تاريخ : جمعه یازدهم اسفند 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
مهناز:اااااااااااا نزن تو ذوقم دیگه.اون که تازه 30 سالشه.ده سال بیشتر اختلاف سنی نداریم.بهتر از اینه که با یه بچه باشم.داشتم با مهنازشون حرف میزدم ولی تمام فکرم با اون پسر خوشتیپه ی این مهمونی بود.
زیر چشمی داشتم دورو ورمو میگشتم تا دوباره پیداش کنمدیدم بله آقا پسرمون از همین اول شروع کردن.دستش دور کمر یکی از دخترای خوشگل مجلسمون بود که اسمش ساحل بود.ساحلم داشت هی براش عشوه خرکی میومد و باهاش حرف میزد.اقا خوشگله هم با یه جام مشروب داشت از این هم صحبتی لذت میبرد.یهو سرشو خم کرد و یه بوس از رو گردن ساحل برداشت.ای نامرد از همین الان شروع کرد.بعدشم دست ساحلو گرفت و بردش وسط چیک تو چیک داشتن از این رقصای دو نفره ی مسخره میکردن که فقط میچسبن به همو تکون میخورن.ایششش- خوردی پسر مردمومهناز بود که اینو گفت.رومو کردم سمتشو گفتم- میخوام ببینم همونجوریه که تعریفشو شنیدم لعیا چشاشو ریز کرد گفت:مگه در موردش چی شنیدی؟- همین چیزی که الان داریم ازش میبینیم.شنیدم از اون خرپولای خوش گذرونه لعیا:آره بهش میخوره