X
تبلیغات
رمان خوانها - همه هستی من 11

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

همه هستی من 11


فروغ نگاهی به مهردادانداخت وگفت:چی توگوشش خوندی؟ مهرداد:من بهش حرفی نزدم فروغ:دعاکن مراسم امشب درست برگزارشه وگرنه من میدونم وتو...ازپله هاپایین رفت چندلحظه ای بعداحمدبه طبقه بالاآمدوگفت: مانی کجاست؟ بهنام:تواتاق میگه میخوادبرگرده تهران احمدوارداتاق شدمهردادومهدخت لبه تخت نشسته بودندوبه حرکات عصبی مانی که باحرص لباسهایش راداخل چمدان میچپاندنگاه میکردند.احمددررابست وبه آن تکیه داد.مانی بدون آنکه به احمدنگاهی بیندازدگفت:شمابه من گفتی بامامان حرف می زنید. احمد:به خداهمه چی یه دفعه ای پیش اومدوگرنه من هنوزم سرحرفم هستم نمیذارم... مانی میان کلامش پریدوگفت:چیونمیذارین وقتی اینقدرراحت وبی مقدمه واسه خودش جشن نامزدی میگیره پس فرداجشن عروسی وکوفت وزهرمارم ازاین راحت ترمیندازه.ولی کورخونده من زیربارش نمیرم. احمد:توبه خاطرمن امشب وکوتاه بیابه خداقسم جلومهدخت ومهرداددارم میگم محاله بذارم باپریساازدواج کنی خوبه راضی میشی؟ ولی یه امشب وتحمل کن اصلافکرکن یه مهمونی ساده است بذاربه همه خوش بگذره پریروزکه فکرمیکردیم مردی واونجوری داشتیم ازبین میرفتیم دیروزم که حالت بدبودهیچکس حوصله نداشت یه امروزوخراب نکن باشه؟ مانی سرش راپایین انداخت وچیزی نگفت مهرداد:باباراست میگه همین امروزبه جون توماهم بااین وصلت راضی نیستیم ولی امروزمهمون دعوت کرده زشته اینکارومیکنی بعدشم مانمیذاریم مامان هرکاری بکنه من بهت قول میدم باشه؟ مانی سری تکان دادزیرلب گفت:لباسای من همش جین وتی شرته مهدخت:الهی قربونت برم که اینقدرعاقلی نگران نباش مامان وخاله دیروزکه حالت خوب نبودرفتن واسه تووپریساخرید.یه کت وشلوارخیلی شیک واست خریده فروغ آهسته دررابازکردوگفت:چه خبرتونه همتون اینجاجمع شدین زشته بیایین بیرون حالافریده فکرمیکنه مانی پریسارونمیخواد مانی:خوب نمیخوام مگه زوره فروغ عصبی گفت:بله زوره هرچی بهت هیچی نمیگم...پریسابرای توبهترین انتخابه مانی ازعصبانیت سرخ شدضربان قلبش بالارفته بودنفس عمیقی کشیدوگفت:من بمیرمم باپریساازدواج نمیکنم به همین خیال باشین فروغ عصبی ترازاوگفت:توخیلی غلط میکنی سپس انگشتش رابه حالت تهدیدبالاآوردوگفت:ببین مانی امشب آبروی من وجلوخواهرم ببری خودت میدونی تاحالاهرکاری دلت خواسته کردی ومن هیچی بهت نگفتم دق ودلی ازت زیاددارم حواست وجمع کن یادم نرفته تمام کارای قشنگت یادمه دبیرستانی بودی گفتم برورشته تجربی پزشک بشی واسه خودت کسی بشی وسری توسرادربیاری گفتی ریاضی ودوست دارم هیچی بهت نگفتم دیپلم گرفتی گفتم بشین واسه کنکوربخون لج کردی گفتی میخوام سربازیمواول برم تموم کنم یک سال وخرده ای دهنموبستم هیچی بهت نگفتم موقع کنکوررفتی واسه خودت هنرهم امتحان دادی گفتی میخوام سطحموبسنجم بازم هیچی بهت نگفتم ازرشته ریاضی برق دانشگاه شریف قبول شدی گفتی نمیخوام به هنرعلاقه دارم رفتی گرافیک که پس فرداچه جوری میخوای باهنرت تواین مملکت که دکتراومهندساش بیکارن کارکنی نمیدونم امابازم هیچی بهت نگفتم موبه مولج ولجبازیات با من حرف گوش ندادنات یادمه ولی این دفعه مانی این دفعه دیگه کوتاه نمیام نمیذارم آبروموتوفامیل ببری اگه دوست دخترداری اگه کس دیگه ای توفکرته بهتره همین الان دورشوخط بکشی نمیذارم پای یه دخترپتیاره بی اصل ونصب توخونه زندگیم بازبشه شیرفهم شد؟...وبدون آنکه منتظرپاسخی ازسوی مانی باشدازاتاق بیرون رفت.مانی بانهایت عصبانیت لگدمحکمی به چمدانش زدولبه تخت نشست نفسش بالانمی آمداحساس می کردهمین الان قلبش ازسینه بیرون میزند. مهردادکنارش نشست ودستش راروی شانه مانی گذاشت وگفت:مانی جان تویه امشب ونقش بازی کن یه امشب وبه حرف مامان گوش بده من خودم مخلصتم خودم بامامان حرف میزنم وفکرازدواج توباپریساروازسرش بیرون میندازم خوبه؟هان مهدخت:منم بهت قول میدم باشه؟یه امروزوآبروداری کن احمدروبه رویش زانوزدودستش رابه سمت مانی درازکردوگفت:مردونه بهت قول میدم باشه؟ مانی سرش رابالاگرفت احمدلحظه ای وحشت زده به چهره برافروخته مانی نگاه کردوگفت:باباجون چی شده؟ مهردادروبه مهدخت گفت:برویه لیوان آب خنک بیار مهرداد:داداش گلم چراباخودت اینکاررومیکنی نگاش کن عین لبوشده مهدخت لیوان آب رابه سمتش گرفت وگفت:بیابخوریه کم آروم بشی مانی لیوان راپس زدوازجایش بلندشدوگفت:فقط همین امشب.وازاتاق بیرون رفت. احمدومهدخت هم به طبقه پایین رفتند. فرزاد:چی شده؟چرامانی عصبی بود؟ مهرداد:چی بگم؟ فرزادنفس عمیقی کشیدوگفت:فهمیدنش زیادسخت نیست پریسارونمیخواددرسته؟ مهردادبااشاره سرپاسخش رادادوسکوت کرد. فرزاد:منم موافق نیستم مهردادموشکافانه به فرزادخیره شدوگفت:چرا؟ فرزادلبخندی زدوگفت:اولامانی ویه کوچولوبیشترازشماهادوست دارم پس مسلماآینده اش واسم مهمتره بااینکه پریساهم خواهرزادمه ولی خوب مانی ازهرلحاظ سرتره پریساآدم دوروییه شایدظاهراخوب باشه ولی باطنش این نیست اخلاقای به خصوصی داره جلوی غریبه هامثل یه الهه ی تمام عیاروبی نقص رفتارمیکنه ومن هیچکدوم ازرفتاراش ونمی پسندم خیلی هم بافریده راجع بهش حرف زدم ولی اونم قبول نمیکنه به هرحال امشب که میگذره ازطرفی هم صحیح نیست جلوی خانواده احمدآقامراسم وبهم بزنیم ولی منم میخواستم بافروغ راجع بهش حرف بزنم...بعدازلحظه ای سکوت گفت:حالامانی کسی وانتخاب کرده؟چیزی گفته؟ مهردادخندیدوگفت:سربسته یه چیزایی به باباگفته فرزادهم خندیدوگفت:پدرسوخته اصلابروزنمیده مهرداد:آره خیلی حواسش جمعه...بعدازلحظه ای مکث گفت:دایی توروخدابامامان صحبت کنیدروحرف شماتاحالاحرف نزده فرزاد:خداکنه این دفعه هم قبول کنه اسفنددونه دونه اسفندسی وسه دونه بترکه چشم حسودوبخیل...سینی اسفندرامی چرخاندواین شعررامی خواند.صدای هلهله ودست وبوی اسفندهمه جارافراگرفته بود.صدای موزیک کرکننده بود،چقدرمانی درآن کت وشلوارمشکی خوش تیپ وزیباشده بودمثل الماس می درخشید.دست مانی دردستهای پریسابودوهردوآرام باچهره ای خندان هم گام باهم می آمدند.همه می خندیدندهمه شادبودندنگاهی به لباسش کرداوهم لباس عروس پوشیده بودامامانی کنارکس دیگری بوددستش دردست پریسابودهمه می خندیدندباصدای بلندفریادزد:نه... وازخواب پرید.نفس عمیقی کشیدوزیرلب گفت: کم دردسردارم آخه توروزکم بهش فکرمیکنم توخواب هم بایدکابوس ببینم.چراغهای سالن خاموش بودمطمئن بودپدرومادرش خواب هستندچراغ مطالعه اش راروشن کرددفترخاطراتش رابازکرددنبال صفحه مهمی بود: امروزاولین جلسه ترم تابستونیه دقیقاچهارماه ازاون شب بارونی می گذره ومن هنوزیه تشکربهش بدهکارم برای دیدنش،برای کلاسا پرپرمیزنم دیگه عاشقم یه عشق واقعی.دلم نمیخواست ترم تابستونی بردارم ولی وقتی فهمیدم اون داره میره منم طاقت نیاوردم وانتخاب واحدکردم ازبعداون ماجراتیناهمش بهم میگه که اونم دوستم داره میگه هیچ پسری واسه غریبه این کاررونمیکنه امانمیدونم چرانمی نتونستم قبول کنم که اون هم یه حسی داره شایدچون دفعه پیش به من ومادرم کمک کرده بودهرکسی میتونست جای ماباشه واون مسلمانیش ترمزمیزدتاببینه چی شده ازاین آدمایی بودکه نمیتونست بی تفاوت ازکنارکسی که مشکل داره ردبشه چندوقت پیشم داشت واسه نمره یکی ازدخترهای کلاس به استادمون رومی انداخت ویه باردیگه هم دیدم پنچری ماشین یکی دیگه ازدخترخانم هارومیگیره وای که اون لحظه داشتم آتیش میگرفتم اماوقتی واقعاسوختم که... تینا:اون جارو -کجا؟ تینا:مانی سرموچرخوندم دیدم مانی کناریه دخترخوش تیپ ازاون قرتی هاایستاده ودارن باهم حرف میزنن معلوم بودمال دانشگاه خودمون نیست بااون شال ومانتویی که اون پوشیده بود. تینا:بیابریم دیگه -ماشینت کجاست؟ تیناپوف بلندبالایی کشیدوگفت:اون جایی نیست که تومیخوای باشه بیابریم -تانفهمم کیه نمیام تینا:زشته هستی توروخدابیابریم ازخیرش بگذر امامن راهموکج کردم سمت مانی واون دختره. مانی:به به خانم های محترم حالتون چطوره؟ -ممنون.روبه اون دختره گفتم:سلام یه عشوه ای واسم اومدکه بانازوهزاراداگفت:سلام تودلم گفتم:خوبه همجنستم اگه یه پسربودم چیکارمیکردی؟ روبه مانی گفتم:معرفی نمیکنید؟ مانی یه نگاهی به من ویه نگاهی به دختره کردوتااومدیه چیزبگه دختره گفت:من نامزدشون هستم پریسا انگاریه پارچ موادمذاب خالی کردن روسرم تمام زورم وجمع کردم تولب ودهنم تایه لبخندبزنم ولی مطمئن بودم قیافم شده عین این سکته ای ها-گفتم:منم هستی برزگرهستم همکلاسیشون-دیگه موندن جایزنبودیه خداحافظی گفتم ورفتم نفهمیدم تیناچی شدامادارم آتیش میگیرم دلم جیرینگی شکست اززندگی ازسرنوشت ازاون دخترازمانی...نه نه چرازمانی اون طفلک که کاری نکرده چیزی نگفته نه حرفی نه اشاره ای نه پیشنهادی اون حق داره زندگی کنه من خودم این حق وازخودم گرفتم اون چیکارکرده هیچی من چیکارکردم هیچی تاتونسته محبت کرده تاتونسته بهم یادداده خوب باشم مهربون باشم تاتونسته منودیوونه خودش کرده تاتونسته منوعاشق کرده اون چه گناهی داره نه مقصرمنم آره مقصرمنم وبی جنبه بودنم آه میکشم آه آه خداکنه خوشبخت بشه خداکنه آره خداکنه اون آدم خوبیه حتماخوشبخت میشه آهسته دستش راروی قطره اشک های خشک شده ورقه کاغذکشیدنفس عمیق کشیددفتررابه سینه اش فشردواشک هایش جاری شدند.زیرلب زمزمه کرد: پشت این پنجره هادل می گیره غم وغصه دل من وتومی دونی وقتی ازبخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون می شه تومیدونی عمری غم تودلم زندونیه دل من زندون داره تومیدونی هرچی بهش میگم توآزادی دیگه میگه من دوست ندارم تومیدونی میخوام امشب باخودم شکوه کنم شکوه های دلم وتومیدونی بگم ای خداچرابختم سیاه است چرابخت من سیاه است تومیدونی پنجره بسته میشه شب میرسه چشام آروم نداره تومیدونی اگه امشب بگذره فردامیشه مگه فرداچی میشه تومیدونی عمری غم تودلم زندونیه دل من زندون داره تومیدونی هرچی بهش میگم توآزادی دیگه میگه من دوست ندارم تومیدونی مانی گیتارراکنارگذاشت وسرش رابالاگرفت همه لبخندزدندوتشویقش کردند. فرزاد:انصافاازفروغی قشنگترمیخونی مانی بهنام:پنجه ات طلاخیلی قشنگ میزنی شهلا:هم قشنگ میزنه هم قشنگ میخونه فریده:ولی خاله جون شب نامزدی که آدم ازغم وغصه حرف نمیزنه یه شادترشوبخون پریسا:نه نه تاحالاداشتیم شادگوش می دادیم دیگه همین غمگین بخون شهین خندیدوگفت:ماغمکده که نیومدیم مراسم نامزدیتونه بهنام:راست میگه بهزادپاشواون سیدی شادروبذار...ونگاهی به اطراف چرخاندوگفت:پس بهی کو؟ شهین:گمونم رفت لب دریا،خودت پاشوبذار پریسا:نه من خودم یه سی دی دارم وقتی صدای آهنگ آرام آن پخش شد... مانی:مثلاالان میخوای بااین برقصی؟ پریسا:آره پاشو مانی:من بااین ماتم مطلق کجام وتکون بدم؟ پریسا:مسخره بیاتانگوبرقصیم مانی:نه من؟ پریساخندیدوگفت:تانگوتانگونشنیدی؟ مانی بالهجه آذری گفت:نه جون تو پریساخندیدوگفت:کوفت پاشو مانی:ولم کن تانگوازکجادربیارم؟ پریسا:خیلی لوسی مانی:بلدنیستم پاشوباباکرم بذارپاشواینقدرم به من نچسب بروکناروای خفه شدم ازگرما نفس عمیقی کشیدگره ی کراواتش راشل کردوگفت:این جشنتون کی تموم میشه؟خسته نشدین؟ پیروز:تازه ساعت یک ونیمه مانی:فدای توبشم که تازه میگی تازه شماخواب ندارین بهنام:عزیزم تازه اولشه بعدش میخواین برین لب دریاباهم حرف بزنین تاااااصبح مانی:نه توروقرآن...وروبه پریساگفت:این جنگولک بازیاچیه ازمن وتوگذشته فرزاد:مگه توچندسالته پاشین برین حرفاتونوبزنین سنگاتونووابکنین مانی:دایی جون ماازاین جلف بازیاخوشمون نمیاداین کاراواسه شماجووناخوبه که تازه نفسین نه ماپیرپاتالا فرزاد:توهم هی تیکه بارماکن حالت وجامیارم پریساگفت:تانگوکه نرقصیدی بیابریم لب دریاپاشو مانی:خدایامنوازدست این قوم نجات بده محمودخندیدوگفت:ماچه بدی درحقت کردیم مانی:هیچی عموجون مارفتیم لب دریامن برم سراینوبکنم زیرآب برمی گردم. فریده:آی شازده خال به دخترمن بیفته من می دونم وتو. مانی وپریسالب دریانشستند.شن هاهنوزهم گرم بودندپریسالبخندی زدوسرش راروی شانه مانی گذاشت وگفت:امشب بهترین شب زندگیم بوددیگه مال هم شدیم مانی پوزخندی زدوچیزی نگفت. پریسانفس عمیقی کشیدوگفت:خیلی دوست دارم مانی خیلی مانی:واسه اونای دیگه هم همینطوری مقدمه چینی میکنی؟ پریساسرش رابلندکردوگفت:چی؟ مانی:پری واقعافکرمیکنی من خرم؟ پریسابهت زده گفت:من...منظورت چیه؟ مانی:بیخودی سیابازی درنیارمن همه چیزومیدونم تابه حال چندنفرتوزندگیت بودن؟ پریسابابغض نگاهی به مانی انداخت وچیزی نگفت سرش راپایین انداخت وبه اشکهایش اجازه سرازیری داد. مانی:بیژن واست میمرد،فرزین عاشقت بود،حمیدخیلی کثافت بودخوب کردی ولش کردی،کامران هم خوب تیپ وقیافه نداشت وگرنه بدنبود،متین خوب بودولی پولدارنبود،رضاهم زیادی تعصبی بود،شهابم نه اونم عوضی بود،بازم هستن ولی خوب من ازبیژن به بعدومیدونم من بودم بقیه هم بودن پریساتوان مقاومت نداشت دستهایش راجلوی صورتش گرفت وباصدای بلندتری گریست. مانی ادامه داد:خیلی رومیخوادصبح پیش اینادم ازازدواج وعشق وزندگی بزنی شب هم هموناروواسه من توتل واس خلاصه کنی پریساکه به هق هق افتاده بودگفت:ولی توواسم یه چیزدیگه بودی مانی عصبی گفت:خفه شوحالم ازت بهم میخوره پریساازوقتی فهمیدم چه گندی هستی دلم میخوادبکشمت پریسا:پس نامزدی امشب... مانی:سوری بودفقط بخاطرخاله فریده وحرف مامانم که زده بودودیگه نمیشدجمعش کرد هردومدتی سکوت کردندپریساخودش راآرام کردوگفت:ازکجافهمیدی؟ مانی آهی کشیدوگفت:بیژن یکی ازصمیمی ترین دوستام توپیش دانشگاهی بودعکست وتوگوشیم دیدوگفت که دوستشی وخیلی میخوادت ولی توباهاش بهم زدی ازاون موقع دیگه افتادم دنبالت وفهمیدم چقدر...ادامه حرفش راخوردوسکوت کرد. پریساآه بلندی کشیدوگفت:چراتاحالاهیچی بهم نگفتی؟ مانی پوزخندزدوگفت:من بگم؟توبایدبهم میگفتی هرچندخیلی وقت پیش خواستم بگم ولی موقعیتش پیش نیومد پریسا:حالامیخوای چکارکنی؟ مانی:فعلاکه هیچی دارم بازی میکنم پریسا:یه فرصت بهم نمیدی؟ مانی آهی کشیدوگفت:تمام اون وقتایی که بهم میزدی ومیرفتی سراغ یکی دیگه همش فرصت بود. پریسا:دوستم داشتی؟ مانی:یه موقعی آره پریسانگاهش رابه دریادوخت وگفت:چه قدر؟ مانی هم زانوهایش رادرآغوش گرفت وگفت:زیاد،خیلی زیادشایداندازه دنیانمیدونم پریساچیزی نگفت مانی نفس عمیقی کشیدوگفت:وقتی بیژن بهم گفت که دوست داره میخواستم خفه اش کنم وقتی گفت توهم دوستش داشتی میخواستم خودم وخفه کنم وقتی گفت قبل ازاونم باکسای دیگه ای بودی داشتم دیوونه میشدم زدم به سیم آخرخودم ومی کوبوندم به درودیوار میخواستم باتیغ رگم وبزنم امانه جراتشوداشتم نه دلم میخواست بمیرم باهمون تیغ موهاموازته تراشیدم زورم فقط به اونا رسیدبعدم که دیدم کچل شدم گفتم برم سربازی ازفکرت میام بیرون حس درس وکنکورداشتم داغون بودم سنگ صبورم بودی هم بازی بچه گیهام بودی محرم رازم بودی فکرکن بعداین همه وقت یکی که ازچشمات بیشتربهش اعتمادداشتی بفهمی نبوده اون چیزی که توفکرمیکردی توهمدمم بودی بعدوقتی میفهمی این همدم این محرم خودش یه پادروغ ودغل بوده چه حالی میشی؟توپادگان همش جلو چشم بودی یعنی دوسه ماه اول فقط بودی بعدکمرنگ شد.اونقدرکه دیگه یادم رفت چه حسی بهت داشتم یعنی باآمارایی که بیژن واسم درمیاورددیگه نمیتونستم حسی بهت داشته باشم واسه من همه چیزتموم شده توهم سعی کن فراموش کنی پریسا:فکرمیکنی راحته؟ مانی:قبلی هاروچه جوری فراموش کردی منم مثل اونا پریسا:بعدازبهم زدن دیگه باهیچکدومشون چشم توچشم نمیشدم ولی تو مانی به چشمهای سرخ پریسانگاه کردوگفت:پریسابه خداماواسه هم ساخته نشدیم پریسا:نمیدونم شاید مانی:پس مشکلی نمیمونه میتونیم دخترخاله پسرخاله باشیم وبمونیم باشه؟ پریساآهی کشیدوگفت:فکرمیکردم بگی خواهربرادر مانی بالحن شوخی گفت:اگه خواهرم بودی که باهمه دوست پسرات سرتوبیخ تابیخ میبریدم پریسالبخندی زدوبه چشمان مانی خیره شدوگفت:یه شرط دارم مانی؟چه شرطی؟ پریسا:مامانم وراضی کن منم برم پیش پرستو مانی:اگه نتونم تلافیشوسرم درمیاری؟ پریسالبخندتلخی زدوگفت:نه من اهل تلافی نیستم مانی:خوب خداروشکرگفتم پس فردامیای سیستم زن وزندگیم وبهم میریزی پریساخندیدوگفت:کسی الان توزندگیت هست؟ مانی سکوت کرد پریسا:دیگه بهم اعتمادنداری؟ مانی:اگه بگم ندارم ناراحت میشی؟ پریسابابغض گفت:نه نمیشم مانی:راجع به رفتن مطمئنی؟ پریسا:آره پرستوازشوهرش جداشده ومیگه تنهام وازاینجورحرفا مانی باتعجب گفت:چی؟ پریسا:خیلی وقته هیچکس جزمن نمیدونه حتی مامان والبته توکه الان خودم بهت گفتم فقط قول بده نشنیده بگیری باشه؟ مانی:باشه ولی عجب خبری دادیاآخه چرا؟ پریسا:سرهیچی وهمه چی باهم نمیساختن همون موقع که رفت ازکارش پشیمون شداونم یه جوردیگه خریت کردعشق خارج وبه عشق مهردادترجیح دادحالاهم که هیچی مانی:بچه ندارن؟ پریسا:نه مانی خندید.وپریساگفت:زندگی خواهرمن خیلی خنده داشت؟ مانی:نه دیوونه اگه بقیه که الان توسالنن بفهمن راجع به چیاحرف میزنیم.وباصدای بلندتری خندید. پریساهم شروع به خندیدن کردوگفت:پس بریم توتابیشترازاین سرشونوکلاه نذاریم مانی بلندشدودست پریساراگرفت وبلندکردلبخندی زدوگفت:ناراحت شدی؟ پریسا:نه به اندازه ای که من توروتواین همه مدت ناراحت کردم مانی لبخندی زدوگفت:پری خیلی درکت بالاست مرسی پریسا:درکم بالابوداین کاروباتووخودم وزندگیم وآینده ام نمیکردم مانی:میخوای چکارکنم؟میخوای باهم باشیم؟عاشق باشیم؟فکرمیکنی بشه؟ پریسا:بهت حق میدم منونخوای مانی:مسئله سرتصمیم من که توروبخوام یانخوام نیست مااگه باهم باشیم نمیتونم بهت قول بدم که هیچوقت حرفهایی که امشب بهت زدم وبه روت نیارم نمیتونم یه طرفه عاشق باشم مسئله سرباوره...باورپریساتوزندگی اگه باورواعتمادنباشه اون زندگی چه ارزشی داره؟ اگه شک جای عشق وبگیره اگه دروغ جای صداقت وبگیره زندگی یعنی هیچ اون وقت همه چی پوچه حتی عشق مگه ماچقدرعمر میکنیم؟ببین نه من دیگه پسربچه هفده هجده سالم نه تویه دختربچه دبیرستانی من باخیلیاآشناشدم دختروپسرتوهم همینطوردیگه جنس مخالفمونوخوب میشناسیم اگه توتمام این ماجراهاروبدون اینکه خودم بفهمم بهم میگفتی اون موقع اوضاع فرق میکردتواین زندگی کوتاه اگه قرارباشه همش بهم شک کنیم وتردیدداشته باشیم اون زندگی دیگه به دردنمیخوره،میخوره؟ پریسالبخندی زدوگفت:می دونستی خیلی قشنگ حرف میزنی؟اصلابهت نمیاد مانی:دستت دردنکنه چه نوع حرف زدنی به میاد؟داش مشتی خوبه؟ پریسا:به خاطرهمه چیزمتاسفم مانی:منم همینطور پریسا:منومیبخشی؟ مانی:توچی؟ پریسا:توکه کاری نکردی مانی:اگه توببخشی منم میبخشم پریسالبخندغمگینی زدوگفت:قول میدم هیچوقت مزاحم زندگیت نباشم هیچوقت مانی:دیگه راجع بهش حرفی نزنیم باشه؟ پریسا:برگشتیم تهران خودم یه برنامه میریزم ونامزدیمونوبهم میزنم بدون اینکه میونه خواهرابهم بخوره مانی:موافقم فقط خداکنه که به خیربگذره پریساومانی لحظه ای روبه روی هم ایستادندوخیره به چشمان هم نگریستنددوقطره اشک ازچشمان پریساآرام سرازیرشدمانی سرش راخم کردوهردوطرف صورت پریسارامیان دستهایش گرفت باشصتش اشکهایش راپاک کرد. مانی:اگه به خاطرمنه من لایق اشکهات نیستم پریسا:به خاطرحماقت خودمه...میتونم...میتونم یه خواهشی بکنم؟ مانی:جون بخواه پریسا:میشه باهم طلوع خورشیدوببینیم؟ مانی لبخندی زدوگفت:قدم بزنیم یاوایستیم؟ پریسا:قدم بزنیم مانی کتش راروی شانه های پریساانداخت وچندلحظه ای روبه رودریاایستادندوشروع به قدم زدن کردندهردوساکت درافکارشان می چرخیدند. پریسا:بشینیم؟ مانی:بشینیم آخرین باری که به ساعتش نگاه کرد4صبح بودوحالا5ونیم رانشان میدادوخورشیدآرام آرام ازپشت دریابیرون می آمد. مانی:پری پری پاشوطلوع کردخوابی؟ پریساچشمهایش راتانیمه بازکردوزیرلب گفت:فکرنمیکردم اینقدرقشنگ باشه ودوباره چشمهایش رابست. مانی آهسته اورااززمین بلندکردوبه سمت ویلاحرکت کردازپله هابالارفت وپریساراروی تخت گذاشت وازاتاق خارج شدلبه پله ها نشست نفسش بالانمی آمدبه اتاق خودش رفت وروی تخت دمرولوشد. مهرداد:میگم خدارحم کردونمیخواستیش که تاخودصبح داشتین باهم لاومیترکوندین اگه دوستش داشتی چیکارمیکردی؟ مانی باصدایی که ازته چاه می آمدگفت:حرفهاموبهش زدم اونم قبول کردبرگرده تهران باخاله حرف میزنه مهردادمتعجب گفت:دروغ میگی مانی:جون بچه ات بذاربخوابم دارم میمیرم مهرداد:بیخودپاشوپاشوداریم میریم خرید مانی:نمیام برین مهرداد:دل بکن بسه دیگه بسه وبه زورمانی رابلندکرد. شهین:به به تازه عروس دامادبفرمائیدصبحانه پریسا:وای که چقدرگرسنمه مانی:پاشوبیرون منتظرمونن پریسا:نمیام انگشتای پام دردمیکنه دیشب بااون کفشهای پاشنه بلندپدرم دراومدشمابرین خوش بگذره مانی:مطمئنی؟ پریسا:آره خوش بگذره پیروز:پس مانی کجاموند؟ مهرداد:عین زنهاخریدمیکنه شیش ساعت طول میده آخرشم میگه میرم یه چرخی بزنم برمیگردم بهزاد:اومد مهدخت:هیچ معلومه کجایی؟ مهرداد:پولای بابای بدبخت منوحروم کن خوب؟چهل تومن بلیط حیف ومیل کردی حالاهم رفتی آت آشغال خریدی مانی:دوست دارم بهنام:ماهمسن توبودیم شصت جاکارمیکردیم جوونای امروزهمشون عاطل وباطلن مانی:بابابزرگهای گرامی برگردیم که دیرشد پیروز:ا...به سلامتی رضایت دادی؟ مانی همانطورکه دراطراف چشم میچرخاندگفت:یه دقه وایستین بهزاد:بازکجارفت وای خداپابرام نمونده بیایین برگردیم فرزاد:بیچاره احمدخان هرچی درمیاره میده دست مانی وفروغ نه؟ مهدخت:به خدامانی خرجش بیشتره اصلایه ذره مراعات نمیکنه...اه مانی باکلاه حصیری که روی سرش بودبه سمت آنهاآمد. مانی:چطوره بهم میاد؟ مهردادخندیدوگفت:عین میمون شدی امیرسام:بابامنم میخوام مانی:خریدم واسه همتون خوب دیگه جدی جدی میتونیم بریم بهنام بازویش راگرفت وگفت:آره آره تانظرش عوض نشده بجنبین راه بیفتیم درراه مانی وبهزادکورس گذاشته بودندوباسرعت سرسام آوری حرکت میکردند. محمودلب دریاایستاده بودسرش رابه عقب چرخاندمانی بایک بکس ووات کناردرویلاایستادصدای ضبطش راتاآخربلندکرده بود.روبه احمدگفت:مانی خیلی سربه هواست یه مدت ماشین وازش بگیرخودشوبه کشتن میده ها احمد:جوونه دیگه کله اش بادداره نه داداش خلوت باشه آرتیست بازی درمیاره وگرنه به رانندگی اون بیشترازخودم اعتماددارم بی احتیاط نیست محمود:ازماگفتن بودبیابریم توببینیم چیاخریدن شهین:ماشاءالله کل بازاروکه آوردین خونه شهلا:چقدرچرت وپرت مهرداد:همش مال مانیه پریسا:بازاروخالی کردی آوردی خونه؟ مانی:خوب همه بیان بشینن تابهتون بدم فریده:مگه واسه ماخریدی؟ مانی بسته های کادوشده کوچکی راازساک درآوردوبه دست بقیه داد.گفت:تقلب نکنین اسم هرکس روش نوشته شده خوب اینم اختصاصی مال نی نی مهرداده...وبسته ای رابه دست سمیراداد. سمیراخندیدوگفت:چرازحمت کشیدی مانی جان ممنون مانی:ذوق نکن واسه شمانیست واسه بچه است روبه مهردادگفت:دفعه آخرتون باشه به من آخرین نفرخبرمیدین باهمتون هستمافهمیدین؟ مهردادخندیدوگفت:چشم دست شمادردنکنه عموجان پونه به بسته های ریزودرشتی که مانی دورخودش چیده بودنگاهی کردوگفت:مانی خان پول باباتون زیادی کرده؟ محمود:گنج پیداکردی یااحمدکارخونه چاپ اسکناس زده مهردادروبه احمدگفت:خوب به این ته تقاریت میرسی هاماهمسن این بودیم شپش ته جیبمون ناقاره میزد بهزادروبه پدرش گفت:یادبگیرین باباجون محمودسری تکان دادوگفت:پسربایددستش توجیب خودش باشه نه اینکه باجیب باباش شریک باشه فرزاد:به خدااگه میدونستم واسه ماهاداری میخری عمرامیذاشتم بیاایناروببرپس بده احمدخان وورشکست نکن بچه جون واسه چی اینهمه ولخرجی میکنی؟ مانی:نصایحتون تموم شد؟ فروغ:چقدرم که توگوش میکنی مانی:توجه توجهخانم هاآقایان اینجانب مانی مقدم فرزنداحمدمتولداردیبهشت 1367به شماره شناسنامه فلان صادره ازتهران مشعوفم به عرضتون برسونم که شاغل هستم وبنده باحقوق یک ماه کارورنج ومشقت خوداین هدایای ناقابل روتهیه کردم به عنوان شیرینی اولین حقوق...خواستم شیرینی بخرم گفتم اونودرلحظه میخوریدتموم میشه ولی اینابه قول معروف یادگاری میمونن همه درسکوت باتعجب نگاهش می کردند...محمودباصدای بلندخندیدوسکوت راشکست لحظه ای بعدگفت:همینه من میگم احمدچراسرت غرنمیزنه هیچی نمیگه بارک الله کارپیداکردی؟ مهدخت:باباشماهم میدونستین؟ احمدخندیدوگفت:آره ازروزاول بهم گفته بود مهرداد:ای ول دمتون گرم من میگم شماچه لارج شدی پول بلیط هواپیمامیدین نگوبچه خودش حساب کرده مهدخت:چه فیلمی هم دوتاییتون می اومدین پیروز:پس چراصداشودرنیاوردی ترسیدی حقوقت وازت بچاپیم؟ مهردادباخنده گفت:حالاشغلت چی هست؟ بهزاد:احیاناآب حوض که نمیکشی؟ بهنام خندیدوگفت:شایدم نمکی فرزاد:بنایی مانی:نه خیرم فروغ زدبه صورتش وگفت:کارگری که نکردی؟ مانی:نه فروغ جون کارگری چیه اصلابه تیپ وقیافه من میادفرقون دستم بگیرم آجرپرت کنم؟ مهدخت:دقمون نده بگوچه کاره ای؟ مانی:خوب باشه پس بذارین ازاولش تعریف کنم من یه دوستی داشتم که شهرستانی بودتودانشگاه باهم آشناشدیم این یه روزاومدبهم گفت من تویه آموزشگاه خصوصی کارمیکنم زبان درس میدم ولی حالایه مشکلی واسه انتقالیم پیش اومده بایدبرم شهرستان.بهم گفت توکه زبانت خیلی خوبه یه چندروزمیتونی بری آموزشگاه وجای من درس بدی منم قبول کردم ورفتم اونم کارای انتقالی به شهرستانشون درست شدوازاون آموزشگاه استعفادادمنم رفتم وبامدیرش صحبت کردم ومنوجاش استخدام کردیه قراردادشیش ماهه باهام بست منم بعدکلاسای دانشگاه میرم اونجا محمود:نه خوشم اومدعرضه داری آفرین آفرین مانی:حالاصبرکنین مونده من یه جای دیگه هم کارمیکنم بهنام:ای ول تودیگه کی هستی الان ملت همه بیکارن تودوتادوتاکارگیرآوردی بهزاد:دستت روسرما مانی:این یکی وسپرده بودم به یکی ازدوستام باباش یه آژانس داره فروغ فوری پرسید:هوایی؟ مانی:نه زمینی فریده:یعنی چی؟ مانی:تاحالانشده زنگ بزنین آژانس بیاددنبالتون برین جایی؟ فروغ محکم به زانویش زدوگفت:خدامرگم بده رفتی شدی راننده؟ مانی:خوب آره مگه چیه؟ فروغ ابروهایش درهم رفت وگفت:لازم نکرده توآژانس کارکنی توهمون آموزشگاه تدریس میکنی خوبه مانی سرخورده گفت:آخه چرا؟ فروغ:بچه جون من تودروهمسایه وآشناآبرودارم اگه یه بارزنگ بزنن وتوبری برسونیشون چه خاکی بریزم به سرم؟چی بگم؟بگم پسرم راننده است؟ احمدباآرامش گفت:فروغ جان راننده آژانس باشه خیلی بهتره تاکارگررستوران مهردادباتعجب پرسید:مگه کارگری هم کردی؟ مانی همانطورکه سرش پایین بودگفت:فقط یه هفته فروغ محکمتربه زانویش زدوگفت:توکه الان به من گفتی نه...خدایامنوبکش ای خدامانی ازدست توچیکارکنم عاصیم کردی آبروواسم نذاشتی مانی:چی میگین شماهی آبروآبرومیکنین من کی آبروتونوبردم هرکاری کردم بابادرجریان بوده بعدشم قراربودبادوستام یه فست فود بزنیم که نشد فروغ که ازعصبانیت سرخ شده بودگفت:پدروپسرواسه خودتون میبریدومیدوزیدازآژانس میای بیرون محاله بذارم اونجاکارکنی مانی:یعنی چی؟ فروغ:یعنی همین که گفتم مانی ازجایش بلندشدوگفت:فروغ جون شرمنده من یکسال قراردادبستم حقوقشم خوبه منم دلم نمیخوادازدستش بدم بااجازتون میرم لباسام وعوض کنم فروغ عصبی گفت:مانی مانی:دیگه مانی نداره مجبورم نکنین بگم به شماربطی نداره فروغ درمبل فرورفت وگفت:اینم ازادبش فرزاد:حق داره دیگه فروغ:چه حقی فرزاد؟حق داره که بامن توجمع اینطوری صحبت کنه؟ احمد:توچراجلوجمع باهاش اینطوری حرف میزنی؟ فروغ:من ماد.. احمدمیان حرفش پریدوگفت:مادرشی ببرش تویه اتاق خصوصی باهاش حرف بزن نه اینکه جلوجمع کوچیکش کنی فروغ:واقعاکه احمد فرزاد:احمدخان راست میگه توخیلی بهش میپیچی مهرداد:مامان چراجبهه میگیرین طفلک باهزارذوق وشوق داشت ازکاراش میگفت شماخوشت میادهی میزنی به پرش فروغ باناله گفت:رفته تورستوران معلوم نیست زمین شسته میزمشتریاروتمیزکرده پیش خدمت رستوران شده؟میفهمی یعنی چی؟این کارادرشان مانیه؟ احمد:خوب که چی کارکه عارنیست بادوستاش قراربودیه رستوران کوچیک راه بندازن که نشدولی همون یه هفته که اونجابودوبانهایت عشق کارکردیعنی همشون باعشق کارمیکردندآخرهرروزهم توهمون رستوران حساب کتاباشونومیکردن آره میزمشتری تمیزکردزمین طی کشیدحتی دستشویی رستوران هم شسته بودنه فقط مانی همشون توی اون هفته همه کارکردند.همه کارایی که درعمرشون هم محال بودخوابشوببینن وانجامش بدن بارفیقاش مسئولیتاشونوتقسیم کرده بودندهرکس هرروزیک کارمشخص داشت ویه مسئولیت قبول میکردیکی یه روزمیشدصندوق دار،یکی میشدپیش خدمت،مانی هم مثل اونا،مانی چه فرقی بابقیه مردم داره باکارگرای شهرداری اونا هم همشون هم سن وسال مانی هستن دیگه تازه پسرت خیلی شانس آورده که دوجای خوب کارپیداکرده دیگه نمیخوادمثل بچه کوچولوهاازمن پول توجیبی بگیره میخوادمستقل بشه داری براش زن میگیری فروغ بایدیه پس اندازی داشته باشه ازروزاول هم همه چیزوبهم گفت توهم یه کاری نکن پس فردابی خبرازماکاری انجام بده محمود:درسته فروغ خانم مانی پسرخوبیه خیلی هم باعرضه است همین که تواین سن وسال تصمیم گرفته نون بازوشوبخوره بایددعابه جونش کنیدهمین دوست وآشناهم عمراپسراشون کاروبارداشته باشن همشون مفت خوروجیره گیرباباهه هستن اماپسرشماچی؟درسته این کاردرشان مانی نیست اماازبیکاری که خیلی بهتره درآمدی هم داره اگرم حرفی زدندشماباافتخارسرتومیگیری بالامیگی پسرم دستش توجیب خودشه مستقله شمابایدبه این جنبه اش نگاه کنی بایدبه مانی افتخارکنین فروغ روبه احمدگفت:آخه احمدکه عصبانی شده بودباصدای نسبتابلندی گفت:دیگه اماواگروآخه نداره هرچی من هیچی نمیگم هردفعه این پسره اومدیه کاری بکنه یه نه آوردی توکارش سرقضیه کیش که نه انگارمادرشی اونجوری باهاش تاکردی دیروزم پاتوکردی تویه کفش ودعواومرافه راه انداختی اینم ازحالابسه دیگه اعصاب اضافه داری فروغ سرش راپایین انداخت نفس عمیقی کشیدچشمهایش رانورمنعکس شده اززرورق کادوشده روی میزمقابلش زدباخط زیبایی روی کارت چسبیده شده به بسته نوشته شده بود"تقدیم به توکه راه زندگی به من آموختی...فروغ جون دوستت دارم.مانی"بغض گلویش راگرفته بودآهسته بدون آنکه به زرورقش آسیبی برسدبسته رابازکردیک جعبه حصیری که باگل خشک روی درش تزئین شده بودلبخندی زدوبه آرامی درآن رابازکردازچیزی که درجعبه بودماتش بردیک گردنبندباپلاک فیروزه ای.درزندگیش آنقدرطلاوجواهردیده بودودوستانی که بدلیجات رابه جای برلیان به هم قالب میکردندکه به راحتی میتوانست فرق بین اصل وبدل راازهم تشخیص دهد.برلیان های دورپلاک فیروزه آنقدرشفاف بودوبرق میزدکه به راحتی میتوانست چشم هربیننده ای راخیره کند.از جایش بلندشدوبه طبقه بالارفت.مانی ازپنجره بیرون راتماشامیکرد.بی مقدمه گفت:ازتهران برام خریدی؟ مانی سرش رابه عقب چرخاندوروبه روی فروغ ایستادوسری رابه نشانه بله تکان دادوچشم به زمین دوخت. فروغ:پولشوچه جوری جورکردی؟ مانی بازهم چیزی نگفت. فروغ یک قدم به سمت اوآمدوگفت:همه حقوقت ودادی واسه این؟ مانی:نه همه همش یه حقوق کامل به اضافه نصف اون یکی فروغ خندیدوگفت:پسش بده برام یه چیزساده تربخر مانی:ازش خوشتون نیومده؟ فروغ:معلومه که خوشم اومده فقط نمیخوادالان واسم اینوبخری باشه سه چهارسال بعد مانی:پس دوستش ندارین؟ فروغ:این چه حرفیه من به خاطرخودت میگم مانی:پس به خاطرمن نگین...سپس بالحنی که التماس درآن موج میزدگفت:خواهش میکنم قبولش کنید فروغ نگاهی به چشمان پرازاشک مانی کرداگریکباردیگرمخالفت میکردبی شک مانی کنترلش راازدست میدادواشکهایش جاری میشد مانی عادت نداشت جلوی کسی گریه کندهمیشه می خندیدواگرناراحت بودخودش راکنترل میکرد. فروغ لبخندی زدوزنجیررادردست مانی گذاشت ورویش رابرگردادند. فروغ:پس چرامعطلی؟ مانی متعجب پرسید:من چیکارکنم؟ فروغ:به نظرت اینجورموقع هاچیکارمیکنن؟خودت بندازگردنم جلوی آینه ایستاددستی به گردنبندش کشیددرعین حال که ظریف بودچقدرزیباوشیک بودوجلوه داشت خواست ازاتاق بیرون برودکه مانی گفت:مرسی که قبولش کردین فروغ درجاایستادبغض کرده بودلبخندی زدوبه سمت مانی رفت خواست درآغوشش بگیردواوراببوسدامانتوانست ازبدوتولدمانی تابه الان بین خودش واویک حدومرزی رامشخص کرده بودمرزی که حالاقادربه شکستنش نبودمرزی که به خاطرآن حالابه خودش لعنت میفرستاددستی به صورت مانی کشیدوگفت:من بایدازت ممنون باشم مانی ازگوشه لبش بوسه ای به کف دست فروغ زددیگرطاقت ماندن نداشت ازاتاق بیرون رفت وبه دستشویی پناه برد.اشکهایش آرام آرام صورتش رانوازش میکردندخودش هم میدانست مانی رابیشترازمهدخت ومهرداددوست دارداماهیچوقت قادربه بیان احساساتش نبوددرمقابل محبت های مانی مهربانیهایش وحتی مخالفتهایش همیشه مهرسکوت به لبهایش میزدگاهی بااودرتصمیم گیری دچار اختلاف وکشمکش میشدامادرنهایت این فروغ بودکه کوتاه می آمدونمیتوانست مانی راازحرفش منصرف کندمانی درست مثل خودش بودچه ازنظرظاهرهرچه ازنظرشخصیت محکم وبااراده وبلندپروازاماروحیه شکننده ولطیفی داشت والبته گاهی هم زودرنج،بی حدو اندازه مهربان بودوباهمین محبت های بی شائبه اش باعث شده بودهمه بش ازپیش دوستش داشته باشند.نگاهی به آینه انداخت چقدراین گردنبندبه پوست سفیدش می آمد.لبخندی به خودزداشکهایش راپاک کردوبه سالن بازگشت. تقریباتمام هدیه هامشابه بودوهمه ازسلیقه خوب مانی تعریف میکردند.پریساگردنبندودستبندچوبی راکه ازمانی هدیه گرفته بودرابه سینه فشردکارت کوچکی که روی جعبه اش بودرابازکردوزیرلب خواند"خوب من همیشه خوب بمان...آنکه هرگزفراموشت نمیکند.مانی"با بغض به اتاقش رفت سرش رادربالش فروبردواشکهایش جاری شد.همه نگاه هابه سمت فروغ برگشت. مهدخت:وای مامان چقدرشیکه بدله؟ مهرداد:بدل چیه اصل به نظرمیاد شهین:خیلی قشنگه فروغ جون ازکجاخریدی؟ فروغ لبخندی زدوگفت:خودم نخریدمش ازطرف یه عزیزه فرزاد:قربون اون عزیزبگوکیه ماهم یه معرفی نامه بهش بدیم فریده:هرکی هست معلومه خیلی دوست داره شهین:نکنه...نکنه احمدآقاست؟ احمد:به جان بچه هام اگه روحمم خبرداشته باشه بهنام:زن عمونمیخواین بگین کی یه همچین هدیه نفیسی وبهتون داده؟ فروغ روبه احمدگفت:مانی واسه توچی خریده؟ احمد:یه ساعت مچی مهرداد:فکرکنم تمام حقوقش وداده واسه باباساعت خریده ازاون مارک داراست فروغ متعجب نگاه میکردوزیرلب گفت:پس اینوچه جوری خریده؟ همان لحظه مانی هم ازپله هاپایین آمدوتعظیم کوتاهی به جمع کرد. محمود:مانی جان توباحقوق یه ماهه چه جوری این همه چیزمیزخریدی؟گنج پیداکردی؟ مانی:من که گفتم دوجاکارمیکنم پیروز:صدجاکارکنی بازم نمیشه من سه تاعمل میکنم به زورخرج خونه زندگیمودرمیارم احمد:دیگه دارم بهت مشکوک میشم فریده:خدامرگم بده توکارخلاف نرفته باشی! مانی:چی میگین شماهاایناهمشون باپول حلال خریده شده خیالتون جمع مهردادباسوءظن نگاهش کردوگفت:پس ازکجاآوردی؟ مانی:ازپشت کوه احمدکه عصبانی شده بودآهسته گفت:دبهت میگم بگوازکجاآوردی؟ مانی سرش راخاراندنزداحمدرفت وزیرگوشش گفت:قسطی خریدم قسطی هم گردنبندمامان وهم ساعت شماولی مرگ مانی آبرومو نبرین خواستین قبضاشم نشونتون میدم احمدلبخندی زدودستی به موهای مانی کشیدوگفت:باباجون واسه چی خودتوتوزحمت انداختی؟ مهرداد:چی زیرگوش هم پچ پچ میکنین؟ احمد:خوب مشکلی نیست مانی:مشکل شرعیش حل شد؟ احمد:آره باباجون حله مانی:ازناهارخبری نیست؟وقبل ازآنکه جوابی بگیردبه دستشویی رفت ودست ورویش راشست. پونه:فروغ جون نگفتی این عزیزکیه؟ فروغ:مانی شهین:خداشانس بده بعضی هایادبگیرن پونه:همینوبگوآقابهنام توجه کنید بهنام خندیدوگفت:کامران بایدتوجه کنه نه من پونه سری تکان دادوبه همراه بقیه زن هابرای تدارک ناهاربه آشپزخانه رفتند. مهرداد:بابامانی گفت چه جوری این چیزاروخریده؟ احمد:به روش نیاریناقسطی خریده حالاهمه واسه من کارآگاه شدن پیروز:چقدراین بچه بامحبته فرزاد:خیلی فقط کیه که قدربدونه به خدابعضی وقتادلم میخوادفروغ وبادستام تیکه تیکه کنم شهین ازآشپزخانه گفت:ناهارآماده است تشریف بیاریدیکی بره پریساروصداکنه پریساهم ازاتاق بیرون آمدوبه طبقه پایین رفت. همه درحالی که ازمانی تشکرمیکردندبه سمت نشیمن که سفره درآنجاپهن شده بود،رفتند. نفس عمیقی کشیدوسرش راپایین انداخت آهسته باصدایی که عشق درآن موج میزدگفت:ببینین آقای مقدم من مدتیه یعنی ازاولین بارکه شمارودیدم چه جوری بگم؟من من عاشقتون شدم من دوستتون دارم قول میدم خوشبختتون کنم من دیوونتون هستم من میمیرم براتون زیرلب گفت:اه...بازم نشدآخه چی بهش بگم؟وشکلکی برای خودش درآینه درآورد. طاهره:هستی دیرت شدا هستی:رفتم رفتم زیرلب گفت:یه چیزی میشه دیگه به امیدخدایی گفت وازخانه خارج شد. ازدورتینارادیدکه روی صندلی های جلوبوفه نشسته بودوطبق معمول شیرکاکائووکیک میخورددیدوبه سمتش رفت بعدازسلام واحوالپرسی وسفارش یک لیوان چای کیسه ای گفت:تیناامروزهمه چیزوبهش میگم هرچی تودلمه مرگ یه بارشیون یه بار تینامحکم دستانش رابه میزکوبیدوگفت:خیلی خری خیلی خری هستی هستی:تینایواش بچه هادارن نگامون میکنن تینا:به درک به جهنم تویه ذره عقل توکله ات نیست؟یه ذره فکرنداری؟ هستی:من تصمیموگرفتم تیناپوزخندی زدوگفت:تصمیم...هرکی ندونه فکرمیکنه چه غلطی میخوای بکنی آپولوکه نمیخوای هواکنی هستی؟هه ازاونم سخت تره توبگومن چیکارکنم؟ تینا:توفقط یک سال ونیمه که میشناسیش چرااینقدرعجولی؟صبرداشته باش گرصبرکنی زغوره حلواسازی هستی بابغض گفت:حلوامیخوام چه کنم؟چقدرصبر؟یه روزدوروزیه ماه یه سال؟چقدرتینابه خداخسته شدم اینجوری اینجوری حداقل ازبلاتکلیفی درمیام راحت ترمیتونم واسه آیندم وزندگیم تصمیم بگیرم فکرکنم تیناچشمهایش راریزکردوباحرص فریادزد:خودتو... همه نگاه هابه سویش چرخیدنفس عمیقی کشیدوباصدایی آرام ترگفت:خودتوسوژه یه جماعت پسرتودانشگاه بکنی یه کاری کنی دخترابه خونت تشنه باشن که چی؟تکلیفت روشن بشه میخوام نشه صدسال هستی به فکرخودت نیستی به درک به فکرمادرپدرت باش آبروشونوازتوجوب پیدانکردن به خداهستی معنی آبرومیفهمی؟میفهمی هستی؟حالیته؟نه نیست به خدااگه یه ذره باشه نامزدداره میفمی نام زد هستی:نامزدشه زنش که نیست تازه اگه زنشم بودمن کارخودم ومیکردم تیناسرش رامیان دست هایش گرفت بالحنی ناله مانندگفت:به خداهیچ جای دنیاهیچ دختری ازیه پسرخواستگاری نمیکنه هستی خندیدوگفت:چراتوهندوکره دخترامیرن خواستگاری پسرا تینا:هستی جون تیناجون من ازاین کاربگذرپس فرداهمین یه ذره امیدی که شایدبیاددنبالت هم ازبین میبریایه خرده سرسنگین باش هان؟ یهودیدی بی خیال نامزدش شدواومدپیش تو هستی لیوان چایش راازروی میزبرداشت وگفت:حالاتوچرااینقدرنامزدنامزدمیکنی؟دختره اون روزیه چیزی پرونداصلاشایددوستش بوداصلاهرخری که بودمن نمیتونم ازفکرش بیام بیرون نمیتونم دست ازسرش بردارم دیگه نمیتونم اون نامزدشه هست نیست میخوام شانسموامتحان کنم تینا:من ازپویاهم شنیدم وقتی به همه میگه نامزدداره یعنی چی؟یعنی برخروس بی محل لعنت یعنی مزاحم نمیخوام یعنی تورونمیخواد هستی لبخندی زدوگفت:پاشوبریم سرکلاس به هرحال من امروزهمه چیزوبهش میگم توهم اینقدرجوش نزن سکته میکنی ناقص میشی پویاولت میکنه شکست عشقی میخوری تینا:خدایاخودت امروزبه منوآبروم رحم کن وهردوبه سمت کلاس رفتند. به ماشینش تکیه داده بودوجزوه ای راورق میزدمثل همیشه جذاب وسنگین امروزم مردونه پوشیده نه اینکه هیچوقت اسپورت نپوشه هانه اتفاقااسپورت خیلی بیشتربهش میادولی این یه دفعه یه پیرهن سفیدبایه شلوارمشکی پارچه ای پوشیده بودویه کت خاکستری تیپش خیلی شیک ونانازبودآروم رفتم جلوحواسش به من نبودوهمچنان سرش پایین بودیه تک سرفه کردم وگفتم:سلام جناب مقدم سرشوآوردبالاصاف ایستادروبه روم وگفت:سلام خانم برزگرخسته نباشین زورمیزدم توچشمهاش نگاه نکنم ولی مگه میشداگرم نگاه میکردم که دیگه واویلا...لال میشدم اون موقع بهترین فرصت بودکسی هم پیشش نبودوتنهااونجاایستاده بود. میشه شماروبه یه قهوه دعوت کنم؟ اولش جاخوردیه نگاهی بهش کردم وسرم وانداختم پائین وگفتم:کارواجبی باهاتون داشتم اینجاباتته پته ادامه دادم:راستش اینجامناسب نیست نمیشه وقتی سرم وگرفتم بالاونگاهمون خوردبه هم یه لبخندقشنگ مثل همیشه اومدرولبهاش خوب خودشوکنترل میکردمثل من نبودکه راه به راه وابده یه کم دیگه منواونجوری مهربون نگاه میکردغش میکردم مانی باخنده گفت:شماچرابااین حالتون من شماروبه یه نسکافه دعوت میکنم موافقین؟ خندیدم وگفتم:مرسی مانی:پس بفرمائید
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |