تاريخ : جمعه هجدهم اسفند 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
نگرانی آراد به اوج رسید و گفت:
- ویولت چی مامان؟!! طوریش شده؟ اتفاقی افتاده؟!!

حاج خانوم با کلافگی گفت:
- الله و اکبرت باشه مامان! چقدر آسمون و ریسمون به هم می بافی؟ دو دقیقه زبون به کام بگیر تا من حرف بزنم ...
آراد با کلافگی سکوت کرد و به دهن حاج خانوم خیره شد ...
- ویولت مسلمون شده؟
دهن آراد باز موند ... قرار نبود کسی بفهمه! یعنی خود ویولت تمایلی نداشت کسی بفهمه وگرنه آراد از خداش هم بود که همه جا جار بزنه و بیشتر به ویولتش بباله! چند لحظه سکوت کرد، نمی دونست باید چی بگه. دوست نداشت حرفی بزنه که بعد مدیون ویولت باشه ... اما دروغ هم نمی تونست بگه ... پس سکوت کرد ... حاج خانوم پسرش رو خوب می شناخت ... از سکوتش پی به همه چی برد ... از خوشحالی کم مونده بود زیر گریه بزنه! صداش می لرزید ... گفت:
- از کی مادر؟
آراد بالاخره زبون باز کرد ...
- قبل از ازدواجمون ... توی هالیفاکس ...
حاج خانوم صورتش رو گرفت رو به آسمون و گفت:
- خدایا صد هزار مرتبه شکرت ...
آراد سرشو بالا گرفت و گفت:
- مامان طوری خدا رو شکر می کنه انگار ویولت کافر بوده!! شما که دیگه ...
حاج خانوم پرید بین حرفاش و گفت:
- نه مادر من! این حرفا چیه! من به پاکی اون دختر ایمان اوردم! اون اونقدر خوب بود و هست که منو بارها شرمنده خودش کرده ... من خدا رو شکر کردم به خاطر اینکه عروسم اینقدر خوبه!!! واقعاً این عروس از سر من هم زیاده ... باید تا اخر عمر خدا رو شکر کنم!
آراد لبخند با لذتی زد و گفت:
- منم همینطور ...
- مادر پس چرا حرف نمی زنین؟ مگه این چیز بدیه؟
- ویولت دوست نداره کسی بفهمه ... می گه من درونی مسلمون شدم!
- اما من دوست دارم این خبرو به همه بگم ...
- مامان خونواده اش ناراحت می شن ...
- من چی کار به خونواده اش دارم؟ به فک و فامیل خودم می گم! این عروس واسه من افتخاره ...
- بهتره اول از خودش بپرسین ... اصلاً شما از کجا فهمیدین؟
- داشتیم شله زرد رو هم می زدیم ... نوبتی ... نوبت ویولت که شد همه مون از آشپزخونه اومدیم بیرون استراحت بکنیم ... پنج دقیقه که گذشت رفتم سر بهش بزنم ... دیدم داره دعا می کنه ... نا خوداگاه شنیدم ... همه ائمه رو قسم می داد به خصوص امام علی رو ... از همه اسم برد جز ائمه مسیحی ... یه ضجه ای می زد و از امام علی می خواست که خوشبختیشو براش حفظ کنه ... بعدشم گفت نذر م یکنه همیشه نمازاشو سر وقت بخونه ... دیگه اینو که گفت حسابی شک افتاد به دلم ... به خودش چیزی نگفتم ... صبر کردم از تو بپرسم ...
آراد آهی کشید و گفت:
- بعضی وقتا فکر می کنم خدا یه فرشته بهم داده ... یه فرشته که می خواد زندگیمو زیر و رو کنه ...
حاج خانوم از جا بلند شد و گفت:
- واقعاً هم همینه ... من یکی که باید همه عمر شکر گزار خدا باشم که با خودخواهیم باعث از دست رفتنش نشدم! حفظش کن مادر ... هر طورکه می تونی حفظش کن ... مثل یه نگین می درخشه ... و همین آدمو نگران می کنی ...
آراد با اخم گفت:
- دلمو نلرزون مامان !
حاج خانوم رفت سمت در اتاق و گفت:
- من فقط بهت اخطار دادم ... زنت جواهر و وفاداره! تو مواظب باش خطا نکنی ...
بعد از این حرف از اتاق خارج شد ... آراد هم که با توجه به حرفای مامانش دلتنگ ویولت شده بود به سرعت همراه او از اتاق خارج شد ...
***
- آراد کجا می ری؟ مگه خونه ما نمی ریم؟ شله زرد مامان اینا رو می خوام بدم.
- یه سر بریم گالری خانومم ... این پسره زنگ زد گفت برم ، گویا کارم داره! بعدش می ریم ...
- آهان باشه ... راستی آراد یه چی می خوام ازت بپرسم ... می ترسم ...
آراد بامزه چپ چپ نگاش کرد و گفت:
- داشتیم؟!! از من می ترسی؟!
- نه بابا ... از حرف زدن در این مورد وحشت دارم ...
- بگو خانومم ... نگرانم می کنی اینجوری ...
ویولت آهی کشید و گفت:
- در مورد رامینه ...
آراد از گوشه چشم نگاش کرد و گفت:
- رامین؟ چی شده؟
- از وقتی که رضایت دادی و آزاد شد ... دیگه خبری ازش نداری؟!
- برای چی می پرسی ویولت؟ می خوای واسه خودت استرس درست کنی؟
- نه ... ولی خوب من همیشه توی کابوس اونم ... یه بار داشت تو رو ازم می گرفت .... شاید دوباره هم اینکار رو بکنه ...
آراد خندید و گفت:
- مگه دیوونه است! من اگه رضایت نداده بودم تا آخر عمرش باید گوشه زندون می موند ... اون به ما مدیونه!
- خوب همین جری ترش می کنه ...
- چی می خوای بگی ویولت؟
- می شه ... می شه یه خبر ازش بگیری ببینی در چه حاله؟ اصلاً دوست ندارم یهو غافلگیرمون کنه ...
- دلیلی واسه این کار نمی بینم ...
ویولت نق زد:
- آراد ... جون من ... من واقعاً بعضی وقتا از استرس رامین دست و پام سر می شه ...
آراد ماشین رو روبروی گالریش پارک کرد و گفت:
- خانومم ... واسه چی با خودت اینجوری می کنی؟ اگه کسی هم باید نگران باشه منم، که نیستم!
ویولت مظلومانه گفت:
- آراد ...
آراد تحت تاثیر لحن ویولت چرخید و زل زد بهش ... ویولت چشماشو گرد کرد و چند بار پلک زد ... آراد لبخند زد ... برای فرشته اش کوه رو هم جا به جا می کرد ... زمزمه کرد:
- چشم ... روی جفت چشمام ...
ویولت با شوق خندید و گفت:
- عاشقتم!
آراد در ماشین رو باز کرد و گفت:
- نوکر چشاتم ...
بعد از رفتن آراد لبخند نشست روی لبای ویولت ... سرشو گرفت رو به آسمون و گفت:
- خدایا ... خدایا می دونی که دربست مخلص و نوکر و چاکرخواتم! آرادو واسم حفظ کن ... خدایا ... خیلی خیلی ازت ممنونم که باعث شدی عاشق بشم و طعم شیرینش رو بچشم ... خودت برام نگهش دار ...
صدای نوازشگر موسیقی چشماشو گرم کرد ... از صبح خونه حاج خانوم حسابی خسته شده بود ... تصمیم گرفت کمی بخوابه ...
با صدای در ماشین بالا پرید ... آراد با ناراحتی گفت:
- شرمنده تم خانومم ... بیدارت کردم؟
ویولت صاف نشست و گفت:
- تو چرت بودم ... چی شد ؟ کارت تموم شد؟
آراد اخم کرد و گفت:
- اینم همین الان باید پشت منو خالی کنه! دستمو گذاشت تو حنا ...
- چی شده؟
آراد راه افتاد و گفت:
- می گه سرمایه م جور شده می خوام واسه خودم مغازه بزنم ... باید دنبال یه نفر دیگه باشیم ...
ویولت با ناراحتی گفت:
- وای! حالا چی کار می کنی؟!
- چه میدونم! باید به چهار نفر از همکارا بسپارم تا دو سه نفر آدم معتمد رو بهم معرفی کنن ...
- می خوای به آرسن بگم؟!
- نه حالا صبر کن بذار خودم ببینم کاری می تونم بکنم یا نه ... اگه نشد اخر سر ... خودم!! با آرسن حرف می زنم ...
و روی کلمه خودم تاکید کرد ... ویولت دستشوجلو برد تلنگری به گونه آراد زد و گفت:
- حسود ...
آراد دست وسولت رو چنگ زد ... توی مشتش گرفت و گفت:
- حسود و حریص ... تو مال منی! مال منی! مال منی!
ویولت غش غش خندید و گفت:
- خیلی خوب بابا ... بردار برو مال خودت! فعلا برو خونه ما ... یادت نره!
آراد لبخندی زد و گفت:
- ای به چشم ... خانومم!