تاريخ : شنبه یکم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)

آرتین

پشت فرمون نشسته بودم و با سرعت می روندم. به کجا خودمم نمی دونستم. همه حرص و بغض و عصبانیتمو رو پدال گاز خالی می کردم.

هنوزم باورم نمیشه هنوزم گیجم.

*****

صبح وقتی از خواب بلند شده بودم تصمیمم و گرفته بودم. دیگه با خودم یه دل شده بودم. باید می رفتم باید به این غیبت چند روزه خاتمه می دادم. باید شیدا رو از نزدیک می دیدم و باهاش حرف می زدم.

باید از خودش می شنیدم. باید یه بار دیگه ازش می پرسیدم و ازش می خواستم که بگه چرا جوابش نه بود ...

صبح با کلی شور و هیجان به خودم رسیدم. اونقدر هیجان زده بودم که یادم رفته بود شیدا صبح ها بوتیک نمیاد. برای همین منتظر موندم. نشستم تو سویت و منتظر موندم تا عصر بشه و برم باهاش حرف بزنم.

تو همون انتظار خوابم برد انقدر این چند وقته شب زنده داری کرده بودم و بیدار مونده بودم و فکر می کردم که نفهمیدم چه جوری خوابم برد. بیدار که شدم دیدم عصر شده و خیلی دیره.

با آخرین سرعتم حاضر شدم و روندم سمت بوتیک. وقتی به بوتیک رسیدم هنوز نیم ساعت تا بسته شدن مغازه مونده بود. در باز مغازه رو که دیدم امیدوار شدم و لبخند زدم.

از در که وارد شدم شوکه شدم. تو مغازه شیدا با یه پسری ایستاده بودن.
شیدا ترسیده، پسره عصبانی.
مات مونده بودم. گیج بودم. اینجا چه خبره؟؟؟ این پسره کیه؟ شیدا چشه؟ از کی ترسیده؟ از چی؟

دهنمو باز کردم و پرسیدم: مشکلی پیش اومده؟؟؟

شیدا با دیدنم خوشحال با یه لبخند گنده گفت: نخیر این آقا هم داشتن میرفتن. مشکلی نیست.

اما مشکلی بود . مطمئنم. نگاه شیدا به پسر و پسر به شیدا یه جوری بود. پسر عصبی و شیدا خوشحال.

چشم ازشون برنداشتم. پسره رو به شیدا کرد و آروم یه چیزی بهش گفت که من فقط پشیمون میشی و فهمیدم.

عجیب بود. شیدا قراره از چی پشیمون بشه؟؟؟؟ شایدم چیز بدی نگفته آخه شیدا با لبخند نگاش می کنه.

گیج شده بودم حسابی.

پسره عصبی برگشت و رفت. من رفتم پشت میزم و همون جور خیره به رفتن پسر نگاه کردم. شیدا بهم لبخند زد اما گیج تر از اون بودم که بفهمم.
یه چیزی این وسط مشکوک بود و من نمی دونستم چیه.

رو به شیدا پرسیدم: اینجا خبری بود؟؟؟

شیدا بازم لبخند زد و گفت: نه خبری نبود. لباسی که می خواست و پیدا نکرد عصبانی بود.

این و گفت و برگشت سمت قفسه ها. قانع نشدم اما خوب نمی خواستم دیگه سوال بپرسم. اون پسر و اینکه منظورش از پشیمون میشی چی بود، اونقدر فکرمو مشغول کرده بود که یادم رفت می خواستم با شیدا حرف بزنم.

-: ببخشید آقای صالح کم کم باید مغازه رو تعطیل کنیم.

صدای شیدا منو به خودم آورد. یه سری تکون دادم و گفتم: باشه شما می تونید برید من خودم در و می بندمو میرم.

شیدا: مطمئنید؟؟؟

هنوز تو فکر بودم. فقط یه سر تکون دادم.

وقتی صدای بسته شدن در مغازه رو شنیدم تازه یادم افتاد که برای چی اومدم.
به کل یادم رفته بود. سریع از جام بلند شدم. باید با شیدا حرف می زدم. حس خوبی نداشتم. یه کلافگی ...

مغازه رو بستم و رفتم تو پارکینگ پاساژ و ماشینو آوردم بیرون. از در پارکینگ که اومدم بیرون شیدا رو دیدم که از پیاده رو داره میره سمت مخالف من.

منو ندیده بود. سریع رفتم جلو تر و دور زدم. آروم آروم می رفتم و سرک می کشیدم که پیداش کن.
جلو تر از من یه ماشین نگه داشت. راننده انگار حالش خوب نبود. این چه مدل پارک کردنه؟؟؟ داشتم به ماشین و راننده دیوونه اش نگاه می کردم که دیدم یه پسری از ماشین پیاده شد و رفت سمت پیاده رو .

پسره خیلی آشنا بود. خم شدم رو فرمون یه دفعه ذهنم به کار افتاد و یادم افتاد این همون پسره است که تو بوتیک بود.

با سرعت نور پیاده شدم و رفتم تو پیاده رو.

پسره عوضی شیدا رو میخ کرده بود به دیوار و مشتشو برده بود بالا که بکوبونه تو صورتش.

خون جلوی چشمهامو گرفت نفهمیدم دیگه چی شد. فقط می دونستم محاله که بزارم به شیدا ضربه ای بزنه.

****

سرم داشت منفجر می شد. عصبی بودم. با مشت چند بار کوبیدم به فرمون.

-: لعنتی .... لعنتی .... لعنتی ....

من چقدر احمقم چقدر نفهمم همه این مدت جوابها جلوی چشمهام بود و من بی شعور به جای باز کردن گوشهامو دیدن چشمهام داشتم برای غرور شکسته ام عزاداری می کردم.

خدا ... خدا ...... خدا ....

فریاد می کشیدم. از دردی که تو قلبم بود.
شیدا گفت ... بهم گفت ... نه یک بار ... دو بار ... من الاغ هر وقت می اومدم به سفرمون فکر کنم به همه چیز فکر می کردم غیر از شب آخر. به شب آخر که می رسید نه قاطع شیدا پتک می شد و می کوبید تو سرم و من دیگه به هیچی غیر اون نه فکر نمی کردم.

نه به حرفهاش نه به نگاهش نه به بغض تو صداش ...

تازه می فهمیدم. نگاهش که یه دفعه سخت شد. به برقی که تو چشمهاش دیدم و فکر کردم نور چراغه که تو چشمهاش خورده.

شیدا منو ببخش ... ببخش که به خاطر غرور مسخره ام هم خودمو عذاب دادم هم تو رو زجر.... منو ببخش ...

از خودم بدم میومد. از اینکه تو همه این مدت فقط به خودم فکر کرده بودم و فقط خودمو دیده بودم بدم اومد. از اینکه ادعای عشق می کردم و محبت تو نگاه شیدا رو نمی دیدم.

از اینکه ادعای شناخت می کردم و غم تو نگاهشو نمی فهمیدم.

الاغ .. بی شعور ... نفهم ... ببین چی کار کردی .. چه رفتاری کردی که دختره حتی نتونست بهت بگه چشه. نتونست بگه چه مشکلی داره.

از خودم ناراحت بودم عصبی بودم. الان دلیل همه کارهای شیدا رو می فهمیدم.

وقتی پسره گفت زنمه یه لحظه قلبم ایستاد. داشتم سکته می کردم. مردم تا شیدا گفت دروغه تا گفت طلبکاره.

تازه اون موقع بود که همه قسمتهای تاریک سفرمون اومد جلوی چشمهام. همه اون لحظه هایی که جلوم بود و من نمی دیدمشون ... بهشون توجه نمی کردم....

اون شب رو پشت بوم ... حرفهای شیدا ...

(( بابام قلبش مشکل داره. مجبور شدیم عملش کنیم و گرنه ... وگرنه می مرد. ولی ما پول عمل و نداشتیم. برای همین از یه محمودی نامی قرض کردم. مجبور بودم و این کار و کردم.

هنوز نمی دونم کارم درست بوده یا نه. تو اون شرایط تنها راهی بود که داشتم. اما الان دارم پشیمون میشم. خیلی بی انصافه. با اینکه بیشتر پولشو بهش برگردوندم اونم سر موعد اما الان پیله کرده و میگه همه پولشو می خواد.

یا پولشو بدم یا ..... یا با پسرش ازدواج کنم)).

اخمم بیشتر شد. یاد اون شب آخر افتادم. وقتی گفت نه.

(( چه انتظاری داری؟ فکر کردی زندگی همین دو هفته ایه که اینجایییم؟؟؟ به فردا فکر نکردی؟ به فردایی که بر می گردیم ایران ... به فردایی که دیگه این فقط من ... فقط تویی ... وجود نداره.

به فردایی که من به تنهایی میشم ما. و تو هم به تنهایی با خانواده ات میشی ما.

من و تو تنها نیستیم که خودمون تصمیم بگیریم.

آقای آرتین صالح تو به خودت و خانواده ات نگاه نکردی؟؟؟؟؟

باشه .....

پس به من و خانواده ام نگاه کن ....

به ما نگاه کن که کجا ایستادیم و شما کجا ایستادید.

من برای 20 میلیون قرض بابام شاید مجبور بشم تن به ازدواج با آدمی بدم که ازش متنفرم.

و تو برای رسیدن به ارث میلیونیت مجبوری تو یه بوتیک شیک کار کنی.

تو زندگیت سازته و موسیقی.

من زندگیم سگ دو زدن و نگرانی برای یه قرون و به دو زار رسوندنه.

نه .... هیچ وقت من و تو .... ما نمیشیم ... یه نگاه به فردا بنداز ... به ایران ... خودت می فهمی ... ))

ماشین و کشیدم کنار خیابون.

با یاد آوری هر حرف شیدا می شکستم. خورد می شدم. شیدا همه چیزو بهم گفت و من نفهمیدم.

الان می فهمیدم که این دختر چقدر بزرگه. می تونست بگه آره، می تونست فقط به خودش فکر کنه، به زندگی که می تونست داشته باشه. اما ...

اما شیدا تو زندگیش تنها نبود. اون همه رو مقدم بر خودش می دونست و من نفهمیدم و چه بی رحمانه داشتم تلافی می کردم. برای جبران غرور مسخره ام بدون فکر داشتم زجرش می دادم و به خاطر فداکاری که برای خانواده اش کرده بود اذیتش می کردم.

بغضم ترکید و خورد شدم. یه مرد با همه غرورش با همه مقاومتش شکست. به خاطر دل بزرگ یه دختر شکست.

گریه کردم ....

من ...

آرتین صالح ...

خدای غرور و اعتماد به نفس ...

تو خیابون .....

گریه کردم ....

تازه می فهمیدم برای عشق نباید هیچ غروری داشت و من چقدر دیر فهمیدم.

حالم خیلی خراب بود. به زور خودمو به سویت رسوندمو رو همون مبل ولو شدم. باز هم فکر.. فکر .. فکر ...

و اینبار به همه گوشه کناره هایی که تا حالا جاشون گذاشته بودم فکر کردم.

شیدا راست می گفت. بین ما فاصله هست. فاصله ی زیاد اما نه فاصله ای که نشه طیش کرد. نشه کوتاهش کرد.

من می تونستم. من باید بتونم. اگه یه دختر 20 ساله می تونه از پس زندگی خودشو خانواده اش بر بیاد پس منم می تونم فاصله ها رو از بین ببرم.

من می خواستم تکیه گاه باشم یه تکیه گاه محکم برای شیدا.

آرتین
از جام بلند شدم. کل شبو بیدار بودم. همه تنم خشک شده بود. خستگی از سر و روم می بارید.
یه راست رفتم تو حمام یه دوش آب ولرم گرفتم. بدنم حال اومد.
تو زندگیم تصمیمات زیادی گرفته بودم. اما از هیچ وقت از تصمیمام به اندازه الان مطمئن نبودم.
اومدم بیرون. با وسواس لباسامو انتخاب کردم. موهامو درست کردم. یه دوش ادکلن گرفتم. تو آینه به خودم لبخند زدم. سوییچ ماشین و گرفتم و از خونه زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و راه افتادم.
رسیدم به مقصد. از ماشینم پیاده شدم. به ساعت نگاه کردم ساعت 8 صبح بود. خنده ام گرفت. چه سحر خیر شده بودم. انگار می خواستم برم بانک.
اولین قدم برای کم کردن فاصله ها. رفتم جلوی در و کلید انداختمو وارد شدم.
از در حال که رفتم تو به خاطر صدای بستن در مامان از آشپزخونه اومد بیرون.
با دیدن من چشمهاش از تعجب گرد شد.
مامان: آرتین تو اینجا چی کار می کنی اونم این وقت روز؟؟؟؟
یه لبخند زدم.
من: دلم برای صبحونه خوردن با شما تنگ شده بود.
مامان شاد خندید و گفت:
- پس بیا که به موقع اومدی.
دنبال مامان راه افتادم و رفتم تو آشپزخونه. باب پشت میز نشسته بود و یه لقمه رو می برد سمت دهنش که بخوره.
سلام کردم و بابا هم با لبخند جوابمو داد. نشستم پشت میز. مامان برام چایی ریخت و گذاشت جلوم و خودش رفت اون سمت میز نشست.
منتظر موندم تا صبحونه اشون و بخورن. با دقت بهشون نگاه کردم. بابا و مامان زندگی خوبی با هم داشتن. همدیگه رو دوست داشتن و زندگیشون راحت بود.
به ظاهر بابا حرف اول و تو خونه می زد ولی اگه مامان می خواست خیلی راحت می تونست رای بابا رو بزنه. و من نیاز به تایید هر دوشون داشتم.
الان وقتش بود. غذاشون تموم شده بود.
به هر دوشون نگاه کردم.
من: مامان ... بابا می خواستم باهاتون حرف بزنم.
خیلی کم و به ندرت پیش میومد من این جوری بیام و بگم می خوام باهاتون حرف بزنم. دفعه اول وقتی بود که اومدم گفتم می خوام موسیقی بخونم. دفعه دومم وقتی بود که اومدم گفتم ارثمو بدین من برم آموزشگاه بزنم.
سر هر دوتاشون چرخید سمت منو پرسوال نگام کردن.
سعی کردم آرامشم و حفظ کنم و لبخند بزنم. باید محکم حرف بزنم که بفهمن مصمم هستم.
من: من می خوام ازدواج کنم.
بابا همون جور نگاهم می کرد اما مامان ذوق زده شد. با شادی اومد دهن باز کنه که مهلتش ندادم و سریع گفتم:
- نه با آنا ...
مامانم لبخندش محو شد و اخم کرد.
با ناراحتی گفت:
- با آنا نه؟؟؟؟ پس با کی؟؟؟ چرا آنا نه؟؟؟ دختر خواهرم به این خوبی ، خانمی ... من اصلا" کس دیگه ایو به عنوان عروسم قبول ندارم گفته باشم. فکر دخترای دیگه رو از ذهنت بیرون کن. یا آنا یا دیگه نه من نه تو.
مامان ناراحت بلند شد و از آشپزخونه رفت بیرون. بهت زده به رفتنش نگاه کردم. می دونستم راحت قبول نمیکنه ولی آخه این جور؟؟؟؟
-: دختره کیه؟؟؟؟
بابا بود. یه امیدی تو دلم نشست. برگشتم سمت بابا و مستقیم به چشمهاش نگاه کردم.
من: شما می شناسینش....
فقط خیره شدم تو چشمهای بابا. یه لبخندی اومد گوشه لبش و گفت:
- دختره خوبیه.
تعجب کردم. من هنوز نگفته بودم که اون کیه.

بابا: پدرشم مرد خوبیه. خانواده خوبی هم دارن. ولی باید مادرت راضی بشه.
باورم نمیشد. باورم نمیشد بابام انقدر راحت با قضیه کنار بیاد . اینکه انقدر خوب درکم کنه. قدر شناسش بودم. به این قوت قلب نیاز داشتم. از جام بلند شدم و رفتم سمت بابا . خم شدم و دستشو گرفتم که ببوسم که دستش و کشید و گذاشت رو شونه امو سرمو بوسید.
یه لبخندی زد و گفت:
- سعی کن مرد باشی و مردونه برای چیزی که می خوای بجنگی. محکم برو جلو و بگو چیو کیو می خوای.
یه لبخند زدم و سپاس گزار نگاهش کردم.
بابا سرشو تکون داد و اشاره به بیرون کرد و گفت:
- مادرت.
لبخند زدم و گفتم:
- چشم.
از آشپزخونه اومدم بیرون. مامان رفته بود رو مبل نشسته بود و اخم کرده بود.
رفتم جلوش زانو زدم. روشو ازم برگردوند.
مامان بود و ناز کردنش. دستمو گذاشتم رو پاشاش و صداش کردم.
-: مامان ... مامان خوبم ... مگه شما منو دوست ندارید؟؟؟ مگه خوشبختی من براتون مهم نیست؟؟؟ به خدا که من با آنا خوشبخت نمی شم. اصلا" هیچیمون به هم نمی خوره.
مامان با اخم برگشت سمتم و با غیض گفت:
- خیلی هم می خورین به هم. آنا نمی خوره اما اون دختره غربتی می خوره بهت؟؟؟
به زور جلوی خنده ام و گرفتم. مامانم هنوز تو همون 20 و چند سالگیش مونده بود. هنوز نمی دونه دختره کیه براش مادر شوهر بازی در میاره.
-: مامان جان شما که ندیدینش. نمی دونید کیه و چه جوریه. دختر خیلی خوبیه. تنها کسیه که تونسته قلب پسرتو بلرزونه.
مامان ناباور بهم نگاه کرد و با بهت گفت:
- آرتین ....
یه لبخند به وسعت همه دلتنگی هام و فاصله ام با شیدا زدم و گفتم:
- آره مامان قلب منم لرزید. دل منم عاشق شد. عاشق یه کوه مقاوم. عاشق یه دختر که بقیه براش مهمترن. عاشق یه دل پاک. مامان شیدا خیلی خوبه.
حرفهام از ته دلم بود. مامان داشت نرم میشد باید ضربه نهایی و بهش می زدم. باید حس کنجکاویش و تحریک نمی کردم چون در اون صورت خیلی راحت به نتیجه دلخواهم می رسیدم و از طرفی فکر آنا هم از سرش می افتاد.
-: مامانم می دونی چرا می گم آنا نه؟؟؟ چون اون اصلا" با من نمی خونه. من یه دختری می خوام که خنده اش نگاهش و محبتش برای من باشه نه کسی که یه مرد دیگه رو دوست داشته باشه. آنا منو دوست نداره.
من خودم با یکی دیگه دیدمش. دیدم داشت یکی دیگه رو می بوسید.
کوشای مامان تیز شد. صاف نشست. یه ابروش رفت بالاو سریع خودشو جمع کرد و یه اخم کوچیک کرد.
خنده امو خوردم.
مامان: حالابه خاطر این دختری که نمی دونم کیه به فامیلت بهتون می زنی؟؟؟؟
من: مادر من تو منو می شناسی. من آدمیم که بهتون بزنم؟؟؟
مامان یکم نگام کرد و بعد آروم تر گفت:
- خوب اگه بهتون نیست بگو کیو بوسیده؟؟؟؟
دیگه دست خودم نبود یه لبخندی اومد رو لبم و گفتم:
- خوب اگه بگم که میشه غیبت. نمی خوام آبروی دختر خاله ام بره.
مامان یکم خودشو کشید جلو و گفت:
- آبرو جیه؟؟ من مثل مادر آنام باید بدونم دخترم چی کار میکنه یا نه؟؟
من: قربون اون حس مادرانت برم من. خوب اگه بگم قضیه آنا منتفی میشه؟؟؟ من می تونم به عشقم برسم؟؟؟
مامان یه چشمی برام مل مل داد و یه پشت چشم نازک کرد و گفت:
- حالا تا ببینم.
این ناز و کرشمه یعنی مامان موافقه. خدا رو شکر که این حس کنجکاوی( خوب نیست پسر به مادرش بگه فضول) مامان یه جا به دردم خورد و خوب بود.
آروم از جام بلند شدم. خم شدم و گونه مامان و بوسیدم و آروم زیر گوشش گفتم:
- آرشام .
مامان با بهت و صدای یکم بلند گفت:
- آرشام ....؟؟؟؟؟
سریع جلوی دهنشو گرفت. با غیض گفت:
- اه پسره ی نکبت ببین چه شانسی داره.
خنده ام گرفت. دیگه من اینجا کاری نداشتم باید می رفتم سراغ اتوبان بعدی که میشد بابای شیدا.
قبل شیدا باید با باباش صحبت می کردم و رضایتش و می گرفتم که دیگه شیدا مثل اون دفعه بهانه نداشته باشه.
از مامان دور شدم. جلوی در آشپزخونه به بابا یه چشمکی زدم و با یه لبخند دست تکون دادم. بابا هم سرشو تکون داد.
از خونه اومدم بیرون . به ساعتم نگاه کردم. ساعت 9 صبح بود. زیادم زود نبود.
گوشیمو درآوردم باید آدرس خونه شیدا رو پیدا می کردم. اما چه جوری؟؟؟
اون شب که بعد از رستوران رسوندمش خونه اون قدر ذهنم درگیر بود و فکر مشغول که کوچه پس کوچه ها رو یادم رفت.. آدرسشون سرراست نبود... منم اون شب به کل گیج بودم...
زنگ زدم الناز. ازش آدرس خواستم بلد نبود.
مجبور بودم از خوده شیدا آدرس و بگیرم. شماره شیدا رو از الناز گرفتم.
شمارشو زدم تو گوشی.
اولین بوق .. دومین بوق .. س ...
گوشی و برداشت.
گفتم:
- الو شیدا ...

شیدا

کل دیشب و زار زدم و خودم و لعنت کردم که بریا یه تصمیم لحظه ای که حس فداکاریم فوران کردهب ود خودمو آرتین و مجبور کردم انقدر زجر بکشیم.

من باید با آرتین حرف بزنم. باید بگم که دوستش دارم. باید بگم که می خوام تا همیشه کنارش بمونم. کمکی که آرتین کرد باعث شد سیر زندگیمون تغییر کنه. دیگه بدهی نبود که من بخوام خودمو فدای اون کنم. بابا اینا بدون منم می تونستن با حقوق بازنشستگیه بابا زندگی کنن.

الان باید برم دنبال یه چیزی که مال خودم باشه. دنبال کسی که دوستم داره.

صبح زود از خواب بیدار شدم. استرس و نگرانی کل وجودمو گرفته بود. باید همین امروز همین صبح باهاش حرف بزنم.حتی عصرم دیره.

از وقتی که بیدار شدم گیج می زنم. حواسم مدام پرت میشه و خرابکاری می کنم. موقع چایی ریختن آب جوشو ریختم رو دستم. داشتم سینی مربا و کره و پنیر و می آوردم نزدیک بود بخورم زمین و همه رو بشکنم.

نه طاقت ندارم باید برم. باید بگم. حاضر شدم. سعی کردم به بهترین شکل ممکن جلوه کنم. بهترین لباسم و بهترین آرایشمو بهترین قیافه ای که می تونستمو بریا خودم درست کردم.

جلوی آینه به خودم لبخند زدم و قوت قلب دادم.

شیدا تو می تونی.

کیفمو برداشتم و از اتاقم رفتم بیرون.

-: مامان بابا من دارم میرم بیرون کاری ندارید؟؟؟

مامان از تو آشپزخونه جواب داد.

مامان: نه مواظب خودت باش.

یه چشمی گفتم و از بابا که جلوی تلویزیون نشسته بود هم خداحافظی کردم و نیما رو هم بوسیدم.

اومدم بیرون کفشمو پوشیدم. ایستادم. یه نفس عمیق کشیدم. رو به آسمون گفتم: خدایا به امید تو.

محکم قدم برداشتم. رفتم سمات در و در حیاط و باز کردم. اومدم بیام بیرون که یکی جلوم سبز شد.

-: به به شیدا خانم کجا تشریف می برین اول صبحی. می موندین حالا.

قلبم ایستاد. پیشونیم عرق کرد. این .. این آرشه. اینجا چی می خواد. اینجا چی کار می کنه؟؟؟

با ترس تند به دو رو برم نگاه کردم ببینم کسی نباشه . کسی ندیده باشتش.

نه خدا رو شکر کسی نبود. یکم خودمو کشیدم جلو و در و پشت سرم یکم بسته تر کردم و گفتم: تو اینجا

چی کار می کنی؟؟؟؟ بریا چی اومدی؟؟؟؟

آرش یه لبخند چندش و خبث زد و گفت: چیه؟؟؟ نباید میومدم؟؟؟ خوب چرا حالا رنگت پریده؟؟؟؟

خدایا نه ... باید یه جوری دست به سرش کنم. بابا نباید ببینتش. خدایا چی کار کنم؟؟؟ تنم داشت می لرزید. پشتم عرق کرده بود. دلهره ام بیشتر شد. پس برای همین بود که از صبح قلبم داشت میومد تو دهنم. بهم الهام شده بود که یه اتفاق بدی می افته.

بابا از قضیه قرض و بدهی خبر نداشت. یعنی با اون قلب مریضش نمی خواستم بفهمه که یه همچین پولی هم بدهکاریم.. غصه و نگرانی برای این بدهی برای قلبش خوب نبود.

الانم که بدهی و داده بودم دیگه لازم نبود بفهمه. از طرفی بابا از محمودی خوشش نمیومد. شاید فهمیده بود که چه آدم عوضی ایه و بریا همینم دوستیش و باهاش تموم کرده بود.

حالا این آرش اومده اینجا. جلوی خونمون. اگه بابا می دیدتش اگه آرش چیزی می گفت.

خدایا خودت کمکم کن که به خیر بگذره.

سعی کردم نرم صحبت کنم. باید آرش و از اینجا ببرم.

خونسرد گفتم: از صبح یکم مریض بودم. فکر نکنم اومده باشی اینجا حال و احوال کنی. منم کار دارم نمی تونم بمونم و به نطق تو گوش کنم.

اومدم در و ببندم که دستش و گذاشت رو در و هل و گفت: تو می تونی بری چون با تو کاری ندارم. اومدم با بابات حرف بزنم. می خوام بهش بگم چه دختری تربیت کرده.

رنگم پرید. گلوم خشک شد. این آرش چی می خواد به بابا بگه؟؟؟

صدامو آرومتر کردم.

-: آرش چه خبرته؟؟؟ با بابام چی کار داری؟؟ در ول کن می خوام ببندمش. برو اون ور.

اما آرش بیشتر به در فشار آورد جوری که در از دستم در رفت و محکم خورد به دیوار و یه صدای بدی داد.

آرشم صداش و گذاشت سرش و بلند گفت: برو کنار بزار باباتو ببینم. بزار بفهمه چه دختری داره. مثل کبک سرشو پذاشته زیر برف نمی دونه تو داری چی کار می کنی؟؟؟

بهت زده خشک شده بودم. این چی میگه؟؟؟ مگه من چی کار می کردم؟؟؟ منظورش چی بود؟؟

صدای آرش اونقدر بلند بود که به خونه رسید.

در باز شد و اول بابا و بعدش نیما و بعد از اون مامان که چادر به سرش می کرد اومدن بیرون.

بابا چشمش که به آرش افتاد اخم کرد.

بابا: اینجا چه خبره؟ چرا هوار می کشی؟؟؟

به زور دهنمو باز کرد که بگم چیزی نیست اما آرش زدم کنار و کامل اومد تو خونه و با یه لحن مسخره گفت: به به آقای کریمی. چه عجب ما شما رو زیارت کردیم. خوبه که آدمهایی مثل شما رو ببینیم. کسایی که پشت دخترشون قایم میشن و می زارن که دخترشون تک و تنها خرج زندگیشونو بده.

خوشحال تو خونه نشستی و دلت خوشه دختر بزرگ کردی که رو پای خودش ایستاده؟؟؟

می دونی این دخرت بیرون از خونه چه کارهایی می کنه؟؟؟ می دونی برای عملت چقدر پول قرض کرد؟؟؟ می دونستی؟؟؟

بابا بهت زده نگاهش و از آرش گرفت و به من نگاه کرد و بهت زده گفت: پول قرض کردی؟؟؟

آرش بلند خندید و گفت: نه پس خودش داشت 202 میلیون خرج عملتو بده. نمی فهمی یا خودتو زدی به اون راه؟؟؟ فکر کردی یه دختر چه جوری می تونه بدهیشو بده ؟؟؟ هان؟؟؟ تا دیروز که می خواست خودشو بندازه به من به جای بدهیش الانم با صاحب مغازه اش ریخته رو هم. برا همینم پسره بدهیشو داده.

هیچ آدمی محض رضای خدا کاری انجام نمیده؟؟؟؟ پسره حتما" یه چیزی بهش می رسیده که 15 میلیون پولو یه دفعه داده و ککشم نگزیده.

خدایا این آرش چقدر عوضیه. چقدر دروغگوئه. ببین با چه وقاحتی داره دروغ میگه و به روی خودشم نمیاره.

بغض کرده بودم. تهمت ناحق بهم زده بود. اونم جلوی بابام. داشت جلوی بابام خرابم می کرد.

چشمهای گشاد شده و ناباور بابا تحملمو تموم کرد. با بغض جیغ کشیدم.

-: خفه شو آرش ... خفه شو ... فکر کردی همه مثل خودت کثیفن؟؟؟ فکر کردی همه مثل خودت هرزن؟؟؟؟ همه آدمها مثل تو و بابات لاشخور نیستن که از بدبختی بقیه سواستفاده کنن.

برو گمشو از اینجا ... برو گمشو ... تو که بدهیتو گرفتی برای چی برگشتی ؟؟؟ برو ....

جیغ کشیدم. نه ... بابا نباید در مورد من فکر بد می کرد نه...

-: بابا به خدا دروغ میگه .. به خدا من هیچ کار بدی نکردم.... اگه اون موقع مجبور شدم پول قرض کنم برای قلب شما بود... برای اینکه مجبور بودم ... به خدا کار کردم.. شما که بودین ... شما که دیدین .. شب و روز کار کردم تا پول جمع کنم و بدهیمو بدم ... اگه نگفتم چون بریا قلبتون نگران شدن خطرناک بود ... بابا به خدا دروغ میگه ....

اشک می ریختم .. گریه می کردم و با بغض توضیح می دادم .. هر چیزی و می تونستم تحمل کنم جز تهمت ناحق و ... جز فکرای ناجور در مورد خودمو ... اونم کی .. بابام ... حاضر بودم بمیرم اما بابام در موردم یه لحظه هم فکر بد نکنه ...

بابا یه نگاه شماتت بار به من کرد. سرشو خم کرد. اخم کرد. دستش رفت رو قلبش. یه آخ گفت و زانوهاش خم شد.

نــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــه

بابـــــــــــــــــــا

صدای نه و بابا گفتن من تو جیغ و یا امام حسین مامان گم شد.

مامان رفت سمت بابا و بابا که رو زانوهاش افتاده بود کج شد و افتاد تو بغل مامان.

مامان زد تو سر خودشو جیغ کشید. نیما گریه کرد.

دوییدم سمت بابا. بابا با چشمهای بسته تو بغل مامان از حال رفته بود. اشکهام سرازیر شد. برگشتم سمت آرش.

با جیغ گفتم: عوضی خیالت راحت شد؟؟؟ دلت خنک شد بابامو کشتی؟؟؟ گمشو بیرون... از خونه من برو بیرون.....

آرش که چشمهاش گشاد شده بود و حسابی ترسیده بود چند قدم عقب رفت و سریع برگشت و دویید بیرون از در.

هول شده بودم نمی دونستم چی کار باید بکنم.

با دستهای لرزون دست کردم تو کیفمو موبایلمو در آوردم. تند شماره اورژانس و گرفتم. با اشک و گریه و بغض آدرس دادم.

-: بابا .. بابا جون تروخدا چشماتو باز کن .. بابا جون شیداتو ببخش... ببخش که بهت نگفتم.. ببخش که ازت بنهون کردم.. ببخش که خواستم ازتون محافظت کنم .. بابایی ببخش که دختر بدی بودم. می خواستم شما بی مشکل زندگی منید حتی اگه شده با فدا کردن خودم. نمی دونستم که این جوری میشه ... بابایی .. بابا جون ... ترو خدا .. تنهام نزار ... بابا ...

بالاخره اورژانس اومد. بابا رو گذاشتن رو برانکارد و بردن تو آمبولانس. منم دنبالش رفتم پیش بابا.

نزاشتم مامان بیاد.

آمبولانس آژیر کشون حرکت کرد و من ...

فقط از خدا بابامو می خواستم.

گوشیم زنگ خورد. گیج با حال خراب با دستهای لرزون و چشمهای گریون که باعث شده بود تار ببینم گوشیو جواب دادم.

صدای آرتین تو گوشم پیچید. بغضم شکست. گریه ام هق هق شد.

من: آرتین ... آرتین ... بابام.. بابام ..

صدای نگران آرتین و می شنیدم.

آرتین: شیدا ... شیدا چی شده؟؟؟ بابات چی شده؟؟؟ چرا داری گریه می کنی؟؟

به زور دهن باز کردم: آرتین .. بابام حالش بده داریم می بریمش بیمارستان ...

دیگه نتونستم ادامه بدم. گوشی به همراه دستم افتاد رو بدن بابا.

مسئول اورژانس که کنارمون نشسته بود گوشیو برداشت. دیگه بهش توجه نکردم.

خدایا بابام و نگه دار... خدایا بابامو زنده نگه دار ...

خدااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااا

به سومین بوق نرسیده شیدا گوشیو برداشت.

من: الو شیدا .....

با شنیدن صدای شیدا تو جام منجمد شدم. صدای بغض دار همراه با هق هق گریه.

شیدا: آرتین ... آرتین ... بابام.. بابام ..

نگران شدم. یعنی چه اتفاقی افتاده که شیدا این جور گریه می کنه؟؟؟

من: شیدا ... شیدا چی شده؟؟؟ بابات چی شده؟؟؟ چرا داری گریه می کنی؟؟

شیدا: آرتین .. بابام حالش بده داریم می بریمش بیمارستان ...

دیگه صدایی نیومد.

نگران و مضطرب صداش کردم.

من: شیدا ... شیدا .. کدوم بیمارستان .. الو ...

یه مردی گوشیو برداشت.

-: الو .. ببخشید این خانم حالشون زیاد خوب نیست ما داریم آقای .... نادر کریمی و می بریم بیمارستان .... مشکوک به سکته هستن.

تند ازش تشکر و خدا حافظی کردم. پریدم پشت ماشین و پامو گذاشتم رو گاز. باید هر چه زودتر خودمو می رسوندم بیمارستان. شیدای بیچاره.

یاد هق هق گریه اش که می افتادم دلم آتیش می گرفت. در حین رانندگی یه زنگ به آرمین زدمو گفتم چی شده و بیاد بیمارستان شاید کمک بخوام.

با سرعت روندم و خیلی زود رسیدم. نمی دونم چه جوری رسیدم فقط خدا رو شکر کردم که زنده موندم. اون جور که من پرواز کردم فقط لطف خدا بود که تصادف نکردم.

ماشین و در عرض کسری از ثانیه پارک کردم و پریدم پایین. دوییدم سمت اورژانش.

با چشم دنبال شیدا می گشتم. صدای جیغی شنیدم. از راهروی سمت راست میومد. چرخیدم اون سمت. خدای من چی می دیدم. شیدا پشت یه در تو بغله یه پرستاری بود. جیغ می کشید و هی تلاش می کرد خودشو از دست پرستاره خلاص کنه.

شیدا: باباااااااااااااااا.. بابا تروخدا تنهام نزار .. باباااااااااااااااااااااا

دوییدم سمتشون. قلبم از جیغها . التماسهای شیدا گرفت. نزدیکشون که شدم قدمهام آرومتر شد.

وسط اون همه جیغ و گریه و التماس نگاه شیدا به من افتاد. یه لحظه ایستاد. پرستار که دید شیدا آروم شده دستاش شل شد.

سشیدا یه قدم اومد سمتم. خیره بهم نگاه می کرد. غم از چشمهاش می بارید. چونه اش لرزید و با بغض گفت: آرتین ... نمی زارن بابامو ببینم. بابام ....

بغضش شکست و دوباره گریه اش شروع شد. با دو قدم خودمو رسوندم بهش. دستمو گذاشتم رو شونه اش و ...

کشیدمش تو بغلم. مثل یه گنجشک بارون خورده می لرزید و گریه می کرد. چنگ زده بود به لباسمو ناله می کرد.

آرتین اگه بابام چیزیش بشه خودمو می کشم. همه اش تقصیر من بود. اگه من به بابم در مورد بدهیم گفته بودم اون آرش عوضی نمی تونست بیاد و هر چی دلش می خواد دروغ بگشه.همه اش تقصیر اون آرش آشغاله.

هق هقش بلند تر شد. حلقه دستهامو تنگ تر کردم و بیشتر به خودم فشردمش.

من: هیششششششش .. آروم شیدا جان ... آروم باش .. بابات حالش خوب میشه مطمئنم...

این حرفها رو می گفتم و تو دلم دعا می کردم که واقعا" حرفهام به حقیقت تبدیل یبشه. با شنیدن اسم آرش خونم به جوش اومد. پسره ... گفته بود که شیدا پشیمون میشه. پس این جوری زهرشو ریخت.

دلم می خواست برم لهش کنم.

شیدا رو آروم بردم رو صندلی نشوندم و خودمم کنارش نشستم. پییراهنم تو دستش بود و ولش نمی کرد. سرش و گذاشته بوذ رو سینه ام و گریه می کرد. خیسی اشکهاش از لباسم رد شده بود و به بدنم می خورد. مثل بید می لرزید.

دلم برای ناله هاش و مظلومیتش خون شده بود. جیگرم آتیش گرفته بود. کلافه بودم. عصبی شده بودم. طاقت گریه هاشو نداشتم.

آروم پشتش و مالیدمو گفتم: شیدا عزیزم خودتو اذیت نکن. تو که کاری نکردی. مطمئن باش بابات درک می کنه. می فهمه که همه این کارها به خاطر سلامتی اون بود. بابات میفهمه که چه دختر پاک و بزرگی داره. آروم بگیر عزیزم. آروم باش ....

از خودم جداش کردم. یه نگاه به چشمهای بارونیش کردم و به اشکهای روی گونه اش.

دستمو بلند کردمو کشیدم رو گونه اش اشکهاشو آروم آروم پاک کردم شیدا فقط بی حرف نگام می کرد.

من: شیدای من عزیز دلم به خدا طاقت اشکهاتو ندارم. آروم بگیر. قول میدم بابات حالش خوب میشه. تو آروم باش. باشه؟؟؟

با همون چشمهای اشکیش سرشو کج کرد و با بغض نگام کرد و مظلوم گفت: قول میدی؟؟؟

ای خدا چی بگم به این دختر. چی بگم که آروم بشه؟؟؟ اگه خدایی نکرده باباش طوری بشه و بعدن باباش و از من بخواد چی کار کنم؟

تو ایبن لحظه فقط آروم کردن شیدا مهمه. مهم نیست بعدن چی میشه . الان آروم بشه اگه بعدن خواست می تونه ازم متنفر بشه.

دلم ضعف رفت برای غم تو نگاهش برای مظلومیتش برای اشکاش.

سرشو بین دستهام گرفتم و آروم پیشونیش و بوسیدم و دوباره سرش و تو بغلم گرفتم.

آروم زیر گوشش گفتم: قول میدم گلم ... قول میدم...

اوقدر گفتم و گفتم تا آروم شد. نفسهاش منظم شد. بیچاره ببین چه شکی بهش وارد شده.

طاقت نداشتم که تو این وضعیت ببینمش. این جور بی تاب .... این جور ناراحت .... این جورغمگین .... بی پناه ... بی پناه ....

شیدا تو بغلم بود و سعی داشتم هر طور که شده بهش آرامش بدم. بهش بگم که تنها نیست که من هستم و هیچ وقت تنهاش نمیذارم. من تا ابد کنارشم.

می خواستم آرومش کنم. اونو تو پناه خودم بگیرم و همه غصه هاشو از بین ببرم. خدایا کاش بهم قدرت بدی تا بتونم دل دردمند این دختر بیچاره رو آروم کنم. شاید که دل خودم هم آروم بشه.

اگه یه درصد هم به احساسم نسبت به شیدا شک داشتم الان برطرف شده بود. این دختر همون شیداییه که یه شب تا صبح کنارش خوابیدم و دستش و توی دستهام گرفتم. همونیه که وقتی افتاد تو استخر واسه زنده بودنش اشک ریختم التماس کردم همونیه که بخاطرش چاقو خوردم و با دیدن اشکش از خوشی می خواستم سکته کنم و وقتی لباس مهمونی رو تنش دیدم نزدیک بود قلبم بایسته.

موبایلم زنگ خورد سریع جواب دادم. آرمین بود. بهش گفتم کجاییم سریع اومد. با دیدنم سلام کرد.

آروم جوابش و دادم.

من: آرمین برو ببین حال باباش چه طوره؟؟؟ به النازم یه زنگ بزن بگو زنگ بزنه خونه شیدا اینا یا بره پیش مامان شیدا. بیچاره فکر کنم الان از نگرانی پس افتاده باشه. بیا موبایل منو بگیر زنگ بزن به الناز.
آرمین: باشه الان زنگ می زنم به الناز. نمی خواد خودم شمارشو دارم.
تعجب کردم ولی فرصت نداشتم به این فکر کنم که آرمین شماره النازو از کجا آورده.

آرمین رفت و یکم بعد برگشت.

آرمین: یه سکته ناقص و رد کرده. فکر کنم شوکه شده بود. الان حالش بهتره بردنش سی سی یو.

یه نفس راحت کشیدم. با اینکه مدام به شیدا دلداری می دادم که چیزی نمیشه اما واقعا" نگران بودم که نکنه اتفاق بدی برای پدرش بی افته. شیدا دوم نمی آورد. مخصوصا" که فکر می کرد تقصیر اونه که باباش این جوری شده.

آروم شیدا رو صدا کردم.

شیدا
آرتین: شیدا ... شیدا جان عزیزم بیدار شو ... شیدا ...
با صدای آرتین به خودم اومدم. گیج بودم. چشمهامو باز کردم. درک درستی از موقعیتم نداشتم. خودمو صاف کردم. سرمو چرخوندم. آرتین کنارم بود و من .... من تو بغلش بودم. سرم تو بغلش بود.
گیج به اطراف نگاه کردم. آرمین جلومون ایستاده بود. سلام کرد.
ما کجا بودیم؟؟؟ من تو بغل آرتین چی کار می کردم؟؟؟ اینجا چرا این شکلیه ؟؟؟ بوی چیه ؟؟؟
اینجا ...
بله خودم اومدم. همه چیز یادم اومد. فهمیدم. دوباره همه دلهره و اضطرابی که برای یه مدت از وجودم رفته بود برگشت.
چشنگ زدم به لباس آتین و با التماس گفتم:
- آرتین بابام چی شده؟؟؟ بابام کجاست؟؟؟
دستمو آزاد کردم و از جام بلند شدم. رفتم جلوی دری که بابام قبلا اونجا بود. از شیشه در توش و نگاه کردم. بابام دیگه نبود.
با ترس برگشتم سمت آرتین و گفتم:
- آرتین بابام کجاست؟؟؟ بابام نیست. بگو حالش خوبه بگو طوریش نشده بگو ....
سرمو چرخوندم و بلند تر داد زدم:
- بابا ... بابا ... بابــــــــــــــــا
آرتین اومد جلو و سعی کرد آرومم کنه. اما نمی شد. نمی تونستم. بابام نبود چه جوری آروم باشم. اومدم بدوم دنبال بابام بگردم که آرتین دستمو گرفت و کشوندم تو بغلش.
التماس کردم. دوباره بغض کردم. بغضه راه گلومو بسته بود و اجازه نفس کشیدن و بهم نمی داد.
التماس کردم:
-آرتین تروخدا بزار برم. بزار برم بابامو پیدا کنم. آرتین .....
آرتین آروم سرمو ناز کرد و با صدای آروم و بغض داری گفت:
- آروم شیدا جان ... آروم ... بابات حالش خوبه. بردنش سی سی یو . خطر رفع شده. دیگه نگران نباش.
بابام خوبه؟؟؟ دیگه خطری نداره؟؟؟حالش خوب میشه؟؟؟
بغضم شکست اشکم در اومد به نفس نفس افتادم. از خوشحالی خوب بودن بابام. از اینکه خطر رفع شد. از اینکه می تونستم آروم باشم.
به هق هق افتادم. آرتین بیشتر سرمو به سینه اش فشار داد.
چقدر خوب بود. الان چقدر احساس آرامش می کردم. چقدر آروم شده بودم. دیروزم وقتی آرتین و دیدم حس می کردم انگار یه دست نجات بخشی و پیدا کردم که می تونه بی برو برگرد بابامو نجات بده همون جور که همیشه منو نجات می داد. همون جور که حامی من بود. وقتی بغلم کرد وقتی بهم قول داد مطمئن شدم که بابام خوب میشه. آروم شدم. مطمئن شدم.
وقتی پیشونیم و بوسید انگار از نقطه بوسه اش رو پیشونیم ذره ذره گرما و سکون و رخوت و آرامش وارد دونه به دونه سلول هام شد و به کل بدنم رسید. اونقدر آروم که نفهمیدم کی خوابم برد شاید بیهوش شدم. اما یه بیهوشیه خواب همراه با رویایی خوب ....نه کابوس ... آروم ....
وقتی که خوب گریه کردم و خودمو خالی کردم. به اصرار من آرتین بردم سی سی یو و با کلی التماس تونستم پرستار و راضی کنم تا دو دقیقه بابامو ببینم.
با آرتین رفتیم. اما کاش نمی رفتم. بابام با کلی سیمو اینا به کلی دستگاه وصل بود. با دیدنش جیگرم خون شد. دوباره اشکام در اومد. جوری که پرستار اومد و دعوامون کرد و آرتین به زور منو برد بیرون.
مثل یه عروسک بی جون شده بودم. دیدن بابام تو اون وضعیت خیلی بد بود. اینکه ببینی اونی که تو همه زندگیت بزرگترین تکیه گاهته آخرین پناهته. قهرمان بچگی هاتو کل زندگیت اون جور ناتوان رو یه تخت افتاده شوک خیلی بزرگیه. خیلی وحشتناکه. مدام تصویر بابام که رو تخت خوابیده با اون وضعیت میومد جلوی چشمم و باعث میشد بغض کنم. به زور جلوی خودمو می گرفتم که گریه نکنم. باید خودمو آماده کنم. باید بخندم و به مامان امید بدم که خطر رفع شده.
آرتین گفت که الناز رفته خونه امون پیش مامانم. آرمینم موند بیمارستان. چون من طاقت نداشتم بابامو تنها بزارم.
چقدر خوبه که چند نفرو داشته باشی تا تو مشکلات کمکت کنن و مجبور نباشی همه چیزو خودت تنهایی به دوش بکشی.
آرتین تا خیابون اصلی رفت و بقیه مسیر و با راهنمایی های من رفت. جلوی در خونه پیاده شدیم.
آرتین اومد کنارم.
چه جوری به مامان بگم؟ خدایا بهم نیرو بده. به آرتین نگاه کردم. یه لبخند زد و چشمهاشو یه بار رو هم گذاشت و باز کرد.
یه لبخند نصفه بهش زدم. همین که می دونستم اون هست انگار قدرت می گرفتم.
بهش نگاه کردم:
- تو پیشم می مونی؟؟؟
یه لبخند بزرگ زد و یه قدم بهم نزدیکتر شد. دستمو تو دستتاش گرفت و گفت:
- همیشه.
دلم گرم شد. انگار با همین یک کلمه اش بهم انرژی تزریق کرد. دوتایی با هم رفتیم تو.
مامان بیچاره خیلی بی تابی کرده بود. شرمنده النازم شده بودم. کلی هوای مامان و نیما رو داشت. با کلی قسم و آیه و تایید آرتین تونستم راضیش کنم و بهش بقبولونم که بابا حالش خوبه. آخرشم تا آرتین بهش قول نداد که می برتش تا بابا رو ببینه آروم نگرفت.
آرتین مامان و برد بیمارستان و نزاشت که باهاشون برم گفت بمون خونه استراحت کن. نیما رو سپردم دست الناز و رفتم تو اتاق.
به یه آرامش نسبی رسیده بودم و بعد همه اتفاقات دیروز و امروز و همه فشارها به یه خواب احتیاج داشتم.
چشمهامو بستم و آروم گرفتم.

آرتین
آقای کریمی و امروز میارن تو بخش. حالش خیلی بهتر شده. تو این چند روز شیدا فقط اومده بیمارستان و از دور باباش و دیدیه. هر چی بهش میگم برو جلو میگه نه.
می دونم چرا نمیره. می ترسه. می ترسه که باباش حرفهای آرش و باور کرده باشه. اما ...
می خوام بابای شیدا رو ببینم. تو این چند روز دیدمش اما فقط در حد سلام و علیک و تشکر از اینکه مراقب خانواده اش بودم.
اما امروز می رفتم که حرفهای مهمی و بزنم.
جلوی در اتاقش یه نفس عمیق کشیدم و در و باز کردم. یه اتاق خصوصی گرفته بودیم براش. با اصرار من. هر چی شیدا و مامانش گفتن نمی خواد و عمومیشم خوبه من نزاشتم.
رفتم تو اتاق. بابای شیدا دراز کشیده بود و به پنجره نگاه می کرد. با صدای در برگشت تا ببینه کیه.
*****
جلوی در خونه شیدا منتظرم. یک ساعت پیش زنگ زدمو بهش گفتم میام دنبالش بریم بیرون کارش دارم.
کلی به خودم رسیدم. بعد مدتها یه حس شیرینی دارم یه حس هیجان همراه با یه ترس و دلهره لذت بخش.
بعد کلی انتظار در خونه باز میشه و شیدا از توش میاد بیرون.
بی اختیار لبخند می زنم. مستقیم میاد سمت ماشین و سوار میشه.
من: سلام خوبی؟؟
برمی گرده سمتم.
شیدا: سلام مرسی تو خوبی؟؟؟؟
چقدر خوبه که همه چیز آرومه. نه قهری نه دعوایی نه لج و لجبازی. آروم .....
من: مرسی خوبم.
بی حرف اضافه ماشین و روشن کردم و راه افتادم. شیدا یه 5 دقیقه آروم نشست اما طاقت نیاورد.
شیدا: میشه بدونم کجا داریم میریم؟؟؟
به روبه رو نگاه کردم.
من: نه نمیشه. خودت یکم صبر کنی می فهمی.
پوفی کرد و آروم نشست سر جاش.

شیدا

داشتم از فضولی میمردم. اما این آرتین حتی نگاهم نمی کرد چه برسه به اینکه حرف بزنه. مجبوری ساکت شدم و دست به سینه تکیه دادم به صندلی و به بیرون نگاه کردم.
انقدر تو این چند روز تو هول و ولا بودم که نا نمونده بود برام. از طرفی روم نمیشد برم پیش بابا.می ترسیدم حرفهای آرش و باور کرده باشه. دلم پر می کشید برای بغل بابا و بوسیدنش.
آروم چشمهامو بستم تا یکم آروم بگیرن. نفهمیدم کی خوابم برد.
با تکونای دست یکی چشمهامو باز کردم.
آرتین خم شده بود سمتمو تکونم میداد.
چرا نمی زاره بخوابم؟؟؟ من هنوز خوابم میاد.
بد عنق گفتم:
- چیه ؟؟؟ چی کارم داری؟؟
آرتین یه لبخندی زد و گفت:
-شیدا بیدار شو رسیدیم.
گیج سرمو بلند کردم و به دور و بر نگاه کردم رسیدیم کجا؟؟؟؟
آرتین که پیاده شد منم پشتش پیاده شدم. به دور و بر نگاه کردم.
من: آرتین اینجا ... اینجا ....
آرتین: آره اینجا بام تهرانه.
یه ذوقی کردم که نگو. همیشه عاشق این بودم که از اینجا به کل تهران که زیر پامه نگاه کنم. به خونه های ریزی که با چراغهای رنگی مثل ستاره های تو آسمون بودن.
با ذوق دنبال آرتین راه افتادم. اصلا" به این فکر نمی کردم که چقدر داریم میرم بالا. یا چقدر راه اومدیم. با ذوق به زیر پام نگاه می کردم.
بالاخره یه جایی ما بین مسیر آرتین ایستاد. منم پشتش ایستادم. برگشت سمتم. یه قدم فاصله بینمون و طی کرد. درست جلوم ایستاد. با تعجب به آرتین و کاراش نگاه می کردم. سر در نمی آوردم.
دستهاشو بهم نزدیک کرد و دستهامو گرفت. شوکه شدم.
دستهامون و بلند کرد. و آورد بالا بین خودمون. تو چشمهام نگاه کرد و گفت:
- شیدا می دونی چرا آوردمت اینجا؟؟؟؟
سردرگم سرمو به چپ و راست تکون دادم.
یه لبخندی زد و جدی گفت
-: شیدا آوردمت اینجا تا سوالی که یک ماه پیش ازت پرسیدمو دوباره تکرار کنم.
ما الان اینجاییم این بالا. رو بام تهران. تنها.
فقط من ... فقط تو ...
می خوام اینجا، بی واسطه، بدون فکر کردن به بقیه، تو لحظه تصمیم بگیری.
یه لبحندی زد و گفت:
- خانم شیدا کریمی ... من آرتین صالح به شما علاقمندم و مایلم بقیه عمرم و با شما و برای شما و به عشق شما زندگی کنم. آیا حاضرید این پسره 24 ساله با مدرک لیسانس موسیقی، شغل آزاد دارای یک سویت کوچیک با حقوق مکفی را به همسری خود قبول کنید؟؟؟
دوباره جدی شد و گفت:
- شیدا دوست دارم. بیشتر از اونچه که خودم فکرشو می کردم دوست دارم. بزارذ کنارت باشم. بزار تکیه گاهت باشم بزار از وجود هم آرامش بگیریم. با زندگیمون و تقسیم کنیم.
فقط تو بخواه ... فقط تو قبول کن ...
ببین اینجا تنهاییم.
فقط من ... فقط تو ...
نه به خانواده ات فکر کن، نه به خانواده من.
به من و تویی فکر کن که می تونه ما بشه، با هم ما بشه.
ساکت شد و منتظر بهم خیره شد. می تونستم نگرانی و تو چشمهاش ببینم. خدایا اصلا" فکرشم نمی کردم. شوکه شده بودم. زبونم بند اومده بود. اونقدر احساساتش قشنگ بود که بی اختیار تو چشمهام اشک جمع شد.
من دوستش داشتم. عاشقش بودم. همه جوره بهم ثابت شده بود. الان می فهمیدم که نه می تونم و نه می خوام که بی اون زندگی کنم. من آرتین و می خوام. آرتینی که بهم آرامش می ده با حضورش بهم امنیت می ده. آرتینی که برام پناه. پسر مغروری که به خاطر من غرورشو شکست.
پسری که عشق و میشناسه.
من عاشقم.....