X
تبلیغات
رمان خوانها - سیاوش 2

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

سیاوش 2

خب!
هیچوقت فکر نمی کردم اون تا این حد از آینده بترسه.این دختر از عشق گریزونه ... ترس! صفتی که من هیچوقت در پریوش ندیده بودم.
بهرام پرسید:
حالا می خوای چه کار کنی؟
می خوام باهاش حرف بزنم خیلی جدی.
تو واقعا دوسش داری سیاوش؟اونو واسه ی آینده ات می خوای؟
اگه تا امروز شک داشتم،حالا دیگه مطمئنم که می خوامش.پریوش بی نظیره.با تمام دخترایی که دیدم فرق داره، اخلاق خاص خودشو داره، لجبازه،مغروره،ولی در عین حال مهربون و با احساسه. می خوام بهش بگم من واسه ی آینده ام تصمیم گرفته ام و بهتره که اونم فکراشو بکنه.
کامیار پرسید:
یعنی اون تا حال به تو فکر نکرده؟ فکر می کنی عاشقت نیست؟
نمی دونم حرفای امروزش نشون می داد که با دنیای عشق بیگانه اس. درکش میکنه،اما ازش گریزونه.
حمید گفت:
اگه اینطوره که تو می گی پس رام کردنش باید خیلی سخت باشه.
پریوش همیشه در کنار من بوده. ما با هم بزرگ شدیم،خونه هامون دو تا خیابون از هم فاصله دارند. ما مثل خواهر و برادر در کنار هم بزرگ شدیم. ممکنه هیچی به نظرش نیومده باشه و از کنار من بدون احساس بگذره. ممکنه منو فقط مثل یه برادر دوست داشته باشه،به همین سادگی!
کامیار لبخندی زد و گفت:
همونطور که خودت گفتی چاره اش فقط همینه که باهاش حرف بزنی و نظرشو بدونی ،اینطوری از بلاتکلیفی بیرون میای و راهتو می شناسی . پس بهتره باهاش صحبت کنی.


در پایان کلاسهای آن روز، سیاوش با عجله از دوستانش خداحافظی کرد و از آنها جدا شد. وقتی به منزل عمو منصور رسید ،ساعت پنج بعد از ظهر را نشان می داد. زنگ را فشرد.لحظاتی بعد پریچهر از پشت آیفون پرسید:
کیه؟
منم خاله جون،سیاوش.
بیا تو عزیزم.

سلام خاله جون، حالتون خوبه؟
پریچهر لبخندی زد و گفت:
ممنونم پسرم،تو چطوری؟
دیروز به دختر من چی گفتی؟
سیاوش با تعحب پرسید:
اتفاقی افتاده؟
حسابی رفته تو بحر درس، خیلی ازش بعیده،یه مدت بود که درس خوندنو گذاشته بود کنار، اما دیشب تا دیر وقت بیدار بود، امروز هم بعد از ناهار رفته توی اتاقش و هنوز نیومده بیرون. تو باهاش حرف زدی ،نه؟
نه، من چیز بهش نگفتم.
من که می دونم کار خودته.
می تونم برم پیش پریوش؟
پریچهر لبخندی زد و گفت:
البته.
و بعد دستی به شانه او زد و گفت:
با اینکه باهات لج می کنه،اما راهنمایی هاتم بهتر از هر کس دیگه ای می پذیره.


چند ضربه به در زد. صدای او را شنید که گفت:
در بازه.
و با گشودن در، قدم به درون اتاق گذاشت.پریوش سر به عقب برگرداند و با دیدن او با خوشحالی از پشت میزش بیرون آمد و گفت:
سلام سیاوش،خوش اومدی.
او جلوتر آمد و گفت:
سلام خسته نباشی.
پریوش لبخندی زد و گفت:
متشکرم،حالت خوبه؟
سیاوش روی صندلی نشست و گفت:
ممنونم. خاله جون می گه حسابی چسبیدی به درس.
من درباره حرفای تو خیلی فکر کردم.کاملا حق با تواه. مامان و بابا هیچ گناهی نکرده ان که مجبور باشن اخلاق تند و ناسازگاری های منو تحمل کنن. یکی دو ماه دیگه پریماه ازدواج می کنه و از پیش ما میره. اونوقت من می مونم و مامان و بابا. دوست ندارم اونا رو از خودم دلگیر کنم.
بعد از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و با حس هوای لطیف باغ گفت:
چه بارون قشنگی! توی این هوا بیرون رفتن خیلی لطف داره.
سیاوش گفت:
اتفاقا منم اومدم اینجا تا تو رو با خودم ببرم بیرون.
دختر نگاه ذوق زده اش را به او دوخت و پرسید:
جدی می گی؟
و بعد با قدردانی سری تکان داد و گفت:
چقدر تو خوبی!
سیاوش پاسخی نداد.از جایش برخاست و گفت:
لباساتو بپوش بیا پایین.

پریوش نگاهی به خیابان خلوت و خیس از باران انداخت و پرسید:سیاوش تو تنهایی رو دوست داری؟
سیاوش لحظه ای فکر کرد و بعد پاسخ داد
:نه.البته یه وقتایی لازمه، اما نه طوری که آدم تنهایی رو به همه چیز ترجیح بده. من دوست دارم زندگیم شلوغ باشه،با دوستام باشم،با خانواده ام، با همه اونایی که دوسشون دارم. تنهایی فقط واسه این خوبه که آدم به کارهاش فکر کنه و خوب و بدش رو از هم جدا کنه.بعد پرسید:دوست داری کجا بریم؟
فرقی نمی کنه
.بریم یه چیزی بخوریم؟
نه من چیز میل ندارم.ترجیح می دم همینطوری توی خیابونا بچرخم
.دقایقی کوتاه در سکوت سپری شد.بالاخره سیاوش سکوت را شکست و گفت:پریوش! می خوام راجع به موضوعی با تو صحبت کنم.درباره ی چی؟
درباره ی خودمون
.پریوش با هیجان و کنجکاوی پرسید:خودمون؟
سیاوش سری تکان داد و با خونسردی گفت
:درباره زندگیمون.درباره آینده مون. پریوش! می خوام خیلی رک و راست با تو صحبت کنم. من هیچ وقت حرف پدر مادرامونو درباره آینده ی خودم و تو جدی نمی گرفتم و بهش توجهی نداشتم، اما حالا ... حالا فکر می کنم تو همون کسی هستی که من در زندگی بهش احتیاج دارم.پریوش با حیرت نگاهش کرد وگفت:این حرفا چیه سیاوش؟ ما هردومون بچه ایم. حالا خیلی زوده که در این بازه صحبت کنیم.یعنی تو هیچ وقت نخواستی در مورد حرف پدر مادرامون فکر کنی؟
اونا هر چی گفتن از جانب خودشون بوده، از طرف خودشون تصمیم گرفتن. زمانی که من و تو هیچی نمی فهمیدیم. هنوز هم هیچی نمی دونیم. تو حالا باید سه سال دیگه درس بخونی، بعدشم باید بری سربازی. منم تازه دو سال دیگه دبیرستانمو تموم می کنم. به عقیده ی من حالا واسه این حرفا خیلی زوده

اما من دوستت دارم. دلم که ارتباطی با سن و سالم نداره. من می خوام از تو یه جواب قاطع بشنوم. می خوام بدونم منو به عنوان مرد زندگیت قبول می کنی یا نه؟
من همیشه تو رو مثل برادرم دوست داشتم. هیچ وقت فکر نمی کردم تو با یه دید دیگه به من نگاه کنی. من هیچ وقت در مورد این موضوع فکر نکردم که بتونم بهت جواب بدم.اما دلت چی؟ قلبت چی؟ هیچ وقت در مورد این مساله به تو ندایی نداده؟
پریوش با احساسی آمیخته از کلافگی،هیجان و وحشت شروع به تکان دادن دستهایش کرد و گفت
:سیاوش... سیاوش! من از عشق می ترسم. اینو به تو گفته بودم. من نمی خوام عاشق بشم.عشق که خواستنی نیست،کار دله.من به خواسته ی دلم اهمیت نمی دم.چرا؟ می ترسی بهت نارو بزنم؟ می ترسی توی نیمه ی راه رهات کنم؟
سیاوش خواهش میکنم تمومش کن. من دوست ندارم راجع به این مسائل فکر کنم.دلم نمی خواد با این حرفا زندگیمو خراب کنم
.پس زندگی من چی؟ نمی خوای به من فکر کنی؟ پس دل من چی می شه؟ دلی که تو رو می خواد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |