X
تبلیغات
رمان خوانها - کافه پیانو

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

کافه پیانو

ورودی کافه


هیچ وقت خدا یک چیز واقعی را ، حالا هرچه که می خواهد باشد ؛پشت یک ظاهر دروغین پنهان نکرده ام . یعنی یاد نگرفته ام عکس چیزی باشم که هستم .یا به چیزی تظاهر کنم که به بعضی آدم ها ،منزلت معنوی می دهد . از این منزلت های معنوی دروغینی که خوب به شان دقیق شوی؛تصنعی بودن شان پیداست.
پس بی هیچ تکلفی ؛ به تان می گویم و برایم اهمیتی ندارد که تا چه حد ممکن است ازش برداشت نادرستی داشته باشید . اعتراف می کنم که حالم دارد از بیشتر چیز ها به هم می خورد و قبل از همه ، از خودم.
از این که شش هفت سال آزگار است نتوانسته ام یک دست کت و شلوار تازه بخرم که وقتی می پوشمش،آنقدر به هم شخصیت بدهد که فکر کنم باید یک کاری بکنم . وگرنه ؛ قدر و قیمت کت و شلوار به این قشنگی را ندانسته ام .
و هیچ سالی توی همه ی این سال ها نبوده است که همیشه دو جفت کفش داشته باشم که یک جفت شان ؛واکس خورده و تمیز باشد.که وقتی پایم می کنم؛حس کنم باید قدم بزرگی بردارم و گرنه حق مطلب را درباره ی کفش به این قشنگی اُدا نکرده ام . وهیچ پیراهنی هم نداشته ام که وقتی دکمه هایش را یکی یکی روبه روی آینه می بندم ؛با خودم فکر کنم لعنتی از آن پیراهن هایی است که وقتی تنت می کنی ،بهت تکلیف می کند که زود باش ،بجنب .یک کاری بکن.
و همیشه خدا هم از این جوراب های «سه جفت هزار تومن» پایم کرده ام که پای آدم بدجوری تویشان احساس سبکی و جلفی می کند و اعتماد به نفس را از آدم می گیرد.طوری که هربار به شان نگاه می کنی؛به خودت می گویی نه .با این پاپوش ها،همان بهتر که سرت توی لاک خودت باشد.
و ریشم را همه ی این مدت ؛با این تیغ های «سه بسته ی پنج تایی هزار تومن» کره ای اصلاح کرده ام .و هر وقت کشیده ام شان روی پوست صورتم ،و بعد که نگاهی توی آینه بهش انداخته ام؛به خودم گفته ام یادش به خیر. ژیلت چه اعتماد به نفسی بهت می داد.
کافه را باز کرده ام ،برای این که با در آمدش بتوانم یکی دو دست کت و شلوار تازه بخرم که تویش احساس هویت کنم. دو جفت کفش تخت چرم بخرم که وقتی می پوشمشان ؛فکرکنم حالا هرچی ،اما باید قدمی بردارم. پیراهنی بخرم که وقتی دکمه هایش را می بندم؛فکر کنم یک چیز دیگر هم جور شد برای اینکه تکانی به خودم و دور و برم بدهم.
از این جوراب ها بپوشم که اصلا گران نیست، اما پای آدم تویش احساس سبکی نمی کند و می تواند قدم های بلندی بردارد. ریشم را هم دوباره بتوانم با مچ تری اصلاح کنم . و البته بتوانم مهریه ی پری سیما را هم جفت و جور کنم که برود پی کار و زندگی اش و از تحقیر کردنم دست بردارد.
این همه حرف زدم برای این که به تان بگویم : لباس ها اینقدر مهم اند توی بودن و توی «چگونه بودن» مان . و اگر می بینید کسی کار بزرگی نمی کند ،برای این است که یا لباسی ندارد که بهش تکلیف کند؛یا اساساُ ،آدم کوچکی است.

این بار آلبالویی شو بخر !


از در که آمد تو ،دماغش را گرفت و گفت :وای خدا. بوی سیگارت آدمو خفه می کنه . و بعد ؛با یک جور لا قیدی قشنگ که طبیعت اوست ،کیف کوله پشتی شکل سرمه ای رنگش را که داده ایم اسمش را رویش دوخته اند؛انداخت گردن یک صندلی لهستانی نزذیک بار و خودش آمد رو به من که داشتم قهوه بخار می دادم نشست.
گفت :سلام .
گفتم : سلام بابایی.
پرسید :سفارش چی داری ؟
همین طور که شیر جوش را دور میله ی بخار دستگاه ،مثل رقص زمین می چرخاندم و تاب می دادم،گفتم:چیزی نیس که تو از پسش بربیای ...امروز موهاتو چه شکلی بستی ؟مث جودی آبوت یا دم اسبی ؟
بی حوصله ؛مقنعه ی سفیدش را کند و داد بگذارم توی بار.جایی که پیش چشم مشتری ها نباشد و خودم ببینم که موهایش را مثل جودی آبوت بسته است نه دم اسبی مثل مادرش.بعد هم گفت که دیکته اش را شده هفده.
هنوز داشتم قهوه را بخار می دادم و بو می کشیدم .گفتم : چه خوب.
که گفت دوستش بهش گفته حتما بابات دعوات می کنه.
چشمم توی دل قهوه جوش بود ؛ در عین حال چهره ی گرد شده اش را روی بدنه ی استیل قهوه جوش می دیدم . طوری که انگار لپ هایش را گرفته باشند و هر کدام را کشیده باشند یک طرف.
گفتم :بابای خودش دعواش می کنه . از دید من هیفده خیلی بدتر از شونزده نیس. تازه به مراتب از هیجده بهتره .
پرسید : به مراتب یعنی چی بابا؟
گفتم : به مراتب ؟
گفت : خب آره ...به مراتب .
ماندم که چه طور برایش «به مراتب» را معنی کنم . این بود که ناچار شدم دستگیره ی بخار قهوه ساز را ببندم ، قهوه جوش را بگذارم روی دستگاه و با دست هایم طول و عرض زیادی را نشانش بدهم و بگویم : به مراتب یعنی...این.
گفت : یعنی همون «خیلی» دیگه.
گفتم :نه دقیقا خود «خیلی»...یه خورده اندازه شون با هم فرق می کنه .«خیلی» معمولا با هیچ چی مقایسه نمی شه . اما «به مراتب» نسبت به یه چیزی بیشتره.
قهوه را که به نظر دم کشیده بود ریختم توی فنجان های شکلاتی رنگی که انگار وقت گل بودن ،لبه شان را با چاقو توی زاویه ی سی و پنج درجه و روبه پایین ؛از جایی بالاتر از دسته اش بریده باشند و اَنگِ قهوه خوردن است.
سینی را گذاشتم پیش دستش تا ببرد و بگذارد روی میز دختر و پسر دلبرکی که پیش پای او آمده بودند و نشسته بودند پشت میزی که پای پنجره است .
وقتی برگشت؛گفت که توی مدرسه با یکی از دختر ها دعوایش شده .ازش پرسیدم چرا؟ که گفت زبانش را برای او در آورده بود ،بدون این که او کاری کرده و مستحقش بوده باشد. بعد هم آمده و محکم زده توی بازویش.
گفتم : خب ؟
گفت : خب منم حق شو گذاشتم کف دستش .
بعد ،زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : خودت گفتی .
گفتم : کار خوبی کردی . حق آدم زورگو رو باید گذاش کف دستش . تازه باید با نوک کفشت می کوبیدی به ساق پاش تا دردش بگیره . بیا... بیا این پشت فنجونامو بشور تا چربی روشون نماسیده .
فنجان ها را که دید ، دادش در آمد : تو که همه رو گذاشتی واسه من !
گفتم : بابتش حقوق می گیری . مگه نه ؟
آن وقت خم شدم و توی گوشش نجوا کردم که لطفا صدایش را برای من بلند نکند . وگرنه مجبورم گوشش را بکشم که حتما دردش خواهد آمد .
با وسواسی که از مادرش به ارث برده ،شروع کرد به شستن فنجان ها.اول؛ راه آب سینک را بست.بعد؛کمی مایع ظرفشویی ریخت روی فنجان ها . آن وقت شیر آب گرم را باز کرد تا خرخره ی کاسه ،سطح آب بالا بیاید. توی این فاصله،دستکش های لیمویی رنگ کوچکش را کشید به دستش که مخصوص خود اوست . البته قالب دستش نیست؛ اما طوری هم نیست که ما بتوانیم دست مان کنیم.
وقتی داشت می پوشیدشان ؛گفت که باید یک جفت دیگر برایش بخرم و بعد که با پشت دست دماغش را خاراند ادامه داد : این بار آلبالویی شو بخر. هیچ وخ آلبالویی شو برام نخریدی... باشه ؟
پرسیدم چه طور مگه و بعد که لبخند شیطنت آمیزی زدم ادامه دادم : وقتی می پوشی شون فکر می کنی شبیه کُلفتا شدی ؟
گفت : آره . عین اون خانومه که سه شنبه ها می یاد خونه کارامونو می کنه... از کجا فهمیدی بدجنس ؟
گفتم : می خاستی از کجا بفهمم ؟... چون چارشنبه س .
از خستگی؛ همان جا توی بار نشستم روی یک صندلی و سیگاری پیچیدم و آتش زدم. با رول پیپر استیلی که امیر قادری _ هفته ی پیش که شام اومده بود خونه ی ما و مدام می گفت چه قورمه سبزی خوشمزه ای و دلیلش هم این بود که شبیه قورمه سبزی مادرش شده _ با خودش آورده و بهم هدیه داده بود.
دود سیگاری که به زحمت پیچیده بودم ؛ توی هوای گرم کافه می پیچید و درست می رفت طرف گل گیسو که تازه داشت فنجان ها رو آب می کشید.
پرسید : نمی تونی بذاریش کنار ؟
گفتم : به این سادگی یا که تو فکر می کنی نیس .
گفت : پس چه طور عمو منوچهر تونسته ؟
برایش گفته بودم دوستم _ که توی لندن عکاس است و من همین قدر درباره اش می دانم نه بیشتر _ یک وقتی بهم ایمیل زده بود و گفته بود اگر آدرس بدهم ، چیزی برایم می فرستد که خودش توانسته با آن سیگارش را بگذارد کنار.
پرسید : گفتی اسمش چی بود ؟
حواسم پیش یخچال بود که امروز زده بود به در تنبلی و نمی کرد آب را یخ بزند.
پرسیدم : چی اسمش چی بود ؟
گفت : همون دستگاهه دیگه .
گفتم : این هِیلتور ... این هَلیتور ... یا یه همچین چیزی .
گفت : سخته . نمی تونم بگم .
گفتم فنجان هایش را بشورد . مزدش را بگیرد و برود پی کارش و کاری به کار سیگار کشیدن من هم نداشته باشد . بزرگ که بشود می تواند بگوید این هَلیتور . پس خیلی نگران نباشد .
گفت برای خودم می گوید . توی تلویزیون گفته اند سرطان ریه می گیرم.
آن وقت رو کرد بهم و پرسید : سرطان ریه چیه بابایی ؟
گفتم آن ریه ای که درباره اش حرف می زنند مال خودم است و خودم می دانم با آن چه کار کنم. سرطان ریه هم یک جور مرض مزخرفی ست که معمولا سیگاری ها می گیرند و چیزی نمی گذرد که آن ها را به وضع بدی می کشد.طوری که موقع مردن به خِرخِر می افتند.
چیزی نگفت . رفت توی دنیای خودش و وقتی که تمام فنجان ها را دانه به دانه آب کشید و گذاشت کنار سینک تا خشک شوند ؛پیش بندش را باز کرد. آن وقت آویزانش کرد به دسته ی برنجی آن دری از کابینت های بار که زیر ظرفشویی است.
ازش پرسیدم می خواهد برسانمش یا نه . که گفت نه می خواهد تا خانه پیاده برود و قدم هایش را بشمرد . این بود که پیشنهاد دادم یک قوطی خالی آبجوی بالتیکا بردارد و توی پیاده رو ، بیندازد جلوی پایش . و همین طور که پیش می رود ؛ هی بهش پا بزند تا به خانه برسد . خیلی کیف می ده . مخصوصا که اگه آدم کفش نونواری هم پاش باشه .
مقنعه اش را پوشید . کیفش را برداشت و انداخت گردنش . صورتش را آورد جلو تا مقنعه اش را بدهم بالا و بیخ گوشش را ببوسم . آن وقت ، دست کرد توی سطل زباله و یک قوطی بالتیکا ی مچاله نشده پیدا کرد و برش داشت .
قوطی را نشانم داد پرسید : می شه اینو ورش دارم ؟
گفتم : چه خوبه که اجازه می گیری... اما چه فایده که بعدش !
این شد که قوطی را انداخت توی سطل و دوباره پرسید : می تونم این و ورش دارم ؟
گفتم : حالا آره .
هر دو خندیدیم .آن وقت هزار تومن گذاشتم توی جیبش و با دست ، زدم پشت باسنش . یعنی که بهتر است تا شب نشده، راه بیفتد و برود . این بود که راهش را کشید و رفت سمت در و پشت سرش که آن را می بست ؛ توی درگاه کافه، برگشت و با شیطنت گفت : ای ببعی بی اِراده .
مثلا حرصم گرفته باشد که پیش مشتری ها برگشته و بهم گفته ببعی بی اراده .برای همین ؛هجوم بردم بلکه بگیرمش. یعنی این طور نشان دادم که می خواهم بگیرمش و حسابی گوشمالی اش بدهم اما حقیقتا قصد گرفتنش را نداشتم تا گوشش را بگیرم و بپیچانم. این بود که از ترس؛در را محکم بست و پا گذاشت به فرار.
کمی که گذشت از کافه بیرون زدم و با نگاهم، توی پیاده رویی که پر بود از درخت های لخت و عور پاییزی؛ تعقیبش کردم . که چه طور قوطی خالی را انداخته بود پیش پایش ، مدام بهش پا می کوبید و می بردش جلو و کِلرت و کِلرتی راه انداخته بود که نگو .لابد کفر همسایه ها را در می آورد سر ظهری .

متوسط بودنه حال بهم زن گل گیسو

مطابق معمول همیشه ؛ همین که آمد تو دماغش را گرفت . اما بر خلاف همیشه ؛ کیفش را نینداخت گردن آن صندلی لهستانی نزدیک بار . که همیشه کیفش را با لاقیدی می اندازد رویش و بعد می آید کنار کانتر بار می ایستد به حرف زدن با من. با شرح کامل این که امروز توی مدرسه چه کار کرده یا چه نمره ای گرفته یا معلمش چه پیغامی بهم داده .
بلکه یک راست اومد توی بار و با انگشت ، فقط اشاره کرد به دماغش که با دست آن را گرفته بود . یعنی این که خودم از خودم عقل داشته باشم و بفهمم . و البته کیف و کلاهش را هم گذاشت روی صندلی من که هر وقت پایم تیر می کشید؛از ترس واریس چند دقیقه ای می نشستم رویش و شروع می کردم به مالیدن شان.
در همان وضع با صدای گرفته ی تو دماغی اش سلام کرد : سلام ببعی .
همیشه بابایی را طوری می گوید که به نظر برسد می گوید ببعی و کلی با این شوخی اش حال می کند.
دماغم را گرفتم و گفتم :سلام... ببعی هم خودتی .
خندید و دست از سر دماغش برداشت . شروع کرد به حکایت کردن این که توی سرویس شان؛یک دختره نزدیک بود سر پیچ از در ماشین که یکهو باز شده بوده پرت شود بیرون . چون احتیاط نکرده و موقع سوار شدن در را خوب نبسته بوده .
گفتم : تو که کنار در نمی شینی . می شینی ؟
که گفت نه .همیشه می نشیند وسط تا خاطر مامانی جمع باشد و اضافه کرد: قول انگشتی دادم بهش.
هر بار که می خواهد قولی بدهد که بهش وفادار بماند ؛انگشت کوچک دست راستش را پیش می آورد و قلاب می کند به انگشت کوچک دست شما و بعد قولش را مرتب و شمرده شمرده ، طوری که انگار بقراط است و دارد یک عده دانشجوی سال آخر پزشکی را سو گند می دهد؛تکرار می کند .
پرسیدم : دیروز کیف داد ؟
وقتی داشت مقنعه اش را می کند تا بگذارد پشت بار و آن وقت پیشبند صورتی اش را که عکس یک پیانو هم رویش سوزن دوزی شده بپوشد ،پرسید :چی کیف داد ؟
گفتم : معلومه . اون قوطی یه دیگه.
گفت : آره . فقط حیف که سر چهارراه رف زیر یه ماشین گندهه... از اونا که پارسال پیرار سال خانوم چادری یا سوار می شدن ؛ از اونا.
گفتم : پاجرو
گفت : آره پاجرو.
آن وقت ازم پرسید :بابایی ما پولداریم ؟
گفتم :نه . ما طبقه ی متوسط رو به پایینیم .
پرسید : یعنی چی ؟
گفتم : یعنی نه آنقدر داریم که ندونیم باهاش چی کار کنیم ؛ نه آن قدر ندار و بدبخت بیچاره ایم که ندونیم چه خاکی بریزیم سرمون .
آن وقت بهش گفتم : متوسط بودن؛ حال به هم زنه گل گیسو . تا می تونی ازش فرار کن . پشت سرت جا بذارش . خب ؟... نزار دستش بهت برسه .
آمد طرفم و گفت :اینو می بندی واسم ؟
آن وقت پشتش را کرد به من و دوسر بندک هایی را که باید پشت کمرش گره زده شوند تا پیشبندش هی نرود این طرف و آن طرف؛ داد دستم تا گره بزنم . گفتم اگر عقلش را به کار بیندازد لازم نیست هی بیاید پیش من تا پیشبندش را برایش گره بزنم . با این حال بندک هارا داده بود دستم ،پشت کمرش گره زدم .
وقتی داشت می رفت طرف سینک ظرفشویی تا فنجان ها و پیاله های چرب بستنی را آب بکشدپرسید : آخه چه طوری ؟
طوری که گویا بخواهم ملامتش کنم گفتم : بناس تو عقلتو به کار بندازی نه من.
آقای باربد مشتری این ساعت های کافه است . مرد میان سالی متخصص خط میخی. و برای آن که بفهمید چه شکلی ست ؛ کافی ست مردی را مجسم کنید که از فرط سرخ و سفیدی، صورتی رنگ . با مو های جوگندمی. از آن هایی که ریش و سبیل شان زرد شده . آن هم درست در جایی که دود سیگار وقتی پشت لب شان است ، می زند بالا یا پایین . یک جور زرد خوش رنگ که به قهوه ای کم حال می زند.
صفورا می گوید برای همین است که تا به حال ازدواج نکرده . نه به آن خاطر که جاهایی از ریش و سبیلش زرد شده ؛ نه! چون اتفاقا خیلی هم خوشگل است و آدم بدش نمی آید شوهر چشم نوازی مثل او داشته باشد.اونم با این همه فضل و کمالات که هیشکی مثل شو نداره .بلکه به آن خاطر که تخصصش خط میخی ست و کدام زنی ست که به این خاطر ، به خودش ببالد یا پیش در و همسایه یا فک و فامیل فخر بفروشد به این که فقط یک نفر خط میخی بلد است و آن یک نفر هم شوهر اوست ؟!
و صورتش ؛ترکیب بی نظیری از رنگ های ملایم دوست داشتنی است. به خصوص هر وقت هوا سرد می شود و آن جلیقه ی زرشکی رنگ یقه هفتش را می پوشد . آن هم روی پیراهن خاکستری کم حالی که یقه های آهار خورده ی شقّ و رقّی دارد.
اگر این طور باشد؛ باید بنشینی ، دستت را بگذاری زیر چانه ات و چشم هایت را هم بفهمی نفهمی تنگ کنی. آن وقت ، مدت ها به این تابلوی امپرسیو نیستی که پر است ا زجلوه های رنگی از طیف های گو ناگون؛خیره بمانی .
یعنی حقیقتا طوری است که نمی توانی چشم ازش برداری . و بس که آرام و بی سرو صداست و سرش توی لاک خودش؛گاهی به خودت می گویی کاشکی آقای باربد یا کسی مثل او پدرت بود . می خواهم بگویم ؛من که این طور دلم می کشد.
اگر این طور می بود ؛ آن وقت لازم نبود تمام عمرت را با او بجنگی تا عاقبت بهش بفهمانی تو مال خودتی نه مال او یا هیچ کس دیگر .و همه ی حقی که درباره ات داشته ؛فقط همین بوده که اسمی رویت بگذارد که وقت به دنیا آمدنت، عشقش می کشیده رویت بگذارد. همین .و حالا که از این حقش استفاده کرده و اسمی رویت گذاشته که عشقش می کشیده ؛دیگر باید دست از سرت بردارد و تو را به حال خودت بگذارد.
راستش اگر می شد ترتیبی داد که کسی بتواند اسم خودش را خودش بگذارد روی خودش ، یا می شد توی همان هفته ی اول نظرش را بپرسند که دلش می خواهد چی صدایش کنند؛ آن وقت از دید من باباها حتی همین حق را هم نداشتند و باید می گذاشتند خود آدم هر اسمی را که عشقش می کشد روی خودش بگذارد. یعنی من که این طور فکر می کنم و اگر ممکن بود؛ دوست داشتم خودم بگردم و اسمی روی خودم بگذارم که پسند خودم باشد.
چون سرنوشت آدم ها به طور مرموزی ، به سرنوشت آدم معروفی که اول بار آن اسم مال او بوده مربوط است و بابا ها اصلا حواس شان به این مطلب نیست و به این خاطر ؛ ممکن است اسم پسرشان یا دخترشان را چیزی بگذارند که سرنوشت شان آخر غم انگیزی داشته باشد.
یک بار این را به گل گیسو گفتم . در واقع ؛ بعد از ظهر یک روز تابستانی که با هم رفته بودیم دوچرخه سواری اما خسته شده بودیم و داشتیم دوچرخه هامان را با دست مان پیش می بردیم و انگار که هیچ کس دیگر غیر ما دو تا توی عالم نیست با هم حرف می زدیم؛ ازش پرسیدم می دونی بزرگترین لطفی که در حقت کردم چی یه بابایی ؟سرش را طوری تکان داد که همان معنی را می داد . در عین حال گفت : نه، چی یه ؟
یک لحظه ایستادم و همین که او هم ایستاد بهش گفتم : اسمی واست انتخاب کردم که هیشکی جز خودت نداره . تو ابن شانسو داری که نفر اول باشی... به اسمت یه جوری قالب بده که همه دل شون بخاد اسم بچه شونو بذارن گل گیسو... بهم قول بده. باشه ؟
واقعا معلوم نبود منظورم را فهمیده یا نه، اما گفت باشه . و آن وقت انگشت کوچکش را دراز کرد طرفم تا قول انگشتی بهم بدهد . قول انگشتی بهم بدهد که طوری رفتار خواهد کرد که هیچ کس، از این که اسمش را گذاشته اند گل گیسو ،دلخور نباشد.
آقای باربد طبق عادت همیشگی اش که رو می چرخاند به من و با دست سفارش می دهد؛ و من خودم باید از روی اشاره های دست او، و زوج و فرد بودن روزهای هفته،یا دم ظهر و شب بودن وقتی که او این جاست را بفهمم و خودم حدس بزنم چه می خواهد _ ترک یا فرانسه ، کاپو یا اسپرسو _ رو کرد به من و سفارش یک ترک کم شیرین داد.
همیشه همین طور است . هر ظهر سه شنبه؛بعد از ان که کلک یک چای شیرین شده با شکرهای درشت کوبایی را توی سه نوبت می کند و بعد از آن دونخ از سیگار های باریک ایرانی اش را به طرز مخصوص به خودش دود می کند به هوا _ که دود کرخت بد بویی هم دارند _ یک فنجان ترک کم شیرین هم سفارش می دهد. تقریبا نصف پاکت سیگارش را با همان یک فنجان فهوه دود می کند و خوب که گرسنه اش شد ؛ یک چیپس و پنیر مخصوص که باید پر باشد از دانه های کنسرو شده ی ذرت _ و سس ترکیبی معرکه ای که باز هم خودش دستورش را داده و عطر و طعم بی نظیری دارد _ باید گذاشته شده باشد روی میزش .
و طوری این کار صورت بگیرد که انگار او شاهزاده ای چیزی ست . یعنی هر چیزی را باید با کمال احترام گذاشت روی میزش و توقع هیچ پاداشی هم ازش نداشت . و البته؛ به ندرت پیش می آید که با کسی بیاید کافه . اما هر بار هم که کسی همراه اوست ، پیرزن سالخورده ی مبادی آدابی ست که از ریخت و قیافه اش و طرزی که دست هم را می گیرند پیداست که طرف،باید مادرش باشد.
اما طوری ست که انگار دو نفر غریبه نشسته باشند پشت یک میز . یا انگار کسی مجبورشان کرده باشد که باید بروند یک جایی و یک مدت را با هم باشند . چون؛ من که هیچ وقت خدا ندیدم آن ها در تمام طولی که نشسته اند و دارند چیز می خورند یا نمی خورند، با هم حرف بزنند .
حالا اگر یک وقت که من پشتم به آن هاست یا سرم گرم است به مشتری دیگر و چیزی به هم می گویند که من نمی شنوم ؛شاید . اما گل گیسو هم که یک مدت رفته بود تو ی نخشان ، یک بار ازم پرسید :بابایی اون خانومه زن اون آقاهه س؟
این را که پرسید ؛ گوشه ی لبم را بردم بالا و انگار سوال نامربوطی پرسیده باشد،گفتم : می خوره زن و شوهر باشن ؟
گفت : ... می خای بگی مامان شه ؟
گفتم : احتمالا .
پرسید : احتمالا یعنی چی ؟
گفتم که باید باهوش باشد و معنی بعضی از کلمه را خودش از روی طرز ادا کردن شان بفهمد . از آن گذشته ؛اگر قرار باشد معنی همه ی کلمه های عالم را از من بپرسد ، پس من کی به کارم برسم .
گفت : خب از کی بپرسم ؟
گفتم : یه سوم شو از من بپرس . یه سوم شو خودت حدس بزن ... یه سوم شم که با قی می مونه ، از مامانت بپرس .
پرسید : یه سوم یعنی چه قدر ؟
از فرط کلافگی ،نفس عمیقی کشیدم و وقتی به آرامی همه اش را از بینی ام دادم بیرون ؛ گفتم که این یکی را از مادرش بپرسد . که هر ماه ؛یک سوم چندر غاز حقوق معلمی اش را می دهد به چیز های حصیری که من ازشان نفرت دارم ،یک سومش را به نمد و گلیم و این جور چیزها که بعد یک ماه می گذاردشان سر کوچه و یک سوم دیگرش را هم کاکتوس می خرد و می گذارد پشت پنجره ها که ما باید آب شان بدهیم. و چون نمی دهیم ؛ اغلب خشک می شوند و نمی دانیم با گلدان های شان چه خاکی به سرمان بریزیم .
گل گیسو که پاک گیج شده بود پرسید : امروز باید برم خونه ی کدوم تون ؟
گفتم باید برود خانه ی مادرش و سر راه ، یک پاکت شیر از سوپر مارکت سر کوچه هم بگیرد و با خودش ببرد.
این که می گویم مال همان وقتی ست که گل گیسو رفته بود توی نخ آقای باربد و مادرش . وگر نه همین که ظرف هایش را شست ، پیشبندش را که باز کرد و قبل از این که تا بکند و بگذارد توی کشویی که وسیله های خود او را می گذاریم آن تو ؛ آمد پیشم و گفت کله اش را به کار انداخته و فهمیده است که چه طور باید بدون کمک کسی پیشبندش را ببندد. برای همین ،آن را از پشت آویزان کرد به خودش .بندک ها را روی شکمش گره کرد و بعد؛ پیشبند را دور تنش چرخاند . آن وقت طوری به من نگاه کرد که انگار اقلیدوس است و توانسته مثلث تازه ای کشف کند که تا به حال همه از آن بی خبر بوده اند.
ازش پرسیدم تمام مدتی که داشته ظرف می شسته و صدایش در نمی آمده ، داشته به همین فکر می کرده که چه طور باید به تنهایی پیشبندش را ببندد به کمرش ؟ یعنی آنقدر معمای سختی بوده که این همه مدت ، حل کردنش طول کشیده ؟
که گفت نه . داشته به این هم فکر می کرده که نکنه قهرن با هم ؟! و گرنه چرا این آقاهه با مامانش حرف نمی زنه ؟
گفتم فضول کار مردم نباشد . امروز قاعدتا باید بروی به خانه ی مادرش اما چون مادر ش می خواسته برود به کتابخانه و بگردد دنبال چند تا منبع برای پایان نامه اش ؛ باید برود خانه ی خودمان و پیش از آن که من برسم ، دوش هم گرفته باشد.
این بود که خیلی زو شال و کلاه کرد که برود. برای همین حق الزحمه اش را گذاشتم کف دستش و تا دم در باهاش رفتم .
وقتی داشت می رفت و وقتی هنوز دستم روی شانه اش بود پرسید : قاعدتا یعنی چی بابایی ؟
گفتم : اومدم خونه واست توضیح می دم .
پیشانی اش را بوسیدم و زدم پشتش که یعنی برو . پرسید حوله ی حمامش را داده ام بشورند ؟ که گفتم نه . خودم دیشب شسته ام فقط کافی ست بگذارد روی بخاری تا نَمَش گم و گور شود .
از بیرون کافه ،با نگاه که توی پیاده رو تعقیبش کردم ؛ دیدم سرش را انداخته پایین، و پاهایش را هفت کرده و دارد برگ های خشک کف پیاده رو را با خودش می برد جلو .
یواش یواش؛ توی نظرم کوچک و کوچکتر شد .
آن قدر که دیگر نمی دیدمش .


+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |