تاريخ : چهارشنبه نهم اسفند 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
یکم چرت و پرت گفتیمو بعدش من لباسمو پوشیدم.کفشمم که تو خونه از پام در نیاورده بودم.مرال یه خط چشم مشکی پررنگم دور چشمم کشید.یه رژ کالباسی هم زدم.ریملم که نمیزنم میترسم به مرور زمان این مژه های خوشگلمو بخاطر آرایش از دست بدم.یه سایه ی تاریکم پشت چشمم زدم.

موهامم که موقع حرف زدن با اتو فر کرده بودم.


خودمو تو آینه نگاه کردم.بازم محشر بودم.یه دختری که قرار بود چشمای پسرارو میخکوب کنه.


و بعضی دخترا با حسرت نگاش کنن.


مرال که نتونست جلو خودشو بگیره اومد یه بوسم کردوگفت:جیگرتوووووو


گفتم:


نکن این کارو.خجالت بکش.عین این پسرا نمیتونه جلو خودشو بگیره


مرال:حالا خوبه لپتو بوس کردما


_پ ن پ بیا این لبای خوشگلمو بوس کن تا با همین دستام خفت کنم.


مرال:ازخود راضیه لوس.ولی خداییش خیلی خوشگلیا.امشب بازار منو همه دخترارو کساد میکنی.


_تو دیگه چرا این حرفو میزنی تو هم که خیلی خوشگلی


_ولی تو یه چیز دیگه ای.


در زدن. رهام همینطورکه داشت دوباره میرفت و صداش از پشت در میومد گفت زود باشین دیگه مهمونا دارن میان.عین خاله پیرزنا یه ساعته تو اتاقن تا خودشونو رنگ کنن.


داشت غر میزد و پایین میرفت.


یه خنده کردم


_شوهرتم مث خودت بیماری روانی داره.


مرال یه دونه زد پس کلمو گفت:به گل من توهین نکنا.


عق زدم


- - _مسخره


دوتایی رفتیم پایین.چند تا دخترو پسر اومده بودن.به کمک مرال با همشون آشنا شدم.چشمای تحسینی بیشتر پسرارو رو خودم حس میکردم.ولی بازم مغرورو شیطون در حال گپ زدن با دخترا و گوش دادن آهنگا بودم.


مرال و آجیش اینا هم که حواسشون به مهمونا بود.کم کم داشت شلوغ میشد.بچه های دانشگاه هم یه چندتاشون اومده بودن.تازه به هیزی چشم پسرای دانشگامون پی بردم.


مرالو رهامو رویا داشتن میرقصیدن.منم که میخواستم یکم جا بیفتم بعدا خودمو تکون بدم.چشمم به رقص رویا بود که دیدم.یهو عین فنر پرید سمت در.


با کنجکاوی نگاه کردم.وااااااااااای خدا اینو چه هلووییییییییییییه.الان چشمام دو دو میزنه.


از اون هلو هاست که دوس دارم همین الان بپره تو گلو.


رویا رفت سمت پسره کناری اون آقا خوشگله.لپشو بوسید.به اقا خوشگلمونم سلام کرد.اونم با شیطنت و خنده داشت جوابشو میداد.البته صداشون نمیومدا.فقط تصویر داشتم.


رومو کرم اونور.من همیشه رو رفتارم کنترل داشتم.ولی بازم بعضی دخترا مثل اینکه داشتن نگاه میکردن.


مهناز هم کلاسیم گفت:


- چه خوشگله


- خوشگله که خوشگله مبارک صاحابش


لعیا:نامرد چه تیپیم زده.لباساش میلیونین.خدا کنه با من دوس بشه


مهناز:چه خوش خیالی دیوونه.فکر کردی اون میاد سمت ما.


- بیخیالش بچه ها.استاد چرا نیومد؟


مهناز:آخی قربونش برم من


لعیا:غش نکنی دختر.خوبه فقط اسمشو شنیدی


مهناز:آخرش خودم تورش میکنم.بزار بیاد.میگم دیر نکرد؟


لعیا:اون کلاسش به این نمیخوره که انقد زود بیاد.

من رو به مهناز گفتم:آخه تو سنت بهش میخوره که اینطوری براش خود کشی میکنی؟