تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

آرتین

از خواب بیدار شدم یادم افتاد که امروز چهارشنبه اس و چهارشنبه بازار. باید برم دنبال شیدا. اوف .....
حالا چه جوری با شیدا برخورد کنم؟؟؟؟
چرا؟ چرا دارم از خودم می پرسم که چه جوری باید باهاش برخورد کنم؟ اتفاقی که نیوفتاده. یعنی نزاشتم که بیوفته. چیزی تغییر نکرده. من همون آرتینم اونم همون شیدا. ماهام اومدیم که اینجا خرید کنیم برای بوتیک. یه رابطه کارمند و کارفرماست همین.
سریع حاضر شدم و رفتم دم اتاقش. خوابالود در و باز کرد. بیچاره چشمهاش به زور باز میشد. تا من و دید جلوی در چشمهاش کامل باز شد.
آخیییییییییییییی خوابش میاد طفلی. کوفت به تو چه؟ فضول ملتی براشون دلسوزی می کنی؟
سعی کردم جدی باشم و گفتم: حاضر شو باید بریم 4شنبه بازار. اول میریم صبحانه بخوریم. زودی حاضر شد من همین جا منتظرم.
با سر گفت باشه.
برگشتم برم که ....
ایستادم. یاد اون پسر روسه افتادم. تو همین راهرو شیدا رو تنها گیر آورده بود. اگه دوباره تنها گیرش بیاره و بخواد ... مگه چند بار من به موقع می رسم؟؟؟
برگشتم سمتش. هنوز جلوی در بود و به من نگاه می کرد. صورتش سوالی بود.
- چیزه .... من همین جا منتظر می مونم تا با هم بریم. برو حاضر شو.
متعجب یکم نگام کرد. زیر نگاهش کلافه بودم. اما خوب من مسئولیت دارم نسبت به این دختر. آرتین مدیونی اگه یه درصد فکر کنی نگرانش میشی. فقط مسئولیته.
خودم جواب خودمو دادم.
آره جون خودت .
درو بست و منم همون پشت منتظر شدم. تازه یاد لباساش افتادم. یه شلوار آدیداس با تاپ ستش.
اووووف با شلوار می خوابید؟ گرمش نمی شد. چقدر خودشو اذیت میکنه.
نمی دونم چقدر گذشت. اونقدر تو فکر بودم که اصلا" نفهمیدم کی زمان سپری شد.
با باز شدن در به خودم اومدم. سرمو بلند کردم.
شیدا تو قاب در ایستاده بود.
یه شلوار سفید تنگ با یه تاپ بنفش. خوشتیپ بود. با سلیقه هم بود.
بی اختیار یه لبخند از سر رضایت اومد رو لبم. سریع جمش کردم. به خودم تشر زدم. چته بی خودی می خندی برای خودت. دختره الان میگه دیوونه ای.
شیدا داشت دقیق نگام می کرد. خنده امم دیده بود.
شیدا: ببخشید خیلی معطل شدی.
واه این شیداست؟ داره عذر خواهی میکنه؟ به حق چیزای نشنیده. این که همیشه آماده بود پاچه من و بگیره.
نگاش کردم. سعی کردم عادی نگاهش کنم. نه متعجب، نه ....
-: خواهش می کنم. موردی نداره.
وای چقدر من خوب و مودب شده بودم. اما نه انگار نمی خواستم دعوای بی خود راه بیخود راه بندازم. چیه این همه کل کل مسخره؟
شیدام انگار تعجب کرد. این و از ابروهای بالا رفته اش فهمیدم. اما هیچی نگفت.
اومد بیرون و در و بست و با هم راه افتادیم سمت آسانسور. یه لحظه چشمم رفت سمت ساعتم.
وایییییییییی من نیم ساعت پشت در معطل ایستاده بودم و صدامم در نیومده بود. بی خود نبود شیدا عذرخواهی کرد. من و منتظر موندن اونم این همه و بعدش آروم بودن؟ در حالت عادی باید قشقرق به پا می کردم. اما جدای از اینکه اصلا" نفهمیدم زمان کی گذشت برامم مهم نبود که معطل بشم ........ برای شیدا ...
خودم از این فکرم تعجب کردم ...... شیدا:

با صدای در از خواب بیدار شدم. هنوز خوابم میومد و دلم نمی خواست چشمهامو باز کنم. دیشب تا نزدیکیهای صبح داشتم به رفتارای ضد و نقیض آرتین فکر می کردم. به رفتارای خبیثش تو ایران و این رفتارهای خوب و آقا منشانش که دیروز دیده بودم. انگار یه آدم دیگه ای شده بود. شایدم این خود واقعیش بود و همیشه این صورت خوبشو پشت نقاب غرورو و خودخواهیش پنهان میکنه. نمی دونم.
خوابالود از جام بلند شدم و رفتم سمت در. چشمهام داشت رو هم می افتاد. خمار خمار بودم. در و باز کردم ببینم این خروس بی محل کیه اول صبحی.
با دیدن آرتین چشمهام باز باز شد. وای خاک به سرم تازه یادم افتاد که امروز می خواستیم بریم 4شنبه بازار و من به کل یادم رفته بود.
آرتین سلام کرد و گفت حاضر شم اول صبحونه بخوریم و بعد بریم خرید. یه باشهای با کله ام گفتم.
منتظر بودم که بره تو آسانسور. اما یه قدم برنداشته ایستاد. تعجب کردم. چرا نمی ره.
برگشت. انگار با خودش کلنجار می رفت.
نامطمئن گفت: چیزه .... من همین جا منتظر می مونم تا با هم بریم. برو حاضر شو.
تعجب کردم. چا نرفت؟ چرا می خواد منتظر بمونه؟ هیچ پسری نمیاد برای یه آدمی که باهاش لجه و ازش بیزاره معطل بمونه پشت در. اونم نتظر برای اینکه یه دختر حاضر بشه.
مشکوک بود اما من سر از کارش در نمی آوردم. وقتی دیدم نمی تونم از تو صورتش چیزی بخونم بی حرف یه قدم رفتم عقب و در و بستم.
این پسره کارهای عجیب غریبی میکنه. از قصر یکم کارمو طول دادم و سر صبر حاضر شدم. نیم ساعت دقیق معطلش کردم. می خواستم عکس العملشو ببینم. حتما" الان مثل مرغ سر کنده شده. کلافه و داغون. چشمش بهم بیوفته می خواد لهم کنه. بدجنس شده بودم. از دیدن قیافه عصبیش به هیجان افتادم. سعی کردم هیجانمو پشت یه قیافه عادی پنهون کنم. در و باز کردم.
روبه روی در چسبیده به دیوار ایستاده بود. سرش پایین و تو فکر بود. با حس باز شدن در سرشو بلند کرد. نگاهش روم قفل شد. یه نگاه دقیق .... بعدم یه لبخند که سریع جمش کرد . اما من دیدم. با اینکه یه لحظه بود اما دیدمش. نمی دونم اشتباه می کنم یا نه اما حس کردم یه لبخند رضایت بود . نمی دونم.
معذب شدم. بدتر از اون کنف شده بودم. هیچ اثری از ناراختی و عصبانیت به خاطر دیر کردنم توش نبود. خیلی تعجب کردم. و بدتر از اون شرمنده شدم به خاطر حرکت بچه گانم. این پسره مثلا" اومده بود به من احترام بزاره منتظر شده بود با هم بریم. بعد من مثل بچه ها لج کردم و این و پشت در کاشتم که حرصش بدم.
چقدر من مغزم کوچیک و بچه گانه کار می کرد. از خودم خجالت کشیدم. الان که این پسره سعی می کنه درست و خوب مثل یه آقا رفتار کنه من دارم مثل بچه های 4 ساله رفتار می کردم.
شرمنده برای جبران گفتم: ببخشید خیلی معطل شدی.
خیلی آقا منشانه گفت: خواهش می کنم. موردی نداره.
نههههههههههه این و دیگه باور نمی کنم. آرتین و انقدر خوب و مودب بودن؟؟؟ یا این پسره مریضه یا به کل متحول شده.
از اتاق اومدم بیرون و در و بستم. رفتیم پایینو صبحونه خوردیم. بعد صبحونه از هتل زدیم بیرون.
تا میدون استقلال رو پیاده رفتیم و از اونجا هم به سمت خیابون فاطی یعنی همون جایی که چهارشنبه بازار بود رفتیم.
دو سه تا مغازه رو گذروندیم تا به یه مغازه ی شلوار فروشی رسیدیم. یه شلوار بود که نظرمو جلب کرد. آرتینم خوشش اومده بود. به فروشنده گفتیم یکی از این مدلا رو بیاره تا از نزدیک ببینیمش.
تا دختر فروشنده شلوارو بیاره من رفتم تو فکر.
تصمیم گرفتم کمی محتاط تر رفتار کنم. یعنی کمی عاقلانه تر و خانمانه تر. حالا که آرتین داره معقول رفتار میکنه چرا باید باهاش لج کنم؟ اعصاب فولادی که نداشتم بخوام هی باهاش کل کل کنم.
ترجیه می دادم سفرمون در آرامش طی بشه.
در ضمن نمی خواستم اتفاق دیشب دوباره تکرار بشه. با اینکه اتفاقی هم نیافتاده بود اما هر چی باشه آرتینم یه مرده و همیشه که نمی تونه خودشو کنترل کنه.
در مورد دیشبم هیچ کدوممون به روی خودمون نیاورده بودیم. خوب مثلاگ چی می گفتیم؟
آرتین میومد میگفت ببخشید که یه لحظه کشیده شدم سمتت خواستم ببوسمت اما جلوی خودمو گرفتم.
منم می گفتم: ممنون که دیشب جلوی خودتو گرفتی و من و نبوسیدی. این بار خواستی یه همچین کاری بکنی به من اطلاع بده لااقل رضایت داشته باشم سر خود کاری نکن.
از فکرم یه لحظه هنگ کردم. یعنی چی این دفعه؟ یعنی دفعه دیگه ای هم وجود داشت؟ یعنی امیدوار بودم دفعه دیگه ای هم باشه و آرتین نتونه جلوی خودشو بگیره؟؟؟
وای شیداااااااااااااااااااااا
سرمو محکم به چپ . راست تکون دادم تا این فکرای مسخره از ذهنم بره بیرون.
من هیچ حسی غیر از حس یه پسر پولدار که کارفرمامه و از خود راضی و مغروره ولی داره سعی میکنه مثل یه آقا رفتار کنه و خوب باشه و خیلی تو این حالت خوب و آقاییش نازه و به دل میشینه و ....
شیداااااااااااااااااا شیدا


سر خودم داد کشیدم تا این فکرها از سرم بره بیرون. سرمو که بلند کردم دیدم آرتین با تعجب داره نگام میکنه.
سریع گفتم: این شلواره خوبه.
نگاه متعجب آرتین متعجب تر شد و ابروهاش با تعجب رفت بالا. تازه فهمیدم که سوتی دادم. دختره هنوز شلواره رو نیاورده بود.
سرمو انداختم پایین و سعی کردم نه فکر کنم نه حرف بزنم.
اما مگه این پسره می زاشت؟ شلواره رو دیده بود و خوشش اومده بود و حالا داشت گیج می زد. پیله کرده بود میگفت 100 تا ازش بگیریم.
اين خل و چل ديگه كيه بابا؟ يه شلوار عهد بوقي رو ديده هي مي گه صد تا بخريم! البته اگه نخوام بي انصاف باشم قشنگ بودن اما توي ايران اين جور شلوارا طرفدار زياد ندارن فقط قشر خاصي از ادما اينا رو مي پوشن. يه شلوار ابي نفتي كه از زانو به بعدش دكمه دكمه شده بود و قسمت هاي بيروني ساق هر دو تا پا بيست سانت از قسمت هاي داخلي كوتاه تر بودن.
اخه اينم شد شلوار؟ خب شلوارك بپوشن كه سنگين ترن
هر چی خواستم هیچی نگم نشد. آخرم سرمو بلند کردم و گفتم: پنجاه تا از اين شلوار كافيه اقاي صالح. به بيشترش نيازي نداريم.
نمی دونم چرا بهش گفتم آقای صالح. چشمهای خودمم مثل آرتین از تعجب گشاد شد. به خدا از دهنم پرید آخه رفتارش خیلی آقا منشانه شده بود.
خواستم درستش کنم اما چه جوری؟؟؟؟
آرتین یکم نگام کرد. وقتی دید دهنم بسته شده و دیگه هیچی نمی گم. یه اخمی کرد و روشو برگردوند.
50 تا از این شلوارها رو سفارش داد. از مغازه اومدیم بیرون و رفتیم سراغ بقیه مغازه ها.
هنوزم اخم کرده بود. خوب چی کار کنم؟ از دهنم در رفته بود.
هی از این سمت خیابون می رفتیم اون سمت خیابون. هی از این مغازه در میومدیم می رفتیم تو اون یکی مغازهه. چند باری از خیابون رد شدیم.
هر باز که از خیابون رد میشدیم من مثل جت می رفتم اون سمت و بعد قرنها آرتین از خیابون رد می شد. کلافه ام کرده بود. خیل یبا احتیاط رد میشد. مثل من نبود که سرمو می نداختم پایین و به ماشینا توجهی نداشتم و یه کله می رفتم اون سمت خیابون. مامانم همیشه به خاطر این مدل از خیابون رد شدنم دعوام می کرد. همیشه می گفت تو آخر خودتو به کشتن می دی.
برای چندمین بار در عرض نیم ساعت باید از خیابون رد بشیم. اومدم تندی رد بشم برم اون سمت که با برداشتن اولین قدم یکی بازومو محکم چسبید.
متعجب برگشتم دیدم آرتین بازومو گرفته. نگاهش جدی و همراه با یه اخم کوچیک بود. یکمم عصبی بود.
همون جور نگاش کردم. حواسش به خیابون و ماشینا بود. دستشم به بازوم. نگاهمو که روی خودش حس کرد برگشت یه نیم نگاه بهم کرد دو باره برگشت سمت خیابون و ماشینا.
با صدایی که سعی می کرد کنترلش کنه و عصبی نباشه گفت: از الان به بعد با هم از خیابون رد میشیم. دیگه طاقت ندارم بایستم و ببینم چه جوری تند و بی احتیاط از بین ماشینا میری اون سمت خیابون و من این سمت تا مرز سکته بوم. همش منتظرم یه ماشینی با سرعت بیاد بزنه بهت.
همون جور که حرف می زد بازومو کشید و آروم آروم از خیابون رد شدیم.
ولی من هنوز با بهت داشتم بهش نگاه می کردم.
این الان چی گفت؟ با هم رد میشیم؟ طاقت ندارم؟ تا مرز سکته؟ ماشین بهم بزنه؟ این الان یعنی نگرانمه؟ اما چرا؟ مگه من کیش می شم؟ مگه از من بدش نمیاد؟ این که چشم نداره من و ببینه پس براش بهتره که یه جوری از شرم خلاص بشه.
گنگ و گیج بودم. آرتینم هیچ کمکی برای رفع این حالتم نکرد. از خیابون که رد شدیم بازومو ول کرد و رفت تو مغازه. منم گیج دنبالش. به ویترین مغازه ها نگاه می کردم. يه پيراهن نظرمو جلب كرد.
يقه هاش زيادي گشاد بودن اما خيلي از دختراي ايراني از اين بدترشو هم مي پوشن. يقه هاي گرد داشت. كلا" مدل گشاد بود. دو طرف پهلوهاش كش دوزي شده بودن و دو تا بند هم واسه تنظيمشون وجود داشت. مطمئن بودم جنس پر فروشي از اب در مياد از همون جا ارتين رو صدا كردم.
اومد کنارم ایستاد و به ویترین نگاه کرد. تو همون حالت پرسید: چيزي شده؟
هنوز اخم داشت. بهم نگاه نمی کرد.
دهن باز کردم: آرتین میشه لطفا از اين مدل بلوز از هر رنگ هشتاد تا بخري.
سریع برگشت سمتم. یه برقی و تو چشمهاش دیدم. اخمش رفته بود. یه لبخند محویم زده بود.
خوب پس دردت همون یک کلمه بود. یعنی انقدر از اینکه بهش بگن آقای صالح بدش میاد؟ پس چه جوری زندگی میکنه با این فامیلیش؟
یکم نگاهم کرد و بعد بی هیچ حرفی رفت تو مغازه منم دنبالش.

به سمت فروشنده رفت. يه دختر بلوند كه زيادي ارايش كرده بود موهاي نسبتا بلند كه رنگشون تقريبا سفيد شده بودن. صورتش به خاطر كك و جوش و دونه و كرم هاي زيادي كه زده بود شكل خاصي پيدا كرده بود.
بعد از خريدن جنس ها ارتين منو به زور برد تو يه ساختمون كه ازش سيم كارت بخره اخه دو هفته موندن ديگه چيه كه بخواي به خاطرش سيم كارت هم بخري؟ حال و حوصله ي داخل رفتن رو نداشتم سرم هم درد مي كرد روي صندلي توي راهرو نشستم و خودمو به باد كولر سپردم. از بچگي عاشق كولر بودم خودمم نمي دونم چرا ولي هميشه دلم مي خواست تابستون شه و بابام كولرا رو راه بندازه. هنوزم همين جوري هستم...
چشمامو بستم و حركت مو رو روي پيشوني ام حس كردم. خسته بودم خيلي زياد هم روحي هم جسمي خيلي دلم مي خواست كه بخوابم و خلاص .....
اما با ميلم جنگيدم و خدا رو شكر پيروز هم شدم. هي هي شيدا نكنه اسكار مي خواي؟! خل شده بودم به خدا.
بعد از دو ساعت اقا با سيم كارتشون تشريف فرما شدن.
خيلي ريلكس ازم پرسيد: خسته شدي؟
-اینم دیگه پرسیدن داشت؟ یعنی تابلو نبود؟ حرصم گرفت. با حرص گفتم:نه اصلا فقط دو دقيقه ي ديگه خوابم مي بره.
یه لبخند زد که حرصمو بیشتر کرد. بی تربیت . آدم بودن و آقا بودن و خوب بودن به تو نیومده. همون سگ باشم برات بهتره.
یه چشم غره بهش رفتم و از جام بلند شدم که برم بیرون. اومدم قدم بردارم که با یه قدم اومد جلوم.
وا این چی میگه؟
سوالی و با تعجب نگاش کردم.
یه لبخند شاد بهم زد. دستش و بالا آورد و گرفت طرفم. با تعجب بیشتر بهدستش نگاه کردم. یه گوشی تو دستش بود. وای چقدرم قشنگ بود. رنگشم سفید بود.
خوب الان من چی کار کنم.بچه به این ندید بدیدی نوبره. الان گوشیتو نشونم دادی که بهت بگم مبارک باشه؟
اودم دوباره به خاطر بچه بازیش بهش چشم غره برم که چشمهام از زور تعجب باز تر شد. اون دستشم آورده بود بالا و کنار سرش تکون می داد.
یه گوشی دیگه عین همینی که جلوی من گرفته بود تو دستش بود منتها مشکی.
گیج شده بودم نمی فهمیدم این پسره دو تا گوشی می خواد چی کار یعنی انقده از این گوشیه خوشش اومده بود؟
یهو بلند خندید. 30 ثانیه. سریع خنده اشو جمع کرد.
یه سرفه ای کرد و گفتک قیافه ات خیلی با حال شده. این یکی مال توئه برای عذر خواهی معطل شدنت.
گیج گفتم: عذرخواهی انقدر گرون؟؟؟؟
دوباره خنده اش گرفت ولی به زور جمعش کرد.
- بیا بگیرش.
یه لحظه اخمم رفت تو هم. یعنی چی. مگه من گدام؟ برای چی برا من گوشی خریده؟
با اخم گفتم: نمی خوام.
خنده اش رفت. با تعجب گفت: چرا؟؟؟؟؟
-: مگه من گدام که تو برام گوشی بخری؟ بخوام خودم میرم می خرم. الانم نمی خوام . خودت نگهش دار.
اخم کردم و رامو کشیدم برم که بازومو کشید و کشوندم عقب صاف تو چشمهام نگاه کرد و گفت: دیگه این حرف و نزن. تو گدا نیستی. من گدام چون محتاجم به اینکه تو این گوشی و قبول کنی. من نیامندم نه تو.
متعجب و ناباور تو چشمهاش زل زدم. منظورش چیه؟
تو چشمهاش گم شده بودم. اونم چشم ازم بر نمی داشت. گیج بودم. گیج تر شدم. چرا آرتین با من این کارو میکنه؟ چرا انقدر خوب داره رفتار میکنه؟ چرا داره گیجم میکنه؟ می خواد دوباره اذیتم کنه؟ که بگه تو عاشق من شدی؟ که به من فکر می کنی؟ نه من به این پسره فکر نمی کردم اصلا:
نه فکر نمی کردم. تا دیروز .... تا دیشب ... تا امروز .... دارم بهش فکر می کنم ... به کارهاش ... سعی می کنم بفهممشون ... کارهاش .... حرفهاش ... نگاهش ... تغییرش .... حتی این جمله اش ....
آرتین یه تکونی خورد و خودشو کشید عقب. دستمو گرفت و گوشی و گذاشت تو دستم. گیج به دستمو گوشی نگاه کردم. سرمو بلند کردم به آرتین نگاه کردم.
سرش پایین بود. نگام نمی کرد. کلافه بود.
آروم گفت: تو هیچ جا رو بلد نیستی. زبون اینا رو هم نمی فهمی. نمی خوام همه اش نگجرانت باشم که نکنه یه وقت گم بشی و من نتونم پیدات کنم. تو امانتی دست من و من باید مواظبت باشم. پس این گوشی و سیم کارتو قبول کن.
این و گفت و سریع برگشت و رفت سمت در. منم مات رفتنش و نگاه کردم. بعد یه دقیقه به خودم اومدم. رفتم بیرون. دیدمش که جلوی یه مغازه ایستاده.
رفتم کنارش. بی حرف راه افتادیم و برگشتیم هتل.
خیلی خسته بودم. تا برگشتیم هتل رفتم تو اتاقم. لباسهامو عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت

خسته بودم اما خوابم نمی برد. یکم این پهلو به اون پهلو شدم. طاق باز خوابیدم و دستهامو گذاشتم زیر سرم.
به سقف نگاه كردم لوستر اتاقم حباباي قشنگي داشت يه حالت بي انتهايي توشون به چشم مي خورد كه خيلي قشنگ بود.
ياد خانوادم افتادم مخصوصا نيما كوچولو خيلي دلم براش تنگ شده بود بايد حتما به خونه زنگ مي زدم.
یهو با سرعت نور بلند شدم.
گوشی ... سیم کارت ....
سریع رفتم از تو کیفم گوشی سفید خوشگله رو در آوردم . خوب شد آرتین این و برام گرفت. خدا خیرش بده.
آره خدا خیرش بده بی شعور اون موقع که باید تشکر می کردی مثل سگ پاچه اشو گرفتی.
خوب حالا بعدا" تشکر می کنم.
سریع یه زنگ به مامان اینا زدم. وای که چقدر دلم براشون تنگ شده بود. با تک تکشون حرف زدم. نیما بهانه امو می گرفت. میگفت بیا منم با خودت ببر. عزیزم.
بهش قول دادم یه چیز خوب براش می گیرم. کلی ذوق کر. بعد چند دقیقه که نه تنها دلتنگیمو برطرف نکرد بلکه دلتنگترمم کرد گوشی و قطع کردم.
نفسمو به صورت فوت دادم بیرون. بازم شنیدنم صداشون بهتر از نشنیدن بود.
رفتم رو تخت دراز کشیدم. گوشیم هنوز تو دستم بود. چه گوشیی هم هست. صفحه لمسی. بزار ببینم چه امکاناتی داره.
کلی تو سرک کشیدم. گوشی خیل خوبی بود. کلی هم برنامه داشت. به خودم بود شاید تا 10 سال دیگه ام از این گوشیها نم یخریدم چون پولشو نداشتم.
دستم خورد و رفتم تو دفترچه تلفن. چشمهام از تعجب باز شد. وا اینجا که دو تا شماره نوشته.
یعنی قبلا" کسی از این گوشی استفاده کرده؟؟؟
به شماره ها یه نگاه کردم. یکیش شماره یه خط ترکی بود یکی هم شماره موبایل برای ایران، تهران.
ابروم رفت بالا. یعنی این شماره آرتینه؟ خوب چرا شماره ایرانشم نوشته؟؟؟؟
خیلی خوابم می برد فکر اینکه منظور آرتین از این کارش چی بودم نزاشت برای رضای خدا یک ثانیه چشمهام رو هم بیوفته.
نفهمیدم چقدر فکر کردم اما وقتی به خودم اومدم که دیدم یه دو سه ساعتی گذشته. خسته پوفی کردم.
نیاز به آرامش اعصاب داشتم. یادم اومد این هتل استخر داره.
سه چهار ماهي مي شد كه استخر نرفته بودم.
تنها ورزشي كه توش ماهر بودم شنا بود از ده سالگي كلاس شنا مي رفتم و واقعا عاشق شنا بودم مامانم هم مربي شنا بوده البته حدود شيش هفت سال پيش. با اين فكر چيزامو جمع كردم و توي يه ساك دستي ريختم...

آرتین
وارد اتاقم شدم و در و پشت سرم بستم. مستقیم رفتم رو تخت و خودمو انداختم روش. نشستم و آرنجمو تکیه دادم به زانوهامو سرمو گرفتم بین دستهامو انگشتهامو بردم تو موهام.
کلافه بودم. خسته بودم. بی قرار بودم. بریده بودم.
خسته، کلافه، بی قرار، بریده، از جدال با خودم با ذهنم با حسی که تو وجودم بود و نمی فهمیدمش.
چرا در برابر شیدا انقدر نرمش به خرج می دم؟ چرا وقتی پیش اونم یه آدم دیگه می شم؟
چرا امروز وقتی توی مغازه شلوار فروشی بهم گفت آقای صالح انقدر ناراحت شدم؟
چرا وقتی اونجوری بی احتیاط از خیابون می گذشت قلبم اونقدر تند می زد و بی قرار بودم؟ چرا با هر صدای بوق ماشینی نفسم بند میومد؟ چرا هر ماشینی که با سرعت از کنارش رد می شد می خواستم خودمو پرت کنم جلو تا ازش محافظت کنم؟
چرا بازوشو گرفت تا تنها نره تا آروم بگیرم که نگران نباشم.
من نگران بودم؟؟؟؟ آره من نگران بودم. دلواپس بودم که نکنه خطری شیدا رو تهدید کنه که این بی احتیاطیش کار دستش بده که تصادف کنه.
اما چرا؟ چرا من باید نگرانش باشم؟ من که به غیر از خانواده ام کسی برام مهم نبود.
آره مهم نبود. اما الان هست. یعنی شیدا برام مهمه؟ نیست؟ هست؟ اگه نیست چرا براش گوشی و سیم کارت خریدی؟ اگه نیست چرا شماره اتو توش سیو کردی؟ چرا موبایل ایرانتم توش نوشتی؟
با دستهام سرمو فشار دادم. این همه فکر باید از سرم خارج میشد. هنوزم باورم نمیشه به شیدا اون حرف و زده باشم.
-: تو گدا نیستی. من گدام چون محتاجم به اینکه تو این گوشی و قبول کنی. من نیامندم نه تو.
چرا بهش گفتم محتاجشم؟ بهش نیاز دارم؟
بازم خدا رو شکر می کنم که تونستم جلوی خودمو بگیرم و بهش نگم محتاجم به بودنت به اینکه بدونم هستی. سالمی.
چرا من می خواستم که بدونم شیدا کجاست؟ همین الانشم می خواستم بدونم حالش چه طوره. یه جورایی دیدنش یه حس خوبی بهم میده.
یاد چشمهاش افتادم یاد نگاهش. یاد نزدیکی صورتهامون. یاد نگاه تیزش که تا عمق وجودم رخنه کرد. که من و از خود بی خود کرد.
چی کا رکنم؟ چی کار کنم؟
باید آرامش بگیرم. باید خودمو تخلیه کنم. باید یه جوری روح خسته ام و آروم کنم.
بلند شدم. اینجا استخر داشت. شنا بهترین آرامش بخشم بود. وسایلمو برداشتم و رفتم پایین.
شنا کردم. شنا کردم. اونقدر شنا کردم که دیگه نای راه رفتنم نداشتم. اما می ارزید آروم شده بودم. تونسته بودم به فکرهام نظم بدم.آب استخر نگرانیهامو اضطرابمو شست. کلافگیمو از بین برد.
از آب اومدم بیرون. با حوله یکم موهامو تنمو خشک ردم. رفتم کنار استخر روی یه صندلی تختوابی نشستم.
سرمو تکیه دادم به پشتش و در کمال آرامش و فراغ بال به آدمهای اطرافم نگاه کردم. به مرد و زن، پیر و جون، بزرگ و کوچیک، دختر و پسر.
استخرش مختلط بود. همه خیلی راحت با مایو می نشستن، راه می رفتن، شنا می کردن.
آدم متعصبی نبودم اما این و قبول نداشتم که آزادی و راحتی به این معنیه که یه زن می تونه خودشو این جوری به نمایش بزاره اونم با لباسی که نپوشیدن ش بهتر از پوشیدنشه.
و خدا رو شکر که زنها و دخترهای ما این جوری نبودن. یعنی اونهایی که هنوز خودشون و دوست داشتن و تن و بدنشون براشون مهم بود و براشون ارزش داشت.
پوفی کردم و سرمو چرخوندم. خدای من چی می دیدم ....
این شیداست؟؟؟؟؟