تاريخ : پنجشنبه یکم فروردین 1392 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

كمي از درب منزل فاصله گرفتم و به پلاك اون خونه وخونه هاي ديگه نگاه كردم...ولي من آدرس رو درست اومده بودم!!!

دوباره به آقاي خداياري نگاه كردم و گفتم:عذرميخوام پدرجان...شما گفتين كه60ساله در اين محليد...خوب پس شايد بدونيد خانم گماني مستاجر كدوم يك از خونه هاي اين كوچه اس؟...ايشون با مادرشون زندگي ميكنن...دو تا خانم تنها هستن...چند روز پيشم مادرشون رفت مكه...

آقاي خداياري كه حالا از درب حياط منزلش خارج شده بود نگاهي متفكر به سر تا سر كوچه كرد و گفت:ولله پسرم من تمام اهل اين كوچه رو ميشناسم...همه از قديمي هاي محلن...ولي خوب من از همه قديمي تر هستم...اصلا" هيچكدوم از اين خونه هايي كه ميبيني اجاره ايي نيستن...توي اين كوچه اصلا"شخصي به نام گماني نداريم...ايم مشخصاتي كه ميدي اصلا" توي اين كوچه نيست پسرم...مطمئنم...حالا اگه ميخواي از تك تك همسايه ها همين الان پرس و جو ميشم برات...

مات و متحير مونده بودم...باورم نميشد...چرا سهيلا آدرس اشتباه داده؟!!!

16

نميتونستم دليلي براي اين كار سهيلا پيدا كنم!!!

هر چي فكر ميكردم به جايي نمي رسيدم!!!

صداي آقاي خداياري رو دوباره شنيدم كه گفت:براي من مشكلي نيست...اگر شما بخواين همين الان از تمام همسايه ها مي پرسم...

به ميون حرفش رفتم و گفتم:نه...نه...ممنونم...مشكلي نيست...احتمالا" من آدرس رو اشتباه نوشتم.

و بعد از او خداحافظي كردم و از كوچه خارج شدم وبه سمت ماشينم رفتم.براي لحظاتي كوتاه به انتهاي دو سوي خيابان نگاه كردم و با حالتي ناباورانه سوار ماشين شدم.

در مسير كه به سمت منزل حركت ميكردم چند باري خواستم با مسعود تماس بگيرم اما در نهايت پشيمون شدم.

دلخوري كه از دست مسعود داشتم حس ميكردم شدت گرفته چرا كه تمام اين مسائل رو از چشم مسعود ميديدم...واقعا" چرا مسعود داره اين بازيها رو در مياره؟!!!

توي راه غذايي هم براي شام از بيرون تهيه كردم و به منزل برگشتم.

وقتي وارد خونه شدم همه جا ساكت بود!!!

حدس زدم اميد بايد توي اتاقش مشغول بازي باشه براي همين به سمت اتاق مامان رفتم و در كمال تعجب ديدم اميد روي زمين كنار تخت مامان يك بالشت گذاشته و دراز كشيده...كمي هم رنگ پريده بود!!!

مامان وقتي من رو ديد بلافاصله گفت:سياوش جان خوب شد زود برگشتي...فكر ميكنم اميد كمي حال نداره...مثل اينكه تب كرده...

سريع كنار اميد نشستم و دستم رو روي پيشوني اميد گذاشتم...مامان درست حدس زده بود...اميد تب داشت!!!

نگاهي به مامان كردم وگفتم:آره تب داره بايد ببرمش دكتر...شما كاري با من نداري؟

از نگاه معصوم و خجالت زده ي مامان متوجه شدم كه به كمك احتياج داره.

با عجله كارهاي مربوط به مامان رو انجام دادم و بعد بلافاصله اميد رو بغل كردم و گذاشتمش توي ماشين...بدنش به شدت داغ شده و بي حال بود!!!

وقتي نگاهش ميكردم تمام وجودم ميخواست فرياد بكشه...خدايا اين بچه چرا اينقدر بايد عذاب بكشه؟

الان بايد مادري بالاي سرش بود و عاشقانه نگرانش ميشد و از اون مراقبت ميكرد...اما حالا...

تمام مسير دائم سعي داشتم گاهي دستش رو هم بگيرم و نوازشش كنم...

هنوز به كيلينيك مورد نظر نرسيده بوديم كه متوجه شدم به آرومي داره اشك ميريزه!!!

گفتم:اميد!!!...چيه بابا؟!!!...نترس فقط يه كوچولو تب داري...مطمئن باش نميگذارم دكتر برات آمپول بنويسه...

اميد هميشه از آمپول فراري بود و فكر ميكردم گريه اش قاعدتا" يا بايد از ترس آمپول باشه يا از درد احتمالي كه در اثر بيماري بهش عارض شده بود...اما در همين لحظه كه من به اين موضوع فكر ميكردم با بغضي دردآلود گفت:بابا...بگو سهيلا جون برگرده...ميخوام سهيلا جون بياد...

روي سرش ذست كشيدم و گفتم:قربونت بشم...حالا بريم دكتر بعدش با هم صحبت ميكنيم.

وقتي به كيلينيك رسيدم خوشبختانه خلوت بود و زياد معطل نشدم.

زمانيكه دكتر؛اميد رو معاينه كرد متوجه بودم كه كارش رو داره با دقت بيشتري انجام ميده و كمي از حالت معمولي معاينه اش بيشتر طول كشيد و بعد در ضمني كه نسخه ايي رو براي اميد مي نوشت گفت:ولله من هيچ مورد خاص ظاهري مبني بر عفونت گلو يا گوش يا حتي سرماخوردگي هم در اين بچه نمي بينم اما تبش بالاست...براي همين غير داروي تب بر و مسكن و يك سرم جهت پايين اوردن تبش داروي ديگه ايي رو تجويز نميكنم...اما يه آزمايش خون و ادرار براش مي نويسم كه فردا صبح زود ناشتا بيارينش همين جا...اينجا آزمايشگاهش روزهاي تعطيل هم فعاله...

اميد در حاليكه از شنيدن سرم ترسيده بود رو كرد به من و گفت:بابا من سرم نميزنم...بريم خونه...من فقط ميخوام سهيلا جون برگرده...تو رو خدا بهش بگو بياد...اون بياد قول ميدم خوب بشم...ديگه شيطوني هم نميكنم...حرف همه رو هم گوش ميكنم...بابا تو رو خدا...

دكتر نگاه دقيقي به اميد و سپس رو به من كرد و گفت:سرم رو حتما بايد بزنه...تبش بالاست و اگه سرم رو نزنه ممكنه نصفه شب دچار مشكل بشه...شما برو داروهاش رو بگير منم يه ذره با اين آقا اميد حرف بزنم ببينم اگه سهيلا خانم رو براش بگم بيارن بازم ميگه سرم نميخوام يا راضي ميشه كه سرمش رو بزنه؟...

لبخندي زدم و از روي صندلي بلند شدم براي گرفتن داروها به داروخانه ي كيلينك برك كه اميد با وجود ضعف ظاهري كه از شدت تب در وجودش كاملا" مشخص شده بود با اضطراب از روي صندلي بلند شد و گفت:من اينجا تنهايي نميمونم...منم ميام بابا...

در همين لحظه منشي كيلينيك وارد اتاق شد و يكسري كاغذ دفترچه ي بيمه را روي ميز دكتر گذاشت.

دكتر از روي صندلي بلند شد و در حاليكه خيلي دقيق و متفكر به اميد نگاه ميكرد به طرف من اومد و نسخه ايي كه در اون آزمايش خون و ادرار براي اميد نوشته بود رو گرفت و پاره كرد...!

سپس رو به من گفت:توي ذخيره ي كيلينيك سرمي رو كه نوشتم موجود هست...با هم بريم به اتاق تزريقات...

اميد رو كه از شدت تب تقريبا" بي حال شده بود در آغوش گرفتم و به همراه دكتر از اتاق خارج شدم.

شنيدم كه دكتر به منشي گفت جهت تزريق سرم به اميد وسايل لازم رو به اتاق تزريقات بياره...خوشبختانه مريض ديگه ايي در كيلينيك نبود و دكتر با آسودگي خيال من و اكيد رو همراهي ميكرد.

اميد براي تزريق سرم كمي بي تابي ميكرد اما دكتر با ترفندهاي بسيار جالبي اميد رو راضي كرد كه زير سرم طاقت بياره و بعد هم داروهاي لازم رو داخل سرمش تزريق كرد.

داروها نيم ساعت بعد اثر آرام بخش و خواب آلودگي خودشون رو به انضمام پايين آوردن تب روي اميد نشون دادن و اميد به خواب رفت.

دكتر كه چهره ايي پير و بسيار دقيق و در عين حال مهربان داشت در اين دقايق بارها به اتاق تزريق آمد و رفت داشت و وقتي مطمئن شد كه اميد به خواب رفته رو كرد به من و گفت:آقاي صيفي بي هيچ مقدمه چيني بايد خدمتتون عرض كنم كه من فكر ميكنم پسرتون هيچ مشكل عفوني داخلي هم كه سبب تبش شده باشه نداره...به احتمال90%مشكل تب پسر شما مربوط به اعصابش ميشه...ميتون يه سوالي بپرسم؟

. بله بفرماييد...

. اين بچه مشكل عاطفي داره...درسته؟...يك كمبود...يك فقدان...درسته؟

لبخند تلخي روي لبام نشست و با سر حرف دكتر رو تاييد كردم و گفتم:درسته...من و مادرش از هم جدا شديم...اما اميد وابستگي عاطفي به مادرش نداره...مطمئن باشيد اگه الانم مادرش بفهمه اين بچه مريضه خودشم وابستگي به اين بچه نداره كه بياد پيش اميد...

. و اين سهيلا خانم كه اسم ميبره...اين كيه؟

بلافاصله گفتم:نه...مربوط به اون نيست...

دكتر كمي مكث كرد و سپس گفت:ببينيد آقاي صيفي قصد دخالت در زندگي شخصي شما رو ندارم...اما با توجه به تجربه ايي كه در زمينه ي رشته ي خودم دارم به جرات قسم ميخورم تب الان پسرتون مربوط به نبودن همون خانم ميشه...من كه نميدونم شرايط زندگي شما چيه اما در همين نيم ساعت فهميدم اين بچه كمبود بزرگي در زندگي داره و اين كمبود رو در وجود شخصي به نام سهيلا ميخواسته براي خودش حل و تامين بكنه...حالا به هر دليلي كه خودتون ميدونيد اين خانم الان نيست...فقط به عنوان يك پزشك كودكان كه در زمينه ي روانشناسي كودكان هم تخصص دارم بهتون هشدار ميدم كه به نياز اين بچه توجه كنيد...اگر براتون امكان داره اين خانم رو پيش پسرتون برگردونيد...بيشتر از اينهم حرفي براي گفتن ندارم...اميدوارم دخالت من رو ببخشيد...موفق باشيد.

بعد از گفتن اين جملات از اتاق خارج شد و من رو با دنيايي از افكار درهم و شلوغ تنها گذاشت.

نگاهي به اميد كردم كه درست مثل يك فرشته ي كوچك روي تخت به خواب رفته بود...روي صندلي كنار تختش نشستم و به دست كوچك و ضعيفش كه حالا سوزني در رگ داشت نگاه كردم...

يكباره به ياد مامان افتادم كه حالا توي خونه تنهاس و اگر كمكي لازم داشته باشه كسي كنارش نيست!

از روي صندلي بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم و شماره يمنزل رو گرفتم.

هميشه نزديك تخت مامان تلفني قرار داشت كه در صورت لزوم مي تونست گاهي پاسخگوي تلفن باشه و يا اگر خودش كار ضروري داشت و من در خونه نبودم بتونه سريع با من تماس بگيره...

با زنگ سوم گوشي رو برداشت و بلافاصله حال اميد رو پرسيد...در جوابش گفتم كه چيز مهمي نبوده و نگران نباشه و به محض تموم شدن سرم ميارمش خونه...بعد پرسيدم اگر به كمكي نياز داره سريع خودم رو به خونه برسونم اما بهم اطمينان داد كه مشكلي نداره و اگر هم نيازي داشته باشه چون هنوز دير وقت نيست ميتونه زنگ بزنه منزل همسايه و از اون خواهش كنه كه براي كمكش به اونجا بياد...

در حين صحبت با مامان متوجه شدم كسي پشت خطم هست با تصور اينكه ممكنه شخص خاصي باشه و در مورد كار و شركت باشه با مامان خداحافظي كردم و سريع به شخصي كه پشت خط بود جواب دادم...

در اوج ناباوري صداي سهيلا رو شنيدم كه گفت:سلام...اميد حالش چطوره؟

كمي مكث كردم...شايد در اون لحظات چيزي رو كه اصلا" دلم نميخواست شنيدن دوباره ي صداي سهيلا بود...

از دروغ بي دليلي كه ساعتي پيش برام فاش شده بود باعث ميشد احساس بدي نسبت به صاحب اون صدا داشته باشم...

در اون دقايق فقط دلم ميخواست تنها باشم...خودم تنها در كنار پسرم.

پسر كوچكي كه از نظر احساسي ضربه خورده بود وحالا با حضور فرد ديگه ايي چون سهيلا شايد در خطر تكرار اين ضربه بود...

صداي سهيلا رو بار ديگه از پشت خط شنيدم كه به نرمي گفت:سياوش؟...جوابم رو نميخواي بدهي؟

كلافه و عصبي نفس عميقي كشيدم و براي اينكه تماس رو زودتر قطع كنم گفتم:اميد خوبه...مشكلي نداره...هيچ لزومي هم نداره كه نگران حالش باشي...

. اما الان نزديك به45دقيقه اس كه تو و اميد رفتين توي اين كيلينيك...من الان جلوي درب كيلينكم...دارم از باجه تلفن عمومي حرف ميزنم...به خدا سياوش من دختر بدي نيستم...چرا نميخواي باورم كني؟...من الان نگران اميدم...همين طور خود تو...حتي نگران خانم صيفي...سياوش باور كن با تمام وجو.......

به ميون حرفش رفتم و گفتم:تو از كجا ميدونستي كه من و اميد اومديم كيلينيك؟

. اگه اجازه بدهي بيام داخل كيلينيك و همه چيز رو برات توضيح بدهم...همه چيز...

. مسعود هم پيش توست؟

. نه...مسعود وقتي من رو جلوي درب خونمون پياده كرد خودش رفت خونه ي خودش...من چون توي راه حس كرده بودم دستهاي اميد داغه دائم نگرانش بودم...

با حالتي از تمسخر حرفش رو قطع كردم و گفتم:حتما مسعود جلوي همون خونه ايي هم پياده ات كرد كه آدرسش رو توي برگه ي تعهد و استخدام پرستاريت براي من نوشتي...آره؟

كمي مكث كرد سپس با صدايي غمگين جواب داد:سياوش اينقدر عصبي نباش...اجازه بده بيام توي كيلينيك پيش تو و اميد...همه چيز رو برات توضيح ميدم...فقط خواهش ميكنم اينجوري منو پس نزن...سياوش به خدا دست خودم نيست اما تمام فكرم و زندگيم شده تو...سياوش باورم كن...

و بعد به گريه افتاد...

باورم نميشد...بعد از لحظاتي با همون گريه ادامه داد:سياوش خواهش ميكنم...اجازه بده بيام داخل و همه چيز رو خودم برات توضيح بدهم...سياوش شايد از نظر تو من بچه باشم...اما...اما من عاشقت شدم..

تمام وجودم داغ شد...حس ميكردم سهيلا من رو به مسخره گرفته...

17

كلافه و عصبي شده بودم...نميدونستم اين حرفها و رفتار چه معني واقعي ميتونه داشته باشه...احساس خوبي نداشتم و بيشترين فرماني كه مغزم به من ميداد اين بود كه نبايد فراموش كنم كه اين دختر و مسعود تا اينجا كه من مطلع شدم من رو احمق فرض كرده و فقط دروغ تحويل من دادن...پس چه لزومي داشت وقت تلف كنم؟...اما احساس قلبي درونم فرمان ديگه ايي ميداد...شنيدن صداي بغض آلود و التماسهايي كه سهيلا ميكرد تا اجازه بدهم به داخل كيلينيك بياد و ناگفته ها رو بگه باعث ميشد در تصميم گيري سست بشم...

ميون سه نيروي عجيب اسير شده بودم...فرمان عقل كه نهيب ميزد و از همه چيز من رو دور ميكرد...فرمان قلب و احساسم كه خلاف منطق عقليم حكم ميداد...و حس كنجكاويم كه دنبال پاسخ به سوالات بي جواب مونده ي ذهنم بود.

توي سالن كيلينيك پنجره هاي بزرگي كه مشرف به محوطه ي باز جلوي ساختمام ميشد وجود داشت...در ضمني كه هنوز گوشي تلفن رو كنار گوشم نگه داشته بودم به سمت پنجره رفتم و ديدم سهيلا جلوي كيوسك تلفن عمومي كيلينيك ايستاده و گوشي تلفن هم به دستشه...مشخص بود داره گريه ميكنه و نگاه آكنده از التماسش رو به ساختمان دوخته بود.

متوجهي حضور من در پشت پنجره شد و دوباره با صدايي لبريز از غم گفت:سياوش؟...خواهش ميكنم...اجازه بده بيام داخل...

با صدايي گرفته و با وجود مخالفت دروني كه در خودم حس ميكردم گفتم:بيا داخل...

سهيلا گوشي رو قطع كرد و به سمت ساختمان راه افتاد.

وقتي وارد سالن شد من جلوي درب اتاق تزريقات ايستاده بودم...خيلي سريع من رو ديد و به طرفم اومد.

نگاهش كردم...چهره اش در اوج زيبايي و ملاحتي كه داشت كاملا" مشخص بود كه از اتفاقات شب گذشته تا اين ساعت چقد رخسته و غمزده شده!!!

وقتي به نزديك من رسيد هنوز خيسي صورتش رو از اشك ميشد به وضوح مشاهده كرد.

به آرامي پرسيد:حالش چطوره؟

. بد نيست...مريضي جدي نداره...فقط كمي تب داشت...فكر ميكنم تا نيم ساعت يا نهايتا"45دقيقه ديگه سرمش تموم ميشه...ميخواي برو داخل ببينش...روي تخت7انتهاي اتاق خوابيده.

سرش رو به علامت تاييد تكان داد و رفت داخل اتاق.

روي يكي از نيمكتهاي كنار سالن نشستم و دقايقي بعد سهيلا هم كنار من روي نيمكت نشسته بود.

نگاهي بهش كردم كه خيلي سريع معني نگاهم رو فهميد و گفت:به خدا من هيچ قصد بدي نداشتم از اينكه آدرسم رو به غلط توي برگه ها نوشته بودم...ولي اينها رو مسعود از من خواسته بود...

. چرا؟...كه چي بشه؟...شما دو تا...نه اصلا" تو هيچي...ميخوام ببينم مسعود هدفش از اين مسخره بازيها چي بوده؟

. من همه چيز رو ميگم...

. منتظرم بشنوم...

. همه چيز از3سال پيش شروع شد...من تازه سال دوم دانشگاه رو شروع كرده بودم...مسعود رو خيلي تصادفي توي يه پيتزا فروشي ديدم.با دوستام براي ناهار از راه دانشكده رفته بوديم پيتزا بخوريم.مسعودم به همراه يه دختر جوون كه معلوم بود آدم حسابي نيست اومده بود اونجا...پيتزا فروشيه خيلي معروف و شلوغي بود و جمعيت هميشه توي اون موج ميزد...ارزون ترين پيتزاش رو هميشه قشر دانشجو سفارش ميداد و اصلا غرفه ي فروش پيتزاهاي سريعش كه مختص دانشجويان بود با غرفه ي اصلي مغازه مجزا كرده بودن...من و دوستام هم طبق معمول سفارش پيتزاي دانشجويي داديم و به انتظار نشستيم.ميزي كه مسعود با اون دختره انتخاب كرده بودن درست كنار ميز ما بود.مسعود دائم به من نگاه ميكرد...به نظر من و دوستام مسعود پسر خوش تيپ و خوشگل و جذابي بود به انضمام اينكه مشخص بود وضع ماليشم عاليه.موقعي كه ناهار رو خورديم و خواستيم از اونجا بريم بيرون مسعود جلوي من رو گرفت و كارت ويزيتش رو بهم داد...همه چيز با خنده و شوخي گذشت و تا وقتي با دوستام خداحافظي كنم كلي سر اين موضوع خنديديم و آخر سر هم كارت ويزيت رو دادم به يكي از دوستام چون اون اهل شيطنت و اين كارها بود ولي من اصلا...نه جراتش رو داشتم و نه وقتش و نه حوصله ي اين كارها رو...يكي دو هفته بعد دوستم كه با مسعود تماس ميگرفت بهم گفت كه مسعود واقعا از من خوشش اومده و قصد داره بيشتر با من آشنا بشه...قبول نكردم...اما اصرارهاي مسعود تمومي نداشت و هر روز پيغام مي فرستاد تا اينكه بالاخره تونسته بود آدرس خونه ي ما رو از دوستم بگيره.بارها و بارها هر روز صبح جلوي درب خونمون بود و اصرار داشت تا من رو به دانشكده برسونه...اما قبول نميكردم...فهميده بودم بهم علاقه مند شده اما خودم هيچ احساس خاصي نسبت به اون نداشتم و ميشه گفت اصرارهاش كم كم كلافه امم كرده بود...تا اينكه يه روز صبح وقتي ميخواستم برم دانشكده مامانمم چون يه كاري داشت همزمان با من از خونه خارج شد و اين اولين باري بود كه مسعود؛مامان من رو ديد يا لااقل من فكر ميكردم كه اين اوليه باره چون بعدها فهميدم مسعود و مامانم به خوبي همديگرو ميشناسن...مسعود و مامانم وقتي همديگرو ديدن براي يكي دو دقيقه فقط بهم خيره شدن و بعد شنيدم مامانم با تعجب و عصبانيت به مسعود گفت:تو اينجا چيكار ميكني؟!!!...مسعود هم كه حالا از ماشينش پياده شده بود با بهت و ناباوري به مامانم و بعد به من نگاه كرد و گفت:واي خداي من...سهيلا...تو خواهر مرتضي هستي؟!!!...داشتم از تعجب شاخ در مي اوردم و نمي فهميدم مسعود از كجا برادر فوت شده ي من رو ميشناسه!!!...اصلا" مامانم چطور مسعود رو ميشناسه؟!!!...

به ميون حرف سهيلا رفتم و گفتم:ما با مرتضي توي يهدانشگاه درس ميخونديم...هر سه توي يه رشته هم بوديم...مسعود و مرتضي هيچ وقت با هم سازش نداشتن و مثل سگ و گربه دائم با هم درگير بودن...

سهيلا نگاه دقيقي به صورت من كرد و گفت:درسته و شما هيچ وقت نخواستي بدوني دليل اون دعواها چيه؟

. مسعود نميگفت منم آدمي نيستم روي موضوعي كه بدونم شخصي روي اون حساس هست يا دوست نداره توضيحي در موردش بده اصرار كنم...اين عادت هنوز در من وجود داره...و مسعود از همين عادت من در مورد تو و خودش سو استفاده كرده...

. نه...البته ميدونم چيزي كه الان بهتون ميخوام بگم شايد براتون باورش سخت باشه اما دليل اصلي بحثها و دعواهاي مسعود با مرتضي و اتفاقات اخيري كه افتاده همه مربوط به زندگي خصوصي مسعود ميشه و تا حد زيادي هم شايد زندگي من...البته من خودم خيلي كوچيك بودم كه مرتضي تصادف كرد و مرد و ميشه گفت چيزي از مرتضي توي ذهنم نيست اما اينها رو كه ميخوام بگم همه واقعيتهايي هست كه از زبون مامانم و مسعود طي اين سه سال شنيدم...

. خوب؟...

نمي تونستم هيچ چيزي رو حدس بزنم و واقعا" منتظر بودم تا سهيلا حرفهاش رو تموم كنه.

سهيلا ادامه داد:مسعود از من خوشش اومده بود واقعا هم خوشش اومده بود به نوعي ميشه به قول خودش اين رو گفت كه عاشقم شده بود اما واقعيت اين بود كه من خواهر ناتني مسعود بودم و حالا مسعود بعد از سالها من رو پيدا كرده بود...

تمام وجودم از تعجب به فرياد در اومد و گفتم:چي؟!!!...تو خواهر مسعودي؟!!!...بس كن سهيلا من تمام خانوادهي مسعود رو ميشناسم...اين امكان نداره...

. چرا امكان داره...اگه تحمل كني برات توضيح ميدم...

عصبي شده بودم و با كلافگي خاصي گفتم:سهيلا بس كن اين مزخرفات رو...بعد اينهمه دزد و پليس بازي و مسخره بازي كه با مسعود در اوردين و مسخره دست شما دو تا شدم اين چرت و پرتها چيه داري تحويلم ميدي؟!!!

سهيلا دوباره بغض زيبايي به چهره و در صداش نشست و گفت:گفتم كه اگه تحمل كني همه چيز رو ميگم...به خدا چرت و پرت نيست واقعيت داره...مامان من همسر موقت پدر مسعود بوده اونم وقتي كه مرتضي تازه وارد13سالگي شده بوده اين صيغه ي محرميت خونده شده بوده...اوايل هيچيك از اعضاي خانواده ي مسعود موضوع رو نمي دونستن اما به مرور زمان و بعد چند سال از رفتار پدر مسعود توي منزلشون و غيبتهاش متوجه ميشن كه زن ديگه يي رو كه مادر من بوده اختيار كرده...مادر مسعود زن بسيار دانا و باهوشي بوده و بالاخره وقتي مسعود و مرتضي سال آخر دبيرستان كه ميرفتن تونست مادر من رو پيدا كنه...درگيريهاي مسعود و مرتضي از همون روزي كه همديگرو شناختن شروع شد ولي در تمام اون سالها و حتي بعد از ورود به دانشگاه مسعود اين موضوع رو يه ننگ خانوادگي براي خودش ميدونسته و هميشه اين موضوع رو از همه مخفي ميكرد...اين حسي بود كه مرتضي هم داشت...هر دوشون از اينكه دوستاشون بفهمن مادر و پدر اينها در چه شرايطي هستن براشون ننگ و افت شخصيتي محسوب ميشد براي همين در ضمن اينكه دائم با هم درگير بودن اما هيچكدوم هم نمي خواستن كسي از دوستانشون بويي از مسئله ببره...بعد تصادف مرتضي و مرگ اون مدت صيغه ي مامان و بابام هم در حاليكه من دختر بچه ي كوچولويي بودم به پايان رسيد و پدر مسعود ديگه راضي نشد به تداوم اون صيغه و خيلي راحت من و مامانم رو كنار گذاشت...يه چندسالي خرجي براي مامانم فرستاد ولي كم كم اونم قطع شد و همه ي اينها بنا به خواست مادر مسعود صورت ميگرفت...مامانم بعد فوت مرتضي و كاري كه پدر مسعود با ما كرد و ناآشنا بودنش از قانون دچار سردرگمي شد...چند سالي از تهران رفتيم شيراز و بعد وقتي من دانشگاه شركت كردم و رشته ي پرستاري قبول شدم مجبور شديم به تهران برگرديم و بعد از يه مدتي سر و كله ي مسعود پيدا شد بقيه اشم كه گفتم برات...

سرم رو به ديوار تكيه دادم و به چراغهاي مهتابي سالن خيره شدم سپس گفتم:پس اشتباه نكرده بودم...مسعود توي شناسنامه و مدرك تحصيليت دست برده بوده كه من تو رو نشناسم درسته؟...

. آره...اون از شناسنامه و مدرك تحصيليم اول كپي گرفت و تغييرات لازم رو روي كپي ها ايجاد كرد و بعد از روي كپي هايي كه تغيير داده بود دوباره كپي گرفت و اونها رو براي شما آورد...نا خانوادگي من و نام پدرم رو تغيير داد تا شما متوجه موضوع نشي...بعد چون به شما اعتماد صد در صد داشت و منم دنبال كار ميگشتم من رو به شما معرفي كرد...

. پس اين بازيهايي كه بعدش در اورده چي بوده؟...چرا اينطوري كرد؟

. براي اينكه من بهش گفتم كه عاشق شما شدم و دوستتون دارم...اونم نمي تونه اين موضوع رو قبول كنه...الانم اگه بفهمه من اومدم پيش شما...

18

نميدونستم چي بايد بگم...اعتراف سهيلا به اينكه من رو دوست داره هم برام خيلي عجيب بود هم خيلي لذت داشت اما باورش هنوز برايم ممكن نبود...

نگاهي به سهيلا كردم...به صورت من خيره بود و توي عمق چشمهايش التماس موج ميزد.

از روي صندلي بلند شدم و به سمت اتاق تزريقات رفتم.

اميد هنوز خواب بود و قطرات محتواي سرم با نظم و اهستگي وارد رگهاي اون ميشد...پسرم...اميد...همون كه شايد تنها دلخوشي من توي زندگي شده بود و هيچ ناراحتي رو براي اون نمي تونستم تحمل كنم...

دكتر گفته بود اون جبران كمبودهاي عاطفي خودش رو در وجود سهيلا پيدا كرده...يعني واقعا"سهيلا ناجي زندگي من شده و كمبودهاي عاطفي اميد با حضور سهيلا به گفته ي دكتر پر ميشه؟...حالا كه فكر ميكنم مي بينم خودم هم نياز دارم...نياز به محبت...نياز به عشق...نياز به نو شدن...نياز به داشتن انگيزه ايي دوباره براي تداوم زندگيم...

دست كوچولوي اميد رو توي دستم گرفتم و به اهستگي اون رو نوازش ميكردم...دلم ميخواست دو اون لحظات مسعود كنارم بود...مثل هميشه...درست عين يك برادر كه هر وقت مشكلي برام پيش مي اومد حضورش رو كنارم داشتم...اما حالا حس ميكردم سالهاست از هم دور شديم...با هم غريبه شديم...مسعود از دست من دلخوره!!!...خيلي شديد...اما هيچ چيز به خواست و اراده ي من نبوده...

مسعود به جهت اعتمادي كه به من داشته خواهرش رو به منزل من فرستاده...خواهرش؟!!!...اما مسعود خودش زماني عاشق خواهرش بوده...ممكنه هنوزم اين حس رو داره اما معذورات جلودارش شده و همين داره عذابش ميده...اون سهيلا رو فرستاده پيش من چون به من اعتماد داشته؟...يعني من از اعتماد اون سو استفاده كردم؟...ولي اين مسعود بوده كه از دل سهيلا بي خبر بوده!!!...گناه من اين وسط چي بوده؟

من بايد چيكار ميكردم؟...!!!

در همين افكار بودم كه سهيلا رو در كنار خودم حس كردم.ديدم موهاي اميد رو نوازش و به آهستگي اونها رو به يك سمت سرش شانه وار هدايت ميكنه...

اميد آهسته چشمهاش رو باز كرد و به محض ديدن سهيلا براي لحظاتي خيره به صورت اون نگاه كرد و بعد لبخند عميقي روي لبهايش نشست و گفت:اومدي سهيلا جون؟

سهيلا لبخندي زد و صورت اميد رو بوسيد و گفت:آره عزيزم...اومدم تا حالتو بپرسم...

اميد با دلخوري به من نگاه كرد و گفت:يعني سهيلا جون بعد كه از اينجا بريم ديگه نمياد دوباره پيشم؟

نميدونستم چه جوابي بايد به اميد بدهم!!!

سهيلا نگاهي به من كرد و گفت:ميشه لطفا بري مسئول تزريقات رو خبر كني؟سرم اميد داره تموم ميشه...آخرشه.

به سرم نگاه كردم و ديدم سهيلا درست ميگه...وقتي از اتاق خارج ميشدم اميد با صدايي كه براي من قابل شنيدن باشه دوباره سوالش رو تكرار كرد:بابا...از اينجا بريم سهيلا جون ديگه نمياد خونمون؟

برگشتم و ديدم سهيلا خم شده و صورت اميد رو ميبوسه و سپس گفت:ميام اميد جان..همراه تو و بابا ميام خونه عزيزم...قول ميدهم...

حرفي نزدم و از اتاق خارج شدم تا مسئول تزريقات رو خبر كنم.

تمام مدتي كه اميد رو از كيلينيك خارج ميكردم و همراه سهيلا سوار ماشين شديم حس ميكردم همه چيز داره طبق برنامه ايي خاص و از پيش تعيين شده پيش ميره...درست مثل هنرپيشه هايي كه طبق يك سناريو عمل ميكنن...مثل اين بود كه زندگي من داستان تازه ايي رو داره شروع ميكنه...داستان تازه ايي كه از درون حس ميكردم همه چيزش براي من معماست و مهمترين معما حضور سهيلا در زندگيم بود...من يك مرد38 ساله بودم وقتي به خودم و شرايطم فكر ميكردم از اينكه دختري با موقعيت سهيلا اعتراف به عشقش نسبت به من ميكنه سراسر وجودم رو غرور ميگرفت اما اين حس زياد طول نميكشيد و خيلي زود جاي خودش رو به فضاي خالي و وهم آلودي ميداد كه با تمام وجودم احساسش ميكردم...

من از هر شكست دوباره ايي در زندگي وحشت داشتم...افكارم به شدت در بعضي لحظات به منفي بافي سوق پيدا ميكرد و مهمترين وحشت من اين ميشد كه سهيلا16سال با من اختلاف سن داشت...ميدونستم دختري نبوده كه از نظر مالي در زندگي تامين شده باشه ولي نميخواستم زياد روي اين قضيه تمركز كنم...درسته كه من داراي فاكتورهاي قابل قبول بسياري چه از نظر ظاهري چه از نظر شخصيتي و چه از نظر مالي و اجتماعي بودم اما اينها نمي تونست براي من دلايل قابل قبولي براي عاشق شدن سهيلا نسبت به خودم باشه...

لحظاتي ترس تمام وجودم رو ميگرفت كه نكنه اگر با سهيلا زندگي جديدي رو بخواهم شروع كنم بعد مدتي پشيمون بشه و يا حتي به كارهايي مثل كارهاي مهشيد اقدام كنه...واي خداي من...اگر اين وقايع بار ديگه تكرار بشه چي؟...من واقعا" ظرفيت پذيرش دوباره ي مسائل اينچنيني رو ندارم!!!

تمام طول مسير تا منزل ساكت بودم و اميد در آغوش سهيلا روي صندلي جلو چنان خودش رو غرق كرده بود كه هربار به اون و سهيلا نگاه ميكردم واقعيت حرفهاي دكتر بيشتر برايم مسلم ميشد...

وقتي به منزل رسيديم اميد ثانيه ايي از سهيلا جدا نميشد...

بعد از اينكه دقايقي پيش مامان موندم به اتاق خودم رفتم و روي تخت نشستم و به جملات آخر سهيلا فكر كردم...به اينكه اگر مسعود مي فهميد سهيلا الان پيش منه چه كار ميكنه و واكنشش چي ميتونه باشه؟...!!!

توي همين افكار بودم كه گوشي موبايلم زنگ خورد وقتي نگاه كردم شماره ي مسعود رو روي اون ديدم!!!

بلافاصله گوشي رو جواب دادم:مسعود؟

بعد از سلام و احوالپرسي كه نسبت به هميشه تا حدودي هم سرد بود مسعود گفت:سياوش توي فرودگاه آشنا داري؟

با تعجب گفتم:فرودگاه؟!!!

. آره...دايي حسينم فوت كرده...يادته؟همون داييم كه بچه نداشت...الان تلفن زدن و خبرمون كردن...بايد برم اهواز...دو تا بليط ميخوام براي خودم ومامان...آشنا داري بتوني برام جورش كني؟

بعد از گفتن تسليت كمي فكر كردم و گفتم تا يك ربع ديگه خبرش رو بهش ميدم و بعد خداحافظي كردم و بلافاصله با كسي كه توي حراست فرودگاه ميشناختم و سمت مهمي داشت و هميشه دستش براي اين كارها خيلي باز بود تماس گرفتم و بدون هيچ مشكلي تونستم دوتا جا به مقصد اهواز براي يك ساعت و نيم بعد تهيه كنم سپس موضوع رو تلفني به مسعود گفتم...

ميخواستم در اولين فرصت حضور سهيلا رو به مسعود بگم اما حالا با موضوع پيش اومده جايز نبود و بايد صبر ميكردم در زمان مناسبتري اون رو در جريان قرار ميدادم.

دوباره روي تخت دراز كشيدم و به صداي حرف زدن اميد كه توي خونه مي پيچيد گوش كردم...كاملا" حس ميكردم كه با حضور سهيلا اثري از بيماري در صداي اميد وجود نداره...واقعا" يعني اميد تا اين حد به سهيلا وابسته شده بود؟!!!

كم كم صدا ها و صحبتها به سكوت رسيد و فهميدم اميد بايد خوابيده باشه...

به ساعت نگاه كردم دقايقي از نيمه شب گذشته بود...با اينكه شام نخورده بودم اما اصلا" احساس گرسنگي نداشتم و فقط فكرهاي درهم و برهم بود كه ذهنم رو مشغول ميكرد.

ضربات ملايمي به درب اتاق خورد...

بلند شدم و روي تخت به صورتي كه پاهام روي زمين قرار گرفته بود نشستم.

بدون اينكه پاسخي بدهم به اهستگي درب اتاق باز شد و سهيلا در حاليكه يك سيني حاوي دو فنجان چاي و قندان بود وارد اتاق شد!!!

سني رو روي ميز گرد و كوچك كنار تخت گذاشت و خودش روي صندلي جلوي ميز آرايش رو به من نشست و گفت:حضور من توي خونه ات اذيتت ميكنه مگه نه؟

بهش نگاه كردم...زيبايي انكار ناپذير همراه با جذابيت و ملاحتي كه داشت لحظاتي برايم ديوانه كننده بود...خدايا...چرا اين دختر از عواقب تنها بودن در كنار يك مردي مثل من اونهم در اتاق خواب شخصيم وحشتي نداره؟!!!...چرا براي پاكي خودش ارزشي قائل نيست؟!!!...چرا نمي ترسه از اينكه در اين شرايط ممكنه هر اتفاق ناگوار و ناپسندي رخ بده؟!!!...

نميخواستم بي پرده حرفي بزنم كه باعث رنجش اون بشه اما ناخودآگاه گفتم:سهيلا...تو نمي ترسي از اينكه الان توي خونه ي من...توي اتاق خواب شخصي من...در كنار من هستي؟

نگاه عميقي به چشمان من كرد و لبخند كم رنگي روي لبهايش نشست و گفت:اگه نمي شناختمت شايد اين ترسي كه الان گفتي به وجودم چنگ انداخته بود...ولي سياوش من خوب ميشناسمت...درسته كه تو يك مرد هستي و من يك دختر در كنار تو...اما اونقدر مطمئنم كه اگه در شرايطي به مراتب بدتر از اين هم قرار بگيرم ميدونم تو صدمه ايي به من نميزني...

شايد در اون لحظات سهيلا اشتباه ميكرد چرا كه به هر حال موقعيت من و او موقعيت خوبي نبود...

با كلافگي يك دستم رو پشت گردنم گذاشتم و كمي گردنم رو ماليدم و گفتم:سهيلا...تو خيلي بچه ايي و خيلي هم نادوني...تو چطور تا اين حد به من اعتماد داري؟...در شرايط حاضر ممكنه من هر...

به ميون حرفم اومد و گفت:سياوش من عاشقتم...به خدا عاشقتم...چرا با رفتارت وادارم ميكني هر بار اين رو بگم؟...سياوش تو معني عشق رو ميدوني؟

عصبي شده بودم...نمي خواستم به حرفاش ادامه بده...ديگه شايد از ميل و كشش دروني خودم به وحشت افتاده بودم...از موقعيتي كه داشتم و از حرفهايي كه ميزد حس خوبي بهم دست نميداد...دلم نمي خواست اتفاقي بين من و سهيلا بيفته كه بعدها فقط شرمندگي اون برام بمونه...با عصبانيت از روي تخت بلند شدم و در حاليكه به سمت درب اتاق مي رفتم گفتم:سهيلا بس كن...بلند شو برسونمت خونتون...درست نيست امشب اينجا بموني.

هنوز به درب اتاق نرسيده بودم كه سهيلا جلوي درب ايستاد و نگذاشت درب رو باز كنم...!!!

فاصله ي بين من و سهيلا به حداقل رسيده بود...عطري كه به خودش زده بود تمام مشام من رو پر ميكرد...صورتش از شدت هيجان و غصه ايي آكنده به سرخي گرائيده بود و چشمان زيبا و جذابش دريايي از اشك بود...

صدايش مي لرزيد اما لحني آرام و بغض دار داشت در همون حال گفت:سياوش به قرآن عاشقتم...چرا باور نميكني؟...چرا؟

و بعد از شدت گريه خم شد و روي دو زانوش جلوي پاي من نشست!!!

خدايا من بايد با اين دختر چه ميكردم؟!!!

دوباره با گريه در حاليكه دو دستش صورتش رو پوشانده بود گفت:هر كاري بخواي ميكنم...فقط بگو چيكار كنم كه باور كني دوستت دارم...چيكار كنم؟

بازوهايش رو گرفتم و از روي زمين بلندش كردم...

بي اراده در آغوش گرفتمش و در حاليكه موهاي نرم و ابريشمي اون رو نوازش ميكردم گفتم:بس كن سهيلا...بس كن...آخه تو از جون من و زندگي من چي ميخواي دختر؟...تو خيلي قشنگي...خيلي جووني...چرا ميخواي با قبول كردن عشق و احساست از طرف من زندگي خودت و در اخر من رو تباه كني؟

جمله ي اخرم رو كاملا بي اراده گفته بودم اما واقعيتي محض و عمق وحشتم از پايان ماجرا بود كه عنوان كرده بودم.

سهيلا در حاليكه سر و صورتش رو در سينه ي من ميفشرد با گريه گفت:ميدونم تو از چي وحشت داري...سياوش من ممكنه سنم كم باشه اما خيلي هم بچه و نفهم نيستم...سياوش قول ميدهم تمام كمبودهاي زندگيت رو جبران كنم...قول ميدهم كاري كنم كه تمام وقايع تلخ زندگي گذشته ات رو از ياد ببري...سياوش عشق منو باور كن...به خدا دنبال ثروتت نيستم...درسته توي رفاه بزرگ نشدم اما دنبال ثورت تو نيومدم...به خدا ثروتت برام مهم نيست...من عاشق شخصيتت شدم...تو چرا باور نميكني؟

صورتش رو ميون دو دست گرفتم و نگاهش كردم...تمام صورتش از اشك خيس بود و چشمهاش دنيايي از التماس...

كنترل احساس وميل خودم نسبت به اون برايم هر لحظه سخت تر ميشد...اما هنوز در تضاد باورهاي اونچه كه مي شنيدم و ميديدم بودم...

به آرامي گفتم:سهيلا...سعي كن اروم باشي...مسعود امشب رفته اهواز به خاطر فوت دائيش...بگذار اون برگرده...تو خواهر صميمي ترين دوست مني در حال حاضر...چرا با اين كارهات داري منو وادار به عملي ميكني كه بعدها نتونم جوابگوي مسعود باشم؟

سهيلا با گريه گفت:يعني اگه مسعود برگرده و همچنان مخالف عشق من به تو باشه...تو منو براي هميشه از خودت دور ميكني؟

به سهيلا نگاه ميكردم...دختري كه به راحتي معترف به عشقش نسبت به من شده بود...پاكي و صداقت در ذره ذره ي وجودش موج ميزد...تمام بدنش از شدت گريه مي لرزيد...نفسهاي داغش كه هر لحظه به علت گريه گرماي بيشتري به خودش ميگرفت رو به وضوح حس ميكردم...

نميخواستم اسير اميال نفساني بشم كه بعدها فقط افسوس و شرمندگي برايم باقي بمونه...اما من يك انسان بودم با تمام نقايص و اشتباهاتي كه ممكنه هر انساني به اونها آلوده باشه...

من يك مرد بودم و حالا يك دختر زيبا و جوان با ميل خودش در آغوش من جاي گرفته بود و اشك ميريخت...پيشوني سهيلا رو بوسيدم و دوباره در آغوش گرفتمش و گفتم:....

19

گفتم:سهيلا...خواهش ميكنم برو از اتاق بيرون...

و بعد به آرامي از خودم دورش كردم و درب اتاق رو باز كردم.

نگاه پر غصه اش رو براي لحظاتي به من دوخت و سپس بدون هيچ حرفي از اتاق خارج شد.

وقتي درب رو دوباره بستم پيشونيم رو به روي درب گذاشتم و چشمهايم رو بستم و تنها چيزي كه با تمام وجودم به زبون آوردم اين بود:خدايا خيلي تنهام...به دادم برس...

دوباره به سمت تخت برگشتم و دراز كشيدم.اصلا نفهميدم چه موقع به خواب رفتم فقط زماني بيدار شدم كه اميد با شوقي كودكانه روي تخت پريد و با صداي بلند و همراه با خنده گفت:بلند شو تنبل...بيدار شو...

اميد رو در آغوش گرفتم طوريكه ديگه نمي تونست تكون بخوره...حسابي دست و پاش رو در آغوشم مهار كرده بودم...اونم شروع كرد با خنده به فرياد كشيدن:كمك...كمك...سهيلا جون كمكم كن...

درب اتاق به اهستگي باز شد و سهيلا به داخل اومد.

وقتي نگاهش كردم متوجه شدم شب گذشته خيلي كم خوابيده و از شدت گريه پلكهاش متورم شده بود...رنگ صورتشم تا حدودي زرد بود...ميدونستم دليل بي قراريش چيه اما نمي خواستم تا اين حد درگير احساساتش باشه.سعي داشت لبخند مليح و زيباش رو در چهره حفظ كنه اما چشمهاش قصه ايي ديگر داشتى!

اميد هنوز با شوقي كودكانه فرياد ميزد و از سهيلا كمك ميخواست.

سهيلا با لخند به من و اميد چشم دوخته بود سپس گفت:خوب پدر و پسر از وجود هم لذت ميبرين...بلند شين بياين...صبحانه رو آماده كردم...

و بعد از اينكه لحظاتي كوتاه به چشمهاي من خيره شد و غصه ي نهفته در چشمهايش رو به رخم كشيد برگشت و از اتاق خارج شد.

همانطور كه اميد رو هنوز در اغوش داشتم بوسيدمش و از روي تخت بلند و از اتاق خارج شديم.

اميد از اغوشم پايين اومد و به طرف آشپزخانه دويد...سهيلا رو ديدم كه مشغول ريختن چاييه است...به دستشويي رفتم و آبي به صورتم زدم سپس به اتاق مامان رفتم...

صبحانه اش رو خورده بود و مشخص بود كه سهيلا مثل چند روز گذشته از همه نظر به مامان رسيدگي كرده اما مامان چهره اش گرفته بود!!!...مشخص بود از چيزي نگرانه و فكرش رو مشغول كرده...!

پيشوني مامان رو بوسيدم و وقتي خواستم از اتاق خارج بشم مامان با صدايي كه مثل هميشه

مهرباني در اون موج ميزد گفت:سياوش جان..صبحانه ات رو كه خوردي اگه بيكار بودي و جايي نميخواستي بري بيا ميخوام باهات صحبت كنم.

برگشتم به سمت مامان و گفتم:چيزي شده؟

. نه مادر...حالا برو صبحانه ات رو بخور...بعد با هم صحبت ميكنيم...

. اينجوري كه ديگه من نميتونم صبحانه بخورم...همين الان بگو ببينم چي شده؟

. هيچي مادر گفتم برو صبحانه ات رو بخور...حرفها دير نميشه...برو عزيزم...برو بعد كه صبحانه ات رو خوردي بيا اينجا...

ميدونستم هر چي بيشتر اصرار كنم كمتر نتيجه خواهم گرفت براي همين ديگه حرفي نزدم و از اتاق خارج شدم.

در اشپزخانه وقتي صبحانه مي خوردم به واقع هيچي از صبحانه نمي فهميدم و تمام فكرم رفته بود پيش مامان و اينكه چه موضوعي پيش اومده كه مامان ميخواد با من صحبت بكنه؟!!!

اميد خيلي سريع صبحانه اش رو تموم كرد و براي ديدن يك فيلم كارتوني مورد علاقه اش در حاليكه از سهيلا قول ميگرفت به محض تموم شدن كارش به همراه اون كارتون رو ببينه از اشپزخانه خارج شد و ر هال با روشن كردن سيستم و پخش يكي از كارتونهاش خودش رو سرگرم كرد.

متوجه بودم كه سهيلا ميخواد حرفي بزنه اما چون فكر ميكردم شايد در ادامه حرفهاي شب گذشته اش باشه زياد بهش نگاه نميكردم...

وقتي چايي ام به اخر رسيد از روي صندلي بلند شدم تا از اشپزخانه خارج بشم در همين موقع سهيلا گفت:سياوش؟

بهش نگاه كردم و براي اينكه بهش اجازه ي ادامه ي اونچه كه در ذهن ساخته و پرداخته ميكرد رو نداده باشم گفتم:بابات صبحانه ممنون...دستت درد نكنه...

به من نگاه كرد و قدمي به طرفم برداشت و نزديكرت به من ايستاد و بار ديگه گفت:سياوش؟

با كلافگي از همون فاصله نگاهي به پنجره ي مشرف به حياط انداختم و بعد انگشت اشاره ام رو به علامت سكوت روي لبهاي خوش فورم سهيلا گذاشتم وگفتم:خواهش ميكنم سهيلا...دوباره شروع نكن...ديشب متوجه ي احساس تو شدم...ديگه تكرارش نكن...ببين من يه پسرجوون23يا24ساله نيستم كه دائم از اعتراف تو به دوست داشتن خودم لذت ببرم...پس خواهش ميكنم...

. اما سياوش من نمي خواستم در مورد احساسم حرفي بزنم...ميدونم احساسم براي تو ارزشي نداره ولي ميخوام الان در رابطه با اميد چيزي رو بهت بگم...

. چي ميخواي بگي...هان؟...حتما ميخواي بگي اميد خيلي دوستت داره و به تو وابسته اس...به خاطر اونم كه شده بايد من و تو...

. نه سياوش...نه...اصلا نميخوام اينو بگم...تو اجازه بده من حرف بزنم..

صندلي رو عقب كشيدم و نشستم و با كلافگي نگاهي به سهيلا انداختم و گفتم:خيلي خوب بفرمايين...

سهيلا صندلي كنار من رو عقب كشيد و در فاصله ي كمي از من نشست و بعد با صدايي آروم كه بيشتر سعي داشت فقط من متوجه بشم و صداش به هال نرسه گفت:يادته يه بار بهت گفتم اميد رو بايد پيش يه دكتر روانشناس كودك ببري؟

كلافگي من از شنيدن اينطور بحثها در رابطه با اميد شدت ميگرفت و شايد همين موضوع يكي از نقاط ضعف بزرگ در من بود...با عصبانيت از روي صندلي بلند شدم و با صدايي آروم اما اكنده از خشم روي صورت سهيلا كه هنوز نشسته بود خم شدم و با انگشت اشاره ام حالتي از تاكيد به اون نشون دادم و گفتم:سهيلا...بس كن...اون فقط8سالشه...قبول دارم كمبودهايي توي زندگي 8ساله اش داشته كه براش فوق العاده سخت بوده اما اينها دليل نميشه كه تو در حاليكه فقط22سالته و هيچ تجربه ايي هم توي زندگيت نداري بخواي به پسر من برچسب يك بيمار رواني بزني...

. ولي سياوش الزاما"هر كسي كه بره پيش روانپزشك نمي تونه يك بيمار رواني باشه...چرا سعي نميكني براي چند دقيه هم كه شده بشيني و آروم به حرفام در اين رابطه گوش كني؟...ببين سياوش به خدا من اميد رو دوستش دارم و نگرانشم...

. نه اونقدر كه من دوستش دارم و نگرانش هستم...

. خوب درسته تو پدرشي بايد هم نگرانيت و عشقت به اميد بيش از من باشه...ولي سياوش ديشب كه من و تو توي اتاق با هم صحبت ميكرديم تمام مدت اميد پشت درب اتاق بوده و حرفهاي ما رو گوش ميكرده...چرا نميخواي متوجه بشي كه اميد مشكل روحي داره...

براي لحظاتي كوتاه به چشمها و صورت زيباي سهيلا نگاه كردم و بعد به طور ناخودآگاه از برداشتي كه سهيلا نسبت به عمل كودكانه ي شب گذشته ي اميد كرده بود به خنده افتادم و گفتم:سهيلا چرا چرت و پرت ميگي؟...خوب اون يه بچه ي 8ساله اس...يه پسر بچه ايي كه خيلي هم باهوشه و كنجكاو...اين طبيعيه كه صداي حرفهاي من و گريه هاي جنابعالي باعث كنجكاويش شده باشه و بيدارش كرده باشه بعدشم اومده پشت درب اتاق تا ببينه...

. ولي سياوش...اميد تمام صحبتهاي ما رو گوش كرده...اون با صداي حرفهاي تو و به قول تو گريه هاي من بيدار نشده بوده...اون اصلا"خواب نبوده...اون تظاهر به خواب كرده بوده...

. بسه سهيلا...بسه...

به قدري عصبي شده بودم كه ديگه معطل نكردم و از آشپزخانه خارج شدم و به اتاق ماان رفتم.

وقتي وارد اتاق شدم هنوز كلافه بودم اما سعي كردم ظاهرم رو حفظ كنم.روي صندلي كنار تخت مامان نشستم و با لبخند گفتم:خوب مامان من در خدمتتم...بفرماييد.

مامان نگاهي به من كرد و بعد از اينكه از من خواست بالشتهاي زير سرش رو كمي مرتب كنم گفت:سياوش شب گذشته سهيلا اينجا موند و به خونه ي خودشون برنگشت درسته؟

. بله..درسته...چطور مگه؟

. اينطور كه حس كردم ساعتي هم با تو توي اتاق خوابت بود...درسته؟

بلافاصله فهميدم نگراني مامان بابت چيه...كلافگي بحثم در دقايقي پيش با سهيلا و حالا درك اين موضوع كه مامان نگران چه موضوعي هست بر شدت عصبانيتم افزود...

از روي صندلي بلمد شدم و رفتم جلوي پنجره و رو به حياط ايستادم... دلم ميخواست فرياد بكشم...احساس خستگي تمام وجودم رو در اون لحظات از روز پر كرد...واقعا چقدر خسته بودم...از همه چي...از همه جا...از همه ي آدمهاي اطرافم...چقدر دلم ميخواست منم مثل مردهاي ديگه زندگي اروم و بي دغدغه ايي داشتم...اما حالا در شرايطي بودم كه مادرم توي اين سن و سال نگران من بود تا مبادا با دختري مثل سهيلا رابطه ي جنسي برقرار كرده باشم...يكي نبود به مادرم بگه اين سياوش با تمام مشكلات و كمبودهايي كه طي10سال گذشته در زندگيش حس كرده هنوز شرف و غيرتش رو زير پا له نكرده...مي خواستم در اون لحظات به مامان بگم كه هنوز اونقدر مرد هستم كه با وجود اينكه دختري به زيبايي سهيلا وقتي بدون هيچ منعي با من از عشق حرف ميزنه و خيلي راحت تمايلش رو نسبت به هر مسئله ايي كاملا درك كرده ام اما اونقدر خوددار هستم كه از وجود اين دختر سو استفاده نكرده باشم...

در اين لحظه مامان كه گويا متوجه ي حالات عصبي من شده بود گفت:سياوش جان عصبي نشو عزيزم...ميدونم توي10سال گذشته چه مصيبتهايي كشيدي چه كمبودهايي داشتي براي همينم نگرانتم...ببين سياوش حرف من اين نيست كه تو حق جبران كمبودهاي زندگيت رو در شروع يك زندگي مجدد نداري...نه پسرم...حرف من اينه كه اگه سهيلا واقعا" دوستت داره خوب چه اشكالي داره...مادرش كه انشالله از مكه برگشت باهاش صحبت ميكنيم و بعد شما دو تا...

. مامان بس كن...داري چي ميگي؟...شما ديگه چرا؟...هيچ ميدوني سهيلا چند سال از من كوچيكتره؟...هيچ ميدوني من الان چه شرايطي دارم؟...بعيد ميدونم به اين چيزها فكر كرده باشي كه به اين راحتي داري در اين مورد حرف ميزني...

.اتفاقا"همه چيزو ميدونم...خيلي هم خوب ميدونم...اما اينها دليل نميشه كه تو نخواي تكليفت رو با اين دختر روشن كني...ديشب اتفاقي بين شما دو تا نيفتاد اما معلوم نيست اين خودداري تو تا كي ميخواد ادامه پيدا كنه...سياوش من مادرتم...تو رو بهتر از خودت ميشناسم...سياوش من يه زنم و هم جنسهاي خودمو خوب ميشناسم...يه زن يا يه دختر وقتي به چيزي يا كسي علاقه داره هيچ چيز ديگه براش اهميت نداره...براي رسيدن به خواسته اش هر كاري ميكنه...حتي اگه لازم باشه براي اينكه به عشق و خواسته ي قلبيش برسه ممكنه بزرگترين سرمايه اش كه همون عفت و پاكدامنيشه زير پا بگذاره...چون عاشق شده...اما من نميخوام بين تو سهيلا اتفاق بدي بيفته...تو باوجود اينكه يه پسر8ساله داري و زن اولتم طلاق دادي اما هنوزم جوون و زيبا و جذابي بعلاوه تمام فاكتورهاي ديگه ايي كه اين روزها هر دختري براش مهمه تو همه رو داري...سهيلا هم دختر جوون و فوق العاده خانم و قشنگه...و متاسفانه عاشق...ميگم متاسفانه چون ميدونم عشق يك زن چقدر ميتونه دردناك و در عين زيبايي مخرب هم باشه...ببين سياوش اگه واقعا" نمي توني سهيلا رو بپذيري پس جوابش كن بره...نگذار توي اين خونه بمونه...اينجوري نه با زندگي اون بازي ميكني نه با اعصاب خودت...اميدم كم كم عادت ميكنه...ممكنه اولش براش سخت باشه اما در نهايت با موضوع كنار مياد...ولي اگه فكر ميكني ميتوني سهيلا رو دوست داشته باشي خوب چي از اين بهتر..با مسعود كه خودش سهيلا رو بهت معرفي كرده و حتما خوب سهيلا و خانواده اش رو ميشناسه صحبت كن...همه چيز به خير و خوشي حل ميشه تو هم از اين وضعيت خلاص ميشي...

از پنجره فاصله گرفتم و به طرف مامان رفتم و پيشوني اون رو بوسيدم و گفتم:مادرمن...عزيز من...مشكل اينجا خود مسعود شده...اين مسعود هست كه در واقع من رو با مشكل رو به رو كرده...چطور ميتونم با اون صحبت كنم و مشكلم رو حل كنم...

. مسعود؟!!!...چرا مسعود؟!!!

. براي اينكه مسعود مخالف هر نوع رابطه ي بين من و سهيلاست...

. منظورت چيه؟

. مسعود برادر سهيلاس...

. چي؟!!!...

20

مامان متعجب و با چشماني گشاد شده از شدت تعجب به من خيره شده بود و گفت:چي ميگي سياوش؟!!!

روي صندلي كنار تخت مامان نشستم و همه ي چيزهايي كه ميدونستم رو براي مامان گفتم...طفلك براي لحظاتي اصلا"نمي دونست چي بايد بگه و بعد در نهايت گفت:زندگي عجب بازيهايي داره!!!...حالا ميخواي چيكار كني؟

. خودمم نميدونم...اصلا"گيج گيج شدم مامان...واقعيتش رو بخواي درسته كه خودمم از سهيلا بدم نيومده ولي ترس از خيلي چيزها باعث شده جلوي احساساتم رو بگيرم...مسعود برادر سهيلاس و بدتر از همه اينه كه وقتي خودش نميدونسته سهيلا خواهرشه شايد براي اولين باره بوده كه از دختري تا اين حد خوشش اومده بوده كه به تعبيري ميشه اسمش رو عاشقي گذاشت ولي الان اوضاع خيلي بدجور تغيير كرده...سهيلا خواهرش از آب در اومده و بعد اون در حاليكه اصلا"فكرشم نميكرده سهيلابه من علاقه پيدا كنه و يا حتي من نسبت به اون بي ميل نباشم سهيلا رو به خونه ي من جهت كار و پرستاري از شما معرفي كرده و در نهايت همه چيز جوري رقم خورده كه حتي يك درصد هم احتمالش رو نميداده...مسعود بهترين دوست من تا امروز بوده...اما اين مسائل باعث شده روابطمون نسبت به گذشته تغيير كنه...من حتي نميدونم وقتي از اهواز برگرده واكنشش نسبت به اين موضوع كه بر خلاف ميلش سهيلا دوباره به اينجا برگشته چي هست؟

. خدا بزرگه مادر...توكلت به خدا باشه...تو وسهيلا تقصيري ندارين...اما خوب خودت بهتر از هر كسي ميدوني كه چه تصميمي بايد بگيري...

سرم رو به علامت تاييد حرف مامان تكاني دادم و از روي صندلي بلند شدم و از اتاق رفتم بيرون...در واقع نميدونستم بايد چه تصميمي بگيرم!

توي شرايطي قرار گرفته بودم كه گويي قدرت تصميم گيري كاملا از من گرفته شده بود...احساس دلبستگي به دختري كه از هر نظر براي من قابل توجه بود در من شدت مي گرفت و خود اون بيش از من در ابراز عشق و علاقه اش تلاش داشت...از طرفي موانع پيش پايم كه مثل روز برايم روشن بود من رو در اقيانوس برزخي بي مثال قرار داده بود كه حتي قدرت دست و پا زدن هم نداشتم و نمي دونستم بايد چه تصميمي بگيرم!

نمي خواستم زياد توي خونه بمونم براي همين به اتاقم برگشتم و بعد از اينكه دوش گرفتم آماده شدم تا از خونه برم بيرون...

جلوي ميز آرايشي كه زماني مهشيد از اون استفاده ميكرد و هميشه بهترين و گرانترين لوازم آرايشي و عطرهاش روي اون چيده شده بود ايستادم و كراواتم رو مرتب كردم...وقتي به آينه نگاه ميكردم دوباره خاطرات تلخ و گزنده ي مهشيد مثل آوار روي سرم ريخت...نميدونم چقدر طول كشيد و در حاليكه دو دستم به گره كراواتم خشك شده بود خيره به صفحه ي آينه ي رو به رويم نگاه ميكردم...

لحظه ايي به خودم اومدم كه دستي به آرامي بازوي من رو گرفته بود و صدايي دلنشين به گوشم رسيد كه گفت:سياوش؟داري به چي فكر ميكني؟

به خودم اومدم و نگاهم رو از آينه گرفتم و به كسي كه كنارم ايستاده بود چشم دوختم...سهيلا بود...براي لحظاتي كوتاه هر دو به چشمهاي هم خيره بوديم و بعد به آهستگي گفت:سياوش اشكالي نداره امروز براي يك ساعت خانم صيفي رو تنها بگذارم؟

وقتي صداي لطيف و اثرگذارش رو در اون فاصله ي كم از خودم مي شنيدم حس آرامش تمام وجودم رو ميگرفت...

كم كم باور اينكه خودمم دارم به سهيلا دلبسته ميشم در لحظه لحظه ي زندگيم خودشو بهم نشون ميداد...ميدونستم مقاومت در مقابل اين موجود زيبا و ظريف كه مثل حريري نرم و لطيف داره خودش رو به روي جراحتهاي عميق زندگيم ميكشه ثانيه به ثانيه برايم سخت تر خواهد شد...

صورتم رو از سهيلا برگردوندم و در ضمني كه ادكلني رو از روي ميز آرايش برميداشتم تا به صورت و گردنم بزنم گفتم:آره...هر ساعتي كه خواستي ميتوني بري...مامان معمولا"اگه باهاش صحبت كرده باشي تا حدود2تا3ساعت هم ميتونه تنها بمونه و مشكلي نداره...

سرش رو به علامت تاييد و تا حدودي تشكر از من تكان داد و به سمت درب اتاق برگشت.

بي اراده پرسيدم:سهيلا ميشه بدونم براي چي ميخواي از خونه بري بيرون و مامان رو تنها بگذاري؟

وقتي اين سوال از دهنم خارج شد خودمم تعجب كرده بودم...اما بيان اين سوال از طرف من هر دليلي مي تونست داشته باشه...از علاقه و نگراني گرفته تا حس مسئوليت...!!!گويا با تمام وجود ميخواستم باور كنم كه سهيلا متعلق به من است ومن بايد از تمام برنامه ها و كارهاي اون باخبر باشم...!

به طرف من برگشت و گفت:ميخوام امروز با كاروان مامانم تماس بگيرم...يه شماره تلفن بهم داده بود كه رئيس كاروان بهشون داده بوده...براي اينكه هر وقت ما خواستيم حالي از اونها بپرسيم با همون شماره تماس بگيريم و با كسي كه ميخوايم بتونيم صحبت كنيم...ميخواستم برم مخابرات با مامان تماس بگيرم...

ادكلني كه به صورت و گردنم ماليده بودم رو دوباره روي ميز گذاشتم و گفتم:خوب اين چه كاريه كه بري مخابرات و از مخابرات تماس بگيري؟!!!...مگه اين خونه تلفن نداره؟....از همين جا تماس بگير...نيازي نيست براي اين موضوع از خونه بري بيرون از همين جا تلفن كن...ولي اگه به دليل ديگه ايي غير از اين ميخواي از خونه بري بيرون برو...

لبخند زيبايي كه چهره اش رو بيش از پيش دلنشين ميكرد به لبهاي زيبا و خوش فورمش آورد و گفت:يعني اجازه دارم از اينجا تماس بگيرم؟

. اين چه حرفيه...يه تماس تلفني كه ديگه اين بحثها رو نداره...هر وقت و هر ساعتي كه خواستي ميتوني با مادرت تماس بگيري...اصلا" لزومي نداره به اين دليل از خونه بري بيرون در جائيكه اين خونه تلفن داره...

تشكر كرد و با خوشحالي از اتاق خارج شد.

اون روز با اينكه تعطيل بود اما ميدونستم دفتر كنترل شركت هميشه به صورت شيفتي توسط4نفر از كارمندان شركتم طبق قوانين شركت حتي در روزهاي تعطيل هم فعاليت ميكنه...براي همين با اينكه كار خاصي توي شركت نداشتم اما رفتن به شركت بهترين كاري بود تا از محيط خونه و افكارن فاصله بگيرم...چرا كه حس ميكردم با حضور سهيلا توي خونه و ديدن دائم اون شايد احساسم به منطق چيره بشه و من واقعا از اينكه بعدها بار ديگه به علت احساسي عمل كردنم دچار پشيموني بشم وحشت داشتم!

از اتاق بيرون رفتم و بعد خداحافظي از مامان و بوسيدن اميد به سمت راهروي منتهي به درب هال رفتم.

سهيلا به آرومي همقدم با من تا جلوي درب هال اومد.

وقتي سامسونتم رو روي زمين گذاشتم تا كتم رو بپوشم و كفشم رو به پا كنم سامسونتم رو برداشت و در دست گرفت و تمام حركات من رو نگاه ميكرد و بعد در همون حال به آرومي گفت:براي ناهار كه مياي خونه...مگه نه؟

بهش نگاه كردم و در حاليكه كتم رو به تن ميكردم خواستم بگم نه كه قدمي نزديكتر اومد و فاصله اش رو با من به حداقل رسوند و گفت:سياوش؟...اگه دارم خودمو بهت تحميل ميكنم و واقعا نمي توني حضورم رو تحمل كني و بيشتر از اونچه كه بهت آرامش بدهم دارم به عذاب ميندازمت فقط كافيه بدون معطلي بهم بگي...اما من غير از اينكه خودم با تمام وجود عاشقتم محبت رو توي چشمهاي خودتم دارم حس ميكنم...نگو كه من بچه ام...نگو كه به درد تو و زندگي تو نميخورم...اگه غرورت بهت اجازه نميده كه به علاقه ات اعتراف كني اينو بدون كه از نظر من اگه دوستم داشته باشي ولي تا آخر عمرمم به زبون نياري اما نگاهت رو از من نگيري و اجازه بدهي توي عمق چشمهات علاقه ات رو نسبت به خودم ببينم هم براي من هزار بار از به زبون آوردن دوستت دارم لذت بخش تره...

لبخندي زدم و در حاليكه از فن بيانش لذت برده بودم به ارومي چونهي خوش فورمش رو با انشگتهام لمس كردم و گفتم:سهيلا...تو مطمئني توي دانشگاه رشته ي پرستاري ميخوندي؟

لبخند قشنگي به لب آورد و سامسونت رو به دست من داد و گفت:فقط اينو ميدونم كه قوتي به تو فكر ميكنم و نگاهت ميكنم هيچي بلد نيستم...هيچي...تنها چيزي كه ميبينم و ميفهمم تويي سياوش...

لبخندم عميق تر شد و گفتم:با اين همه جمله سازي كه توي اين چند دقيقه كردي من كه بعيد ميدونم تو پرستاري خونده باشي...بيشتر بهت مياد توي رشته ي ادبيات تحصيل كرده باشي...تو توي كمتر از5دقيقه اثرگذار ترين انشاي احساسي كه شنيده بودم رو انگار برام خوندي...

برگشتم كه از درب هال خارج بشم اما سهيلا پشت درب ايستاد و به درب تكيه داد و در حاليكه مانع خروج من شده بود و فاصله ي ما به حداقل رسيده بود گفت:يعني فكر ميكني من داشتم انشا ميخوندم؟...هيچ احساس و عشقي توي من و جملات من حس نكردي؟

به چشمهاي زيباش نگاه كردم...و بعد تك تك اعضاي صورتش رو از نظر گذروندم...با نگاهش مثل اين بود كه داره با تمام قدرت منو به خودش جذب ميكنه...حس ميكردم كشش عجيب و غيرقابل كنترلي نسبت به سهيلا در من داره به وجود مياد...

سهيلا بي هيچ مقاومتي مقابل من ايستاده بود و مانع خارج شدن من از منزل شده بود...سامسونت روروي جاكفشي كنار ديوار گذاشتم و بي اراده اون رو در اغوش كشيدم...سهيلا هيچ مقاومتي نميكرد و هر لحظه حس ميكردم تمايلم به اين دختر براي بوسيدنش داره شدت بيشتري به خود ميگيره...به چشمهاش نگاه ميكردم و از اينكه اينقدر آورم در آغوشم جاي گرفته بود لذت ميبردم...ثانيه ايي بيشتر به بوسيدن سهيلا فاصله نداشتم ودرست در همين لحظه صداي اميد كه حالا در راهروي منتهي به درب هال اومده و نزديك من و سهيلا ايستاده بود من رو به خود آورد و باعث شد سريع سهيلا رو از آغوشم خارج كنم و ازش فاصله بگيرم...

اميد با چشمهايي نگران و غمزده به من و سهيلا نگاه كرد وبعد رو به من گفت:بابا...شما هم سهيلا جون رو دوستش داري؟

به طرف اميد برگشتم و روي زانو خم شدم و گفتم:پسرم من دارم ميرم بيرون...چيزي نميخواي از بيرون برات بگيرم؟

نميدونستم جواب سوال اميد رو چي بايد بدهم اما اميد بي توجه به حرفي كه زده بودم در ادامه ي حرفش گفت:آره...شما هم سهيلا جون رو دوست داري...حتي بيشتر از مامان مهشيد...من مي فهمم...شما ميخواستي سهيلا جون رو الان ببوسي ولي مامان مهشيد رو هيچ وقت نمي بوسيدي...شما و مامان مهشيد هميشه با هم دعوا داشتين...براي همينم مردهاي ديگه بوسش ميكردن و دوستش داشتن...ولي اون مردها مامان رو اذيتشم ميكردن...ولي من نميگذارم شما مثل اون مردها كه مامان مهشيد رو اذيت ميكردن سهيلا جون رو اذيتش كني...نميگذارم...نميگذارم...نميگذارم...

بعد گفتن اين جملات اميد حالتي تهاجمي به خودش گرفت و شروع كرد به فرياد كشيدن و در همون حال سعي داشت با مشت به صورت و سينه ي من كه حالا اون رو توي بغلم گرفته بودم ضربه بزنه...!!!

جملات آخري كه از دهان اميد خارج شده بود برايم به قدري نامفهوم و سنگين و باورنكردني بود كه نمي تونستم حقيقت تلخي كه در پس حرفهاي اين بچه بود رو تحمل كنم...خداي من...اميد از چي صحبت ميكرد؟...از روابط مهشيد با مردهاي ديگه ايي كه توي زندگيش بودن؟....نه خداي من...امكان نداره مهشيد تا اين حد خودش رو آلوده كرده بوده باشه كه در حضور اميد با ديگران رابطه برقرار ميكرده...خدايا اگر اينطوري شده باشه و من غافل بودم پس حالا ديگه بايد به بدبختي خودم مطمئن بشم...

اميد فرياد مي كشيد و گريه ميكرد و سعي داشت به من ضربه بزنه...

سهيلا بهت زده و نگران به حركات اميد نگاه ميكرد...

اميد رو محكم در آغوش گرفتم و در حاليكه سر و پيشونيش رو مي بوسيدم سعي داشتم آرومش كنم اما هيچ جمله ايي براي گفتن به ذهنم نمي رسيد...!

در اين لحظه سهيلا هم روي زانو نشست و بعد شروع كرد به بوسيدن صورت اميد و گفت:اميد جون قربونت بشم...به من نگاه كن...مطمئن باش بابا به من صدمه نميزنه...اميد به من گوش بده...مطمئن باش بابا منو اذيت نميكنه...اميد منو ببين...

و بعد به آرومي اميد رو از آغوش من خارج كرد و در حاليكه هنوز اميد به شدت گريه ميكرد اون رو در آغوش خودش گرفت و ايستاد و به سمت اتاق خواب اميد رفت و داخل اتاق شد و درب اتاق رو هم بست...

رفتار و گفتار اميد برايم به قدري غيرباور و ناراحت كننده بود كه حس ميكردم قدرت قدم برداشتن ديگه ندارم...

خداي من...خدايا...كاري كن كه مطمئن بشم اونچه كه من از رفتار و گفتار اميد در رابطه با مهشيد و كثافتكاريهاش حس كردم اشتباه باشه...خدايا اميد چي ميدونه از روابط مهشيد كه تا اين حد از ديدن من و سهيلا در اون شرايط بهم ريخته شد؟...خدايا التماست ميكنم...بهم ثابت كن كه دارم اشتباه ميكنم...خدايا اگر اميد در جريان روابط مادرش با مردهاي ديگه بوده پس چرا به من هيچي نگفته بود..نه...خدايا نه...

نتونستم خودم رو كنترل كنم و با مشت به آينه ي بزرگ وقدي كه كنار درب هال بود كوبيدم و در زماني كوتاه به علت جراحتي ايجاد شده خون سرازير شد.............

21

براي لحظاتي به خوني كه از دستم سرازير شده بود نگاه كردم و بعد به سمت آشپزخانه رفتم و سعي كردم پارچه ي مناسبي را پيدا كنم و دستم را موقتا"براي جلوگيري از خونريزي بيشتر آنرا ببندم...

صداي گريه و فرياد اميد در گوشم پيچيده بود و اين بيشتر از جراحت دستم من رو آزار ميداد...

جراحت دستم يك زخم سطحي بود ولي حقيقت دليل فريادهاي اميد جراحتي بود بر روحم برقلبم بر تمام وجودم كه تا عميق ترين حد ممكن در من اثر ميگذاشت...

صندلي كنار ميز را عقب كشيدن و نشستم.

صداي مامان كه از اتاقش من رو صدا ميكرد مي شنيدم اما حتي توان پاسخگويي به مامان رو هم نداشتم...! احساس ميكردم نيرويي با تمام قدرت گلوي من رو گرفته و فشار ميده...توي قفسه ي سينه ام احساس درد ميكردم و دونه هاي درشت عرق رو روي پيشوني خودم به وضوح حس ميكردم.

كم كم سكوت همه جا رو پر كرد و مامان هم گويا از اينكه من پاسخش رو نخواهم داد نااميد شد چرا كه ديگه اون هم صدايم نميكرد...

نميدونم چند دقيقه توي آشپزخانه به همون حالت نشسته بودم و به پارچه ي خون آلودي كه دور دستم پيچيده بودم نگاه ميكردم كه صداي درب اتاق اميد باعث شد از حال و هواي خودم خارج بشم.وقتي صورتم رو به سمت صدايي كه اومده بود برگردوندم سهيلا رو پشت سر خودم ديدم...

سهيلا نگاهي به چهره ي من كرد و بلافاصله گفت:سياوش؟!!!...حالت خوبه؟!!!

از روي صندلي بلند شدم و بدون اينكه پاسخي به سهيلا بدهم از آشپزخانه خارج شدم و به سما درب هال رفتم.

سهيلا به سرعت دنبالم اومد ودستي رو كه بسته بودم گرفت و گفت:با خودت چيكار كردي؟...چرا دستت رو بستي؟...اينهمه خون به اين پارچه چيه؟!!!

و بعد آينه ايي كه ذرات شكسته شده و خورد شده ي اون كنار ديوار ريخته بود توجهش رو جلب كرد.

دوباره به دستم نگاه كرد و خواست پارچه ي دورش رو باز كنه كه دستم رو از دستش بيرون كشيدم و گفتم:چيز مهمي نيست...ولش كن...

از درب هال خارج شدم اما سهيلا هنوز دنبالم مي اومد و با من وارد حياط شد و گفت:سياوش با اين اعصاب خراب كجا ميخواي بري؟...اميد رو آورم كردم...نگرانش نباش...اون بچه اس...ولي حقايقي رو بايد بدوني...چيزهايي رو كه ميخواستم بهت در مورد اميد بگم مربوط ميشد به رفتاري كه چنددقيقه پيش از خودش نشون داد...سياوش...

به حرفهاي سهيلا توجه نميكردم...فقط نياز به تنهايي داشتم به يه خلوت امن...به جايي دور از تمام دغدغه هايي كه مثل يك عفريت شوم سايه اش رو به روي زندگي من انداخته بود.

به طرف ماشين رفتم اما سهيلا جلوي درب ماشين ايستاد و با قاطعيت گفت:نميگذارم با اين اعصاب خراب سوار ماشينت بشي و از خونه بيرون بري...

. برو كنار سهيلا...

. نميرم...تو الان عصبي هستي...صورتت رو توي آينه يه نگاه بنداز...به دستت نگاه كن...

. گفتم برو كنار سهيلا...ميخوام تنها باشم.

. ميخواي تنها باشي باشه...توي حياط بمون...برو ته حياط...منم ميرم داخل خونه...ولي نميگذارم با اين حالت پشت فرمون بشيني و از خونه خارج بشي...

كلافه شده بودم و اعصابم هر لحظه بيشتر تحريك ميشد.

با عصبانيت به سهيلا نگاه كردم و اون هم نگاه جدي و مصمم خودش رو به چشمهاي من دوخته بود و بعد گفت:سياوش تو بايد حقيقت رو در مورد اميد ميدونستي اما نگذاشتي بهت حرفي بزنم..ميدونم تحمل و باورش برات سخته اما بايد بپذيري كه اميد...

با عصبانيت به ميون حرفش رفتم وگفتم:برام سخته؟!!!...برام سخته؟!!!...تو چي ميدوني سهيلا؟...تو اصلا"ميتوني بفهمي من الان چه احساسي دارم؟...تو ميتوني بفهمي الان كه جلوي تو ايستادم اين من نيستم...سهيلا تو نميتوني بفهمي كه چقدر دردناكه كه بدوني همسرت داره چه كثافتكاريهايي ميكنه ولي روزيكه بفهمي پسر كوچولوي8ساله ات شاهد اون اعمال كثيف هم بوده ديگه هيچي ازت باقي نميمونه...سهيلا من دردم رو برم به كي بگم؟...

و بعد با تمام وجودم فرياد كشيدم و با مشت روي كاپوت ماشين كوبيدم و گفتم:خدايا پس تو كجايي؟

سهيلا با صدايي اروم گفت:سياوش من واقعا متاسفم...

هر دو دستم رو در لابه لاي موهايم فرو بردم و در حاليكه چشم به آسمون آبي و بدون ابر بالاي سرم دوختم و سعي داشتم با فشار دندانهايم به روي هم اعصابم رو كنترل كنم گفتم:نياز به تاسف كسي ندارم...الان تمام وجود خودم پر شده از تاسف...برو سهيلا...برو پيش اميد...فقط منو تنها بگذار...بگذار به حال خودم باشم...

سهيلا به آرومي از ماشين فاصله گرفت و گفت:سياوش پس خواهش ميكنم فقط چند دقيقه تحمل كن يه ذره آروم بشي...بعد سوار ماشين بشو...

ديگه توان و تحمل و ادامه ي صبر رو نداشتم دستهايم رو از لابه لاي موهايم خارج كردم و به آرومي سهيلا رو كنار زدم و سوار ماشين شدم و در حاليكه نگراني در چشمهاي سهيلا كه به من چشم دوخته بود موج ميزد از حياط خارج شدم.

توي شهر شلوغ تهران پيدا كردن جاي امن و خلوت كه به دور از نگاههاي كنجكاو ديگران باشي كار غير ممكني به نظر ميرسه...ولي من نياز به تنهايي داشتم...نياز داشتم به درون خودم فرو برم...

خدايا چقدر احساس بي كسي و تنهايي سخته...تو چطور اينهمه تنهايي رو تحمل ميكني؟...تو چطور اينهمه بدي از بنده هات مي بيني و بدون اينكه كسي رو داشته باشي و براش دردو دل كني داري سر ميكني؟...خدايا غصه هاي دلم داره خفه ام ميكنه...اين همه سال مهشيد رو تحملش كردم فقط براي اينكه دلم خوش بود اميد اسم مادر و سايه ي مادرش روي سرش هست اما حالا چي؟...حالا بايد چيكار كنم؟...حالا بايد به خودم چي بگم؟...بگم خسته نباشيد آقا سياوش...خسته نباشي...بي غيرت بدبخت...مرتيكه ي بي شرف...اين همه سال سعي كردي با همه چيز كنار بياي كه اين بشه؟...اولش باور نكردي...وقتي هم باور كردي سعي كردي تحمل كني...اونم فقط به خاطر پسرت...اما وقتي گند كثافتكاريهاي مهشيد ديگه تمام زندگيت رو داشت به افتضاح مي كشوند اونجا هم با وجود اينكه دستت براي خيلي كارها باز بود بازم به خاطر پسرت سعي كردي همه چيز رو در پستوي دلت پنهان كني و بي سر وصدا و بدون آبرو ريزي طلاقش بدهي...بد بخت...بي غيرت...حالا چي؟...حالا بشين تا آخر عمر بزن توي سر خودت...چرا؟...چون پسرت شاهد تمام اون كثافتكاريها بوده...شاهد بوده كه مادرش با مردهاي ديگه چه غلطي ميكرده...

ماشين رو به گوشه ي بزرگراه هدايت و بعد توقف كردم.

فرمان اتومبيل رو در دست ميفشردم...چشمهام رو بسته بودم و اشكهام بي اختيار سرازير شده بود...

با تمام وجود شروع كردم به فرياد كشيدن:خدايا...خدايا...خدايا...خدايا...

لحظاتي بعد از ماشين پياده شدم و رفتم كنار ماشين نزديك گارديل جاده روي زمين در حاليكه به ماشين تكيه داده بودم نشستم!

حس بدي داشتم...احساس ميكردم همه چيز رو از دست دادم...حس ميكردم هيچ تعلق خاطري ديگه توي دنيا برام باقي نمونده...فقط به خودم و زندگي تباه شده ي خودم فكر ميكردم...

جايي كه ماشين رو پارك كرده بودم و موقعيتي كه قرار داشتم مكاني نبود كه شخصي من رو كه با اون حال زار كنار ماشين نشسته بودم رو ببينه...گرچه كه اگرم كسي من رو ميديد شايد اصلا" برام اهميت نداشت!

نزديك به دو ساعت اونجا نشسته بودم و در حاليكه به ماشين تكيه زده بودم فقط به نقطه ايي خيره شده بودم...

هيچ چيزي نمي ديدم و نمي فهميدم و حتي نميشنيدم...فقط خاطرات زندگي ده ساله ام بود كه درست مثل نمايشي به روي پرده ي سينما بار ديگه برايم تكرار ميشد...حال بدي داشتم و به حال خودم گريه ميكردم...

لحظه ايي به خودم اومدم كه صداي تك آژير ماشين گشت بزرگراه رو كه پشت ماشينم توقف كرد شنيدم...بعد دو افسر از ماشين پياده شدند و به طرف ماشين اومدند...

ميدونستم توقف طولاني ماشيني مثل مدل ماشينم در كناربزرگراه باعث كنجكاوي اونها شده بوده و حالا كه وضعيت خود من رو با ون پارچه ايي كه به دستم بسته بودم ميديدن براشون جاي بسي سوال ايجاد كرده بود...

به آهستگي از روي زمين بلند شدم و كمي لباسم رو از خاكي كه به خودش گرفته بود تكان دادم...

هر دو افسر به طرف من اومدن و خيلي محترمانه ولي در ابتدا اندكي با شك و كنجكاوي سوالهايي از من پرسيدن و وقتي كارت شناسايي و كارت ماشين و بقيه ي مداركي كه خواسته بودن رو ارائه دادم و خيالشون راحت شد خواستند بيش از اين در كنار بزرگراه توقف نداشته باشم و حتي اگر لازم ميدونم و كمكي از دستشون بر مي اومد حاضر به همراهي بودند...

تشكر و عذرخواهي كردم سپس سوار ماشين و از اونجا دور شدم.

بعد از ساعتي رانندگي وارد جنگلهاي لويزان اطراف تهران شدم و بار ديگه ماشين رودر گوشه ايي پارك كردم.

دلم نمي خواست به خونه برگردم...حس دلتنگي و تنهايي تمام وجودم رو گرفته بود و گريزي از اين حس نداشتم.

صداي زنگ موبايلم به گوشم رسيد.گوشي رو از جيب خارج و نگاهي به اون انداختم...متوجه شدم از منزل تماس گرفتن...بدون اينكه پاسخي به تماس بدهم گوشي رو خاموش كردم و اون رو روي داشبورد جلوي ماشين پرت كردم...

صندلي ماشين رو به حالت خوابيده دراوردم و دراز كشيدم...حس كلافگي و درماندگي تمام وجودم رو انباشته كرده بود...دوباره از ماشين پياده شدم و بعد از قفل كردن ماشين بي هدف شروع كردم به قدم زدن...