تاريخ : یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
 بابا شــــــوت کن!
صدای شکستن چیزی اومد ... ترسا نفسش رو با حرص فوت کرد و کتاب رو زد به هم ... فایده نداشت! باز تصمیم گرفت درس بخونه و بازی های این پدر و پسر شروع شد ... صبح تا شب که آترین بهش اجازه نمی داد درس بخونه شبا هم که آترین رو دست آرتان می سپرد و تصمیم می گرفت یکی دو ساعت درس بخونه اینقدر شلوغ می کردن که بازم نمی تونست ... گلوله های پنبه رو از توی گوشش در آورد و با غیظ از جا بلند شد که بره یه گوشمالی درست و حسابی به آرتان و آترین بده! یک ماه دیگه کلاساش شروع می شد و اگه یه دور کتاب دکتر عامری رو مرور نمی کرد محال بود بتونه دروسش رو بفهمه ... از اتاق رفت بیرون ... توی چارچوب در دست به کمر ایستاد و زل زد بهشون ... آرتان با یه آستین حلقه ای سورمه ای و یه شلوار گرمکن نشسته بود کف سالن و مشغول جمع کردن خورده شیشه های گلدون بود ... در همون حین داشت آهسته می گفت:
- اوه اوه آترین ! الان مامانت می یاد جفتمونو می ندازه بیرون از خونه!
آترین هم که سعی می کرد صداشو مثل باباش آروم کنه گفت:
- اوه اوه بابا! زود باش همه شو بریز دله آشخالی ... الان می یاد ... من می گم تو بودیا!
آرتان که هم خنده اش گرفته بود هم تعجب کرده بود با چشمای گرد شده به آترین نگاه کرد و گفت:
- آتریـــن! من شکستم ؟
آترین دست به کمر شد و با همون صدای یواشش گفت:
- خوب من شکستم! اما جلو مامان تو شکسته باش ... باشه؟
آرتان دیگه نتونست جلوی خودش رو بگیره و غش غش خندید، ترسا جایی ایستاده بود که توی دید نباشه، در همون حالت داشت از صمیمیت بین آرتان و آترین لذت می برد. آرتان کمی سر جاش خم شد و بشقابی از روی میز پذیرایی برداشت ، خرده شیشه ها رو ریخت داخل بشقاب و رو به آترین گفت:
- سوئی شرتت رو در بیار ببینم فسقل!
آترین با تعجب گفت:
- چرا؟
- می خوام خاکا رو بریزم تو کلاهت ... بدو الان مامانت می یاد!
آترین هیجان زده سوئی شرت سبز رنگ کوچیکش رو به سختی از تنش در آورد و کلاهشو دو دستی گرفت جلوی باباش ... آرتان همه خاک ها رو دو دستی جمع کرد و خواست بریزه داخل کلاه که ترسا بیشتر پنهان شدن رو جایز ندونست ، رفت جلو و گفت:
- چی کار می کنی؟ سوئی شرت بچه خراب می شه!
آترین سریع پشت باباش پناه گرفت و گفت:
- مامان، بابا بود!
آرتان باز خنده اش گرفت و با همون دستای پر از خاک زل زد توی چشمای ترسا و شونه ای بالا انداخت. ترسا هم در حالی که به شدت سعی می کرد جلوی قهقهه زدنش رو بگیره رفت جلو بازوی محکم آرتان رو گرفت توی دستش و گفت:
- بیا ببینم ...
آرتان دنبال ترسا راه افتاد و گفت:
- نکشیمون!
ترسا بازوشو ول کرد، مشتی توی سینه اش کوبید و گفت:
- بکشمت هم حقته!
بعد از این حرف دوباره چرخید و وارد آشپزخونه شد، آرتان و آترین هم دنبالش رفتن، در کابینت رو باز کرد سطل آشغال رو با پاش کشید بیرون و گفت:
- جای اونا اینجاست آرتان خان!
آرتان با لبخندی کجکی گفت:
- اِ راست می گی؟ یادم نبود!
ترسا دست به سینه شد و گفت:
- قبلا ها که خوب یادت بود ... می زدم ظرف می شکستم می یومدی جارو می کردی ...
آرتان خاک ها رو ریخت داخل سطل زباله و با لودگی گفت:
- حالا دیگه به روم نیار اون دوران جاهلیتم رو!
ترسا براق شد و گفت:
- بله بله؟ دوران جاهلیت ...
آترین پرید بین ترسا و آرتان و گفت:
- مامان، بابامو دعوا نکنیا! وگرنه به عمو می گم!
ترسا چشماش گرد تر شد، مشتش رو گرفت جلو دهنش و گفت:
- اینو نگاه! ای خدا کارم به کجا کشیده که دیگه می خواد چغلی منو به نیما بکنه ...
آرتان دستاشو شست ، خم شد آترین رو بغل کرد و گفت:
- پسر باباشه دیگه! حواستو جمع کن که دفعه دیگه بخشش تو کار نیست!
بعد هم بی توجه به ترسا از آشپزخونه خارج شد.