض زمزمه وار گفت:
_الهی العف
_الهی العف...
تنم مور مور شد.
نمیدونستم معنیش یعنی چی ولی بی اراده همونطور که اشک میریختم اروم زمزمه کردم:
_الهی العف...

*****************
در یخچالو باز کردم.تعدادی تخم مرغ بود
لبخندی زدم و گفتم:
_چه عجب
و بعد به سمت گاز کوچیک و جمع و جور اشپزخونه رفتم.
ماهی تابه که حالا توش روغن کاملا داغ شده بود و یکم اینور و اونورش کردم و تخم مرغو داخلش زدم.
صدای جیلیز و ویلیزش همراه با صدای علی یکی شد:
_حنانه

از گاز کناره گرفتم و به سمت اپن رفتم.
روی مبل نشسته بود و سرش تو دستاش بود.گفتم:
_بله
یکم مکث کرد و گفت:
_میشه بیای بیرون کارت دارم.
به سمت گاز رفتم و گفتم:
_دو دقیقه اگه صبر کنی میام.
بعد یه بشقاب برداشتم و تخم مرغو ریختم داخلش.یه قاشق و یه نون که از تو فریزر یخ زده بود رو برداشتم و به سمت علی رفتم.
وسایلارو روی اپن گذاشتم و گفتم:
_من اومدم بگو.
سرشو برگردوند.چشماشو بهم دوخت.نگاهش خسته و تب الود بود گفت:
_نگرانم.
سرمو انداختم پایین و سعی کردم با نون لقمه بگیرم و گفتم:
_نگران؟؟نگران چی؟؟؟؟
سرشو برگردوند و به زمین خیره شد و گفت:
_نگران این ازدواج.
دستم رو هوا موند.
خدایا میشد من لحظه ای این شمیم و ازدواجش با علی رو فراموش کنم؟؟؟؟؟
نه اکان نداشت
لقمه رو دوباره تو دستم جابه جا کردم و گفتم:
_بابت چیش نگرانی؟؟؟؟؟؟؟؟
علی ساکت شد.خیره نگاهش میکردم.لقمه رو به جفتمون کوفت کرد.وقتی دیدم جوابمو نمیده لقمه رو داخل بشقاب انداختم و دوباره تکرار کردم:

_چرا نگرانی علی؟؟؟؟؟؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_من شمیم و نمیخوام.
_چجوری باید اینو به اونا بفهمونم.من نمیتونم باهاش زندگی خوبی داشته باشم.
کنارش به اپن تکیه دادم و گفتم:
_ولی علی تو دیگه نامزد شمیمی.
و بعد دوباره بغض کردمو گفتم:
_و همینطور .....
_همینطور...
علی که دید دارم دست دست میکنم تا چیزی رو بهش بگم به من نگاهی کرد و گفت:
_همینطور چی؟؟؟؟؟
سرمو انداختم پایین و با گوشه روسریم کمی بازی کردم.
بغضمو قورت دادم و اروم گفتم:

_همینطور که هیچ کسی نمیخواد که منو تو مال هم باشیم....
با ناراحتی از سرجاش پاشد و گفت:
_دِ مشکل همینجاست حنا.
بهش زل زده بودم که به سمتم برگشت و خیره تو چشمام گفت:
_مشکل اینجاست که اگه اونا نخوان,تو هم این مسئله رو چماغش میکنی هی تو سر خودمو خودت میکوبی.


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |