تاريخ : دوشنبه ششم آبان 1392 | | نویسنده : هانيه

تمام شب روبیداربودم . هرکاری کردم خوابم نبرد. ازجا برخاستم وآهسته ازپله ها پایین رفتم ، چراغ آشپزخونه روشن بود. وارد شدم مادرنشسته روی صندلی وتوی فکربود . تک سرفه ای کردم که یکدفعه نترسه . دستهاموازپشت انداختم دورگردنش بوسیدمش.دستهاموگرفت واعتراض کنان گفت: دخترتوچرا بیداری ؟ الان باید خواب باشی فردا جون داشته باشی .

روی صندلی روبروی مادرنشستکم وگفتم:شما خودتون چرا بیدارید؟

مادر: توبه من چیکارداری؟ می خوای پارساروبندازی توجون من ؟!

گفتم: نترسید بهش نمی گم بیدارموندم . آخه هرکاری می کنم خوابم نمی بره !

چشمهای مادرپرشد، دستهاموتوی دستهای مهربونش فشارداد و گفت : یادم میافته می خوای ازاین خونه بری دلم می ترکه .

به سختی بغضموفرودادم وبا لبخند زورکی گفتم: اگه بدونم انقدر ناراحت می شید اصلا"عروسی روبه هم می زنما !

مادر: بروبدجنس منکه می دونم براش غش وضعف میری !

- هرچقدرم که دوستش داشته باشم به اندازۀ شما که نیست !"تودلم گفتم آره جون خودت !!!"... اگه بدونم شما غصه می خورید انصراف میدم !

مادر:چی میگی دختر؟ زبونتوگازبگیر! پارسا پسرعزیز منه .می دونیکه به اندازۀ پویا دوستش دارم.ازبس این پسرشیرین وماهه ، بهش محبت کن ومطمئن باش قدرمحبتتومی دونه.

- مامان ,,,من دلم می خواد برای پارسا یه زن مثل شما برای پدربشم . بعد ازسالها زندگی پدرهنوزم عاشقانه شما رودوست داره .کاش پارسا هم انقدربه من علاقه داشته باشه .

لبخند مهربونی صورت زیبای مادروپوشوند وگفت : عزیزم پارسا هم دوستت داره . ازحالتها ونگاهاش شیفتگی می باره.همیشه درکش کن وآزارش نده .

معترض گفتم : ولی من کِی اذیتش کردم ؟!

مادربا لبخند معنی داری گفت : فکرکردی نمی فهمم ازدستش فرارمی کردی؟!

- وای مامان,,,,شما ازکجا فهمیدی؟

مادر: دختر، قیافۀ پارسا روهرکی می دید می فهمید چه دردشه...بعد زد زیرخنده وادامه داد : چطوردلت میومد پسربه این دسته گلی رواذیت کنی ؟!

خنده م گرفت وگفتم : آخه مامان خیلی پرروئه ! کافیه یه ذره روی خوش بهش نشون می دادم ...

مادرنگاه دقیقی بهم انداخت وگفت : عزیزم یکی ازبزرگترین وظایف زن اینه که دراختیارشوهرش باشه.اونم یکی مثل شوهرتوکه انقدرتوی چشمه . نذارفاصله بینتون بیفته . تودیگه ازفردا شب هم بالین اونی .

سرموتکون دادم وگفتم : خیالتون راحت باشه ، روسفیدتون می کنم .

مادر: بلند شوعزیزم دیگه باید بخوابی . خداروشکرمی کنم،خیالم اربابت توراحت شده . دست خوب کسی سپردمت ...

*****

ساعت پنج ونیم صبح بود . حوله موبرداشتم وبه سمت حمام رفتم وخودموشستم وکمپرس آب سرد حسابی سرحالم کرد. موهاموخشک کردم ومحلولی که زیبا خانم داده بود به موهام زدم . یه تی شرت وشلوارجین پوشیدم وبه طبقۀ پایین رفتم.لباس عروس ودیروزفرستاده بودم آرایشگاه.همونطورکه موهاموماساژمی دادم وارد آشپزخونه شدم . با دیدن پارسا جا خوردم .عین مونگولا ایستاده بودم نگاش می کردم.دولپی داشت صبحونه می خورد وبا همون حالت گفت : علیک سلام !

پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم : خفه نشی یه وقت ! چه خبرته ؟!

لقمه شوفروداد وگفت : مگه اینکه مادرزنم به فکرم باشه ! توکه عین خیالت نیست ،انگارنه انگار!

- توهم همه ش به فکرخودتی ، من باید چیکارت کنم؟!

پارسا: توهیچ می دونی من دیشب تا صبح بیمارستان وبالای سردوتا مریض بدحال بودم.درواقع دیروز صبح که صبحونه خوردم تا الان هلاک شدم ازگرسنگی !

ازبدذاتی خودم حسابی شرمنده شدم وگفتم : آخـــــــــی ,,, بمیرم برات ، باورکن نمی دونستم.

پارسا: خدا نکنه دیوونه.حالا برای جبران مافات برام لقمه بگیر !

ازکاراش خنده م می گرفت. مردک فرصت طلب !

یه نون تست برداشتم روش عسل مالیدم ویه دونه دیگه روش گذاشتم وگفتم : بیا نانازبخورجون بگیری !

همونطورکه کارهاموزیرنظرداشت گفت : کِی میشه این چند ساعتم تموم بشه وبعدشــــــــ...

همونطورکه کنارش ایستاده بودم وبراش لقمه می گرفتم ، خودموزدم به نادونی گفتم : بعدش بگیری بخوابی خستگی این دوروزازتن ت دربیاد ! ... می خواستم ازکنارش برم اونطرف که بازوموگرفت وبا چشمهای خمارگفت : عزیزدلم من امشب توپ توپم ، حرف خوابم نزن که کلامون بدجورمیره توهم.

- خیلی جلبی ، بدجنس !

خندید وگفت : همینه که هست .بهتره به خودت دلداری بدی چون بدجوربرات کمین کردم !

کم مونده بود پس بیافتم . مثل اینکه ازچشمام وحشتموفهمید چون زود گفت : شوخی کردم ، به قول آقای محبی باورکن جنسش خوبه ، انقدرهام که فکرمی کنی ترسناک نیست !!!

دیگه رسما" پس افتادم . زیرلب نالیدم : پارســـــــــــا ...

کمی عصبی شد وگفت : پروا تووقتی با من اینطوری می کنی فکرمی کنم دوستم نداری ؟!

با شیفتگی نگاش کردم وگفتم : معلومه که دوستت دارم ؛ به شرط اینکه کمتراذیتم کنی.

خندید وگفت : باشه دیگه اذیتت نمی کنم ولی قول میدم شب خوبی روبهت هدیه کنم !

بی شرف تحت هرشرایطی ازموضعش پایین نمیومد !

یه لقمه داد دستم وگفت : کم فکرکن . بیا بخورکه آرایشگره پوستتومی کنه وبعدشم که من ...

صدای مادرکه تازه وارد آشپزخونه شده بود اومد وگفت : بچه ها حسابی صبحونه بخورید که تا شب اختیارخودتونو نداریدا .

پارسا روبه مادرگفت : عیبی نداره خاله جون.اصل کارشبه که اختیارداریم.البته پروا که نه ! کلا"اختیاردست منه !

رنگم مثل لبوشد، بیشترازاین تعجب می کردم که مادرخندید وگفت : پدرسوخته بچۀ منواذیت نمی کنیا وگرنه ازدستت می گیرمش .

پارسا با همون نگاه بدجنس که به من دوخته بود گفت: اگه منوبکشینم محاله بذارم پروا ازپیشم تکون بخوره .اگه بدونین این خانم چقدراین چند وقته منواذیت کرده ؟!

مادر: حالا اذیتت کرده باید اینطوری تلافی کنی ؟

پارسا : نه خیالتون راحت باشه یه کارمی کنم بهش خوش بگذره .

رفتم کنارش ایستادم ، نون تست وازدستش گرفتم گفتم : بسه چقدرمی خوری ؟! پاشومنوببرآرایشگاه. بعد زیرلب گفتم بی حیا !!!

ازروی صندلی برخاست وبا خنده گفت : پروا توبا این کارا بدترداری منوجّری می کنیا ، حواست باشه ...

اـــــــــــــــوف خدایا این دیگه کیه .

روبه مادرگفتم:شما مقصرید ازبس اینولوسش کردید !

پارسا اجازه نداد مادرحرفی بزنه وگفت : من توی ماشینم ، بدوحاضرشومگه نمی خوای بری آرایشگاه ؟

قبل ازاینکه ازآشپزخونه خارج بشه با یه خیزنون تستوازدستم کش رفت وگذاشت توی دهنش !

چشم غره ای بهش رفتم وسریع ازپله ها رفتم بالا ویه مانتوکشیدم تنم وشالمم سرم کردم . اومدم پایین.می خواستم ازدرخارج بشم که مادرصدام کرد.برگشتم عقب دیدم یه شال انداخته روی سرشوقرآن به دست داره نگام می کنه. اومد جلو ایستاد. چشمهاش پرازاشک بود؛حال خودمم تعریفی نداشت . صورتشوبوسیدم وبا بغض گفتم : مامان برات دخترخوبی نبودم، خیلی زحمتموکشیدی ومن درعوض خیلی اذیتت کردم؛منوببخش .

دست کشید روی سرم وگفت :تودخترعزیزمن هستی .الهی سفید بخت بشی...بعد قرآن وگرفت بالا وگفت : به صاحب این قرآن می سپارمت. بروبه سلامت عروسکم.

اززیرقرآن رد شدم دوباره برگشتم وبارآخربوسیدمش...مادربا چشمهای خیس زیرلب دعا می خوند وآخرین لحظه که ازدرخارج شدم پشت سرم فوت کرد...پدرازدیشب ویلای آقاجون بود وقراربود بعد ازظهربیاد دنبال مادروببرتش...روی صندلی ماشین که نشستم اشکم راه افتاد...پارسا زیرچشمی نگام می کرد ویه کمی که سبک شدم گفت: گریه برای چیه خانمی؟ هرموقع که دلت خواست برودیدن خوانواده ت , اگه بودم که خودم می برمت اگرم من نبودم مجازی خودت بری ، بعد با خنده اضافه کرد : البته هرموقع غیرازشبها که تحت اختیارمنی !

گریه ام بند اومد...با دهان بازبهش خیره شدم،وقتی خنده شودیدم محکم با مشت زدم روبازوش .

یه تای ابروشوداد بالا وگفت : اگه مامانم بفهمه تا حالا چقدرازدستت کتک خوردم حسابی حالتوجا میاره، تا حالا خودش ازگل نازکتربهم نگفته !

با حرص گفتم : آخه برای اینکه مامانت نمی دونه پسرش چه جونوریه ! انقدرخودتوپیش دیگران خوب نشون دادی که همه روی اسمت قسم می خورن اونوقت کوچکترین فرصت وبرای اذیت کردن من ازدست نمی دی !

با لبخند گفت : عزیزم به تواین حرفارونزنم به کی بگم ؟!

ناراحتیم به کل ازیادم رفته بود با همون لحن گفتم : یه ذره خجالت بکشی بد نیستا !

با اون خنده های حرص درارش جواب داد: دوست دارم بکشما ولی هرکاری می کنم کِشم نمیاد !

بچه پررواززبون کم نمیاره . مثل همیشه خفه خون گرفتم .

ساعت از7 گشته بود که رسیدیم آرایشگاه. پارسا انقدرصبرکرد تا من وارد سالن شدم بعد رفت. به طبقۀ بالا رفتم فقط یکی ازشاگردای زیبا خانم به اسم گیتی اونجا بود.بهش سلام کردم بعد ازشنیدن جواب گفتم : پس زیبا خانم کجان؟

گیتی : تا یکساعت دیگه میان .

- پس برای چی به من گفتن انقدرزود بیام ؟!

به سمت دراتاقی اشاره کرد وگفت : تا من کارهای ناخن تونوانجام بدم اومدن.

به سمت درحرکت کردم وبرخلاف تصورم که فکرمی کردم باید اتاق کوچیکی باشه ، یه سالن مجهزروبروم دیدم.وقتی تعجبمودید گفت : اینجا سالن مخصوص عروسه .

- چرا کسی نیست ؟ چون صبح زوده کسی نیومده ؟

گیتی : نه عزیزم . زیبا خانم روزهاییکه عروس داره هردفعه یکی ازشاگردهاروبه عنوان دستیاردرکنارش نگه می داره وتا می تونه اطرافشوخلوت می کنه وهیچ مشتریه دیگه ای رونمی پذیره...بعدش منوروی صندلی نشوند وشروع کرد با ناخن هام سروکله زدن.تازه داشت چرتم می گرفت.چند بارخمیازه کشیدم...بالاخره زیبا خانم وارد شد...ازدیدنش متعجب شدم. چادرومقنعه سرش بود وخیلی قشنگ ونرمال روگرفته بود بدون کوچکترین آرایشی.صورت ملیح وتودل برویی داشت. ازش خوشم میومد.بسیارخانم قابل احترامی بود.سلامم روبه گرمی پاسخ داد وگفت : خب عروس خوشگل ما چطوره ؟ ببینم خوب خوابیدی یا نه ؟

با لبخند گفتم : نه زیبا جون ؛ اصلا" دیشب چشم روی هم نذاشتم .

درحال تا کردن چادرش گفت: همۀ دخترا همین وضعیت رودارن.عیبی نداره تا من کارموانجام بدم می تونی بخوابی.

کلی ذوق کردم...وسایلهایی روکه مورد نیازش بود ازگیتی خواست براش بیاره. اول روی صورتم یه ماسک گذاشت.گفتم : زیبا جون منکه پوستم ایرادی نداره.

با ملایمت گفت: عزیزم این ماسک سفت کنندۀ پوسته . چون لوازم آرایش باعث میشه پوست کمی سنگین بشه وحالت مصنوعی پیدا کنه ولی ماسک ازافتادگی پوست جلوگیری می کنه . بعد اضافه کرد برای طرح مووصورتت تزخاصی مدِ نظرته یا به خودم واگذارمی کنی ؟

گفتم : به کارشما اعتقاد دارم، فقط آرایشم حتما" مات باشه ؛ خیلی بدم میاد صورتم ازآرایش برق بزنه البته به استثناء رژلبم .

سری تکون داد شروع کرد موهاموبا وسواس پیچیدن . کم کم چشمهام سنگین شد .نمی دونم چقدرگذشت که آروم بیدارم کرد . چشمهاموبازکردم با دیدن چهره ام لبخندی زد وگفت : عروس خانم بلند شوناهاربخوریم . ازروی صندلی به زیراومدم وبه دنبال زیبا جون بطرف آشپزخونه حرکت کردم وبا دیدن سه چهار مدل غذا حسابی اشتهام تحریک شد . با حیرت گفتم : این همه غذابرای چیه ؟مگه ما چند نفریم؟

گیتی با خنده گفت : بهتره اینوازآقای داماد بپرسی !

با تعجب گفتم : منظورت پارسا ست؟ چه ربطی به اون داره ؟

با خنده گفت : گویا ظهراومده سفارش این غذاهای رنگارنگوبه رستوران سرخیابون داده وتأکید کرده سرساعت تحویل آرایشگاه بدن...بعد با شیطنت اضافه کرد : خیلی شوهرتودل برویی داریا . صبح که داشت پیاده ت می کرد ازپنجره دیدمش.معلومه خیلی هم دوستت داره ...

قند تودلم آب شد ... به غذاها نگاه کردم گفتم : حالا چرا انقدرزیاد ؟

زیبا خانم با خنده جواب داد : چه می دونسته سه نفریم حتما"فکرکرده یه لشگرآدمیم.

*******

رأس ساعت 3 آماده بودم.گیتی کمکم کرد لباس عروسموبپوشم.بعدش زیبا خانم تاج وتورمووروی سرم نصب کرد.هردوبا تحسین نگام می کردن. زیبا خانم راضی ازهنری که خلق کرده بود به آینۀ قدی گوشۀ سالن اشاره کرد وگفت : حالا می تونی بری خودتوببینی .

با قدمهای لرزون به سمت آینه حرکت کردم...خدایا اگه ازاین مدل ترسناکها درست کرده باشه چی ؟!! وقتم نیست بگم عوضش کنه ، اونم با این وسواسی که زیبا خانوم داره ! بالاخره رسیدم وبا ترس خودمونگاه کردم ... خدایا درست می بینم ؟ یعنی این منم ؟! درست مثل عروسکهای باربی شده بودم . موهامو تماما" فرکرده بود ومقداریشوازروی تاجم سرازیرشده بود.آرایش صورتم خیلی غلیظ نبود. بیشترروی تم صورتم کارکرده بود.ازدیدن خودم سیرنمی شدم . خدا کنه پارسا هم خوشش بیاد ... با قدرشناسی به زیبا خانم نگاه کردم ... درمقابل تشکرم گفت : توخودت هزارالله اکبرزیبا ودلربا هستی من فقط رنگ ولعابشوبیشترکردم عزیزم.

*****

بالاخره شاهزاده رویاهام با رخش سفیدش ازراه رسید ؛ دل توی دلم نبود.امرونهی فیلمبردارهم حسابی کلافه م کرده بود واسترس موتشدید میکرد... چشمم به دستگیرۀ درمیخکوب شده بود. با پایین اومدن وبازشدنش احساس کردم قلبم ازکارایستاد. پارسا آروم وارد سالن شد.موشکافانه تمام عکس العملشوزیرنظرداشتم.ازپایین شروع کرد وکم کم چشمهاش به سمت بالا میومد . آخرین لحظه روی صورتم استاپ کرد.انگارخشکش زده بود.منم محوتماشاش بودم.کت شلوارزغالی رنگ با پیراهن آبی خیلی خیلی روشن که به سفیدی میزد واصطلاحا"یخی رنگ با کراوات نقره ای مات . خیلی جذاب وخواستنی شده بود...چند قدم به جلوبرداشت.تورموکنارزد وآروم بوسه ای روی لبهام گذاشت ... زیرلب گفت : پروا عروسیوولش کن بیا بریم خونمون !

بهش چشم غره رفتم . خنده شوخورد. تمام این صحنه ها روفیلمبردارشکارمی کرد وپارسا بدون اینکه به اواهمیتی بده مشغول لاس زدن با من بود ! یک قدم به عقب برداشت...دوباره چشمهاشوگردوند وروی بالاتنۀ برهنه م مکث کرد.کمی اخمهاش رفت توهم...دلم ریخت...کمی این پا واون پا کرد.

با احتیاط پرسیدم چیزی شده ؟!

چشمهاشوتنگ کرد وگفت : ببینم لباست کت یا شنلی شالی چیزی داره یا فقط همینه ؟!

وای خدا سکته روزدم ! با اخم تصنعی گفتم: منظورت چیه ؟

پارسا : منظورم پرواضحه ! یعنی حرفم انقدرپیچیده بود که درکش تا این حد برات سخته ؟!

- با اجازه تون فقط همینه وچیزاضافه ای ندره !

سرشوبالا گرفت ، نفسشوبا صدا فوت کرد.روبه فیلمبردارگفت: لطف می کنید چند لحظه ماروتنها بذارید ؟

فیلمبرداربدون گفتن حرفی خارج شد ... دل تودلم نبود ؛ خدایا اگه سریه چیزبه این کوچیکی عروسیم به هم بخوره چی ؟!

با ناراحتی گفتم : پارسا از دست من ناراحتی ؟!

ازشنیدن لحنم کمی نرمش نشون داد وگفت : آخه عزیزدلم توکه حساسیت های منومی دونی؛پس چرا مدل لباستو انقدر باز دادی ؟!

ترجیح دادم کمی کوتاه بیام که لجبازی نکنه وگرنه محال بود بتونم راضیش کنم بنابراین لباموجمع کردم وبا بغض گفتم : حق با توئه ، معذرت می خوام حالا چیکارش کنم ؟!

پارسا : بهتره یه فکری به حالش بکنی !

چه بدبختی بود . آخه من چیکارمی تونستم بکنم ؟ زیبا خانم وصدا کردم.وارد شد چشمش که به قیافۀ درهم پارسا افتاد بی مقدمه گفت: آقای کاویان کارمنونپسندیدید؟ اگه ایرادی می بینید برطرفش کنم.

پارسا با ملایمت گفت :اصلا" اینطورنیست،کارشما خیلی هم بی نقصه ... زیبا خانم با گیجی گفت : پس موضوع چیه که شما انقئراخم کردید ؟

تا پارسا بخواد چیزی بگه من فورا"جریانوگفتم ... زیبا خانم نفس راحتی کشید وگفت :فکرکنم بشه کاریش کرد...پارسا خوشحالترازمن گفت:چه کاری ؟

زیبا خانم اومد جلوی من ایستاد وگفت پروا جون تورت به اندازۀ کافی بلند وپرچین هست .. بعد تورموازدوطرف گرفت آورد روی شونه هام وگفت : می تونی اینکاروکنی، مثل شنل میشه.

جلوی آینه ایستادمونگاه کردم.... به نظرم بد که نشد هیچ تازه شکیل ترهم شده بود.ازچهرۀ پارسا هم معلوم شد بدش نیومده وبالاخره آقا رضایت دادن ...بعد ازتشکراززیبا خانم ازآرایشگاه خارج شدیم . کمکم کرد سوارماشین شدیم ویکراست رفتیم آتلیه.تا اونجا برسیم همه ش اذیتم کرد وچرت وپرت گفت ومنم تبدیل به یه رنگین کمان شده بودم با این تفاوت که هرلحظه به یه رنگ درمیومدم !

وقتی رسیدیم یه نفس راحت کشیدم وفهمیدم تازه اولشه.انقدرعکسهای مدل به مدل انداختیم ونورفلش توی چشمهام خورده بود که به سوزش افتادن...عکاس هم دائم می گفت روی پای راست تکیه کن .روی پای راست بایست که آخرکفری شدم وگفتم پای راستم ورم کرد آخه خب یه کمی هم ازاین زاویه بنداز . با لجاجت گفت : تمام ژورنالهای جدیدی که ازاروپا برامون ارسال کردن تکیه برروی پای راست مد شده !!!

 

تا عکسها تموم بشه احساس کردم جون توی پام نمونده.روی صندلی ماشین ولوشدم غرزدم : وای پارسا هنوزهیچی نشده من دارم غش می کنم چه برسه تا شب .

با مهربونی نگام کرد وگفت : خاله صبح گفتا تا شب به اختیارخودتون نیستید.عزیزم منکه گفتم بیا بریم خونه توگوش ندادی !

خنده م گرفته بود، همه ش یادم می نداخت ! خدایا ما زنها چرا انقدربیچاره ایم؟! بهترین روززندگیمونم باید عذاب بکشیم !

عصرشده بود که به ویلا رسیدیم...اوه اوه قیامت بود؛ صدای موزیک گوشوکرمی کرد؛ با اومدن ما همه ریختن دورماشین عروس وشروع کردن به دست وسوت وجیغ وهورا ... شراره وسیروس هم بودن ... تازه دوروزپیش توی خونۀ جدیدشون مستقرشده بودن ... یه آن تمام خستگی ازتنم دراومد. یکراست به سمت سالن رفتیم. سفرۀ عقد محشربود. به خواست خودم پرازگلهای یاس ومریم...بوی این دوتا گل خیلی به هم نزدیکه ومن مستش میشم.عطرش همه جاروپرکرده بود. روی صندلی نشستیم.هرکی پیشم میومد شروع به تعریف وتمجید می کرد. پدرومادروکه دیگه نگو. پویا یه گوشه ایستاده بود وبروبرزل زده بود بهم . اشاره کردم بیاد جلو.عین بچه تخس ها شونه هاشوانداخت بالا وگفت : نمیام...بالاخره چند باری که گفتم جلواومد...با دلخوری گفتم: چرا صدات می کنم نمیای ؟

با بدجنسی گفت : آخه دورنمات خیلی قشنگه. بعدش جدی شد وگفت: خیلی خوشگل شدیا،مواظب این پارسائه باش ؛ قیافه ش بد جورخوش اشتها میزنه !!!

با گونه های گلگون غرزدم :پـــــــویـــــــــا ...

زد زیرخنده وگفت : شوخی کردم بابا نترس . بی بخاره !

تودلم گفتم خبرنداری.خدا می دونه چه نقشه هاییکه برام نکشیده .

عاقد که اومد قرآن روبازوشروع به خوندن سورۀ یس کردم . خطبۀ اول خونده شد."عروس رفته گل بچینه" خطبۀ دوم "عروس رفته گلاب بیاره"... پارسا دستموگرفت... خطبۀ سوم خونده شد...نمی تونم حالموتوصیف کنم.تواین لحظۀ آخر، یه اطمینان می خواستم...یه پشتوانه...به صورت پدرنگاه کردم...با لبخند خیره شده بود بهم ...همینطورمادر؛خاله؛عمو ودرآخرپویا سرشوآروم تکون داد. پارسا دستموفشارداد، برگشتم به صورتش نگاه کردم . عاشقش بودم.فشاردستش بهم اطمینان داد...دلم قرص شد. بزرگترین آرزوم زندگی درکناراین عزیزنازنین بود. قرآن روبوسیدم... با اعتماد به همسرعزیزم ، با توکل به خدا وتوسل به مولود امروزآقا امیرالمؤمنین ؛ درحالیکه به چشمهای پارسا زل زده بودم با صدای بلند گفتم "بله"

صدای دست فضا روپرکرد وامضاها ، سیل کادوها ، شادی دوخانواده.. حلقه هایی که رد وبدل شد ...زمزمه های عاشقانۀ پارسا مخصوصا" وقتی گفت : آخیش دیگه مال خوده خودم شدی ،همه وهمه مثل یک خواب شیرین توی ذهنم حک شد.

*******

دست دردست همدیگه وارد باغ شدیم.ارکسترآهنگ مبارک باد روزد.همه به پا خاستن . بین مهمونها گشتیم وبه همه خوشامد گفتیم.پارسا همه ش حواسش بود تورازروی شونه هام کنارنره ! توجهاتش لذت بخش بود.وقتی به جایگاه رسیدیم پویا اومد کنارم وگفت : عروس خانم این افتخاروبه داماد میدم که نفراولی باشم باعروسش برقصم !!!

بعد روبه پارسا گفت : اگه آبجیمواذیت کنی خودت می دونیا ؟!

پارسا ازلحن پویا خنده ش گرفته بود گفت : چطورخودت ساغرواذیت می کنی چیزی نیست ؟!

پویا با بدجنسی جواب داد: برای اینکه ساغرداداش نداره !

همون لحظه ساغراومد کنارمون.با پیراهن آبی آسمانی مثل فرشته ها شده بود گفت : پویا اینجایی دارم دنبالت می گردم ؟

پویا نگاش کرد وگفت: مگه من به تونگفتم انقدرراه نرو ، خب برای بچه م ضررداره !

ساغربا دلخوری تصنعی گفت:هنوزهیچی نشده بچه توبه من ترجیح میدی ؟!

پویا ساغروازپهلودرآغوش گرفت وگفت : عزیزم همۀ دنیا هم که بیان تویه دونه ای ، هیچکس جای تورونمی گیره ! راستی کِی میشه دوباره توروازجلوبغل کنم ؟!

من با تعجب گفتم : مگه الان چطوری بغلش می کنی ؟!

پویا : می بینی که ؛؛؛ یه وّری !!!

- وا خب حالا چرا یه وری ؟!

پویا :آخه می ترسم به بچه م فشاربیاد، مونگول بشه ! نمی دونم بهتون گفتم یا نه ؟ هیچکس توی دنیا جای این بچه رونمی گیره !!!

من وپارسا زدیم زیرخنده.ساغرچپ چپ به پویا نگاه کرد...پویا خم شد گونه شوبوسید گفت:آخه عزیزم مگه میشه بچۀ تورودوست نداشت ؟! ...بعدش دست ساغروگرفت درحالیکه داشت می برد گفت : بیا بریم میخوام بهت یه چیزخوب بگم...با خنده روپارسا گفتم : انگارنه انگاراومده بود با من برقصه !!!

پارسا دستشوانداخته بود دورکمرمویک لحظه هم ازم فاصله نمی گرفت.انقدرنگام کرد که با خنده گفتم : تا آخرعروسی همینطوری می خوای بشینی به من زل بزنی ؟!

بدون اینکه چشم ازم برنداره گفت : پس چیکارکنم ؟ هرکیومی بینی پروپاچه ش بیرونه ! به تونگاه کنم بهتره که !

یه کم اومد نزدیکتروچسبید بهم گفت : خیلی خوشگل شدیا ، الان دیگه خوردنی شدی.

براش نازکردم وگفتم: توهم که همه ش دل منوریش ریش کن؛ تا می خواد بهم خوش بگذره یادم می ندازی حالمومی گیری !

همونطورنشسته بودیم فشاردستش دورکمرموشدید کرد وگفت : بهت قول میدم توی آغوش من بیشترازهمۀ دنیا بهت خوش می گذره . توهم بد نیست یه کم به فکرمن باشیا !

با عشوه چشمهاموبازوبسته کردم .تنفسش نا منظم شد وگفت : اینطوری نکن خطرناک میشم همین وسط یه کاری دستت می دما !

با اعتراض گفتم : پارســـــا ... من دلم می خواد برقصم .

پارسا : حتما" ازاون قرهایی که عروسیه پویا می ریختی ؟!

- آخه با این لباس میشه قرداد ؟!

پارسا:نه لباسی که عروسیه پویا پوشیده بودی خیلی راحت بود ؟!

بعد به سمت جمعیت نگاه کرد . به پویا اشاره کرد . پویا که به ما رسید گفت: داداش عروسمودستت سپردم؛حواست باشه کسی نزدیکش نیاد.

پویا: حالا بیاد چی میشه مگه ؟!

پارسا : من هنوزنچشیدمش . وای بحالت گفته باشما .

پویا: هو ! تمومش کنی خودت می دونی !

پریدم وسط حرفشون گفتم:جفتتون خیلی نفهمین! اصلا" من میرم وسط ، شماهم تا می تونید با هم شلنگ تخته بندازید !

پارسا فوری گفت : پویا ازپیش پروا جُم نمی خوری . بعد روبه من ادامه داد : حواست به تورلباست باشه ؛ سرشونه هاتوبپوشون .

با حرص نگاش کردم وگفتم :ایششششش ، آخه کی به من نگاه می کنه ؟!

به جای پارسا ، پویا قری به سروگردنش داد وگفت : ایشششششش به توکه اصلا" کسی نگاه نمی کنه ! توفقط حواست به این پارسای ذلیل شده باشه که عین گرگ گرسنه داره نگات می کنه . یه وقت گول حرفشونخورا ؛ گفت می خواد یچشتت ! فکرکنم نقشه های شوم برات داره . چشماش خیلی ناپاک می زنه !

همینطورکه می گفت با نفرت ساختگی به پارسا نگاه می کرد. دستموگرفت وگفت: واه واه مرده شورچشای هیزتو ببرن ! بیا بریم آبجی همچین نگاه می کنه چهارستون بدنم لرزید .

من وپارسا ریسه رفته بودیم ازخنده . بالاخره رضایت داد رفتیم وسط . مثل همیشه پیست خالی شد . همه با فاصله دوره مون کرده بودن . حسابی قرمی دادم.دنبالۀ لباسموانداخته بودم روی ساعد دستم ... پارسا با فاصله ایستاده بود نگاه می کرد وهرازچند گاهی به سرشونه م اشاره میکرد ... به غلط کردن افتاده بودم وافسوس خوردم که چرا یه لباس پوشیده نگرفتم. ناخوداگاه خودمم حساس شده بودم ویکسره دستم به تورم بود !

حسابی با رقص خودکشی کردم.ارکسترگفت حالا نوبت عروس وداماده. همه دست زدن... پارسا آهسته ازسه تا پلۀ سکوبالا اومد.فقط رقص تانگوبلد بود اونم چون تحرک نداره . همه ازپیست پایین رفتن.دستشو حلقه کرد دورکمرم وانگشتهای دست دیگه شوفروکرد لابلای انگشتهام . بدون اینکه پلک بزنه لحظه ای ازم چشم برنمی داشت . دستم روی شونه ش بود.شروع کرد آروم آروم تکون خوردن .احساس فوق العاده ای داشتم... یاد حرف پویا افتادم ؛ خنده م گرفت . سرشوبه علامت سؤال تکون داد وگفت : برای چی می خندی ؟

عاشقانه نگاش کردم وجواب دادم : شوهربه این خوشگلی گیرم اومد ه چرا نخندم ؟!!!

یه دفعه توی بغلش فشارم داد وگفت : عزیزدلم ,,, ببینم شبم می خندی یا نه ؟!

بدون اینکه جبهه بگیرم همچنان نگاش می کردم . سرمست ازبادۀ ناب عشقش بودم . غیرازصورت دوست داشتنی ش چیزی نمی دیدم. با حیرت دریافتم دلم می خواد زودتراین جشن تموم بشه وباهاش تنها بشم ... عمووپدروآقاجون پول بود که روی سرمون می ریختن . پویا اومد جلووآروم گفت : داداش ازهمین الان شروع کردی به چشیدن ؟! وخنده های سرمست بود ونگاههای عاشقانۀ پارسا .

رقص که تموم شد همه یکصدا گفتن داماد عروس وببوس یالا یالا یالا یالا .

پارسا صورتشوآورد جلو گونه موبوسید ... دوباره خوندن . حالا یواش یواااااااااش بروتولباش !

یه کم دستپاچه شدم . ازاین پارسا هرچی بگی برمیاد . ای خدا چه بدبختی ای بودا ! پارسا نگام کرد وگفت : اگه دوست نداری نمی بوسمت .

با پررویی گفتم : دوست که خیلی دارم !! ولی خجالت می کشم جلوی این همه آدم.

خنده ش گرفت وگفت : همینکه دوست داری کفایت می کنه...دستشو آورد بالا تورموازپشت سرم آورد جلو...مونده بودم می خواد چیکارکنه . یه دفعه توروکشید روی سرخودش.اینطوری سرِهردومون زیرتوربود.سرشوآورد جلو، آروم لبهامو بوسید ... صورتشوکشید عقب وزیرلب گفت : خیلی دوستت دارما ، اینوهیچ وقت فراموش نکن ...صدای جیغ وهورا تمام باغ وبرداشته بود . جیغ میزدن قبول نیست ماهیچی ندیدیم !!!

پارسا دستمو گرفت داشتیم می نشستیم درسا اومد جلووگفت : خیلی جَلَب تشریف دارید، مارمولکای موذی !

گفتم : نوبت خودتم میشه دیگه ؟

با پررویی گفت: من سوسول بازی درنمیارم . یک شب که هزارشب نمی شه !

گفتم:ببینیم وتعریف کنیم ...