تاريخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

طبق معمول شبای جمعه تابستون بساط جوجه کبابمون به راه بود. تنها شبایی بود که همه می تونستیم دور هم جمع بشیم. مامان بالاخره بعد از کلی جر و بحث راضی شده بود که پنج شنبه ها قید مطب و بیمارستان رو بزنه و بابا هم مثل همیشه یه پروژه راه سازی خارج از شهر داشت و فقط آخر هفته ها خونه بود. از وقتی یادم میاد من و طاها همیشه تنها بودیم. طاها برادر کوچکترم با وجود اینکه شش سال از من کوچکتره اما از وقتی پانزده سالش بود تنها رفیق یار و غار من بوده. از عصر حیاط رو شسته بودم و پشه بند ها رو روی دو تاتخت زیر مودار بسته بودم. خوبی شهرهای کوهستانی همین بود دیگه هوای خنک تمیزی داشت و حتی تو تیرماه هم می تونستی بدون کولر شبا از هوای پاک و خنک لذت ببری.مامان طبق معمول تا آخرین لحظه مشغول حرف زدن با موبایل بود و باباهم پای منقل. طاها هم آروم آروم گوجه ها رو به سیخ می کشید و هر از چند گاهی هم یه تیکه جوجه از رو منقل کش می رفت. منم سبزی هایی رو که از باغچه حیاط چیده بودم رو، زیر شلنگ تو حیاط شستم و رفتم رو تخت نشستم، چشمهام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم و با تمام وجود عطر نسترن ها و یاس توی باغچه رو که حالا با بوی کباب مخلوط شده بود به داخل ریه هام فرستادم. خدایا هیچ وقت نذار این لحظه های خوبمون تموم بشه!تازه داشتم از تک تک لحظه هام لذت می بردم که صدای زنگ تلفن بلند شد و متعاقب اون صدای داد و فریاد مامان.مامان: یکی بیاد این تلفن رو جواب بده من دارم با موبایل صحبت می کنم.من: وای بابایی این زن شما هم شورشو درآورده دیگه. یه روزم که خونه ست از صبح زود تا آخر شب پای تلفنه. کیه؟ دختر صغری خانم بچه دار نمی شه. کیه؟ همسایه کوچه پشتی اقدس خانم می خواد بزاد. کیه؟ سکینه خانم می خواد لوله هاشو ببنده، اکرم خانم دو قلو زاییده،و.... خسته شدیم دیگه از این وضع یه مامان بیسواد داشتیم بهتر بود تا متخصص زنان و زایمان.بابا: به جای غرزدن یکیتون بره تلفن رو جواب بده، اگه با مامانتون هم کار داشتن بگین حمومه. بدوین که الان خودشو می رسونه. اون برداره رفته تا یه ساعت دیگه ها. از من گفتن بود حالا خود دانید.تو همین گیرودار بودیم که صدا قطع شد.طاهادرحالیکه می خندید گفت: قربونت بابا جون خانم دکتر خودشو رسوند.همینطور مشغول غیبت پشت سر مامان بودیم که هنوز 5 دقیقه نشده، مامان برگشت.بابا: کی بود خانم که به پنج دقیقه رضایت داد. از شما بعیده زیر نیم ساعت قطع کنی!مامان: چی می گین واسه خودتون شما، تایکی به من زنگ می زنه شما شروع می کنین. خوب آشنان سوال دارن. نمیشه جواب ندم که.من: مادر من واسه همه دایه عزیز تر از مادری به ما که می رسی می شی زن پدر؟ خوب یه روزم بگو بچه هام گناه دارن. صبح تا شب که تنها تو خونه ایم. یه روزم که خونه ای مدام پای تلفنی.مامان درحالیکه یه برگ شاهی از تو سبزی ها جدا می کرد و آروم مزه مزه می کرد گفت: خوبه خوبه. ننه من غریبم بازی در میاره واسه من. بی خود تو خونه تنها می شینی. یه لیسانس الکترونیک گرفتی، یه فوق لیسانس روانشناسی، جفتشو گذاشتی دم کوزه آبشو می خوری. پاشو برو یه کاری پیدا کن واسه خودت. صبح تا شب می شینی تو خونه غرغر می کنی.طاها: راستی امروز دایی کیوان و دیدم . گفت برات ده واحد جور کرده واسه تدریس. شنبه صبح مدارکتو ببر دانشگاه بده بهش.ضمنا گفت با اون مانتو فنچول ها بلند نشی بری دانشگاه، یه مانتو بلند بپوش، آرایشم نکن.من: بیخود مگه من هرروز چطوری می رم بیرون؟ که آقا دستور فرمودن با مانتو فنچول نیا. این همه درس خوندم که مثل بدبخت بیچاره ها باهام رفتار نکنن. حالا انگار چند واحدم هست. دو برابر پولی رو که می دن باید بذارم روش خرج رفت و آمد کنم. ماشینم هم که از پارسال طاها صاحب شده.مامان: همین که هست. تا وقتی هم دکتری قبول نشی یا لااقل نظام روانشناسی تو نگیری از ماشین خبری نیست.

 

 بی خود هم مثل خاله پیر زنا غرغر نکن. هرچی باشه سابقه خوبیه، واسه امتحان دکتری هم امتیاز داره واست.وای خدا! مامان بازم به فکر دکتری بود. دیگه از دستش کلافه بودم. از وقتی یادمه به اصرار مامان و برای ارضای حس چشم و هم چشمیش مجبور شدم برم رشته ریاضی. بعد هم که با بدبختی مهندسی الکترونیک دانشگاه خواجه نصیر قبول شدم فقط به این عشق که وقتی لیسانسم رو گرفتم دست از سرم برداره و برم دنبال علاقه واقعیم که از همون بچگی روانشناسی بود. حالا هم که بعد از تحمل کلی غر غرو جرو بحث بالاخره فوق روانشناسی رو گرفته بودم از نظر مامان تا دکتری نگیرم بیسوادم و بچه تنبل. داشتم خودم رو واسه دادن یه جواب دندون شکن به مامان آماده می کردم که بابا با سینی کباب از راه رسید و همینطور که یه تکه بزرگ جوجه رو با نون تو دهنش جا می داد برای تموم شدن قائله رو به مامان گفت:بابا: ول کنین سر شام این حرف ها رو. حالا نگفتی کی بود که به این زودی رضایت داد خانوم گل؟مامان که طبق معمول با یه خنده و شوخی بابا از خود بی خود می شد پشت چشمی نازک کرد و رو به بابا گفت:حواس واسه آدم نمی ذارن که اینا. داداش کامران بود. میگفت کیانوش تخصصشو گرفته، می خواد طرحشو اینجا بگذرونه. آپارتمان خودشون دو سه ماهی تعمیرات داره. می گفت اگه بشه این چند ماه رو بیاد پیش ما.با شنیدن این جمله تا چند لحظه تو شوک بودم. خدایا! امشب هرچی می خوام آرامش خودم رو حفظ کنم نمی شه. از زمین و آسمون داره می باره واسم. پسر دایی کامران؟!! دایی کامران برادر بزرگتر و البته ناتنی مامان بود. از وقتی یادم میاد هیچ وقت نتونستم با خودش و خونواده اش ارتباط خوبی برقرار کنم. دایی سه تا بچه داره. یه دختر و دو تا پسر. پسر بزرگش دکتری هوافضا داره و تو آمریکا زندگی می کنه. دختر بزرگش هم فوق تخصص پوست داره و آقا کیانوش ته تغاری دایی هم که ظاهرا به تازگی تخصص مغز و اعصابش رو به اتمام رسونده و حالا هم که قراره مخل آسایش ما بشه. آخرین باری که دیدمش 13 سال پیش بود که سال دوم پزشکی رو می خوند. یه پسر لاغر مردنی و نچسب که تنها جذابیت صورتش چشم و ابروی زیبا و مشکی اش بود که بین تمام پسرای خانواده امینی (خونواده مادریم) مشترک بود. تو این مدت آنقدر از دایی پز دان سه جودو و استادی تار و سه تارشو شنیده بودم که هر بار بیشتر از قبل ازش متنفر می شدم. آخه همچین پز بچه هاشو می داد انگار که ما همه یه مشت بی سواد بودیم و فقط بچه های اون تحصیل کرده و معقول بودن. همیشه آرزوی این به دلم مونده بود که یه بار هم شده مامان در جوابش از بچه های خودش تعریف کنه و پوزش رو به خاک بماله. ولی مامان من هیچ رقمه اهل این حرفها نبود. خلاصه بعد از یه دور مرور همه خاطرات ناخوشایندی که از خودش و بچه هاش داشتم به خودم اومدم و با عصبانیت رو به مامان گفتم:_بی خود کرده بیاد اینجا. چطور من شش سال تک و تنها تو تهران زندگی کردم، تازه یه دختر 18 ساله بی دست و پا و مثلا شهرستانی بودم این خان داداش شما یه دفعه پیداش نشد بگه مردی یا زنده ای! حالا یادش افتاده عمه خانومی هم هست؟ بعدش هم این همه جا بره خونه آقاجون یا یکی دیگه از این چهار تا عمویی که داره.مامان درحالیکه مشغول سرکشیدن لیوان نوشابه اش بود گفت: بی خود کولی بازی در نیار. همچین می گه تک و تنها بچه شهرستانی، انگار تو تهران کارتن خواب بوده. خوبه که تمام مدت خودت خونه داشتی. تازه هیچ وقت هم که خونه خودت نبودی یا خونه عمه ات بودی یا خونه دایی کسری. پس بیخودی نک و نال نکن. بابا که مثل همیشه ساکت بود و بی نظر برای اولین بار به حرف اومد و گفت: خانمم! این یه مورد رو راست می گه. کامران برادر بزرگتر شماست درست. ولی ما سرجمع 3بار پسرش رو دیدیم. از طرفی هم تموم هفته نه من خونه هستم نه شما. درست نیست که بیاد اینجا. هم اون معذب می شه، هم ترانه. تو در و همسایه هم درست نیست.مامان: من نمی دونم من که روم نمیشه بگم بچه اتو نفرست خونه من. خودتون پدر و دختر زنگ بزنین بگین ما معذبیم پسرتو نفرست. همچین می گین انگار پسره لات و لا ابالیه. خوب اونم متخصصه بیشتر روز رو یا مطبه یا بیمارستان. فوقش آخر شب بیاد خونه واسه خواب. دو سه ماه هم که بیشتر نیست. می ره خونه خودش. بعدش هم شما که می دونین تو همه برادر خواهرا، داداش فقط با من در ارتباطه. با بقیه میانه خوبی نداره. دیگه هم این بحث و تموم کنین بذارین شاممون رو بخوریم.همیشه همین بود. مامان حرف اول و آخرو می زد و بحث خاتمه پیدا می کرد. اما این بار نمی تونستم کوتاه بیام. برای همین با عصبانیت از جام پاشدم که برم تو خونه. همینطور که مشغول پوشیدن دمپایی هام بودم صدای مامان هم از پشت سرم میامد: ضمنا برنامه فردا صبحتون رو هم تعطیل می کنین. کیانوش ظهر می رسه، قوم یاجوج ماجوج رو فردا سر من خراب نکنین لطفا.دیگه واقعا اوضاع غیر قابل تحملی بود. تنها دلخوشی و تفریح ما تو این چهار پنج سال اخیر این بودکه تابستونا که بچه های خاله و دایی ها درس و دانشگاه نداشتن، هر هفته جمعه صبح می رفتیم کوه و بعدشم خونه یکی دور هم جمع می شدیم و تا شب بساط بزن و برقص و مسخره بازی داشتیم. همینطور که در هال رو به هم می کوبیدم با صدای بلندی گفتم: مامان جون رو ما حساب نکن. ما می ریم شما هم بشین با آقا کیانوشت خوش باش.
با عصبانیت و همراه با غرولند وارد خونه شدم . داشتم از پله ها بالا می رفتم که پام روی پله لیز خورد و از پنج تا پله با سر پرت شدم پایین. دیگه نفرتم به اوج خودش رسیده بود. زیر لب هرچی فحش بلد بودم نثار باعث و بانیش که از نظر من در اون لحظه دایی و پسرش بودن کردم و لنگ لنگان درحالیکه یه دستم رو به پله گرفته بودم و دست دیگرم رو به باسنم، دوباره پله های رفته رو طی کردم . به در اتاقم که رسیدم بدنم خرد خرد بود. رفتم تو اتاق و در رو به هم کوبیدم. اولین کاری که به ذهنم رسید تماس با سمانه دختر داییم بود. باید برنامه رو به خونه اونا منتقل می کردم. بعد از 9تا بوق بالاخره گوشی رو جواب داد:_ سلــــــــــــــــــــام ، ترانه خانم گل، لابد زنگ زدی برنامه فردا رو کنسل کنی؟ _سلام نه خیر..... نمی خوام کنسل کنم.... _ پس چته وسط شام زنگ زدی یه کاره. بگو._ سمان! فردا به برو بچ بگو شش صبح خونه شما باشن از اونجا می ریم سراب این هفته. فردا پسر خان والا کامران خان اعظم قراره نزول اجلال کنه اینجا، مامان گفته خرابتون نکنم سرش._خو بدبخت می خوای با ما بیای بیرون چیکار؟ لابد می خواد بیاد تو این بی شوری بگیرتت. بشین خونه یه کمم اب روغن بزن به صورتت. شاید خر شد گرفتت._ برو بابا توهم سمانه!!... خداییش تیپ و قیافه اشو یادت نیست؟!! همینم مونده این جوجه ماشینی بیاد منو بگیره..... مثلا می خواد بیاد طرح قراره یه دو سه ماهی هم بیاد اینجا چترشو باز کنه._ خدا رحم کرده با ما صنمی ندارن. برات آرزوی صبر دارم. ببینم حالا نیاین اینجا فردا مامانت شاکی بشه؟ مطمئنی؟_ تو کارت به این کارا نباشه اون بیاد اینجا تا وقتی بره من کلا پلاسم خونه شما. مامان هم نباید قبول می کرد حالا هم باید به این وضع عادت کنه._ اوه اوه اوه! چه بی اعصاب! خیلی خوب دیگه اگه غر زدنات تموم شد من برم شامم یخ کرد._ باشه برو قربونت، پس می بینمت فردا. بعد از اینکه قطع کردم یه اسمس خالی واسه طاها فرستادم که سریع پاشه بیاد بالا.به دقیقه نکشیده با یه بشقاب که توش دو سیخ جوجه و یه گوجه و یه مشت سبزی گذاشته بود اومد تو اتاق و گفت:_ بگیر مامان گفت بیارم جون داشته باشی غر بزنی._ طاهاااا! تو دیگه چرا اینو می گی؟ یعنی تو مشکلی با اومدن این الهه غرور و خودخواهی نداری؟ اصلا ما چند بار اینو دیدیم تا حالا که با پررویی می خواد بیاد اینجا بمونه؟ آدمم اینقدر پر توقع ؟_ خیلی خوب دیگه اولا که موقتیه بعدشم خودت می دونی که بحث با مامان بی فایده است. تازه در این یه مورد حق هم داره. تو اگه من بهت زنگ بزنم بگم می خوام بچه ام رو یه ماه بفرستم خونه ات، می تونی بهم بگی نه ؟ خوب برادر بزرگترشه. بعدم اون بیچاره هم که مثل مامان یا مطبه یا بیمارستان، فوق فوقش اخر شبا میاد واسه خواب. تازه اگه اونم شیفت نباشه.درحالیکه جوجه ها رو توی دهنم می ذاشتم گفتم: _ ولش کن اصلا، هرچی بهش فکر کنم اعصابم بدتر خرد می شه . فعلا صبح پنج و نیم حاضر باش گفتم بچه ها شش خونه دایی کوشا باشن. فردا به جای پارک کوهستان می ریم سراب. از اون ور ناهار می ریم خونه دایی کوشا. _ باشه ولی بیشتر فکر کن. فردا بریم مامان حسابی بدخلق می شه ها. _ نترس هیچی نمیشه.... بیا داری می ری این بشقاب هم ببر دیگه نمی خورم. سر راهت برق رو هم خاموش کن._ چشم. دیگه؟پریدم لپشو بوسیدم و گفتم:_الهی من فدات شم که همیشه پایه ای.طاها که رفت، خزیدم زیر پتو و سعی کردم بخوابم. ساعت هنوز یازده بود اما اونقدر از سر شب کل کل کرده بودم که حسابی خسته بودم.ساعت پنج از خواب بیدار شدم و با عجله برای رفتن اماده شدم. یه سر بیرون از اتاق کشیدم اتاق طاها سمت راست اتاق من بود. خداروشکر برق اتاقش روشن بود. بعد از حاضر شدن تقه ای به در اتاقش زدم که سریع بیرون اومد و آهسته و بی سر وصدا از خونه بیرون زدیم. اول رفتیم دنبال بچه ها و بعد همه با هم زدیم بیرون. ناهار رو هم خونه دایی کوشا خوردیم. تازه داشتیم برای چرت بعد از ظهر آماده می شدیم که صدای زنگ موبایل من بلند شد:تا تماس برقرار شد، صدای دادو بیداد مامان هم توی گوشی پیچید:_ منو دور می زنین؟ مگه نگفتم امروز این برنامه لعنتی رو کنسل کنین؟می خواین آبروی من رو جلو داداشم ببرین؟ این پسره دو ساعته تک و تنها نشسته داره در و دیوارو نگاه می کنه. لحن حق به جانبی گرفتم و گفتم: مگه من انترم که بیام به جای در و دیوار منو نگاه کنه مادر من. اومده خونه عمه اش خودت می دونی و اون.اینو که گفتم دیگه مامان از عصبانیت منفجر شد: _گوش کن ببین چی می گم بهت الان دارم از تو حیاط تماس می گیرم. گفتم شما دو تا امروز کار داشتین تا نیم ساعت دیگه هم خونه این. نیامدین،من میام اونجا این بساط مسخره بازیتون رو برای همیشه به هم می ریزم. هیچ حرف اضافه ای هم نمی خوام بشنوم. به اون پسره الدنگ هم بگو نیم ساعت دیگه خونه نباشه، از فردا با اتوبوس می ره دانشگاه و بر می گرده. از بس پول ریختم زیر دست و پاتون که اینجوری هار شدین.وقتایی که اینجوری عصبانی می شد می دونستم که دیگه نمی شه بحث رو ادامه داد. کلا داد وبیداد من همش هارت و پورت بود. اما مامان که عصبانی می شد، دیگه اوضاع از کنترل خارج می شد. این بار هم می دونستم که اگه واقعا تا نیم ساعت دیگه خونه نباشیم، زندگی به جهنم تبدیل می شه و طفلک طاها هم ماشینشو از دست می ده. خلاصه دست از پا دراز تر درحالیکه سوژه خنده بچه ها شده بودیم، برگشتیم خونه. به محض اینکه در هال و باز کردم بوی ادکلن تلخ و نا آشنایی توی مشامم پیچید. برام جالب بود چون این پسره چپ و چول رو آخرین باری که دیدم اهل این حرفها نبود. صبر کردم تا طاها ماشین و پارک کرد و با هم وارد پذیرایی شدیم. با دیدن کیانوش واقعا هنگ گردم. باورم نمی شد! اون پسر لاغر مردنی و نچسب کجا و این مرد چهارشونه و خوش تیپی که مقابلم ایستاده بود کجا!! قبلا اندام لاغری داشت و چون قدش هم بلند بود، لاغر تر به نظر می رسید. ولی حالا.... هیکلش کاملا پر و چهارشونه شده بود که با قد بلندش کاملا تناسب داشت....تازه جذابیت صورتش که نه خیلی کشیده بود و نه گرد خودشو نشون می داد.....چشم و ابروی درشت و مشکی....مژه های بلند و برگشته...بینی قلمی و متناسب با بقیه اعضای صورتش...لبای قلوه ای و مردونه....موهای مشکی و تاب دار....یه تیشرت جذب کرم شکلاتی هم پوشیده بود که عضلات بازوش رو به خوبی نشون می داد با یه شلوار کتون مشکی....اوه اصلا باورم نمی شد!!! نمی دونم چقدر خیره مونده بودم و تو ذهنم داشتم مقایسه می کردم که با صدای مامان به خودم اومدم:_ مامان جان کیانوش خسته شد، یه ساعته سرپاست. تازه به خودم اومدم و متوجه شدم که با یه لبخند کج ایستاده و دستش رو به طرفم دراز کرده. همچنان در ناباوری باهاش دست دادم. _ خوبی دختر عمه؟ بدون اینکه نگاه بهت زده ام رو ازش بگیرم، زیر لب یه چیزایی شبیه ممنون گفتم._ چقدر عوض شدی؟بینیت روعمل کردی ؟همونطور تو بهت گفتم: والا من که فقط بینیم رو عمل کردم ولی شما که دکوراسیونتون کلا عوض شده....نمی دونم چرا مامان هم تو این گیرودا همش چشم غره می رفت و رو به من لب به دندون میگزید!!! بالاخره هم طاها اومد جلو و روبه کیانوش گفت:_ پسر دایی با اجازه اتون ما چند دقیقه می ریم بالا لباس عوض می کنیم و بر می گردیم.و با این حرف دست منو کشید و با خودش از پله ها بالا برد.همینکه پام رو تو اتاق گذاشتم صدای زنگ موبایلم بلند شد، سمانه بود:_سلام ترانه چی شد بالاخره کتک رو خوردین از عمه یا نه؟_ سمـــــــــــــــــــــــ ـان، باورت نمی شه چی دیدم!!!! کیانوش از این رو به اون رو شده!!!_ یعنی چی؟_ وای سمان اصلا نمی تونم توصیف کنم من الان تو هنگم....خیلی جیگر شده...اینو که گفتم صدای انفجار خنده دسته جمعی بچه ها از پشت گوشی بلند شد. یکی می گفت عشق در نگاه اول....اون یکی می گفت چی شد اینهمه هارت و پورت کردی بیاد ال می کنم و بل می کنم به این زودی جا زدی!!! اینم یه عادتشون بود دیگه همیشه با یکی که حرف می زدن گوشی رو رو پخش می ذاشتن یه ده دقیقه ای با تلفن صحبت کردم که حرف زدن مامان و کیانوش رو از پشت در اتاقم شنیدم. وای خدای من تازه یاد اتاق مطالعه مشترک خودم و طاها افتادم. نکنه مامان می خواد اونجا رو بده به کیانوش؟ درحال حاضر تنها اتاق خالی خونه بود. خونه ما دوبلکس بود. دو تا اتاق طبقه اول داشت که یکیش اتاق خواب و اون یکی اتاق کار مامان و بابا بود و سه تا اتاق هم بالا بود. از پله که بالا می اومدی سمت راست راهرو 3تا اتاق بود، که اولی اتاق مطالعه ما بود،دومی اتاق من بود و سومی هم اتاق طاها. با شنیدن صدای مامان وکیانوش تازه زنگ خطر تو گوشم به صدا دراومد. با عجله گوشی رو قطع کردم و گوشم رو به در چسبوندم. مامان داشت می گفت:_ فردا صبح می گم بچه ها اتاقو خالی کنن. تا فردا هم شما تو اتاق طاها مستقر باش. تا ظهر بری بیمارستان خودتو معرفی کنی و برگردی، اتاقت هم آماده است. _ عمه جون نمی خوام بچه ها به خاطر من به دردسر بیفتن. من تو هال هم می تونم وسایلم رو بذارم.درحالیکه اداشو زیر لب در میاوردم با خودم گفتم پسره خودشیرین .....خودش این همه تغییر کرده اون وقت به من می گه بینیت رو عمل کردی!!!!دوباره با خودم گفتم ولی خداییش جیگری شده واسه خودشا._ نه پسرم این اتاق که کلا استفاده ای نداره. ترانه که درسو بوسیده گذاشته کنار، طاها هم معمولا تو اتاق خودش درس می خونه. فقط امشبو مجبوری با طاها بگذرونی. دیشب بابات دیر به من خبر داد و بچه ها هم از صبح نبودن، والا تاحالا اتاقت اماده شده بود.به دنبال این حرف درب اتاق طاها تقه ای خورد و بعد هم انگار رفتن تو اتاق و درو بستن چون دیگه نمی تونستم به وضوح صداشون رو بشنوم. بالاخره ازجام بلند شدم و لباسام رو عوض کردم. یه بلوز آستین کوتاه و یقه هفت آبی آسمونی چسبون پوشیدم، با یه دامن نیم کلوش راه راه آبی تا رو زانو. خواستم از اتاق بیرون برم که با نگاهی به تختم هوس یه چرت کوچیک به سرم زد و خزیدم زیر پتو. داشتم باخودم اتفاقای امروزو مرور می کردم که خوابم برد. با غرغر مامان روسرم از خواب بیدار شدم:_ پاشو ببینم اون از موقع خونه اومدنت اینم از خوابیدنت. از ساعت چهار تاحالا خوابیدی. با گیجی پلکامو باز کردم و گفتم: چته مامان جون الهی من قربونت برم. بذار بیدار بشم بعد شروع کن. روزمون رو که به گند کشیدی، یه چرتم نمی تونی به من ببینی؟ مامان: پاشو ببینم. یه چرت! چرت نیم ساعت ، یه ساعت نه پنج ساعت. ساعت 9 شبه، پاشو میزو بچین واسه شام. همه فردا صبح می ریم سرکار، باید شب زود بخوابیم.با گفتن این حرف با عجله از اتاق خارج شد. بی حوصله ازجام بلند شدم و لباسم رو مرتب کردم، بعد هم سراغ آینه میز توالتم رفتم و ناخودآگاه خودم رو توش برانداز کردم. نه واقعا بدم نبودم. بینی عملیم که ایرادی نداشت. من هم که خداروشکر چشم و ابروی درشت و مشکی امینی ها رو به ارث برده بودم. موهام هم لخت و مشکی بود که تا رو سرشونه ام میرسید. قد متوسط، پاهای کشیده و اندام متناسبی داشتم... ناخواسته لبخندی از رضایت رو لبم نشست و با این فکر که چیزی از این پسره فنچول کم ندارم، یه جفت صندل نقره ای هم پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم . وقتی از پله ها پایین رفتم بی توجه به بابا و کیانوش که درست روبروی پله ها روی مبل نشسته بودن، راهی آشپزخونه شدم که صدای بابا بلند شد:_ به به شلمان بابا! زنگ خوابتون تموم شد به سلامتی حالا زنگ خوردن به صدا دراومده دیگه؟چقدر این شوخی های بی موقع بابا آدمو ضایع می کرد. درست وقتی می خواستی جلو یکی کلاس بذاری، دقیقا جلو همون با خنده ها و شوخی هاش ضایعت می کرد. یه لبخند به قول مامان خانمانه زدم و گفتم: _ نه بابا جون خواب نبودم. داشتم مطالعه می کردم.بعد هم درست مثل بچه های کوچیکی که پز کلاس اول رفتنشو می دن بادی به غب غب انداختم و درحالیکه زیر چشمی کیانوش رو از نظر می گذروندم گفتم: باید مدارکمو واسه فردا آماده می کردم که ببرم دانشگاه. مگه دایی نگفت از این ترم قراره تدریس کنم؟ من کی فرصت خوابیدن دارم با این همه کاری که سرم ریخته.بابا که حساب کار دستش اومده بود به گفتن یه آهان بسنده کرد بعدم درحالیکه مامان رو صدا می زد بلند شد رفت تو آشپزخونه اما اون پوزخند یه وری بازهم رو لبای کیانوش نشست. نمی دونم چرا حس کردم داره منو مسخره می کنه...یه دفعه یاد همه حرفهایی که همیشه دایی می زد و پز دادن های الکیش افتادمو ناخواسته رو به کیانوش گفتم_آقا کیانوش میشه بپرسم به چی می خندین؟کیانوش که تا اون لحظه فقط با پوزخند یه وریش به زمین خیره شده بود، سرش رو بلند کرد و با ژست مکش مرگ مایی که گرفته بود گفت:_ راستشو بخواین داشتم فکر می کردم با این چشای پف کرده از خواب و چراغ اتاقتون که تا حالا خاموش بود چطوری مطالعه می کردین.حسابی ضایع شدم. اصلا حواسم نبود که اتاق من از جایی که اون نشسته بود به راحتی دیده می شد. منم که تا همین چند دقیقه پیش برق اتاقم خاموش بود. اما با این حال سعی کردم اعتماد به نفسم رو حفظ کنم و با آرامشی ساختگی گفتم: _ شما برای تشخیص بیماری مریضاتون هم با همین آی کیو فکر می کنین آقای دکتر؟ من تا الان تو تراس بودم برای همین هم برق اتاقم خاموش بود.چشمام هم فرمش همینجوریه، پف نداره.کیانوش که به علامت تمسخر چینی به پیشونیش داده بود و یه ابروشم بالا انداخته بود گفت:_ بله در درشتی چشمای شما که شکی نیست. آی کیو بنده رو هم به بزرگواری خودتون عفو بفرمائید. درسته کمه ولی واسه شغل ما کفایت می کنه. واسه همین هم من دنبال روانشناسی نرفتم دیگه. چون احتیاج به هوش سرشار و آی کیو بالایی داشت که من نداشتم.       پسره از خودراضی. انگار من آی کیو جلبک داشتم که روانشناسی خوندم. همین موقع بابا از آشپزخونه برگشت و نتونستم جوابشو بدم. رفتم آشپزخونه و مشغول جمع آوری ظرفو ظروف برای شام شدم.شام با شوخی بابا و طاها بی دردسر صرف شد. کیانوش فقط گهگاهی لبخند می زد و با آرامش شام می خورد. دست خودم نبود تمام میلم به مبارزه و دعوا از زمانی که دیده بودمش فروکش کرده بود. یعنی جذبه و غرور خاصی که تو صورتش بود یه جورایی مانعم می شد. یه چیزی تو نگاش بود که مدام منو به سمت خودش می کشید. هر از گاهی بهش یه نگاهی می انداختم. چندباری هم انگار سنگینی نگاهمو رو خودش حس کرد و سرش رو بالا آورد. هربار هم همون لبخند یه وری رو لبش اومد و خیلی سریع نگاهشو ازم گرفت و دوباره رو بشقاب غذاش متمرکز شد.بعد از شام هم خیلی زود به اتفاق طاها به اتاق طاها رفتن. منم بعد از جمع و جور کردن ظرفا قصد داشتم به اتاقم برگردم که مامان صدام زد _فردا صبح مدارکتو که تحویل دادی سریع برگرد خونه یه چیزی واسه ناهار آماده کن.همیشه از غذا پختن بدم میومد. اخمام تو هم رفت و آمدم جوابی بدم که مامان ادامه داد:_ ببین عزیزم اگه می خوای لج کنی که خودم الان با اینکه خسته ام بشینم یه چیزی واسه فردا آماده کنم. جون مامان قول بده من نیستم، آبرو ریزی نکنی ها. می دونستم اگه کل کل کنم مامان با همه خستگیش واقعا می شینه به پخت وپز واسه فردا ناهار. _مامان جونم تو که می دونی من اهل آشپزی نیستم، واسه خودمون هم بیشتر وقتها از بیرون ناهار می گیرم. ولی چشم قول می دم این آقا فنچول شما فردا گشنه نمونه.مامان اخم کردو گفت: فنچول دیگه چه اسمیه، نگو مامان جان.. قول بده فردا چیزی نگی ناراحت بشه، از این اسم ها هم روش نذار، تو که هرچی می گی سریع بین بچه ها پخش می شه فردا به گوشش می رسه خوب نیست، ضمنا فردا طاها که برگشت، اتاق مطالعه خودتون رو هم خالی کنین که کیانوش این مدت اونجا بمونه.با اعتراض گفتم: مامان شما و بابا که هیچ وقت خونه نیستین لااقل اتاق کار خودتونو بده بهش.مامان پشت چشمی نازک کرد و گفت: دیگه چی؟ مگه نمی دونی اتاق کار و اتاق خواب ما فقط یه در کشویی بینشه که اونم قفل نمی شه. به نظرت صحیحه که اون اتاق رو بدم به کیانوش؟با بدجنسی چشمکی بهش زدم و گفتم: چرا صحیح نباشه؟ شما که جز شب جمعه کاری تو اون اتاق خواب ندارین که، اونم قول می دم واسش یه گوشی بخرم که چیزی نشنوه. تازه همون کیانوش اونجا باشه خیال من و طاها هم راحت تره شما و بابا تو این سن و سال تنها یه جا نمونین بهتره.مامان درحالیکه سعی می کرد نخنده، کفگیری رو که دستش بود به سمتم نشونه رفت و گفت:_ چی چی می گی واسه خودت تا سه می شمرم جلو چشمم نباشی دیگه. فردا هم ترتیب اتاق و می دین و حرف بیخود هم نمی زنی.لپ تپلش رو بوسیدم و با خنده از آشپزخونه بیرون اومدم و یه راست به اتاق کار بابا بهروز رفتم. می دونستم که اون هم فردا صبح زود می ره و تا هفته دیگه نمی بینمش واسه همین تقه آرومی به در زدم و با گفتن بفرمایید بابا وارد اتاقش شدم. پشت لپ تاپش نشسته بود و داشت با برنامه اتوکد رو یه نقشه کار می کرد. منو که دید سرش رو بلند کرد و گفت: خوب شد خودت اومدی باباجون، می خواستم بیام اتاقت. بشین چند دقیقهبا خنده گفتم: امر بفرمایین، بنده در خدمتم._ فقط یه چیزبهت می گم، ازت انتظار دارم مطابق شخصیت و سن و سالت رفتار کنی. یادت باشه نحوه برخورد تو و بقیه بچه های فامیل و نزدیکی و صمیمیت بینتون به خاطر سالها با هم بودن و هم سن و سال بودنتون قابل درکه. اما کیانوش نه همسن و سالته و نه با شما ها بوده. اول از همه کار امروز تو و طاها اصلا درست نبود. قبل از شام هم لحن حرف زدنت و جوابی که دادی رو از آشپزخونه شنیدم...وسط حرفش پریدم و گفتم: آخه بابا مگه نشنیدین چی گفت؟ توقع داشتین سکوت کنم و هیچی نگم؟_من هیچ کاری به اون و شخصیت و منشش ندارم و اصلا اونقدر نمی شناسمش که بخوام هیچ نظری راجع بهش داشته باشم. فقط از دختر خودم انتظار دارم اونطوری که لایق خودش و خونوادشه با دیگران برخورد کنه. ضمن اینکه احساس تو نسبت به دایی و زنداییت هیچ ارتباطی به این بنده خدا نداره. شما هیچ وقت قبلا با هم برخوردی نداشتین که حالا بخوای برحسب اون درمقابلش موضع بگیری. ضمنا اینها رو تو باید خیلی بهتر از من بدونی چون خودت یه روانشناسی. به هرحال برخورد امروزت اصلا درست نبود. امیدوارم تا وقتی اون اینجاست دیگه از طرف تو شاهد این برخوردا نباشم.آروم گونه شو بوسیدم و ضمن گفتن چشم باهاش خداحافظی کردم و بعد به اتاق خودم رفتم. از اتاق طاها صدای صحبت کردن مبهمی می اومد. واسه طاها اس ام اس دادم که صبح منو هم برسونه و بعد رفتم تو بالکن یه سی دی آهنگ شاد و شنگول تو لپ تاپم گذاشتم و یه فایل پی دی اف رمان جدید هم که تازه از اینترنت دانلود کرده بودم بازکردم و مشغول خوندن شدم. عصر اونقدر خوابیده بودم که مطمئنا تا صبح بیدار بودم. تقریبا غرق مطالعه بودم و نمی دونم چقدر گذشته بود که سایه کسی رو کف بالکن دیدم که به نظر میومد پشت سرم ایستاده باشه. با وحشت از جام بلند شدم و خودم رو برای جیغ کشیدن آماده کردم. اما لحظه آخر چشمم به کیانوش افتاد که دست راستش رو به کمرش زده بود به در آهنی تراس لم داده بود و اخم غلیظی هم به پیشونی داشت. از ترس قلبم داشت از تو دهنم بیرون می زد. با خشم بهش خیره شدم و درحالیکه دست راستم رو رو قلبم گذاشته بودم بهش گفتم:_شما اینجا چی کار می کنی؟ نمی دونی که جایی می خوای وارد بشی باید در بزنی؟ کی به شما اجازه داد بیای تو اتاق من؟همینطور رگباری داشتم بهش می تاختم که دستش رو به نشونه تهدید جلو آورد و گفت: دختر خانم یواش تر! چه خبرته صداتو انداختی سرت و نصف شبی داد و بیداد می کنی؟ یه ساعت پشت در اتاقت در زدم، _ جواب ندادم یعنی شما باید بیای تو؟_ خانم درست صحبت کن. یه نگاه به ساعتت انداختی اصلا؟ ساعت چهار صبحه. من امروز پانصد کیلومتر رانندگی کردم. صبح هم ساعت 8 صبح باید سرکار باشم. از ده شب تا حالا یه کله از اتاقت صدای موزیک میاد و برق هم روشنه. یعنی تو واقعا نمی تونی درک کنی که مهمون تو خونه آدم به اندازه یه شب حرمت داره لا اقل که مراعاتشو بکنی؟ آخ آخ اصلا حواسم نبود. سه تا اتاق بالا بالکن مشترک داشت و پرده های اتاق طاها رو هم تازه فرستاده بودیم خشک شویی و پرده نداشت. واسه همین نور از بالکن به اتاق طاها رفته بود. می دونستم که حق داره چون من همیشه موزیک با صدای بلند گوش می دادم و همیشه هم سر این موضوع با طاها جر و بحثمون بود.با این حال سعی کردم خودم رو نبازم._ اولا من اونقدر شعور دارم که بفهمم با مهمون باید چطور برخورد کنم نیازی نیست شما به من تذکر بدی. بعدشم من حواسم نبود شما اینجایی. از همون پنجره اتاقم می تونستی یه تذکر بدی، لازم نبود شال و کلاه کنی بیای این ور._خانم، طاها زیر پنجره خوابیده بود نمی تونستم از روش رد بشم بیام اینجا که. اصلا من نمی دونم این بشر با این سرو صدا چطور خوابش برده. _ ما که مثل شما کلاسمون بالا نیست همه جوره خوابمون می بره. شما هم بفرمایید الان خاموش می کنم آقای مهمون.کیانوش چند لحظه هاج و واج نگام کرد و بعد چند بار سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت:_ من واقعا متاسفم. از کسی که روانشناسی خونده انتظار همچین رفتاری نمی ره. تو اصلا مطابق سن و تحصیلاتت رفتار نمی کنی.یه دفعه خاطره به رخ کشیدن عمل بینیم تو ذهنم تداعی شده و با حالت تدافعی گفتم: از مردی که 32 سال سن داره و متخصص مغز و اعصابه چی؟ انتظار می ره که در همون برخورد اول به دختر عمه ای که 13 ساله ندیدش بگه دماغت و عمل کردی تغییر کردی؟اصلا به خودت نگاه کردی ببینی چقدر تغییر کردی؟ منم دفعه قبلی که شمارو دیدم اصلا این تیپی نبودی، تازه یه عینک گنده هم رو چشمت بود و اهل ادکلن زدن هم نبودی...کیانوش که تا اون لحظه با عصبانیت بهم خیره شده بود یه دفعه حالت صورتش کاملا تغییر کرد و درحالیکه لبش و چشماش حالت لبخند گرفته بود با تعجب گفت:_ یعنی همه این رفتارها از عصر تا حالا واسه خاطر دماغته؟ من اصلا منظوری نداشتم، وقتی دیدمت صورتت واقعا تغییر کرده بود و این تغییر برام جالب بود، به همین دلیل هم به زبون آوردم. درمورد تیپ و قیافه من هم، هر آدم عاقلی بخصوص یه روانشناس خوب و حاذق می دونه که تیپ و قیافه یه پسرجوان نوزده ساله و طرز فکرش قطعا با یه مرد 32 ساله فرق می کنه. ضمنا من نمی دونم تو درمورد من چی فکر می کنی، ولی بهت توصیه می کنم در مورد هیچ کس پیش داوری نکن. ولی خداییش روانشناس حاذق رو خوب اومده بود. نمی دونم اینو بی منظور گفت یا بازم تیکه انداخت. آخه من بیچاره فقط دوسال روانشناسی خوندم و تا حاذق شدن فاصله زیادی داشتم. اما از اونجایی که ادامه بحث تو اون ساعت شب منطقی نبود سعی کردم بحث رو خاتمه بدم برای همین گفتم: من هیچ قضاوتی راجع به کسی ندارم. برید استراحت کنید. الان برق رو خاموش می کنم.کیانوش با یه ابرو بالا داده چند لحظه نگام کرد و با گفتن ممنون از اتاق خارج شد. منم به ناچار برق رو خاموش کردم و خودم هم به رختخواب رفتم تا یکی دو ساعت باقی مونده تا صبح رو استراحت کنم.اما تمام مدت درحال مرور اتفاقات اون روز بودم. نمی دونم یعنی واقعا تقصیر من بود؟ شاید هم راست می گفت و منظوری نداشت. به هرحال چیزی که بیش از همه برام مهم بود تذکر بابا بود. بابا خیلی کم پیش میومد که راجع به موضوعی به من یا طاها تذکر بده، برای همین حرفهاش برام خیلی سنگین بود. تصمیم گرفتم تو مدتی که کیانوش اینجاست، حضورش رو بپذیرم و سعی کنم تا جایی که امکان داره باهاش برخوردی نداشته باشم. با وجود اتفاقات امروز نمی دونستم که می تونم باهاش برخورد دوستانه ای داشته باشم یا نه،اما حداقل می شد از بروز مشکل هم جلوگیری کرد. ناخوداگاه ذهنم کشیده شد به دوسال قبل که دایی کامران برای مراسم ختم یکی از بستگان مادریش اومده بود خونه ما. یادمه که صبح روز بعدش بعد از اینکه کلی از محاسن بچه هاش تعریف کرد، یه روزنامه جلوم گذاشت و ازم خواست یه پاراگراف از متنی رو که اون تعیین کرده بود براش بخونم. با خودم فکر کردم شاید متنش ریزه و خوندنش براش مشکله، برای همین با شوق براش خوندم. بعد از اینکه تموم شد، گفت: خوب بود. می خواستم ببینم روخونیت در چه حد خوبه!!! باورم نمی شد! معمولا این کار رو با بچه های مقطع ابتدایی انجام می دن، نه با یه دانشجوی سال اول فوق لیسانس. این کارش برام خیلی توهین آمیز بود. یادمه بعدش هم خیلی رک و بی پرده بهم گفت: البته روخونی به تنهایی کافی نیست، شما با از این شاخه به اون شاخه پریدن به جایی نمی رسی. به نظرم بهتره با دخترم کتایون یا کیانوش تماس بگیری و ازشون بخوای راهنماییت کنن برای زندگیت برنامه ریزی درستی داشته باشی!! بعد هم رو کرد به مامانم و گفت: وقتی بچه رو بدون توجه به استعدادش مجبور می کنین بره رشته فنی بخونه همین می شه دیگه بیشتر از لیسانس نمی کشه و مجبور می شه اینطوری تغییر رشته بده. بچه های من رو که می بینی خودشون از اول خمیر مایه اشو داشتن، هیچ اجباری از طرف من درکار نبوده. خدایا من باید چطوری به این جماعت حالی می کردم کسی که دانشگاه خواجه نصیر درس خونده، کشش و استعداد کافی داره، و من فقط علاقه ای به این جور رشته ها نداشتم.یادمه هروقت می دیدمش همین بساط بود. بقیه برادر و خواهر ها هم به همین دلیل هیچ کدوم ارتباط خوبی با دایی کامران نداشتن. فقط مامان بود که معتقد بود دایی رو به خاطر شرایط سخت دوره بچگیش باید درک کرد و برای همین هم هیچ وقت جوابشو نمی داد و همیشه علی رغم بی احترامی ها و نیش و کنایه هاش بازهم احترامش رو نگه می داشت و ارتباطش رو با اون قطع نمی کرد. بالاخره هوا روشن شده بود که خوابم برد. وقتی با صدای زنگ موبایل از خواب بیدار شدم، ساعت 8 و نیم بود. می دونستم طاها ساعت 9 کلاس داره سریع به دستشویی انتهای راهرو رفتم و آبی به دست و صورتم زدم، ده دقیقه بعد حاضر و آماده تو آشپزخونه بودم.به خواست دایی کیوان مانتو ساده کرم رنگی پوشیدم که تا رو زانومی رسید. این بلندترین مانتویی بود که داشتم. آرایشم که دستور داده بودن نداشته باشم. برای همین حاضر شدنم طولی نکشید. خداروشکر مامان قبل از رفتن بساط صبحونه رو چیده بود و کتری و قوری هم هنوز رو گاز بود. سریع یه چایی تو فنجون خودم ریختم و مشغول خوردن شدم. همین موقع طاها هم سوئیچ به دست وارد شد. انگار اون هم خواب مونده بود. درحالیکه با عجله یه قلوپ از چایی منو می خورد گفت:-: سلام، صبح بخیر. بدو دیرم شده تا ماشینو میارم بیرون تو هم بیا. مجبورم سر مسیر پیاده ات کنم. امروز قلب دارم، دیر برسم رام نمی ده سر کلاس.درحالیکه باقیمانده چایی رو از دستش می کشیدم گفتم: _علیک سلام. باز چایی منو دهنی کردی؟ خیلی خوب نخواستم تو برو خودم با آژانس می رم. با تو بیام سه کورس تاکسی باید سوار شم.طاها هم از خدا خواسته خداحافظی سریعی کرد و از در خارج شد.بالاخره با آژانس تماس گرفتم. نیم ساعت بعد به محل دانشگاه رسیدم و مدارکمو تحویل دادم. با اینکه می دونستم حق التدریسی بودن و ده واحدی که برای تدریس بهم دادن، همچین افتخاری هم نداره، ولی دست خودم نبود. حس غرور و شادی خاصی داشتم. از اینکه اسم استاد روم گذاشته می شه یه جورایی به خودم افتخار می کردم. تو قسمت برنامه ریزی هم که برای تحویل مدارک و گرفتن برنامه کلاسهام رفته بودم، اونقدر استاد استاد کرده بودن که واقعا باورم شده بود یه پا استادم. خلاصه با کلی غرور و خوشحالی به خونه برگشتم. سر کوچه که رسیدم دیدم دم در خونمون یه سانتافه سفید پارک شده و مردی هم داخلش نشسته و سرش رو روی فرمون گذاشته بود. بدون اینکه بهش دقیق بشم، سرم رو پایین انداختم و به سمت خونه حرکت کردم. در خونه رو با کلید باز کردم و خواستم داخل بشم که دستی بالا تر از دست من رو در نشست و همزمان صدای سلام مردی به گوشم رسید. با ترس برگشتم و کیانوش رو دیدم که با چشم هایی پف کرده و قرمز ایستاده و نگام می کنه. با تعجب گفتم: شما اینجا چی کار می کنی؟کیانوش با همون لبخند یه وری گفت: والا ظاهرا قراره زندگی کنم. ضمنا جواب سلام هم واجبه._سلام. منظورم اینه که شمامگه نرفتی بیمارستان امروز؟_ مراسم معارفه بود. زود تموم شد.به سانتافه اشاره کردم وگفتم: ماشین شماست؟کیانوش سرش رو به سمت ماشین چرخوند و گفت: بله _ آخه من دیروز که با طاها اومدم خونه تو حیاط این ماشینُ ندیده بودم.کیانوش با بی حوصلگی گفت: چون دیروز وقتی من اومدم تو حیاط دو تا ماشین پارک بود و ماشین طاها هم قرار بود بهش اضافه بشه، با بابات رفتیم اینو زدیم پارکینگ. امروز هم با عمه رفتم سر راه برش داشتم. من که انگار معمای غامضی برام حل شده همچنان با یه ابروی بالارفته گفتم: آهـــــــــــــــا! خوب چرا صبح از مامان کلید نگرفتی که اینجا معطل نشی؟ کیانوش یه لحظه چشمهاشو بست و باز کرد و طوری که انگار داره کلافه می شه گفت:_ کلید دادن، من خونه جاگذاشتم._اوهـــــــوم! حالا چرا چشماتون قرمزه؟کیانوش که اینبار به سختی سعی داشت خونسردی خودشو حفظ کنه با رگه هایی از عصبانیت تو صداش گفت:_ برای اینکه دیروز 8 ساعت رانندگی کردم، بعد هم تا 11 شب یه کله تو حال خونه شما نشسته بودم و بحث علمی و سیاسی می کردم. شب هم که شما اجازه ندادی بخوابم. حالا اگه سوالاتتون تموم شد می شه اجازه بدین بریم تو؟یه لحظه دلم براش سوخت بیچاره راست می گفت. بابا که وقتی موتور بحث سیاسیش راه می افتاد، دیگه متوقف کردنش با خدا بود. مامان هم که می رفت تو بحث علمی و از اون ور ول کن نبود. یه لحظه لبخند رو لبم نشست. یه جورایی از تصورکیانوش در حالیکه بین بحث مامان و بابا گیر کرده خوشم اومد. تو همین افکار بودم که صدای کیانوش دوباره بلند شد:_چی کار می کنی بالاخره. می ری تو یا برگردم تو ماشین ؟با سر به هوایی گفتم: شما برو تو ماشین، اومدم برم تو که دیدم با بهت زل زده بهم و داره نگام می کنه._چی شد پس چرا نمیری؟_ یعنی نیام تو؟تازه متوجه علت تعجبش شدم و با عجله گفتم گفتم: نــــــــــــــــــــــــ ــــــــــه! منظورم این بود شما برو تو ماشین تا منم برم بالا ریموت یدکی رو بیارم درو بزنم ماشینتو بیاری تو.کم کم نگاهش از حالت خیرگی دراومد و باز هم لبخند یه وریش رو لبش نشست و گفت: باشه ممنونبعد هم رفت تو ماشین و منتظر نشست.  سریع رفتم تو خونه و ریموت رو زدم بعد هم رفتم تو اتاقم و مثل همیشه مانتو شلوارم رو انداختم رو تخت و بلوز دامن دیروزی رو پوشیدم، جلو آینه یه دستی هم به سر و صورتم کشیدم و موهامو که از صبح رو سرم جمع شده بود، باز کردم و ریختم رو شونه ام و تل بافتی هم روش گذاشتم. بعدم سریع رفتم تو آشپزخونه تا یه شربت بیدمشک واسه خودم بریزم. اوایل تیرماه بود و هوا ظهر ها خیلی گرم می شد. مشغول درست کردن شربت بودم که کیانوش وارد خونه شد. نمی دونم این پسره چرا اینقدر طولش داد تا بیاد تو! می خواستم بدجنسی کنم و فقط واسه خودم شربت بریزم اما با به یاد آوردن اینکه بیچاره یه مدت پشت در مونده و احتمالا حسابی تشنه ست دلم سوخت و یه لیوان دیگه گذاشتم و واسه اونم شربت ریختم. چند تکه یخ تپل هم توش انداختم که حسابی جیگرم حال بیاد. هردوتا لیوانو تو سینی گذاشتم و رفتم تو هال روبه روی کولر نشستم تا یه کم خنک بشم. اونقدر تشنه بودم که شربت خودم رو لاجرعه سر کشیدم. ده دقیقه ای گذشت و از کیانوش خبری نشد. دو دل شده بودم که شربتش رو خودم بخورم یا صبر کنم تا بیاد، بالاخره هم طاقت نیاوردم و چند تکه از یخ هایی که تو لیوانش انداخته بودم رو با قاشق درآوردم و خرچ خرچ مشغول جویدن شدم. حالا مونده بودم که شربتش رو هم سر بکشم یا نه؟ اما بالاخره نفس اماره ام شکست خورد و تصمیم گرفتم ببرمش بالا تو اتاق طاها بدم بهش. دم اتاق که رسیدم تقه ای به در زدم اما صدایی نیامد. با این فکر که شاید دستشویی باشه درو باز کردم تا سینی شربت و رو میز طاها بذارم و برگردم. وقتی وارد اتاق شدم دیدم رو تخت نشسته و سرش رو به دیوار تکیه داده و با دودست شقیقه هاش رو فشار می ده. جلوتر رفتم و گفتم: برات شربت آوردم. آروم چشمش رو باز کرد و با بی حالی گفت: این بوی چیه؟یه کم بو کشیدم و گفتم: والا من که بویی حس نمی کنم.بعد هم انگار جرقه ای تو ذهنم خورده باشه گفتم: آهــــــــــــــــا فکر کنم منظورت بوی بیدمشکه تو شربته . بعد هم شربت رو جلوش گرفتم و گفتم: بیا تا گرم نشده بخور.دوباره چشمش رو بست و گفت: می شه ببریش بیرون؟درحالیکه دستم رو پس می کشیدم با تعجب گفتم: یعنی شربت بیدمشک نمی خوری؟هنوز حرفم تمام نشده بود که با سرعت از جاش بلند شد و از اتاق بیرون دوید و چند لحظه بعد صدای به هم خوردن در دستشویی اومد و به دنبال اون صدای عوق زدن کیانوش.با شربت دستم از اتاق بیرون رفتم و با بهت به در دستشویی خیره شدم. یکی دو دقیقه بعد بی حال از دستشویی بیرون اومد و درحالیکه وارد اتاق می شد گفت: اون لعنتی رو از جلو من ببر اون ور.واه! این چش بود؟ چرا مثل زنای بارداری که ویار دارن رفتار می کرد؟! آخه شربت بیدمشک هم چیزیه که حال کسی رو بهم بزنه؟ واقعا که هیچ جوری نمی تونستم این آدم رو درک کنم. اصلا بیخود براش شربت آوردم. از پله ها سرازیر شدم و سرجای قبلیم نشستم تا خودم ترتیبش رو بدم. همین موقع صدای تلفن هم بلند شد. گوشی رو برداشتم. مامان بود. _ سلـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــام مامان خانوم. چه عجب از این ورا؟_ سلام. چه خبر؟ رفتی دانشگاه؟_ بله رفتم برنامه هم گرفتم. ترم تابستونی از آخر تیر شروع می شه._ از کیانوش چه خبر؟ نیومده؟_ چرا عشق جدیدت هم اومده. گویا راست کار خودت هم هست بنده خدا_ یعنی چی ؟_ به! خبر نداری، شازده بارداره. بد ویار هم هست طفلی._ چی می گی تو؟ چرا چرت و پرت می گی؟ چیزی شده؟_ نه خیر. واسش شربت بیدمشک بردم بوش بهش خورد حالش بهم خورد. لابد بارداره دیگه._ خدا بگم چی کارت کنه با این حرف زدنت. صبح که داشتیم می رفتیم سردرد داشت. کیانوش از بچگی سابقه میگرن داره. احتمالا تو گرما رفته بیرون و برگشته میگرنش عود کرده. سروصدا راه ننداز بخوابه. ببین اگه قرصی چیزی هم لازم داره بده بهش_ چشم. اوامر دیگه؟_نه دیگه برو به کارت برس. دارن پیجم می کنن، اگه حالش بدتر شد بهم زنگ بزن.تماس که قطع شد بلند شدم و از تو جعبه داروها، یه بسته قرص مخصوص میگرن برداشتم و تو بشقاب کنار یه لیوان آب گذاشتم تا براش ببرم. خودم هم به خاطر سندرم PMS ای که داشتم، ماهی یک بار دچار میگرن می شدم. می دونستم که چه زجری می کشه. شوخی بردار نبود. خودم تو این شرایط، آب هم که می خوردم بالا می آوردم. یه کم عسل هم تو کاسه ریختم تا براش ببرم. برای من که خیلی خوب بود. همیشه بعد از خوردن عسل سردرد و تهوع ام کمتر می شد. وقتی دوباره وارد اتاقش شدم، تو همون حالت قبلی نشسته بود. _ کیانوش، برات قرص آوردم.چشمش رو باز نکرد. فقط دستش رو دراز کرد که ازم بگیره. یه قرص از تو بسته دراوردم و تو دستش گذاشتم و آب رو هم بهش دادم بعد از خوردن قرص آروم تشکر کرد. _برات عسل هم آوردم بیا یه کم بخور.تو همون حالت چینی به پیشونیش انداخت و گفت: عسل واسه چی؟_ والا من که وقتی میگرن می گیرم می خورم واسم خوبه. گفتم شاید تو هم بخوای_مگه میگرن داری؟_ نه همیشه. در ماه یکی دو روز اول... اوه اوه داشتم سوتی می دادم. سریع حرفم رو خوردم و ادامه دادم: ماهی یکی دوروزی سردرد می گیرم. یه لحظه چشمشو باز کرد و بهم خیره شد. اما خیلی سریع دوباره چشماشو بست و بالبخند نامحسوسی گفت: _ باشه مرسی. بذارش رو میز بر می دارم.خواستم عسل رو بذارم و از اتاق بیرون بیام که چشمم به پنجره اتاق افتاد. می دونستم که نور برای کسی که میگرن داره تا چه حد غیر قابل تحمل و عذاب آوره. درسته ازش خوشم نمیومد، اما دیگه راضی به زجر کشیدنش نبودم. همینطور تو فکر بودم که صدای کیانوش منو به خودم آورد: چیزی شده؟ _ نور اذیتت می کنه، برو اتاق من بخواب. _خودت نمی خوای استراحت کنی؟_ بخوام هم اینجا به اندازه کافی اتاق هست. شما که نمی تونی با این نور بخوابی، پاشو برو اتاق من بخواب.بی هیچ حرفی بلند شد و تلو تلو خوران به اتاق من رفت. خودم هم به دنبالش رفتم و به سرعت مانتو و لباسهایی که رو تخت ریخته بود رو انداختم رو صندلی. عسل رو هم رو میز گذاشتم. بعد هم پرده ها رو کشیدم و بهش گفتم: _من می رم پایین. چیزی خواستی خبرمکن._ ممنون خیلی لطف کردی. فقط اگه ممکنه کولر رو خاموش نکن.باشه ای گفتم و به طبقه پایین برگشتم.ساعت از یک گذشته بود. یکی از غذاهای دیشب رو واسه ناهار خودم گرم کردم و خوردم. این مامان هم عجب گیر بیخودی می داد. دیشب به اندازه یه هفته غذا پخته، اون وقت به من می گه واسه ناهار یه فکری بکن! می خواستم ادامه رمان دیشبم رو از تو لپ تاپ بخونم که یادم افتاد تو اتاق جاش گذاشتم و می ترسیدم با رفتنم تو اتاق، فنچول خان بیدار بشه. مجبوری تا غروب هرطور بود خودم رو مشغول کردم.سمانه و مینا، دختردایی هام هم هرکدوم یه دور تماس گرفتن و گزارش کامل این دو روزه رو ازم گرفتن. کار همیشگیمون بود حتی از ناهار و شام همدیگه هم باخبر بودیم. یه ساعتی هم به پختن خورش خلال واسه شام گذشت. طاها هم که اس ام اس داد و گفت تا شب نمیاد. اصلا زمان شروع و اتمام کلاساشون مثل بقیه رشته ها نبود.دیگه حوصله ام داشت سر می رفت. مامان هم که ده به بعد پیداش می شد. نمی دونم چرا کیانوش بیدار نمی شد! باخودم فکر کردم نکنه مرده باشه؟ اصلا شاید حالش بهم خورد به خاطر آپاندیسش بوده و تا حالا هم ترکیده و رفته تو کما؟! آخه دقیقا هشت ساعت بود که از اتاق بیرون نیامده بود. با همین فکر خودم رو قانع کردم که سری بهش بزنم و هم از زنده بودنش مطمئن بشم و هم لپ تاپم رو بردارم.خیلی آروم وارد اتاق شدم. نزدیک تخت رفتم و سرم رو یه وری به صورتش نزدیک کردم تا شاید صدای نفس کشیدنش رو بشنوم. اما واقعا هیچ صدایی نمیومد. هرچی دقت کردم هیچ تکونی هم نمی خورد. چند لحظه هم دستم رو نزدیک بینیش گرفتم که شاید نفس کشیدنش رو حس کنم. اما چون کولر روشن بود، چیزی متوجه نشدم. فکر کردم بهترین کار اینه که با انگشت بینیش رو بگیرم، اگه زنده باشه بالاخره مجبوره واسه نفس کشیدن دهنش رو باز کنه دیگه. همیشه از این که دستم به دماغ کسی بخوره چندشم می شد. واسه همین یه دستمال کاغذی برداشتم و با انگشت شصت و اشاره دست راستم دماغش رو محکم گرفتم. چند ثانیه که گذشت درست مثل مرده ای که تو قبر یه دفعه زنده شده باشه همزمان دهانش و چشماش باز شد و با بهت زل زد بهم. با دیدن این صحنه تو تاریک و روشن اتاق که تازه چشمم به نورش عادت کرده بود جیغ خفه ای کشیدم و خواستم دستم رو بردارم که اون هم انگار تازه متوجه موقعیتش شده باشه، با عصبانیت دستش رو بالا آورد و مچ دست منو گرفت و از بینیش جدا کرد و با صدایی که که کم از فریاد نداشت و عصبانیت هم توش موج می زد گفت: _ معلوم هست داری چی کار می کنی؟من که هنوز قلبم به شدت می زد اخمی کردم و با عجله گفتم:_ اومدم لپ تاپم رو بردارم.کیانوش بدون اینکه دستم رو ول کنه سعی کرد تو تخت بشینه و با اینکارش فشار روی دست منم بیشتر کرد. بعد هم با همون حالت عصبانیت گفت: لپ تاپت تو دماغ من بود؟قیافه حق به جانبی گرفتم و درحالیکه کم کم داشتم دوباره به خودم مسلط می شدم گفتم: _ نه خیر از ظهر تا حالا هیچ خبری ازت نیست، ظهر هم که حالت بد بود، اومدم ببینم برات اتفاقی نیفتاده باشه. هرچی گوش دادم صدای نفستو نشنیدم. گفتم اگه حالت خوب باشه دماغت رو که بگیرم دهنت و باز می کنی، می فهمم.کیانوش که تا اون مو قع حتی تو نور کم اتاق هم اخمش به وضوح دیده می شد، پقی زد زیر خنده و گفت:_ یعنی تو ولایت شما اینجوری از زنده بودن کسی مطمئن می شن؟دیگه داشت بهم بر می خورد، از صبح کلی لطف کرده بودم بهش حالا به جای تشکر داشت بهم می خندید. دوباره اخمی کردم و به دستم که هنوز رو هوا مونده بود و با دست کیانوش قفل شده بود اشاره کردم ._ حالا چرا دستمو ول نمی کنی، مگه دزد گرفتی؟کیانوش که انگار تازه یاد دست من افتاده بود، مچ دستم رو به سمت خودش برگردوند و با خنده گفت:_ حالا این دستمال چیه تو دستت؟ بعد هم قبل از این که من جوابی بدم، خودش ادامه داد: _نکنه با این دماغم و گرفته بودی که دستت کثیف نشه؟با دلخوری گفتم بله پس چی کار باید می کردم؟کیانوش همزمان با ول کردن دستم دوباره به شدت زد زیر خنده و اونقدر خندید که اشک از چشمش راه گرفت. وقتی دید ناراحت شدم به سختی خنده شو جمع کرد اما هنوز هم گوشه لبش پایین بود و چشماشم پر از شیطنت. _ ببخشید. ممنون که نگران شدی. شما برو پایین، منم چند دقیقه دیگه میام. معلوم نیست چشه! ولش کردم با خودش بخنده و یکراست رفتم تو آشپزخونه و شام رو کشیدم. کمی بعد کیانوش هم با کاسه عسل دستش پیداش شد. همونطور که میومد، قاشق قاشق عسل هم می خورد._این واسه اون موقع بود که سرت درد می کرد نه حالا.وقتی همه عسلشو خورد، به طرف ظرفشویی رفت، سرش رو پایین انداخت و مشغول شستن کاسه و قاشق عسل شد. ضمن کار با لحن جدی گفت: _سردرد شما مربوط به دوره مِنسه. به خاطر تغییر هورمونی و افت فشار ایجاد می شه، واسه همینم با خوردن عسل بهتر می شی. من اگه می خوردم تاثیری نداشت. اون موقع حتی بوی عسل هم ناراحتم می کرد. به خاطر همین نتونستم بخورم.بعد هم سرش رو بالا آورد و با لبخند ادامه داد: _اما حالا انقدر گشنه ام که هرچقدر دیگه هم واسم بیاری با کمال میل می خورم.از خجالت نمی تونستم سرم رو بلند کنم. این آدم انگار هیچ شرم و حیایی نداشت. البته با مامان هم همیشه همین مشکل رو داشتم. همه چیزایی که حتی حرف زدن درموردشون با خود مامان هم واسه من مشکل بود، برای اون خیلی عادی و طبیعی بود. فقط کافی بود یکی تو جمع یه سوال ازش بپرسه، بی توجه به اینکه چندتا مرد نشسته خیلی ریلکس همه چی رو مو به مو توضیح می داد. تزش هم این بود که این مسائل، اطلاعتی هستند که هرکسی باید ازشون آگاه باشه و خجالت نداره. تنها خط قرمزش روابط زناشویی بود که اونو بصورت خصوصی توضیح می داد.کیانوش هم که انگار لنگه مامان بود. فقط دو روز از آشنایی ما می گذشت و اون به همین راحتی واسه من توضیح می داد!بی حرف مشغول کشیدن خورش توی ظرف شدم. اونم از تو کابینت روی ظرفشویی یه دیس و کفگیر برداشت و اومد کنارم ایستاد و مشغول کشیدن برنج شد._ شما بشین خودم میارم._ بهت نمیاد تعارفی باشی. _نیستم، بعدم با بدجنسی ادامه دادم: راستش رو بخوای همش نگران بودم که فکر کنی تا وقتی اینجایی چون من تو خونه ام وظیفه پخت و پز و شست و شور با منه. آخه اینجا فقط پنج شنبه جمعه ها ما دور هم هستیم و بقیه هفته هرکی کار خودشو انجام می ده دیس برنج رو رو میز گذاشت و بعد از تو یخچال نوشابه و ماست رو بیرون کشید و گفت: تو خونه ما پنج شنبه جمعه هم دور همی وجود نداره. همیشه هرکس سرش به کار خودشه.با تعجب گفتم: چرا؟ دایی و زندایی که همیشه خونه هستن. چند لحظه اخماش تو هم رفت. پشت میز نشست و برای خودش یه کفگیر برنج کشید بعد انگار که اصلا حرفمو نشنیده یه ابروشو بالا داد و با لحن شیطونی گفت: حالا چطور شد که امروز غذا پختی؟ عمه می گفت همیشه از بیرون سفارش غذا می دی؟حس کردم نمی خواد بحث قبلی رو ادامه بده. منم نشستم و در جوابش گفتم: امروز هوس خورش خلال کرده بودم. بیرون بلد نیستن این غذا رو خوب درست کنن. اگرم به امید مامان می موندم که حالا حالا ها باید انتظار می کشیدم.کیانوش: آهـــــــــــــــــــا.چند لحظه بینمون سکوت برقرار شد و بعد دوباره گفت:_ تو با اومدن من به اینجا مخالف بودی درسته؟_چرا اینطوری فکر می کنی؟_ برخورد دیروزت معنایی غیر از این داشت؟نمی دونم چرا نمی تونستم مثل قبل باهاش تند برخورد کنم. قبلا کلی برنامه ریخته بودم که چطور حالشو بگیرم اما نمس شد. به جز برخورد اولش هم هیچ حرکت نامعقول یا حرف نامربوطی ازش ندیده بودم که بخوام تلافی کنم._ اخلاقت با دایی و زندایی خیلی فرق می کنه._ چه ربطی داشت؟_ همینطوری گفتم._نگفتی بالاخره؟_ من کلا با ایجاد هرتغییری تو زندگیم خیلی سخت کنار میام. ورود توهم یه جور تغییر بود.سرم رو بلند کردم بهش نگاه کردم. اونم داشت مستقیم به من نگاه می کرد. کم کم لبخند محوی رو لبش نشست و گفت:_ تو چقدر رک حرف می زنی.شونه ای بالا انداختم و گفتم: خودت پرسیدی. قبل از اینکه جوابی بده در باز شد و مامان وارد شد. چند دقیقه بعد هم سروکله طاها پیداشد و همه مشغول صحبت شدن. منم از فرصت استفاده کردم و بعد از شستن ظرفا، به اتاقم رفتم تا ادامه رمانم رو بخونم. وقتی همه خوابیدن چراغ ها رو خاموش کردم و فقط به نور کمی که از صفحه لپ تاپ متصاعد می شد کفایت کردم. نمی خواستم دوباره اتفاق دیشب تکرار بشه. نیمه های شب به شدت خوابم گرفته بود. هوای اتاق هم خیلی سرد شده بود. ناچار به طبقه پایین رفتم، کولرُ خاموش کردم و پنجره های هال رو باز کردم که هوا عوض بشه. به نظرم صدای آهنگ از تو حیاط میومد. بیرون رفتم و کیانوش رو دیدم که رو تخت نشسته و مشغول زدن تاره. چون پشتش به من بود متوجه ام نشد. صدای تارش با نسیم خنک نیمه شب و بوی یاس و نسترن باغچه، احساس خوشایندی به همراه داشت. همونجا رو پله های حیاط نشستم و محو آهنگ شدم. کم کم چشمام بسته شد و نفهمیدم کی خوابم برد.تو خواب و بیداری صداهایی روسرم می شنیدم. انگار یه نفر با یه چیزی توی دستش رو سرم ایستاده بود و با یه دست دیگه شونه ام و تکون می داد.تو خواب و بیداری صداشو می شنیدم:_ ترانه خانم پاشو برو تو اتاقت بخواب. اینجا چی کار می کنی تو؟ پا شو دیگه.معلوم نیست اینجا چرا خوابیده؟ همه چیش عجیب غریبه این دختر. حالا چطوری از اون همه پله بکشمت بالا.بعد حس کردم زیر شونه ام رو گرفت و سعی کرد بلندم کنه. می خواستم هوشیار بشم. اما نمی شد. انگار به یکی تکیه داده بودم و از چند تا پله بالا می رفتم. چند لحظه بعد دوباره خوابم برد.از فردای اون روز همه چی به روال عادی برگشت. کیانوش و مامان و طاها از صبح تا شب بیرون بودن و منم وقتم رو با دوستام و یا خونه دایی و خاله ها می گذروندم. و هفته ای سه روزم عصرها باشگاه می رفتم....یک هفته از ورود کیانوش به خونه ما گذشته بود. دم دمای غروب بود و هوا، هوای دلتنگی غروبهای جمعه. طاها بعد از خوردن ناهار بساطشو جمعه کرد و با دوستاش برنامه گذاشت و از خونه زد بیرون. منم از عصر دمغ بودم. چند دقیقه ای با مینا حرف زدم و کلی غر به جون کیانوش زدم که باعث و بانی تعطیلی برنامه های جمعه هامون شده. بابا هم که مشغول صحبت با کیانوش بود کم و بیش متوجه دلخوریم شده بود. یه بار موقع حرف زدن بامینا چشمم به کیانوش افتاد که مستقیم به من نگاه می کرد به محض اینکه نگاهمون باهم تلاقی کرد نگاهشو دزدید و سرشو پایین انداخت. بعد از قطع تماس داشتم با قیافه پکر از پله ها بالا می رفتم که با پیشنهادبابا گوشم زنگ خورد:_ کیانوش جان پایه ای یه دور حکم بزنیم؟_ چرا که نه آقا بهروز!! ما درخدمتیم._ ترانه بابا بساطت رو بردار بیار، به مامانت هم یه ندا بده زودتر قطع کنه بیاد.با این که خیلی دلم نمی خواست با این فنچول خان بازی کنم ولی خوب از هیچی بهتر بود دیگه... باعجله از تو کمد ورق ها رو برداشتم و برگشتم پایین. به مامان علامت دادم که بیاد و اونم با ایما اشاره بهم گفت که آس بندازیم واسه حاکم تا اونم بیاد. از همون اول نتیجه یارکشی معلوم بود. تو هربازی ای که بابا هم بود، قطعا ما یار هم بودیم. از قبل با هم هماهنگ بودیم و هر برگه ای یه علامت داشت. مثلا اگه می خواستیم طرف مقابل خاج بیاد، باید خیلی طبیعی یه لحظه سر می خاروندیم و الخ... مامان هم متقلب خوبی بود اما من با بابا جفت و جور تر بودم. آس و انداختیم و بابا حاکم شد. به محض وارد شدن مامان طبق معمول اعتراض کرد و خواست که از اول انداخته بشه...خلاصه بعد از کلی جر و بحث اولیه اونا حاکم شدن و بازی شروع شد. مامان کلا پایه بازی بدون شرط نبود. از اول هم سر پختن شام شب و شستن ظرفا توسط بازنده شرط بسته بود. در صورت گرفتن تقلب از حریف هم شرایط برقرار بود. دست اول با اینکه ما دست خوبی نداشتیم بردیم. همون اول کار قیافه کیانوش یه کم درهم شد و رفت تو فکر. سرو صدای مامان هم بلند شد:_ کیا اینا دارن تقلب می کنن، این دو تا وقتی با هم یار می شن دست شیطونو از پشت می بندن. کیانوش فقط یه پوزخند زد و به بازی ادامه داد.بجز یه دستی که دیگه واقعا راهی برای بردن نبود، باقی دستها به نفع ما تموم شد و داد و بیداد های مامان هم این وسط واسه اثبات تقلب ما بی نتیجه موند. برام جالب بود که این وسط کیانوش فقط یه لبخند یه وری رو لبش بود و چیزی نمی گفت!!! بالاخره با وجود تعارف های مامان اونم دست به کار شد و به مامان کمک کرد... هیچ وقت فکر نمی کردم انقدر خودمونی باشه رفتارش!!! موقع شام هم من تا تونستم تعمدا ظرف کثیف کردم و کار تراشیدم. درست موقع جمع کردن میز طبق معمول تلفن مامان زنگ خورد و اونم با یه ببخشید از سر میز بلند شد و رفت تو اتاق. بابا با خنده رو کرد به کیانوش و گفت:_ کیانوش خان مثل اینکه ظرفای امشب دست خودتو می بوسه... عمه ات رفت تا یکی دو ساعت دیگه._ مارا ز سر بریده می ترسانی آقا بهروز؟!! بفرمائید شما نگران ظرفها هم نباشید._ قربونت کیانوش جان پس ظرفا تموم شد چایی یادت نره._ اونم به روی چشم. دیگه آقا؟!خلاصه بابا ضمن کری خوندن و خندیدن از سر میز بلند شد و رفت سمت اتاقش و از منم خوست که دنبالش برم._بابا جون شوخی و خنده جای خودش، ولی هرچی باشه مهمونه برو نذار ظرفا رو بشوره. هنوز یه هفته نیست اومده اینجا صورت خوشی نداره.رو حرف بابا نمی شد حرف زد. عاشقش بودم. با یه بوسه رو لپش و گفتن یه چشم بلند بالا رفتم تو آشپزخونه و شروع کردم به آب کشیدن ظرفا:_ شما که برنده بودین ترانه خانم!! شما چرا؟!!_ چه کنیم دیگه قلب رئوفی داریم. گفتیم مهمونی شما حالا فردا نری بگی گذاشتنم ظرف شستن.با همون لبخند یه وری سرشو برگردوند سمت منو گفت :_ می دونی که امشب باید همشو تنهایی می شستی! پس کری الکی نخون لطفا!!!با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:ببخشید شما باختین، من باید ظرفا رو تنهایی می شستم؟!!!_یعنی واقعا با اون همه تقلبی که کردی، الان این اعتماد به نفست ستودنیه!!_ منظورت چیه؟دوباره سرشو به طرفم برگردوند و تک تک تقلبایی که کرده بودیم و علائمی رو که استفاده می کردیم بی کم و کاست واسم گفت، دهنم از تعجب باز مونده بود!!! سالها بود که من و بابا تو هرجمعی از این ترفندها استفاده می کردیم و جواب هم می داد، حالا چطور این تونسته بود فقط با یه بار بازی کردن همه حقه ها رو بفهمه!! _پس اگه فهمیدی چرا اون موقع نگفتی؟بدون اینکه سرشو برگردونده درحال شستن جواب داد:_ مگه این برنامه واسه رفع کسالت شما نبود؟ اگه می گفتم حال گیری بود که.بعد از تموم شدن ظرفها هم بی حرف دستکش هاشو در آورد و رفت تو هال نشست و منو تو حیرت باقی گذاشت!!! ....پنج شنبه هفته بعد شد و ما باز هم با مامان سر برنامه فردا چونه می زدیم. خداییش دیگه سه هفته بود که جمعه ها تو خونه اسیر بودیم. آخرم مامان به شرطی قبول کرد که از کیانوش هم بخوایم همراهمون بیاد. من تقریبا مطمئن بودم که اومدنی نیست، فکر نمی کردم که اهل این برنامه ها باشه. برای همین با کمال میل پذیرفتم که بهش بگیم. به طاها گفته بودم تا آخر شب هم طولش بده که دیگه مطمئن باشیم نمیاد. تقریبا آماده خواب شده بودم که طاها وارد اتاق شد و خبر داد که کیانوش هم گفته میاد. یه جورایی دمغ شدم. اگرچه طی این دو هفته تا حدودی اون برداشت بد اولیه ای که ازش داشتم از بین رفته بود، اما خوب اونقدر باهاش آشنا هم نبودیم که تو جمع های دوستانه خودمون به راحتی بپذیریمش. به بچه ها اطلاع دادم و اونا هم هرکدوم یه جور غر زدن و ابراز ناراحتی کردن. بالاخره ساعت 5صبح بچه ها رسیدن و به سمت پارک کوهستان راه افتادیم. مینا و مهران و سمانه و سینا که دو به دو خواهر و برادر بودن. شاهین هم که مدتی بود با سمانه دوست بود و به خواست سمانه همراه ما اومده بود. کیانوش پیشنهاد داد با ماشین اون بریم. این ساعت از روز حتی تو تابستون هم هوا خنک بود و منم چون طبع سردی داشتم، همیشه یه ژاکت واسه احتیاط تو ماشین طاها می ذاشتم که اون روز همراهم نبود. بعد از طی کردن مسیر ماشین رو پیاده به سمت بالای کوه حرکت کردیم. بچه ها خیلی زود با کیانوش جور شده بودن و عجیب تر از اون رفتار گرم و صمیمی اون با بقیه بود. کم کم داشتم نسبت به پیش داوری ذهنی ای که ازش داشتم شرمنده می شدم. .. سمانه از همون اول حساب خودشو از بقیه جدا کرد و دست شاهین و گرفت و پشت سر همه پچ پچ کنان راه افتاد. هنوز پنج دقیقه نشده بود که سینا هم به بهانه سوال پرسیدن مینا رو صدا زد و باهم راه افتادن. حدس می زدم باید یه چیزایی بینشون باشه، اگرچه هیچ کدوم بروز نمی دادن. مهران و طاها و کیانوش هم که خیلی تندتر می رفتن و از ما جلو تر بودن. منم تنهایی سرمو پایین انداخته بودم و تو دلمم داشتم این جمع های دو نفره اشون رو لعنت می فرستادم که با صدای کیانوش سرم و بلند کردم:_ تنها موندی چرا ترانه خانم؟_ چی بگم والا! این دو تا دم بریده که معلوم الحالن، تا از ماشین پیاده شدن دو تا دو تا خرج سوا کردن.خنده آرومی کرد و با قدمهای آهسته تر کنار من راه افتاد. به یه صخره رسیدیم که یه کم شیبش تند بود. الکی خم شدم و خودمو مشغول مرتب کردن بند کفشم نشون دادم تا شاید طاها یا یکی دیگه از بچه ها روشو بگردونه که ازش بخوام کمکم کنه.سرمو که بلند کردم هنوز همونجا منتظر ایستاده بود. با خجالت گفتم: _شما برین. من منتظرم مینا اینا برسن.یه ابروشو بالا انداخت و با اون لبخند خاص خودش گفت: _ یعنی خجالت می کشی دستتو به من بدی؟!!یه لحظه نفهمیدم منظورش چیه، با تعجب گفتم:_ برای چی دستمو به شما بدم؟_ مگه منتظر نیستی واسه بالا رفتن از این صخره بهت کمک کنن؟یه جورایی از حرفش بهم برخورد و اخمام به هم رفت._ نه خودم می تونم.همونجوری با لبخند ایستاد و منتظر نگام کرد. رومو برگردوندم سمت صخره..دستامو به سنگها گرفتم و مونده بودم که حالا چیکار کنم که از پشت با هردو دست کمرمو گرفت. سرمو خواستم برگردونم که با لحن محکمی گفت:_ سرتو بر نگردون. حواست به جلوت باشه. اینجا که جای لج کردن نیست. اونقدر لحنش جدی بود که بی حرف با تکیه به دستاش که از پشت کمرمو گرفته بود بالا رفتم. اونم بعد از من دستشو دراز کرد که کمکش کنم. دستشو تو دست من گذاشت و با یه حرکت خودشو کشید بالا. یه لحظه نگاهم به نگاهش خورد یه لبخند زد و با گفتن ممنون دوباره کنارم راه افتاد. یک ساعتی که رفتیم، سمانه و مینا طبق معمول غرغرهاشون شروع شد و بعد از پنج دقیقه استراحت برگشتیم پایین. بیشتر وقت ها هم بیشتر به عشق شوخی و خنده تو مسیر می اومدیم و به عشق بستنی خوردن اول صبح بعد از پایین اومدن از کوه.... ساعت نزدیکای هشت ونیم بود که بالاخره نزدیکای ماشین رو سبزه ها نشستیم و پسرا هم رفتن دنبال خریدن فالوده بستنی. معمولا تا حدودای ساعت 9 و 10 هنوز هوا خنک بود. به محض اینکه چند قاشق خوردم سردم شد. درمقابل سرما خیلی ضعیف بودم. اینجور وقتا لبام قشنگ بنفش می شد. دستامو تو بغلم جمع کردم و بستنی رو هم کنارم گذاشتم. همه حواسم و دادم به جوک گفتن همراه با ادای مهران..._ بیا اینو بپوش. صورتت کبود شده از سرما. سرمو برگردوندم ...کیانوش بود با یه گرمکن سفید تو دستش.با یه لبخند سپاسگزارانه ازش گرفتمو پوشیدم....یه حس گرمای خوب آمیخته به بوی ادکلنش تو بدنم نشست و با خیال راحت مشغول خوردن باقی بستنیم شدم. _هوا اونقدری سرد نیست که بخوای اینجوری بلرزی....دستتو بده ببینم.بدون اینکه منتظر جوابم باشه زانو زد کنارم و دستمو گرفت و ناخنام و نگاه کرد. بعدم خیره شد به صورتم و با دست پلکامو یکی یکی پایین کشید و با دقت نگاه کرد._ تازگی ها آزمایش خون دادی؟تقریبا از کاراش متحیر شده بودم!_ نه واسه چی؟_ همیشه تو سرما اینطوری یا الان موقع خاصیه؟_ موقع خاص یعنی چی؟سرشو نزدیک گوشم آورد و همونطور جدی خیلی آروم که بقیه نشنون گفت:_ یعنی پریود نیستی الان.با خجالت سرمو پایین انداختم و گفتم:_ آها! نه ...همیشه همینطورم._ تعجب می کنم عمه چطور متوجه این حالتات نشده! .... احتمالا کم خونی که اینجوری تو سرما کبود می شی. من تو خونه سربرگ ندارم...به عمه بگو برات یه آزمایش بنویسه...حتما همین فردا برو انجام بده...بچه ها هم که کم و بیش متوجه حرفای کیانوش و معاینه چشم و دست من شده بودن هرکدوم با لودگی شروع کردن به مزه پروندن:مهران: دکتر جون چشه؟.....موندنیه یا رفتنی؟مینا: پسر عمو اگه رفتنیه بگو مجبورش کنیم ارث و میراثشو همین امروز تقسیم کنه لباساش حیفه آخه....سمانه: وای پسر عمو تورو خدا یه کاری کن تا عروسی ما بمونه فقط.... به خدا من و شاهین تا آخر امسال هرجور شده بابامو راضی می کنیم....و... کیانوش هم از کنار من بلند شد و با خنده رو به بچه ها گفت:_ پاشین بچه پررو ها! جمع کنین برگردیم دیگه....خیالتون راحت هیچیش نیست....بعدم راه افتاد سمت ماشین...بچه ها یکی یکی بلند شدن و راه افتادن...اما من یه جورایی از توجه های کیانوش هنگ کرده بودم....یه کم که گذشت با بوق کوتاه ماشین کیانوش به خودم اومدم و سریع بلند شدم و رفتم سوار شدم. قرار بود ناهارو بندازیم خونه دایی کوشا بابای مینا و مهران....کیانوش هم از قبل گفته بود که کار داره و همراه ما نمیاد. بچه ها زودتر رفتن و ما هم رفتیم خونه تا ماشین بابا رو برداریم. تو حیاط، طاها سریع پیاده شد که سوئیچو از بابا بگیره ومنم دستم رفت سمت دستگیره که پیاده بشم که کیانوش از آینه نگام کرد و گفت:_ ترانه خانم شما هم می ری؟_ بله چطور؟_ آخه عمه می گفت تا آخر شب برنمی گردین....... حس کردم نمی خواد تنها بمونه تو خونه...بی اختیار گفتم:_ اگه حوصله اتون سر می ره می مونم...یه لبخند نشست رو لبش...._ بچه ها ناراحت نمی شن نری؟یه جورایی حس لوتی گریم گل کرده بود. با خنده گفتم:_ نه بابا بی خیال .... می گم طاها تنها بره... خیلی سریع از ماشین پیاده شدم و بعدم سردردو بهونه کردمو موندم خونه...... خودم از کاری که کردم خنده ام گرفته بود!!! تا چند هفته پیش به خاطر اومدن کیانوش و کنسل شدن برنامه جمعه امون به زمین وزمان بد و بیراه می گفتم و حالا خودم داوطلبانه برنامه رو کنسل کرده بودم و کلی هم فحش بچه هارو به جون خریده بودم.....تا بعد از ظهر هرکی سرش به کار خودش گرم بود. عصر هم مامان و با با هم رفتن یه سر به خونه پدر بزرگم بزنن. کیانوش هم تو اتاق خودش بود. داشت کم کم حوصله ام سر می رفت...با خودم گفتم خوب تو که می خواستی همش تو اتاق باشی دیگه واسه چی منو خونه نگه داشتی....با همین فکر راکت بدمینتونم رو برداشتم و رفتم تو حیاط تا لا اقل یه کم تنهایی تمرین کنم......یه ده دقیقه ای گذشت...._سرویست اشتباهه......توپ رو باید از زیر کمر بزنی....با تعجب سرمو بلند کردم و دیدم تو بالکن ایستاده و داره منو نگاه می کنه..._ صبر کن الان میام پایین ....هنوز تو شک بودم که از بالکن کنار رفت و چند لحظه بعد هم تو حیاط کنار من ایستاده بود.. راکتو از دستم گرفتم و شروع کرد سرویس زدن...منم هینطور برو بر نگاش می کردم..._ چرا اینجوری نگاه می کنی؟!!! بگیر بزن دیگه!!!_هـــــا؟ آها!!!ازش گرفتم و شروع کردم به پرتاب توپ.._دیگه راکت نداری؟_چرا واسه چی؟با خنده گفت:_ دختر خوب راکت واسه چی می خوان؟!!...خوب برو بیار بازی کنیم دیگه...اوهومی گفتم و سریع از طبقه بالا یه راکت برداشتم و اومدم....این کیانوش هم عجب موجود عجیبی بود ها!!! تو هر کاری یه سرک کشیده بود انگار!!!ولی خوب واسه من که خوب بود....حالا بالاخره از تنهایی بازی کردن که بهتر بود....چند بار ی توپو به هم پاس دیدم که بار آخر رو هوا گرفتش و اومد سمت من. ...به پهلو رو به من ایستاد....مونده بودم این چرا داره اینجوری می کنه!!!... یه دستشو دورم حلقه کرد و گذاشت رو دستی که راکتو گرفته بود و توپ رو هم داد دست منو دسته دیگشو گذاشت رو مچم....و شروع کرد به توضیح دادن:_ ببین این توپ باید اینجا قرار بگیره و راکت از این قسمت بیاد بالاو ....نمی دونم چرا نمی تونستم درست حرفاشو بشنوم؟!!! .....ناخودآگاه غرق بوی ادکلنش شده بودم و هی به دستاش نگاه می کردم...با خنده اش تازه به خودم اومدم:_ چته؟ چرا هنگ گردی؟!!! _ ها؟.... هیچی،.... چی می گفتی؟بهش نگاه کردم... انگار چشماشم می خندید ویه ابروشم بالا رفته بود.... یه بار دیگه توضیح داد و بعدم ازم جدا شد و رفت سمت دیگه.....و دوباره مشغول بازی شدیم...یه بار اومدم جواب توپشو بدم که تعادلمو و از دست دادم .......یه جیغ کشیدم و.همزمان صدای داد مواظب باش کیانوش هم شنیدم.....هر لحظه منتظر بودم که با مغز بخورم زمین....اما ......چشممو که باز کردم نمی دونم چطوری شد که تو بغل کیانوش بودم و سرم رو سینه اش....از ترس به نفس نفس افتاده بودم....اونم همینطور...صداشو دم گوشم شنیدم:_حواست کجاست؟ نزدیک بود با کله بخوری زمین...با خجالت سرمو از سینه اش جدا کردم .... اونم آروم آروم دستاشو از کمرم جدا کرد و منو عقب کشید....یه لحظه نگاهم بهش افتاد.....نگاهش یه جور عجیبی بود......خیلی سریع نگاهشو دزدید و عقب رفت....راکتشو برداشت و همونطور سربه زیر گفت:_اگه موافقی دیگه بریم بالا....تو هم خسته شدی...بعدم بدون اینکه منتظر جواب من باشه رفت سمت پله ها....نمی دونم چرا حس می کردم یه چیزی درست نبود....تو دلم گفتم حتما مال اینه ترسیدم....بعدم رفتم و بی خیال مشغول رمان خوندن شدم....شب ناخودآگاه اتفاقات اون روز رو تو ذهنم مرور می کردم.....هیچ وقت از تنهایی خوشم نمیوم....ولی عجیب از تنهایی امروز با کیانوش خوشحال بودم....یه جورایی انگار حتی از بیرون رفتن با بچه ها هم برام دلچسب تر بود....یک هفته دیگه هم گذشت. هنوزم درست نمی دونستم که اون شب چطور به اتاقم رفتم. آخرین چیزی که تو ذهنم بود خوابیدن روی پله بود و صداهایی که تو خواب و بیداری می شنیدم. فرصت نشده بود راجع بهش پرس و جو کنم. حتی اتاق کیانوش رو هم هنوز آماده نکره بودیم. برنامه های آخر هفته هام به دستور مامان تا اطلاع ثانوی تعطیل شده بود.طاها چند وقت دیگه امتحان علوم پایه داشت و چند روز قبل به مامان اعتراض می کرد که با بودن کیانوش تو اتاقش نمی تونه شبا درس بخونه. خوشبختانه روز چهارشنبه اون هفته تو تقویم تعطیل رسمی بود و بهش قول دادیم که همه باهم اتاق مطالعه رو واسه کیانوش راه بندازیم. تو این مدت کم کم داشت حضورش واسم عادی می شد. شبه جمعه ها پا به پای بابا و طاها تو درست کردن کباب و چیدن تخت کمک می کرد. برام جالب بود. مثل یه بچه کوچولو ذوق داشت. اخلاقش باپدر و مادرش خیلی فرق می کرد. گاهی شبا از بالکن می دیدم که تو حیاط نشسته و تار می زنه. بعضی مواقع همونجا می ایستادم و به صدای سازش گوش می دادم . یه بار متوجه حضورم شد و با سر علامت داد برم پیشش. بازم مثل دفعه پیش رو پله ها نشستم. منتها این بار اون رو به پله نشسته بود و منو می دید. بهش گفتم: الهه ناز رو می شه بزنی؟ عاشق این آهنگ بودم و کلی باهاش تو سفرهایی که به شمال می رفتیم خاطره داشتم. بی حرف سرش رو پایین انداخت و شروع کرد به نواختن. گهگاهی هم سرش رو بالا می آورد و یه نیم نگاهی همراه با لبخند بهم می انداخت. یه کم که گذشت دوباره داشتم خواب آلود می شدم که صدای سازش قطع شد و گفت: پاشو تا دوباره خوابت نبرده بریم بالا. گفتم: دوباره؟گفت: بله دیگه. کی بود دفعه پیش رو پله خوابیده بود. هنوز از اون دفعه کمرم درد می کنه. بیستا پله رو با بدبختی کشیدمت بالا.تازه یاد دفعه پیش افتادم. به کل فراموشم شده بود. پس کار کیانوش بود!پشت چشمی نازک کردم و با قهر گفتم: خوب نمی بردی. حالا چرا منت می ذاری؟با خنده گفت: خوشم میاد خیلی غدی. یه چیزی هم بدهکار شدیم. گفتم: بله اصلا شاید من می خواستم رو پله بخوابم.یه ابروشو بالا انداخت، یه کم بهم چپ چپ نگاه کرد و بازم با خنده گفت: حق با شماست. من معذرت می خوام که شما بی اجازه نشستی روپله و خلوت منو بهم زدی. بعدم خوابت برد و من نذاشتم تا صبح همونجا رو پله بخوابی بلکه کمرت خشک بشه، بدونی سر هرچیزی الکی کل کل نمی کنن..منم خندیدم و گفتم: خواهش می کنم. عذرخواهیت رو پذیرفتم.اومد رو پله ها و دستش رو پشتم گذاشت و به داخل هدایتم کرد و گفت: رو که رو نیست. اما غصه نخور خودم به موقعش روتو کم می کنم.چپ چپ نگاش کردم. تا خواستم حرف بزنم، انگشتش رو جلو دهنش گرفت و تو گوشم گفت: واسه امشب کافیه. سرو صدا نکن، بقیه خوابیدن. بالای پله ها بهش شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق خودم. اما تا صبح خوابم نبرد. همش به این فکر می کردم که چرا مثل سابق نمی تونم ازش متنفر باشم. گاهی هم حالت نگاهش و ساز زدنش میومد جلو چشمم و ناخوداگاه لبخند می زدم. بالاخره تعطیلی چهارشنبه رسید. بابا و مامان به رسم اعیاد از صبح زود شال و کلاه کردن که تا ظهر به سلامتی سه چهار تا نوعید برن(یکی از مراسم کرمانشاهی ها که اولین عید مذهبی بعد از فوت کسی رو به خونه بستگان متوفی می رن). باطاها و کیانوش مشغول مرتب کردن اتاق کیانوش شدیم. موقع ناهار قرار شد طاها بره سر کوچه کباب بگیره و من هم رو پله رفته بودم تا کتاب های طبقه بالای کتابخونه رو پایین بیارم. کیانوش هم درست زیر پای من مشغول بستن پایه های تختی بود که از انبار آورده بودیم چند بار هم بهم تذکر داد که برم پایین و اینکه خودش کارش که تموم بشه کتاب ها رو پایین میاره، اما من گوش ندادم. یه دفعه پام لیز خورد و با جیغ از رو پله پرت شدم پایین. پله هم پرت شد روم. بدنم با جسم سختی برخورد کرد و سرم به یه جای سرد خورد.همزمان با برخورد من صدای فریاد کیانوش هم به هوا رفت. سرم به شدت درد می کرد. به سختی چشمام رو باز کردم، پاهام رو نمی تونستم تکون بدم انگار تو پله گیر کرده بود. بالا تنه ام رو دوش کیانوش بود و سرم هم به لبه تخت فلزی خورده بود. سر کیانوش هم زیر وزن بالاتنه من به پایین خم شده بود و درهمون حال دست چپش از پشت، دور کمرم پیچیده شده بود و داشت سعی می کرد نیم تنه من و پله رو از پشت خودش کنار بکشه. با صدایی که زیر وزن بدن من مثل صدای قورباغه شده بود اما می شد نگرانی رو بخوبی توش حس کرد گفت: ترانه خوبی؟ یه حرفی بزن صداتو بشنوم.گفتم: خوبم فقط نمی تونم تکون بخورم سرم یه کم درد می کنه.گفت: سعی کن سرت رو اصلا تکون ندی. نمی خواد هیچ حرکتی بکنی. نمی دونم در چه وضعیتی هستی. کم کم دست راستش هم بالا اومد و زیر سرم گذاشته شد. درحالیکه با دست راستش سر و گردنم رو محکم گرفته بود، با دست چپش پام رو از پشت از لای پله ها بیرون کشید و بعد به آرامی خودش رو از زیر من بیرون آورد و خیلی سریع منو رو زمین دراز کرد. تو همه این مدت به خاطر دردی که تو سر و کنار چشمم پیچیده بود چشمام رو بسته بودم. وقتی از بودنم ر و یه جای صاف مطمئن شدم چشمهام رو باز کردم. که نگاهم با نگاه نگران کیانوش تلاقی کرد.با دست سرم و بعد دست وپام رو معاینه کرد و گفت: سرت از کنار شکافته. گوشه لبت هم پاره شده. احتیاج به بخیه داره. ازجات تکون نخور تا از تو ماشین وسیله بیارم. کمی بعد با یه کیف برگشت. کمکم کرد بشینم و سرم رو به دیوار تکیه داد. بعد اول با بتادین زخم رو ضد عفونی کرد. دردش وحشتناک بود. ولی من اهل داد و بیداد نبودم. تا همین جاش هم حسابی از دست خودم عصبانی بودم که چرا مثل آدم های دست و پا چلفتی رفتار کردم. از این که ضعیف باشم و نیاز به حمایت یه مرد داشته باشم، بدم میومد. بعد از ضدعفونی، یه اسپری برداشت و به قسمت زخمی پیشونم زد. چند دقیقه صبر کرد. کم کم سرم سنگین شد و درد پیشونیم فروکش کرد. انگار بی حس شده بود. بعد دستش رو رو اون قسمت گذاشت و پرسید که چیزی حس می کنم یا نه . وقتی مطمئن شد بی حس شده، سوزن و نخ بخیه رو از کیف درآورد و آماده بخیه شد. با التماس گفتم: کیانوش تروخدا بخیه نه. جاش می مونه. چند لحظه بهم نگاه کرد و بعد دستش رو به کنار پیشونیم کشید و گفت: می دونم. اما چاره ای نیست. بخیه نزنم دوباره خونریزی می کنه. یه کم درد داره، می تونی تحمل کنی؟دوباره گفتم: تو رو خدا.قول می دم مواظب باشم. فقط بخیه نزن.چشمام رو بهش دوختم و منتظر بودم که تصمیمش رو بگه که بی حرف دستش رو جلو آورد و به گوشه لبم کشید. انگار تو حال و هوای خودش بود. با لحنی که برام غریبه بود گفت: حالا با این لبا چیکار کنم؟ منم نمی خوام بخیه بخوره. بعد یه پنبه رو به بتادین آغشته کرد و رو لبم گذاشت. از درد دستم رو بالا آوردم و مچ دستش رو گرفتم تا مانعش بشم. دست دیگه اشو بالا آورد و دست من رو از خودش جدا کرد و به آرامی شروع به نوازشش کرد. تو همین حالت همش زمزمه می کرد: معذرت می خوام. می دونم درد داره یه کم تحمل کن.حرفاش همراه با نوازش دستم و بوی ادکلنش که تو بینینم می پیچید. حس خوبی رو بهم القا می کرد. یه لحظه تو نگاهش گم شدم و دردی که داشتم رو فراموش کردم. انگار متوجه حالتم شد. دستش رو از دستم ول کرد و چشماشو مستقیم به چشمام دوخت. یه دفعه با درد بدی که تو سرم پیچید به خودم اومدم و دیدم سوزن رو داره تو پیشیونیم فرو می کنه. از درد اشک تو چشمام جمع شده بود. دوباره دستم رو بالا بردم که مانعش بشم که با تحکم گفت:به هردو تا دستم نیاز دارم. دستت رو بالا نیار. تازه فهمیدم انگار خیلی هم بی حس نشده بود. چون هنوزم درد و حس می کردم. دستم رو پایین آوردم و مشت کردم. بخیه بعدی رو که زد از درد به پاش چنگ زدم و تا می تونستم فشار دادم. هیچی نگفت. حتی نگاهم هم نکرد. کارش که تموم شد، دستکش هاش رو ازدستش بیرون کشید و گاز استریلی رو که رو زخم لبم گذاشته بود برداشت و با انگشت لمسش کرد. با قهر سرم رو برگردوندم و گفتم: تو که سرم رو با نخ و سوزن دوختی، اینم بدوز خیالت راحت بشه دیگه.لبخندی زد و و دستی رو که رو پاش گذاشته بودم تو دستش گرفت و گفت: نه دیگه این فرق داره. این لبارو حالا حالا ها نیاز داری. فرمش رو اینجوری بیشتر دوست دارم. بخیه بزنم حالتش عوض می شه. با تعجب بهش نگاه کردم. چه ربطی به اون داشت که دوست داشته باشه یا نه!سریع حالت نگاهش و تغییر داد و با خنده گفت: زورت هم که ماشالله زیاده. پام سوراخ شد خانم خانما.تازه یاد پاش افتادم. سرم رو زیر انداختم و با خجالت گفتم: ببخشید،بازم خیره نگام کرد. همزمان یه دستش رو پشتم گذاشت و دست دیگه اش رو از زیر زانو هام رد کرد و از زمین بلندم کرد و به سمت اتاقم رفت. نمی دونم چرا امروز اینطوری مسخ می شدم. بازم هیچی نگفتم. بودن تو آغوشش بهم آرامش می داد. شاید به خاطر دردی بود که داشتم. شاید بدون اینکه بدونم به حمایت و حضور یه نفر احتیاج داشتم و حالا هم تنها کسی که کنارم بود، کیانوش بود. آروم تو تختم گذاشتم و خودش کنار تخت نشست. هنوزم تو چشمام خیره بود. دستش رو بالا آورد و موهای روی پیشونیم رو کنار زد و چند ثانیه با موهام بازی کرد. با صدای درحیاط که خبر از حضور طاها می داد هردو به خودمون اومدیم، و اونم دستش رو کنار کشید، لبخندی زد و گفت: نگران پیشونیت نباش موهات جلوشو می گیره. چهارتا بخیه هم بیشتر نخورده. خوب که بشه چیزی معلوم نیست. گفتم: لبم چی، اونو که نمی تونم با موهام بپوشونم.دوباره به چشمام خیره شد و گفت: دلواپس اونم نباش. من بیشتر از تو نگرانشم. به خاطر خودمم که شده نمی ذارم یه خطم روش بیفته.با گنگی گفتم: نمی خواد عذاب وجدان بگیری حالا. تقصیر تو نبود که.خندید و گفت: عذاب وجدان ندارم،چون بهت گفتم صبر کن تا خودم بیام.گفتم: پس دیگه چرا نگرانی؟بازم با خنده گفت: خوبه سرت ضربه خورده و انقدر حرف می زنی. بگیر بخواب. دیگه داری هذیون می گی. تو کار بزرگتر از خودت هم دخالت نکن.بی حال تر از اون بودم که ذهنم رو درگیر فکر کردن به حرفاش بکنم.