تاريخ : چهارشنبه نهم اسفند 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
_این چه طرز حرف زدن بامنه؟متشخص باش ضعیفه
با رویا که دو سال از منو مرال بزرگتر بود هم سلام علیک کردم.
_اون نامزد دیوونت کجاس.چرایه ندا نداد که من قیافمو پشت آیفون براش خوشگل نکنم؟
مرال:هوووی درست بحرفا.با مهشید تو سالنن دارن آخرین کارای تزئینشو میکنن((مهشید آبجیه رهامه رهامم که پسرخاله و نامزد دوست عطیقه ی ما))
تازه چشمم به مرال و رویا افتاد
گفتم:
نفس کش شما دوتا چه خوشگل کردین خبریه؟آرایشگر چقدر وقت روتون گذاشته.
رویا چشاش یه برق زد.مرال گفت من برم پیش نامزدم از رویا بپرس که امشب قراره کی بیاد اینجا.
چشامو ریز کردم طرف رویا پرسیدم اینجا چه خبره؟
نیششش شیش متر باز شد.مرالم اون موقع از دیدمون محو شد
گفت:
_قراره دوس پسرم بیاد
_بههه اینکه ذوق نداره اون که همیشه هست.
_د ن د ایندفه فرق داره.قراره با دوستش بیاد.دوستش تازه از تهران اومده پیش اون.شایانم گفته حالا که اینجایی تولده یکی از آشناهامونه تو هم بیا.
_ای نامرررد.میخوای بی افتو بپیچونی.خیانت کار
_حالا اونطوری هم که نه.آخه تونمیدونی این پسره چقد جیگره.تو عمرم خوشگلی مثل این ندیدم.ولی تو زیاد دورو برش نپلکیا.
خودمو پرت کردم رو مبل گفتم
_که چی مثلا.مال خودت
_نه از اون لحاظ.آخه آمارش خرابه.از اون پسراس که باهمه خوش میگذرونه.هرشب بایه دختر تو تختشه.هم خوشتیپه هم پولداره هم خوش قیافه میترسم تو که کرمات فعالیت بی وقفه دارن یهو از این خوشت بیاد و اذیتش کنی.اونم زرنگه تو رو به دام بکشه و ازت سو استفاده کنه.
همون موقع مرال و رهام پشت سرشونم مهشید اومدن.
_جمع کن بینیم بابا.از مادر زاده نشده کسی که از من سو استفاد کنه.
رهام:به به.سلام به بانوی دیوونه ی این شهر
من:سلام جیگر.سلام مهشید.
مهشید:سلام علیک
مرال:بابا منم اینجاما.صد بار گفت به این نامزده من نگو جیگر.رگ غیرتم فعال میشه ها.
_برو بابا تو وغیرت.
بعد دوباره به مرال گفتم جیگرم من کجا برم این لباسارو عوض کنم.یه شربتم که به من ندادین.گلوم خشک شد.الان این مهمونا میان.
مرال:خوردنیا واسه مهمونیه.نه الان
_خسیس.کنسک
پاشدم دستشو گرفتمو کشوندمش طرف پله ها.
مرال:چه خبرته مگه داری اسب میکشی؟
خندم گرفت:خوبه خودتم میدونی چهار پایی.زودباش بریم منو حاضر کن ساعت 6 شده.مگه نگفتی از ساعت 7 کم کم مهمونا میان.راستی مامانت اینا کجان؟
مرال:رفتن خونه عموم.مامانم گفت ما نیستیم شما راحت باشین.
_ایول چه مامان بابایی.خدمتکارتونوچی؟ مرخص کردین؟
مرال:نه سوری جون که دست تنها بود تازه 2 تای دیگه هم گرفتیم.الان تو آشپزخونه دارن وسایلو برای پذیرایی آماده میکنن.
رفتیم تو اتاق مرالواونجا مانتومو در آوردم. یه تاپ از زیرش داشتم .رومو کردم سمت مرال دیدم مرال زل زده بود به من.
_گفتم هیز بازی در نیار.اینا قراره بعدا صاحاب دار بشه.
مرال:گمشو