تاريخ : چهارشنبه پنجم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
باورم نمیشد اینقدر دلم برای شیراز تنگ شده باشه ساعت نزدیکای 9 بود که بالاخره بارامو تحویل گرفتم و سوار تاکسی دربست شدم و با دادن آدرس سرمو چسبوندم به شیشه ... با اینکه خیلی دلتنگ شهرم بودم ولی یه حس عجیبی داشتم ... توی فکر مجد بودم که گوشیم زنگ خورد و با زدن دکمه ی اتصال صداش پیچید تو گوشم :
- رسیدی؟؟!!خندم گرفت از حلال زادگیشو با خودم گفتم طبق معمول بدون سلام!!!- سلام!!!! بله !!- خوبه .. مواظب خودت باش... در ضمن دیگه مرخصی نداریا .. - خوب؟ که چی؟؟صداش شیطون شد و گفت :- گفتم یه وقت به سرت نرنه بیشتر بمونی!!! - نه نمیمونم!! دوشنبه دانشگاه دارم!!خندید و گفت :- پس تا یکشنبه شب!!تماس رو که قطع کردم برای چند لحظه با خنده به گوشیم نگاه کردم و بعدش گذاشتمش توی کیفم ..حدود نیم ساعت بعد رسیدم دم خونه , کتی از قبل گفته بود چهارشنبه صبح دانشگاه کلاس داره و ساعت 11 میاد .. بابام که به احتمال زیاد سر کار بود ... از ذوق دیدن مامان توی دلم یه نسیم خنکی پیچید .. زنگ رو فشار دادم که صدای قشنگش اومد :- بله ؟صدامو عوض کردم و با یکم لهجه گفتم :- خانووم جان یه کمکی بکن ....میدونستم مامان دست رد به سینه ی هیچ متکدی ای نمیزنه ...خندم گرفته بود در که باز شد مامان دستشو از لای در بیرون کرد و گفت :- بیا خانوم جان یکم پول و چند دست لباسه ...خنده ی مستانه ای کردم و کلمو از لای در کردم تو ...- سلام مامان خوشگلم..مامان کیسه از دستش افتاد گفت :- کیانا ... فدات شه مادر ...بعد کشیدتم تو بغلش و گفت :- دورت بگردم خانومم .. قربونت برم دختر گلم .. عزیز دل مادر !!!تازه فهمیدم چقدر دلم برای مامان تنگ شده بود ..بغضم گرفت و بوش کردم ...اونم با بغض ادامه داد :- چرا بی خبر اومدی؟؟!!!در حالیکه اشک گوشه ی چشممو پاک میکردم از بغلش اومدم بیرون و با خنده گفتم :- تقصیر کتی شد اون میدونست گفت نگو سورپریز شه ..مامانم خندید و گفت :- بیا بریم تو .. بیا تعریف کن ببینم ... خانوم مهندسه من !!!تا ظهر که کتی و بابا بیان با مامان از هر دری حرف زدیم از شرکت تا مشکلات زندگی مجردی و دانشگاه و سختی های فوق ... البته راجع به مجد هیچی نگفتم ... یعنی میخواستمم روم نمیشد.. به هر حال با اومدن بابا و کتیم یه دور دیگه بازار قربون صدقه ماچ و بوسه داغ شد ..و یه دورم تمام حرفایی که برای مامان گفته بودم برای بابا تکرار کردم و بعد از خوردن ناهار ساکمو آوردم و سوغاتی های مامان و بابا و سفارش های کتی رو بهشون دادم .. با خودم فکر کردم ... چقدر بودن در کنار خانواده لذت بخشه و خانواده ی خوب چه دلگرمیه ایه .. بعد از اینکه حرفامون تموم شد بابا برگشت سر کار و مامان برای استراحت بعد از ظهر رفت تا یه چرتی بزنه من و کتیم رفتیم توی اتاق من ... تا وارد شدیم کتی رو کرد بهم و گفت :- خووووب حالا تعریف کن ببینم ..خندیدم و گفتم :- همچین میگی خوب انگار تا الان تعریف نمیکردم!!!یه ابروشو داد بالا و گفت :- آآآرررره جون عمت!!!! زود بگو از مهمونی از اون همسایه ی خوشتیپت ...خندیدم ... رفتم تو فکر واقعا نیاز داشتم با یکی حرف بزنم و کی بهتر از خواهرم که نزدیکترین دوستمم بود واسه ی همین از روز اول شروع کردم .. تقریبا دو ساعتی بی وقفه حرف زدم تا بالاخره حرفام تموم شد .. کتی رفته بود تو فکر و لبخند مرموزی رو لبش بود ...بعدم رو کرد بهم و گفت :- ولی کیانا خوش بحالت ها!!! چپ چپ نگاش کردم که بلند خندید و گفت :- جون آبجی راست میگم کیانا .. خاک تو سرت این مجد رو تور کن دیگه من اگه تا الان بودم سه تا بچم داشتم ازش ...- خندم گرفته بود ولی در حالیکه سعی میکردم جدی باشم گفتم :- کتی خجالت بکش ...بعدشم اون یه سر داره هزار سودا!!!- وا چرا ؟؟؟؟ جوون به این خوشتیپی...وا... ثوابم داشت .. از این منجلاب فساد میکشیدمش بیرون!!!!...خندیدم و گفتم :- حالا گیرم منم ازش خوشم بیاد از کجا معلوم اون از من خوشش بیاد؟؟!!- وآآآآآ... من که هر چی از این بد بخت شنیدم توجه بود!!! مگر اینکه توهم زده باشی منم با توهماتت سر کار رفته باشم - گمشو کتی .. توهم کدومه همون چیزایی رو گفتم که اتفاق افتاده مگه روانیم!!!خندید و گفت :- روانی که ... ای یی ..یی!!! بگی نگی !!! اگه نبودی تا الان توام عین من از مجد سه تا بچه داشتی !!!!بعد از اینکه به اندازه ی کافی به نظریه پردازی های کتی راجع به مجد گوش دادم بحث رو سوق دادم به سمت عروسی ... کتیم که انگار یه موضوع جدید دادن دستش .. شروع کرد با آب و تاب از خبر های دست اول گفتن ..- راستش کیانا گویا خاله خیلی رضا نبوده تو بیای دیروز شنیدم مامان به بابا میگفت " مردم خواهر دارن ما هم خواهر داریم پرو پرو برگشته به زبون بی زبونی میگه بهتر کیانا نباشه حالا من که به کیانا چیزی نگفتم تا بچم ناراحت نشه ولی به اونم نگفتم که کیانا میاد یا نه بگو تو خاله ای ؟ به جای اینکه طرف دختر خواهرت باشی وایسادی روبروش!!! " خلاصه اینکه کیانا با این حرفا اونجور که بوش میاد اومدن تو مساوی با پس افتادن خاله نیره و فریبا!! راستی لباس اینا آوردی؟؟- آره واسه ی عروسی همون لباسی که مجد خرید رو آوردم واسه ی پاتختیم اون دکلته قرمزه که تازه خودم خریده بودم...- ای ول مجد!! برو بیار لباسشو ببینم ..- نه دیگه بذار همون فردا ...کتی به مسخره روشو به حالت قهر کرد اونورگفت :- اییییش... تحفه!!هردو زدیم زیر خنده ..اونروز علاو بر اون چند ساعت شبشم تا نزدیکای ساعت 3 با کتی از هر دری حرف زدیم .. تقسیم حضور و وجود مجد با یکی باعث شده بود کلی آرومتر شم .و البته ناگفته نمونه میدونستم دهن کتیم قرصه و ازین بابت خیلی خوشحال بودم !!!!فردای اونروز که روز عروسیم محسوب میشد ساعت نزدیکای ده بود که با تکونای کتی از خواب پریدم :- هوووی؟؟ چه خبرته چرا اینجوری بیدارم میکنی؟؟؟!خندید و گفت :- بدو دیر شد ساعت 11 وقت آرایشگاه گرفتم !!!خمیازه ای کشیدم و گفتم :- آرایشگاه واسه چی .. حالا مگه چه خبره ..- واسه تو شاید پررو!! خودش یه مجد داره چشم نداره ببینه ما میخوایم یکم به خودمون برسیم بلکه یه نیمچه مجدیم در این خونرو بزنه !!!!خندم گرفت میدونستم کتی از اون سبک دخترا نیست و صرفا بخاطر مرتب بودن میخواد بره آرایشگاه خودمم بدم نمیومد ابروهامو تمیز کنم و موهامو یه دستی بکشم واسه ی همین سریع بعد از خوردن صبحانه با هم راهی شدیم!! با یه ربع تاخیر رسیدیم آرایشگاه... کتی بر خلاف من که موی لخت رو ترجیح میدادم عاشق موی حالت دار بود واسه ی همین به آرایشگر گفت موهاشو بپیچه .. منم یکم زیر موهامو مرتب کردم و گفتم لخت برام سشوار کنه از طرفیم گفتم یه رج از زیر ابروم برداره که خیلی پر و کلفت شده بود .. با اینکار صورتم و پشت چشمم هم بازترمی شد... بعد از اینکه کار موهای کتی تموم شد نوبت به آرایش صورتش رسید اونقدر آرایشگر خوب درستش کرد که منم هوس کردم صورتمو بسپرم دستش فقط قبلش تاکید کردم آرایش ملیح کنه و از خظ چشم و سایه های اجق وجقم استفاده نکنه ..موقعی که کار آرایشگر تموم شد کتی با دیدنم سوتی زد و گقت: - وای کیانا محشر شدی ...خودمو که توی آینه دیدم حرف کتی به نظرم بیراهم نیومد واقعا عوض شده بودم آرایش صورتم در عین سادگی و ملاحت خیلی چهرمو تغییر داده بود و در کل هردومون از آرایشگاه راضی اومدیم بیرون ...ساعت نزدیکای سه بود که رسیدیم خونه , گویا جشن عقد ساعت 5 بود واسه ی همین بلافاصله رفتیم تو اتاق تا حاضر شیم ...موقعی که لباسمو پوشیدم و اومدم از اتاق بیرون کتی سوتی زد و مامان گفت :- ماشاا... هزار ماشاا... چقدر ناز شدی مادر .. بعدم بدو رفت توی اشپزخونه اسفند دود کنه ...کتی خودش در حالیکه یه پیرهن طلایی حریر ماکسی که واقعا برازنده ی قد و هیکلش بود به تن کرده بود با خنده رو کرد به بابا و گفت :- اوووه چه جوگیر ... البته خوب تیکه ای شدی ولی نه در حد و اندازه های اسفند بهر حال دست خریدار لباس درد نکنه ...چشم غره ای بهش رفتم ... که با چشمکی جوابمو داد .. البته از حق نگذریم لباس بهم میومد ولی مامان نوشینم چاشنیشو زیاد کرده بود ... به هر تر تیبی بود ساعت 4.5 از در راه افتادیم توی راه مامان نوشین تمام مدت توصیه های لازم رو به من میکرد تا اگه کسی حرف و زخم زبونی زد ناراحت نشم .. اونقدرم گفت و گفت تا کم کم دلشوره افتاد به جونم .. انگار تازه یادم افتاده بود که قراره محمد رو ببینم... با این افکار بالاخره رسیدیم ... عقد توی خونه ی خود خاله نیره اینا بود و واسه ی عروسی گویا باید میرفتیم یه باغ حوالی شهر که طبق گفته ی بابا راهی نبود و تقریبا بیست دقیقه ای میرسیدیم ...تمام مدت اینکه آسانسور برسه بالا یه استرسی داشتم که گویا کتی هم فهمید چون دستمو آروم گرفت و فشار داد و یه دونه ازون خنده های با محبتشو به روم زد.. نمیدونم چند نفر از آدما طعم داشتن خواهر واقعی رو چشیدن ولی من میتونم بگم باحضور کتی این حس تو وجودم 1 00 %ارضا شده بود و همیشه به داشتنش افتخار میکردم ..بالاخره رسیدیم .. مامان و بابا و بعدم کتی و آخر از همه من وارد شدم ... خاله که تا اونموقع منو ندیده بود و داشت قربون صدقه ی کتی میرفت با دیدن من رنگ از صورتش به وضوح پرید و به یه سلام و علیک بدون روبوسی و خوش آمد گویی سرد بسنده کرد .... نمیدونم چرا ولی همون نرسیده برخورد خاله کل اعتماد به نفسمو گرفت .. انگار کتیم فهمید چون آروم زیر گوشم گفت :- نبینم خودتو ببازیا!!! به مجد فکر کن .. بعدم ریز ریز خندید!!!نمیدونم این حرف رو برای چی زد ولی تاثیر چشم گیری داشت .. که ناخودآگاه خنده به لبم آورد و باعث شد از سد بقیه اقوام که بعضیاشون به گرمی ولی با نگاه های ترحم انگیز و بعضیاشونم با تعجب باهام سلام علیک کردن به راختی بگذرم...با کتی یه گوشه ی سالن رو انتخاب کردیم و نشستیم ...نمیدونم چرا ولی هر لحظه منتظر ورود محمد و زنش یا حداقل مادر و خواهرش بودم ...انتظارم خیلی به طول نیانجامید که مادرش بعدشم خواهرشو دختر عموش وارد شدن خوشبتانه خودش گویا نیومده بود ولی مطمئنا برای عروسی میومد ... بر خلاف انتظار مادر و خواهرش بلافاصله بعد از دیدن من اومدن سمتم و سلام علیک گرمی باهام کردن به وضوح میشد تعجب توی تک تک نگاه های اطرافیان دید ..و این حالت موقعی به اوج خودش رسید که مامان محمد منو کشید تو بغلش و بوسید و آروم جوری که فقط خودم بشنوم گفت :- کیانا جون منو حلال کن ... لبخندی بهش زدم و گفتم :- این حرفا چیه ...بعدم رو کردم به خواهرش و زن محمد و گفتم :- بفرمایید بشینید .. خیلی خوش آمدید ...خواهرش لبخند مهربونی زد ولی الهام زن محمد پشت چشمی نازک کرد و به یه سلام سرد اکتفا کرد بعدم دنبال مادر شوهر و خواهر شوهرش رفت و همگی نشستن توی یه قسمت سالن که توی زاویه ی دید من نبود...
نزدیکای ساعت 5 بود که عروس و داماد وارد شدن .. از دم در شروع به سلام و احوالپرسی کردن تا رسیدن به ما ... فریبا هم مثل مادرش با لحن سردی با من سلام علیک کرد و لی خوشبختانه بر خلاف قبل اصلا خودومو نباختم… و عادی برخورد کردم ... بالا خره عاقد اومد و همه ی خانوما رفتن به سمت اتاق عقد به تبعیت از بقیه منو کتیم این کار رو کردیم اما تا اومدم وارد شم خالم که جلوی در وایساده بود با لحن بدی رو کرد بهم و با صدای تقریبا بلندی گفت :- کیانا جون ... ببخشیدا خاله جون ولی مامانت نگفته بهت دختره مطلقه شگون نداره پای سفره ی عقد باشه ؟؟ نمیدونم چرا یه بغض بدی چنگ انداخت به گلوم ... یعنی من مطلقه محسوب میشدم ؟؟!من که حتی اسم محمدم توی شناسنامم نرفته بود ... نگاهی به خاله انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم برگشتم سر جام ... مامان و کتیم که حرف خالرو شنیده بودن اومدن کنارم ... کتی رو کرد بهم و گفت :- کیانا ؟ میخوای برگردیم خونه ؟؟!!با صدایی که از بغض میلرزید جواب دادم :- نه چرا ؟؟!!!! برگردم؟؟ اونوقت یه چیزدیگه میگن ... میگن چشم نداشت خوشبختی دختر خالشو ببینه ؟؟!!! میدونی کتی خندم میگیره یادته همین خاله سر خواستگاری من و اینکه خانواده ی محمد مذهبین و از لحاظ پوشش به ما نمیخورن چه قشقرقی راه انداخت و چقدر بالای منبر رفت ؟؟!! اونوقت الان خودش داره با همون خانواده وصلت میکنه ...کتی کاملا درک میکرد چی میگم ..سرشو تکونی داد و نفس عمیقی کشید .. همزمان با این کارش صدای بله ی فریبا اومد و دست و سوت و هلهله ...رو کردم به مامان که تا اون لحظه اخماش تو هم بود چشماش پر از غم و گفتم :- مامان گلم نمیخواد ناراحت شی .. ولشون کن .. واگذار همه ی آدما دست اونیکه اون بالاست ... شما برو تو اتاق عقد بالاخره خالشی.. اونا بدن شما بد نباش .. مامان لبخندی زد و آروم گونمو بوسید و رفت تا هم کادو هارو بده همم تبریک بگه ... ساعت نزدیکای 7 بود که مراسم عقد کنون و کادو دادن ها تموم شد و قرار شد همگی بریم سمت باغ البته عروس میموند تا تعویض لباس کنه و بعد بیاد .. موقع رفتن به خاطر ازدیاد جمعیت مامان و کتی سوار آسانسور شدن و بابام که از قبل رفته بود پایین واسه ی همین مونده بودم من و چند تن از اقوام از اونجایی حوصله ی نگاه های کنجکاو و سوال های بی سر و تهشون رو نداشتم ترجیح دادم با پله ها برم ... توی پاگرد دوم بودم که سینه به سینه ی یه آقایی شدم .. سرمو بلند کردم که عذر خواهی کنم که نگام با نگاه متعجب محمد تلاقی پیدا کرد ...برای چند صدم ثانیه شوکه نگاش کردم ولی بلافاصله به خودم اومدم و با اخمی سرمو انداختم پایین تا برم ...که گویا پامو بد گذاشتم و لیز خوردم ... اما دستا ی قوی محمد مانع از زمین خوردنم شد ... بعد از اینکه تعادلم رو تونستم حفظ کنم با اخم عمیقی به دستم که هنوز توی دستش بود نگاه کردم و بعد به محمد یهو با همون نگاه پاک آشناش پیشونیش خیس عرق شد و سرشو انداخت پایین و سریع دستشو کشید و ببخشید آهسته ای زیر لب گفت ...بلافاصله عقب گرد کردم و از پله ها رفتم پایین ... تمام مدت قلبم تند تند میزد و یه حس بدی داشتم ... باورم نمیشد با دیدنش اینقدر بهم بریزم نمیدونم دلتنگش بودم ..ازش دلگیر بودم.. چه حالی بودم .. فقط میدونم بغض داشتم به اندازه ی تمام دنیا بغض داشتم .. ازینکه میدیدم هنوز نگاهش پاکه ازینکه هنوز تو چشماش همون برق قدیمه ..یه لحظه از ذهنم گذشت که محمد اونقدر خوب بود که اگه منم جای اقوام بودم .. شاید دلیل رفتنش رو طرف مقابلش میدیدم!!!!! هر چند خود منم تنها دلگیریم از محمد ضربتی عمل کردنش بود ... پیش خودم خدا خدا کردم که اگه دلیلی داشته اینکارش اونقدر منطقی بوده باشه که منو از این برزخی توش دارم دست و پا میزنم نجات بده ...موقعی که رسیدم پایین با دیدن قیافه ی گرفته ی مامان و کتی فهمیدم اونام محمد رو دیدن!!!وقتی سوار ماشین شدیم کتی آهسته زیر گوشم گفت :- دیدیش؟!!- آره !!!- باهات حرفم زد؟- نه مهلت ندادم!!!- خوب کاری کردی .. پسره ی... ا..اکبر!!!چیزی نگفتم ولی رفتم توی فکر... از همین الان میدونستم اگه محمد بخواد توضیحی بده این فرصت رو بهش میدم.. نه بخاطر اون بخاطر خودم ... فقط به خاطر شخص خودم.. توی این مدت هر وقت جلوی آینه وایمستادم دنبال هزارتا ایراد تو وجودم میگشتم و این شده بود کابوسم ..خسته بودم از سناریو بافی از حدس از گمان .. باید تمومش میکردم ..توی این افکار بودم که بالاخره رسیدیم .. عروسی بر خلاف نامزدی من مختلط بود ...و همون اقوام محمد اینا که سر مختلط بودن نامزدی من آَشوب راه انداخته بودن که وای دوره ی آخر الزمون شه و این حرفا حالا دختراشون راست راست با لباسای صد برابر بد تر از من و کتی داشتن جلو مردا راه میرفتن ... چقدر آدما زود رنگ عوض میکردن ...دل و دماغ آنچنانی نداشتم بعد از سلام و احوالپرسی با یه عده از فامیلا که توی عقد کنون نبودن یه جای دنج رو توی جمع جوونترها پیدا کردیم و با کتی نشستیم مامان و بابا م به جمع بزرگتر ها پیوستند و رفتن یه سمت دیگه توی افکار خودم بودم که یه لحظه سنگینی نگا هی رو احساس کردم ... رومو که چرخوندم با دیدن محمد که کنار خواهرش و الهام وایساده بود نگاش به من بود اخمی کردم و رومو برگردندم!!!! باخودم آهسته گفتم :- احمق... انگار نه انگار که زن داره !!!! کتی که گویا حرفمو شنیده بود خنده ای کرد و گفت :- تازه دیدی؟؟؟ از وقتی نشستی عین تلسکوپ هابل روته .... الهامم هی بهش چشم غره میره... نمیدونم کیانا ولی رفتار محمد با الهام اصلا شبیه اون رفتاری که با تو داشت نیست ...شونه هامو بالا انداختم و گفتم :- نمیدونم والا!!!! فعلا که من..- بعدم ادامه ی حرفمو خوردم ..کتی واسه ی اینکه حال و هومو عوض نه گفت :- حالا کدومشون بهترن ؟؟؟- کدوم چی بهتره ؟!!!- بابا منظورم بین مجد و محمده کدوم بهترن ؟؟!!!واقعا خودمم نمیدونستم ... واسه ی همین گفتم :- از چه لحاظ؟؟!!!- نمیدونم قیافه ؟!!- اون بهتره !!- تیپ!!- مجد!!- اخلاق !!- اه چه میدونم کتی .. توام دیوونم کردی!!!- بلند خندید و گفت :- اووه چته ؟؟!!واقعا چم بود ؟؟؟!! بغضمو با یه جرعه آّب فرو دادم و واسه ی اینکه از دل کتیم در بیارم رو کردم سمتشو گفتم :- بریم برقصیم؟؟؟!!خندید و گفت :- واست حرف در میارنا!؟؟!- عیبی ندار من بشینم.. پاشم... برم ...بیام... همش حرفه .. با این حرفم دستمو گرفت و رفتیم وسط ...نمیدونستم الان محمد به چی فکر میکنه یادمه دوست نداشت تو جمع برقصم و اونقدر تو گوشم خونده بود تصمیم داشتم بعد از عروسیمون محجبه شم ...البته انقدر خودش بهم محبت میکرد که واسم دیگه این چیزای کوچیک مهم نبود ...به هر حال یه دور که رقصیم برگشتم سمتش تا ببینم قیافش چه شکلی شده .. چشماش قرمز بود و دستاشو مشت کرده بود تا نگاه من رو دید روشو کرد اونور رو به الهام و بهش لبخند زورکی زد ...نفس عمیقی کشیدم ... پیش خودم گفتم پس هنوزم براش مهمه ... بعد از اون یه دور رقص تا موقع شام یه گوشه نشستم.. موقع شام از اونجا که میل چندانی نداشتم .. تصمیم گرفتم از ساختمون برم بیرون و توی باغ قدمی بزنم با وجود هوای سرد فقط یه ژاکت تنم کردمو از در اومدم بیرون .. اونقدر تنم تب دار بود که هوای به این سردیم اثری روش نداشت .. همین جور که داشتم میرفتم سمت ته باغ و با خودم هزار و یک جور فکر میکردم احساس کردم صدای خش خش برگ از پشت سرم میاد ... بلافاصله رومو کردم اونور دیدیم محمد یکم عقب تر از منه موقعی که دید وایسادم چند قدم دیگه اومد سمتم و با فاصله روبروم قرار گرفت و به آرومی سلام کرد ...در جوابش اخمی کردم که گفت :- حرف دارم ... خیلی حرف دارم کیانا!!!! اونقدر توی این دلم غمه که موندم تا الان چجوری نترکیده!!!نفس عمیقی کشیدم و رومو کردم اونور و گفتم :- حتما پشیمونی ازینکه چرا از اول منو انتخاب کردی ...عصبی دستی کشید لای موهاشو گفت :- هر کی... هر کی ندونه.. تو میدونی 4 سال دنبالت بودم!!! 4سال شب وروزم تو بودی .. تمام این مدت به این امید بودم که تو که منو میشناسی .. بالاخره یه خبری ازم میگیره ... بابات بعد از داستان عکسایی که با ایمیل برات فرستادن .. دیگه نمیذاشت پامو تو شعاع 10 کیلومتری خونتونم بذارم چندین بار اومدم چندین بار تلفن زدم ...ولی هر دفعه یکی بهم جواب سر بالا داد یا مادرت یا پدرت ..آخرشم که ازم دورت کردن؟!!!پوزخندی زدم و گفتم :- چرا اومدی؟؟؟ مگه زن نداشتی؟؟ چرا قبلش نیومدی؟؟!!! توجیه چی رو داری میکنی؟؟؟! تو میدونی به من چی گذشت؟؟!!! آره؟؟؟ میدونی؟؟؟ نگاه عمیقی بهم کرد ...و بعد ادامه داد :- خرف برای گفتن زیاد دارم .. امشب وقت مناسبی نیست .. ولی فردا پس فردا هرروز که تو راحت بودی بگو .. میخوام ببینمت کیانا ... من رو زندگیم قمار کردم .. باید حرفامو بشنوی .. نمیخوام برگردم نمیخوام برگردی یا حتی منو ببخشی میخوام دلیلمو بدونی.. شاید بهم حق دادی .. شاید دیگه نفرینم نکردی .. کیانا من نابود شدم که باهم نابود نشیم ..کیانا من از بین بد و بدتر بد رو انتخاب کردم ....تو چشماش پر از غصه بود پر از غم .. تازه تازه انگار داشت یادم میفتاد محمد کی بود ... چی بود ....میدونستم دروغ نمیگه تو مرامش نبود... بغض داشتم .. دلم برای اون موقع ها که بغضم میگرفت و عین یه داداش مهربون سرمو میگرفت به سینش تا گریه کنم تنگ بود ... یادمه هر دق دلی داشتم سرش خالی میکردم آخرش میخندید و میگفت آروم شدی؟؟ صبور بود ... خیلی صبور بود و این غم تو چشماش خیلی خیلی بزرگ وگرنه آدمی نبود که ناراحتیشو نشون بده ....تسلیم شدم ... رو کردم بهش و گفتم :- خدا شاهده نفرینت نکردم ... خدا شاهده ... میدونستم یه دلیلی داری ... دلیلت رو نشنیدم ولی میدونم حتما واسه ی خودت اونقدر محکم بوده که بخوای چنین کاری کنی ... ولی آقای محترم این رسمش نبود!!!! میدونی به من چی گذشت ؟؟؟!!سرشو تکون داد انداخت پایین :- پیش اون چیزی که به من گذشته هیچه ... با صدای پا رومو کردم سمتش و گفتم :- شمارم تغییر نکرده من تا یکشنبه هستم ... اگه میخواستی دلیلتو بکی بهم sms بزن یه جا قرار میذاریم ببینمت .. به زنتم بگو .. بگو تا مدیونش نباشم!!! اگه مخالف بودم... بهش بگو این حقه کیاناست که بدونه !!!بعدم بدون اینکه دیگه نگاش کنم از کنارش رد شدم و به دو رفتم سمت ساختمون .. دم در ورودی با الهام سینه به سینه شدم .. نگاه با غضبی بهم کرد و با لحن عصبی گفت :- محمد رو ندیدی؟!!!واسه ی اینکه پیش خودش راجع بهم فکر بد نکنه رو کردم بهش و گفتم :- چرا اومده بودم قدم بزنم .. اونم تو حیاط بود ...انگار که تعجب کرده بود من اینقدر راحت بهش گفتم ... اومد حرفی بزنه که محمد پشت سر من از پله ها اومد بالا و روکرد به الهام و گفت :- دنبال من میگردی ؟!!!الهام سری تکون داد و گفت :- زن عمو خستست میگه بریم کم کم.. دیگه وایسادنو جایز ندیدم واسه ی همین اومدم تو وبا چشم دنبال کتی گشتم بالاخره گوشه ی سالن پیداش کردم داشت با یه پسر جوونی حرف میزد .. بر خلاف شیطنت همیشگیش اینبار خیلی با متانت در حالیکه سرشو انداخته بود پایین به صحبت های پسر گوش میداد ..خندم گرفت و پیش خودم گفتم ای کتی شیطون بالاخره توام ...نگاهی به پسره کردم .. قد بلندی داشت و چهارشونه بود و بر خلاف هیکلش صورت ظریف و قشنگی داشت و پوست سبزه و چشم و ابروی مشکی و در کل جوون برازنده ای بود از لحاظ ظاهر ...کنجکاویمو کنترل کردم تا به وقتش از خود کتی بپرسم و با فکری مشغول از بحثی که با محمد داشتم رفتم و پیش مامان اینا نشستم ... ساعت نزدیکای دوازده بود که کم کم مهمونا عزم رفتن کردن و ماهم به تبعیت جمع بلند شدیم و بر خلاف باقی فامیلای نزدیک که میخواستن دنبال عروس برن نه ما مایل به رفتن بودیم و صد البته نه خاله و فریبا مایل به حضور ما ... واسه ی همین به پیشنهاد مامان و بابا یه راست اومدیم خونه ...علاوه بر خستگی جسم اونقدر از لحاظ روحی بهم فشار اومده بود که حتی نای سین جیم از کتی راجع به اون پسری که داشت باهاش حرف میزد رو هم نداشتم واسه ی هیمن بلافاصله بعد از اینکه رسیدیم خونه لباس راحتی پوشیدم و با همون آرایش صورتم تقریبا بیهوش شدم..روز بعد با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم و اونقدر خوابالو بودم که بدون اینکه نگاه کنم کیه دکمه ی اتصال رو زدم و با صدای دورگه از خواب گفتم :- بله ؟؟؟!!- سلام. شناختی ؟!صدا صدای محمد بود ... عین فنر از جام پاشدم و نگاهی به ساعت انداختم تقریبا یه ربع به ظهر مونده بود صدامو صاف کردم و گفتم :- سلام , آره..با لحنی که منو یاد قدیما میانداخت گفت :- خواب بودین خانوم؟! مزاحمت نباشم؟!- آره ... نه دیگه باید پا میشدم..- خلاصه ببخشید فکر نمیکردم این ساعت ...- میدونم ... مسئله ای نیست!!!چند ثانیه ای سکوت کرد و بعدم گفت :- با الهام حرف زدم گفتم میخوام باهات حرف بزنم ... راستش بر خلاف انتظارم که قشقرق به پا میکنه حرفی نزد ... نمیدونم شاید اونم یه جورایی خودشو به تو مدیون میدونه ...نفس عمیقی کشید و ادامه داد...- خواستم بپرسم برای شما کی راحته که با هم حرف بزنیم؟؟!!!نمیدنم چرا ولی دوست نداشتم کسی حتی مامان اینام ازین موضوع با خبر شه البته کتی سوای همه بود ... با خودم کمی فکر کردم و گفتم :- فکر کنم فردا برام راحت تر باشه ... فردا طرفای عصر...- باشه .. فقط میشه بریم .. همون پارک دم دانشگاه ؟؟!همون جایی رو گفت که اولین بار ازم خواستگاری کرده بود ... نمیدونم ... برا م خیلی فرقی نمیکرد .. ولی پیش خودم گفتم شاید اونجا راحت تر بتونه حرف بزنه ... یه حالی بودم ... یه حس سرمای بدی داشتم .. سرمایی که رو لحنمم اثر گذاشت :- واسه ی من جاش فرق نمیکنه ...صداش عوض شد و با یه غمی گفت :- یادته میگفتم لحنت که سرد میشه قلبم از حرکت وایمیسه ؟؟؟!!یادم بود..با لحن جدی ای گفتم :- یادمه خیلی حرفا میزدید!!!! ولی خوب ... کو عمل..نفس عمیقی کشید :- من رو بیشتر ازین شرمندم نکن ... از روزی که بهم جواب بله دادی شرمندت بودم ...تازه میخواستم با خوشبخت کردنت اونو جبران کنم که ....وسط حرفش پریدم و گفتم :- حرفا باشه برای فردا ... ساعتشو تا قبل از ظهرش برام sms کن..- با شه خانوم ...- خداحافظ..- منتظر نشدم جواب بده و گوشی رو گذاشتم با حرفاش تمام اون صحنه ها تک تک از جلوی چشمام گذشت ... محبتاش .... کیانا خانوم گفتناش .. یادمه هیچوقت بدون خانوم صدام نمیکرد ... آه بلندی کشیدم و از تخت اومدم پایین ...موقعی که از در اتاق اومدم بیرون با صدای سر حال کتی از تو فکر اومدم بیرون :- به به کیانا خانوم!!! ... ساعت خواب آبجی خانوم ..تعارف نمیکردی .. میرفتی تا شب..خندم گرفته بود واسه ی اینکه کم نیارم گفتم :- چیه خیلی سرحالی؟؟!!! نکنه شاهزاده ی سوار بر اسبتو دیشب پیدا کردی؟؟!!خندید و گفت :- نه بابا کو؟؟؟!! کجاست ...؟؟؟!!زیر بازوشو گرفتم و دم گوشش گفتم :- همون آقاهه که داشتی باهاش حرف میزدی !!!!! فکر نکن ندیدمتا !!!!!!بر خلاف انتظارم خنده ی بلندی کرد و بعدم آروم زیر گوشم گفت :- به کاهدون زدی .. طرف داشت راجع به خواهرم سوال جواب میکرد ...اول دوزاریم نیفتاد ولی بعد یهو گفتم :- چییییی؟؟؟!!!- بله خانوم!! راجع به سرکار .. البته اول رفت با مامان حرف زد مامان دل و ماغشو نداشت بعد اومد با من حرف بزنه که مثلا کد خدارو ببینه ده رو بچاپه!!!خندم گرفت از لحنش و گفتم :- تو چی گفتی؟؟!!با لحن شیطونی گفت :- وا... گفتم این جنس بنجل رو ما از خدامون هر چه زود تر ردش کنیم بره!!!نیشگونی از بازوش گرفتم و گفتم :- کووفت .. آدم یه خواهر مثل تو داشته باشه دشمن نمیخواد ...بعدم با قهر از پله ها رفتم پایین که دنبالم اومد و با خنده گفت :- نه بی شوخی بهش گفتم خواهرم فعلا تهران داره ارشد میخونه و به دلایلی قصد ازدواح نداه اونم گفت تازمانی که درسشون تموم شه صبر میکنم ... حالا نظرت چیه قرار امروز توی پاتختی جوابتو به مادرش بدیم..عصبی شدم :- فکرشم نکن.. جواب رده ...کتی که اصولا تیز بود گفت :- بگو دلم جایی گیره ...چپ چپ نگاش کردم که دیگه حرفی نزد منم پی اش رو نگرفتم میدونستم خود کتی به مامان میگه که دست به سرشون کنن.. بعد از خوردن ناهار طرفای ساعت 2.5 بود که با کتی اومدیم که حاضر شیم ..... پاتختی گویا از ساعت 5 تا 8 بود هر چند دل دماغ رفتن نداشتم و میدونستم صاحب مجلسم علاقه ی چندانی نداره به حضورم ولی به خاطر مامان و حرف مردم تصمیم گرفتم برم .. رفتم حموم ... بعد از اینکه موهامو پشت سرم گوجه ای جمع کردم ...زدم به سیم آخر و پیرهن دکلته ی قرمزمو پوشیدم و یه ماتیک غلیظ قرمز زدم و روش برق لب و داخل و بیرون چشمم یه مداد مشکی کشیدم و یکمم سایه ی تیره زدم پشت پلکم , با ریملم مژه هامو حالت دادم و یه رژگونه کمرنگ گلبهیم آراشمو تکمیل کرد... خوشم اومده بود از خودم تاحالا ازین آرایشا نکرده بودم ... کتی که دیدتم خندید و گفت :- وای کیانا چه با حال شدی.. بعدم خندید و ادامه داد :- تهران روت تاثیر گذاشته ها!!!!خندیدم و سری تکون دادم خودشم خوشگل شده بوده .. یه کت شلوار بنفش کمرنگ پوشیده بود وموهاشو پشت سرش ساده جمع کرده بود و با یه آرایش ملیح زیباییش کامل شده بود ..ساعت 4.5 بود از خونه راه افتادیم چون بابا نمیومد با 405 رفتیم و تا اونجام کتی روند الحقم توی این 2-3 ماهی که من نبودم رانندگیش خیلی بهتر شده بود .. پا تختی خونه ی مادر داماد بود واسه ی همین با کمی پرس و جو ی آدرس بالاخره با اینکه مسیر دوری نبود نزدیکای 5 رسیدیم ...تقریبا اکثریت اومده بودن ... مطابق دیروز خاله با دیدنم یه جوری شدو به یه سلام و احوال پرسی بدون روبوسی بسنده کرد ولی بر خلاف استقبال سرد خاله مادر داماد خیلی گرم برخورد کرد و با مهربونی گونمو بوسید بهم خوش آمد گفت ... پیش خودم گفتم قربون هفت پشت غریبه که صفاشون بیشتره ... بعد از اینکه مامان کادوش رو که یه سکه تمام بود با یه کتری برقی داد دست خواهر داماد رفتیم یه گوشه ی سالن نشستیم .. خونه ی بزرگ و دلبازی داشتن و خوشبختانه بخاطر برخورد خوب صاحبخونه ناخودآگاه احساس آرامش کردم ...مدتی از نشستنمون نگذشته بود که الهامم اومد البته بدون مادر و خواهر محمد ... بعدم شنیدم که گویا مادر محمد مریض احوال بوده خواهرشم بخاطر اون نیومده .. بعد از تحویل دادن کادوها که از طرف خودش و اونا بود نگاهی انداخت اطراف سالن و با دیدن من اومد کنارمو سلام و احوالپرسی کرد و بعدم نشست کنارم .. خوب یکم عجیب بود ولی حرفی نزدم و به خوبی باهاش برخورد کردم .. البته نگاه ها و پچ پچ های در گوشی اطرافیان ازین کار به اوج خودش رسید .. یکم که گذشت الهام رو کرد به من و گفت :- محمد گفت فردا ساعت 5 بیاین همون جایی که تلفنی گفت ..تشکری کردم و ادامه دادم :- امیدوارم درکم کنی..سری تکون داد و گفت :- من محمد رو خیلی دوست دارم .. درسته اون منو .. بعدم بغض کرد و بعد از چند ثانیه آرومتر ادامه داد :- توروخدا ازم نگیرینش!!!خندم گرفته بود!!! با خدم فکر کردم ..من اونو از تو نگیرم؟؟!!! .نفس عمیقی کشیدم و گفتم :- محمد برای من تموم شده ..حتی دلیلشم منطقی باشه باعث نمیشه که من اونو از تو بگیرم... اون با ازدواجش تمام راه های بازگشت رو بسته .. خیالت راحت باشه ...نگاه قدر شناسانه ای بهم کرد و با یه تشکر ازجاش بلند شد و رفت سمت دیگه ی سالن پیش سایر اقوامشون ..باقی مراسم با شادی و خنده ی اطرافیان و فکر مشغول من گذشت ... هرچند منم توی چند آهنگ کتی رو همراهی کردم و خودمو شاد و بی خیال نشون دادم ولی استرس فردا داشت دیوونم میکرد .. امیدوار بودم دلیل محمد ربطی به من نداشته باشه شاید این باعث میشد اعتماد به نفسه از دست رفته به من برگرده ...از همه مهمتر دوست داشتم محمد برای دیگران و اونایی که هزار جور عیب و ایراد رو من گذاشتن دلیلشو بگه .. بالاخره طرفای ساعت 8 بود که کم کم همه عزم رفتن کردن و مام به تبعیت از بقیه با همه خداحافظی کردیم و رفتیم سمت خونه ...بعد از اینکه رسیدیم خونه و شام خوردیم از زور استرس ساعت 10 -10.5 جمع رو ترک کردم و به بهانه ی خواب اومدم اتاقم ... نمیدونم چقدر گذشته بود که در اتاق باز شد و کتی آروم کنارم نشست و گفت :- کیانا بیداری؟؟!!سرمو از زیر لحاف آورم بیرون و گفتم :- آره .. - فردا قراره با محمد حرف بزنی ؟؟؟!!- تو از کجا فهمیدی؟!!- نا خواسته حرفاتو با الهام شنیدم ... ببخشید ..- نه بابا میخواستم بهت بگم .. ولی نمیخوام مامان اینا بفهمن .. گویا قبل از رفتنمم میخواسته باهام حرف بزنه اونا اجازه ندادن... سرشو تکون داد و گفت :- نه خیالت راحت باشه ... این حقته که بخوای داستانو بدونی ...بعدم یکم فکر کرد و گفت :- فردا به بهانه ی خرید میریم بیرون ..بگو میخوای برای همکارات سوغاتی بخری..خندم گرفت و گفتم :- شیطون نکنه مامانو با همین نقشه های پلید دودره میکنی !!!؟خندید و گفت :- جون به جونت کنن خواهر بزرگه ای ها!!!!!!چیزی نگفتم و آروم دسشتو ناز کردم اونم گونمو رو بوسید از اتاق رفت بیرون روز بعد ساعت نزدیکای 4 بود که رو کردم به مامان و گفتم :- مامان منو کتی میخوایم بریم خرید راستش به همکارا قول دادم براشون از شیراز سوغات بخرم .. شمام میاین ؟؟!!خدا خدا میکردم که جوابش نه باشه که خوشبختانه رو کرد بهم و گفت :- نه مادری خودتون برین ولی زود بیاین که واسه ی شام دور هم باشیم ... گونشو بوسیدم و اشاره زدم به کتی و با هم رفتیم حاضر شدیم ....ساعت طرفای 4.5 بود که از خونه زدیم بیرون دستام از زور استرس یخ بسته بود .. نمیدونم چرا ...در صورتی که لزومی نداشت اینقدر مضطرب باشم ولی متاسفانه از درون داغون بودم... بالاخره راس ساعت رسیدیم و موقعی که پیاده شدم بر خلاف انتظارم کتی رو کرد بهم و گفت :- کیانا من میرم یکی از پاساژ های همین اطراف کارت تموم شد به من زنگ بزن بیام دنبالت !!- مگه تو نمیای ؟!!! لبخندی زد و گفت :- فکر نکنم حضور من درست باشه ..حق با کتی بود سری تکون دادم و وارد پارک شدم ... نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه رفتم سمت همون نیمکتی که اولین بار کنار هم نشستیم ... حدسم درست بود .. اونجا نشسته بود و سرشو بیم دستاش گرفته بود .. جلوتر رفتم و سلام کردم که با صدام بلافاصله از جاش بلند شد و سلام کرد و ادامه داد:- ببخش مزاحمت شدم ... مرسی اومدی .. بفرما بشین ...- بعد از نشستنم .. با فاصله اونم نشست و رو کرد سمت من و گفت :- خوبی؟؟!!!- مرسی ممنون...شما چطوری؟- زندم!!! شکر!- خوب میشنوم ..نگاهی بهم کرد ... ازون نگاههای غمگینی که تا عمق وجود آدم نفوذ میکنه.... نفس عمیقی کشید و شروع کرد :- 5سال پیش وقتی اومدم دانشگاه هیچوقت فکر نمیکردم که دانشگاه جایی باشه عشق رو تجربه کنم ..درست یادمه روز سومی بود که میومدم دانشگاه دم در سینه به سینه ی دختری شدم که تا سرش رو بلند کرد نگاهم که به نگاهش افتاد حالی شدم که غیر قابل وصفه ... اول یه کلافگی بود دوست داشتم هر روز بیام دانشگاه فقط به امید یه نیم نگاهش ولی رفته رفته این کلافگی تبدیل به دل تنگی شد و این دلتنگی تبدیل به غیرت یادمه به همه ی پسرا سر بسته گفته بودم حق جزوه گرفتن از اونو ندارن حق حرف زدن باهاشو ندارن ...یادمه تا فرصتی پیش میومد کل مسیر ی رو که میرفت تعقیبش میکردم متانت و کردارش جوری بود که هر روز بیش از پیش شیفتش میشدم و توی دلم بهش احترام میذاشتم .... موقعیتشو نداشتم وگرنه همون وقت میرفتم سراغش اما محکوم به صبر بودم ... یادمه اونقدر این دختر پاک بود که به خودم اجازه نمیدادم باهاش یه کلمه حرف بزنم .. حتی توی خلوت ذهنمم اجازه نمیداد پام از یه حدی فراتر بره .. من اونو میخواستم با ذره ی ذره ی وجودم ... اونقدر این عشق ادامه پیدا کرد تا فرای همه چیز رفت ... خود خواهی هامو کنار گذاشت من باید خوشبختش میکردم پس در درجه ی اول درسم بود یادم بعد از دو ترم مشروطی که به خیالش گذشت.. یا علی گفتم بعد از چند ترم بالاخره شدم شاگرد اول و با نمره های عالی تمام در سارو پاس کردم .. حالا نوبت این بود خیالمو از بابت اینکه مال منه راحت کنم .. با مادرم در میون گذاشتم و از اونجای که منو میشناخت قبول کرد ... یادم نمیره بعد از 4 سال انتظار بالاخره تمام جراتمو جمع کردم و اومدم سر وقتت ... ازت خواستم بیای توی این پارک تا برات بد نشه ... توام با اینکه اول شوکه شده بودی ولی قبول کردی ......موقعی که برای اولین بار تو چشمات نگاه کردم بغض راه گلومو بست کیانا دلم میخواست تا ابد تو چشمات خیره شم ... نمیدونستم چی بگم یادمم نیست چی گفتم فقط یادمه سعی کردم تمام علاقم بهتو هر چند که کار سختی بود تو کلمه بگنجونم توام نگات یه رنگ دیگه گرفت رنگ آشنا ولی نه خندیدی نه حرفی زدی... فقط گفتی با پدرت صحبت میکنی و نتیجه رو بهم میگی ... روزی که گفتی پدرت بهم اجازه داده برای خواستگاری دل تو دلم نبود ما خانواده ی متوسطی بودیم و شما وضع مالی خوبی داشتین من علاوه بر خودم دو تا دادا ش و یه خواهر کوچکترم داشتم و تو فقط یه خواهر داشتی پدر و مادر من دیپلمه بودن و پدر تو تحصیل کرده و از همه مهمتر شما بی حجاب بودین و خانواده ی من مذهبی ... تازه تازه بود که داشتم تفاوت هارو میدیدم و میترسیدم به خاطر همین تفاوت ها ...پدرت قبولم نکنه ... که جلسه ی اول خواستگاری همینم شد... اما من کوتاه نیومدم چندین دفعه با پدرت حرف زدم ... نمیدونم شاید اونقدر حرفام صادقانه بود که بالاخره پدرت راضی شد ... وقتی سر بسته از علاقم بهت گفتم وقتی از پاکیه عشقم بهت گفتم پدرت بالاخره کوتاه اومد پدرت مرد بود میدونست من چطوری میتونم از لحاظ احساسی تا ته دنیا حمایتت کنم ... انگار خدا جواب تمام راز و نیاز های نصفه شبمو داد وبالاخره خانواده ها راضی شدن نامزد شیم و بخاطر احترام به خانواده ی من محرمیت خوندیم ... یادم نمیره موقعی که بهم بله دادی کیانا ..اون نگاهت اون خندت ... از همون جا بود که من شرمندت شدم ..شرمنده ی محبتات ... باورم نمیشد این خنده ها دیگه مال منه این نگاه روشنت ... میدونی اوایل فکر نمیکردم یه روزی اینجور دیووونه وار عاشق یه جفت چشم مشکی روشن بشم ...کیانا.. محمد خیلی وقته پیش به وصالت رسید از همون موقعی توی پارک با شنیدن حرفام رنگ نگاهت عوض شد ... از همون موقعی که پا به پام اومدی و پدرت رو راضی کردی از همون روزی که به عشقم بله دادی از اولین بار زیر بارون موندنمون که باعث شد آروم بخزی تو بغلم ... از اولین دعوات که قهرت 5 دقیقم طول نکشیدو سرتو گذاشتی رو سینم و گریه کردی و گفتی دلت درد میکرد عصبی بودی و من فهمیدم خانومم مشکلش چیه ...و برای اولین بار احساس مرد بودن کردم ... از همون وقتی که برای اولین بار دستتو بوسیدم و وقتی سرمو بلند کردم از گونه هات خون میچکید و نگات رنگ دیگه گرفته بود ... از اولین باری که بهم گفتی محمد جان ... بغضم کرفته بود ... محمدم ... صداش میلرزید ... برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد ادامه داد ...- اون موقع هیچوقت باورم نمیشد کسی یا چیزی بتونه منو ار تو جدا کنه با خوشحالی کار میکردم و قرار بود پدرمم کمک کنه تا با گرفتن یه خونه ی نقلی بریم سر زنذگیمون .. ولی انگار خدا میخواست به من بهشت رو نشون بده و قتی با همه ی وجود حسش کردم منو از بهشت برونه ... سه روز قبل از اینکه یهو برم و پیدام نشه یه شب بابا اومد ... رنگ به روش نبود ... هر چی ازش پرسیدیم چی شده .. جوابی نداد تا اینکه صبحش مامان صدام کرد تو اتاق و تا رفتم بغضش ترکید از میون حرفاش فهمیدم که گویا بابا یه مقداری پول ازعموم میخواسته که عموم گفته بود فقط در ازای یه چک سفید امضا به بابام حاضر میشه همچین پولی رو قرض بده و بابامم قبول کرده بود ... ولی متاسفانه موقعی که موعد چک میشه عموم خیلی راحت پا رو همه چیز میذاره و میگه تو حق برادری رو ادا نکردی و رفتی واسه ی پسرت خواستگاری یه از ما بهترون یکی که حتی حجاب درست و حسابیم نداره تک دختر من 6 ساله عاشق پسرت و وصیت بابام چیزی نبوه جر اینکه پیوندهای خانوادگی رو محکم کنیم و خلاصه ... اگه نامزدی رو بهم نزنی منم دودمانتو به باد میدم ... بیچاره بابا هر چقدرخدشو به آب و آتیش میزنه و میگه خدارو خوش نمیاد این دوتا جوون دوست دارن همدیگرو و از همه مهمتر با این کار نفرین دختره همیشه پشتمون عموم راضی نمیشه .. بابامم میگه به یه شرط قبول میکنه که من راضی شم ... یادمه اونروز تمام حرف مادرم این بود که به فکر خواهر و برادرای کوچیکترم باشم و به تمام چیزایی که معتقد بودم غصمم داد..... من که تا اون لجظه تو شوک بودم شروع کردم داد هوار کردن فکر اینکه کسی بخواد یک ثانیه تورو از من جدا کنه داشت دیوونم میکرد همون موقع بلافاصله لباس پوشیدم و رفتم در مغازه ی عموم ولی ای کاش قلم پام میشکست و میمردم ... وقتی حکم جلب پدرمو و حکم حراج تنها داراییمون یعنی خونمون رو دیدم آه از نهادم بلند شد ..نمیدونم چجوری توی اون مدت کم تونسته بود اینکارو کنه لحنش اونقدر جدی بود که مطمئن بودم اونقدر کینه تو دلشه که حتی اگه محلشم نذاریم روی حرف برادری کوتاه نمیاد و نمیذاره تا آخر عمر آب خوش از گلوی نه تنها من و تو بلکه خواهرمو و داداشام پایین بره ...مونده بودم چیکار کنم یادمه اونروز عصرش یه سر اومدم دیدنت .. با دیدنت نه تنها آروم نشدم داغ دلمم تازه شد ... نمیخواستم خودخواهی کنم ... نمیخواستم با روی حرفم موندن هم توررو همم برادر خواهرامو بد بخت کنم کیانا خودتو بذار جای من ..نمیخواستم به قیمت اینکه زنم باشی تا آخر عمر دستم جلوی هر کس و ناکس دراز باشه ...من حتی از همون روزم میرفتم سر کار نمیتونستم زندگی ای درست کنم که لایقه تو باشه .. بعدم تو به کنار تا آخر عمر شرمنده ی برادر و خواهرم میشدم ... نمیدونم اونروز یادته یا نه وقتی بغلت کردم گفتی چرا اینقدر نفس نفس میزنی ... ومن فقط لبخند زدم و گفتم نمیدونم خانوم ...ولی میدونستم از تصور اینکه آخرین باره که عطر موهات تو مشامم میپیچه و آخرین باره گرمیه تنتو و این خنده ی نازتو میبینم داشتم دیوونه میشدم... وقتی رفتم از خونتون بیرون یه راست رفتم جایی که هیچکس نباشه .. اونقدر داد زدم تا بالاخره بغضم ترکید ... من همون شب با تصمیمی که گرفتم نابود شدم کیانا ...محمد همون شب مرد .. برای همیشه روحشو کشت .. تصمیم گرفتم همه چیز یهو تموم شه اگه خورد خورد میشد نمیتونستم ... جونشو نداشتم برای توام سخت تر بود و میخواستی ته وتوی قضیه رو درآری... شایدم دنبال راه حل بگردی ولی گیرم پدر تو زیر پرو بال منو میگرفت زیر پر و بال خانوادم مادرم .. پدرمم میتونست بگیره ؟؟؟؟!!! شاید بگی از کجا معلوم عموت نمیخواست بترسونه و وقتی می دید شما کاری از پیش نبردین و تن به خواستش ندادین بی خیال ماحرا نمیشد ... من یه مردم ونگاههای یه مرد و میشناسم .. عموم با شیطون هم داستان شده بود .... فرداش خونمون رو حراج کرد و ما با بغض ونفرین اسباب و اثاثیمون رو بستیم و از اون محل نقل مکان کردیم ... وقتی که این اتفاق افتاد فهمیدم هیچ راهی نیست .... همون روز بابام از ناراحتی کارش به بیمارستان کشد منم برای اینکه این داستان رو تموم کنم رفتم پیش عموم و گفتم قبوله ...ولی واگذارت تا ابد به دست اونیکه اون بالاست اون خودش میدونه چجوری انتقام منو بگیره ..... کیانا اینکه اونشب با چه حالی sms زدم بماند هر پیامی که میفرستادم انگار یه تیکه از وجودمو میکندم و زیر پا لهش میکردم ...تا حالا یادم نمیاد اینقدر اشک ریخته باشم ...بخصوص وقتی که روز بعد دیدم به خاطر بدهی پدرم عموم سیم کارتمم که به نام بابا بود از شبکه خارج کرده ...دنیا رو سرم خراب شد ...تو بهت این بودم که همه چی تموم شده ... کیانا.. از اونشب من یه مرده ی متحرکم ... بغضش ترکیده بود و اشک میریخت و با حرص حرف میزد ..- کیانا من 5 ساله با یادت زندگی کردم کیانا .. مرد نیستی بفهمی از عشقت گذشتن یعنی چی کیانا مردا عاشق نمیشن ولی وقتی بشن تمومه ...دیگه هیچکس جاشو نمیگیره ...هق هق میکرد ....منم از هق هقش بغضم ترکید ...بریده بریده ادامه داد :-بعد از اون عین یه آدم مسخ شده دنبال کارای بابام بودم بابام حالش وخیم بود ولی وقتی بهوش اومد وگفتم که قبول کردم .. دست کشید سرم و گفت ...میدونم چه حالی بابا ... منو حلال کن ... درست دوروز بعد بابا از بیمارستان مرخص شد ... اومدم دم خونتون و با ...تعقیب کتی فهمیدم که بیمارستانی خدا میدونه پرستار بخش تو نگام چی دیدی که اجازه میداد شبا بیام بالا سرت .. وقتیم یه شب اومدم و فهمیدم صبحش مرخص شدی تصمیم گرفتم تا آخر عمر دورادور مواظبت باشم ...یکم آرومتر شد اشکاشو پاک کرد و ادامه داد :- با بهتر شدن حال بابا عمو هم زمزمه های خواستگاری از دختر ش رو پیش کشید و اونا اومدن خونمون .. عمو شرط گذاشته بود که به محض ازدواج با الهام تمام اموالمون و بر میگردونه و حتی بدهی بابارم به خودش میبخشه ... برای من و الهامم یه خونه به نام من خرید و یه شغلم برام جور کرد و به فاصله ی یه ماه مارو نشوند سر سفره ی عقد و بعدشم واسه ی اینکه هم خیال خودش رو راحت کنه و هم آب پاکی رو رودست منو وتو بریزه عکساشو با email من که پسوردشو ازم گرفته بود برات فرستاد ..بعد از اینکه آب ها از آسیاب افتاد چندین دفه رفتم پیش بابات تا واسشون توضیح بدم زنگ زدم خونتون ولی متاسفانه .... اوناحق داشتن نخوان دیگه منو ببینن یا جوابمو بدن ...منم دیگه پی گیر نشدم گفتم خدا خودش حافظت باشه ... هرچند تا قبل از تهران رفتنت گه گاه از دور میومدم و نگات میکردم .... با رفتنت این دلخوشیم از گرفته شد و من موندم و تنهاییم ... کیانا من هنوز نتونستم به الهام دست بزنم ... کیانا ... از من بگذر اگه لایقه نفرینم, نفرینم کن زود تر بمیرم... دلم برای الهامم میسوزه زندگی با مردی که روح نداره خیلی سخته ... چشمام از زور گریه میسوخت ... نگاهی بهش کردم و با بغض گفتم :- باور کن من نفرینت نکردم ... تمام این مدت یه حس درونی بهم میگفت محمد حتما دلیلی محکمی داشته .. ولی میدونی حرف مردم ... حرف اقوام ...عصبی شد و گفت :- مگه چی میگفتن ؟؟؟!!- خالم که نزدیکترین کسم بود میگفت حتما اشکال از کیانا بوده یا چیزی از من دیدید نا نجیبی کردم بد برخورد کردم ...چمیدونم ... فکر کن این حرف خالم باشه ببین بقیه چیا که نگفتن ...عصبی پاشد وایساد و گفت :- پس همه گیره !!! اشکامو پاک کردم و با تعجب گفتم :- چی همه گیره ؟؟!!سرشو تکون داد و گفت :- بی معرفتی آدما ... همون موقع که مادرت و پدرت جوابمو ندادن و حاضر نشدن حرفامو بشنون به مهرداد توضیح دادم تا بگوش فریبا برسونه آخه از بعد از نامزدیمون با هم دوست بودن ... اونا از همه چی از همون اول خبر داشتن ..من فکر میکردم مادر پدرت بهت نگفتن ... نگو....کلا خالت حرفی نزده ...باورم نمیشد خاله انقدر پست باشه که به تمام شایعه ها نه تنها پایان نده بلکه دامنم بزنه ...اینبار بغضم گرفت .. نه از حرفای محمد از بدی روزگار... روزگاری که باعث میشد فامیلا بهم پشت کنن و بیشترین ضربرو بزنن ... نگاه پر از غمی به محمد که اونم دست کمی از من نداشت کردم و گفتم :- من ازت کینه ای به دل ندارم ... حتی همون موقعم نداشتم رک میگم ..من فقط از فکر اینکه من بد بودم .. اشکال از من بوده .. ناراحت بودم میفهمی..فکر میکردم چه مشکلی داشتم که تویی که این همه دوستم داشتی ...مهربون خندید و گفت :- تو فرشته ای کیانا ... تو ...این فکرا رو نکن ... اگه میدونستم این فکرارو میکنی .... هر جور شده بود میومدم باهات حرف میزدم ..کیانا ... ازت نمیخوام اجازه بدی باهات باشم یا برگردم پیشت ..ولی میخوام مثل یه برادر تا آخر عمر بتونی روم حساب کنی ... نمیگم با هم رفت و آمد داشته باشیم ولی اگه تا آخر عمر اگه ازم کمکی بخوای روتو زمین نمیندازم تا اونجا که در توانمه سعی میکنم بهت کمک کنم ..خواهش میکنم کیانا این یه دلخوشی رو ازم نگیر ...توی نگاهش چی بود بماند ... با خودم گفتم این دیگه کیه ...کوه صبره ....حرفاش مثل آب رو آتیش بود ... یه حس آرامش خاصی بهم دست داده بود و با تمام وجود بهش حق میدادم .. منم اگه جای اون بودم و چنین مشکلی برای پدرم پیش میومد قطعا همین کار رو میکردم بخصوص وقتی باد نگاه های کتی میافتادم فکر اینکه یه روز بهش بد بگذره و تو چشماش غم بشینه ...ممکن اشتباهش فقط این بود که با خودم حرف نزد .. یا مستقیم بهم نگفت ... ولی ... از خود گذشتگیش ستودنی بود ... ساعت نزدیکای 7 بود که بالاخره از محمد جدا شدم .. هر چند که اون دل نمیکند موقع خداحافظی برای چند ثانیه خیره شد تو صورتم و گفت دلم میخواد هیچوقت این نگاه و این صورت از ذهنم پاک نشه ... بعدم خنده ی تلخی کرد و گفت ..من به یادتم خوشم ... همیشه آرزومه هر جا هستی فقط خنده بشینه رو لبات ... لبخندی زدم و ازش تشکر کردم و هر کدوم راه افتادیم به سمتی...اما نمیدونستم خیلی زود دست تقدیر دوباره مارو سر راه هم قرار میده .... بالاخره یکشنبه شب شد و وقت رفتن ... بعد از یه خداحافظی تقریبا طولانی از مامان و بابا کتی منو رسوند فرودگاه .. و با یه دنیا دلتنگی ازش جدا شدم ....نیم ساعتی میشد که هواپیما از زمین بلند شده بود تمام فکرم حول و حوش اتفاقای دیروز بود ...بعد از اینکه با محمد خداحافظی کردم تا ساعت 10 با کتی بیرون بودیم تا اولا برای بچه ها سوغاتی بخریم و در ثانی ورم چشم من بخوابه تا مامان اینا متوجه نشن ... خوبیش این بود که کتی حتی سوالم نکرد تا ببینه قضیه چی بوده و خوشحال بودم خواهر فهمیده ای دارم .. نزدیکای 10 بود که داغون از بیرون برگشتیم و بعد از خوردن شام دور همی طرفای 11 بود که اومدم تو اتاقم و روی تخت ولو شدم و داشتم به حرفای محمد فکر میکردم که صدای آلارم sms گوشیم منو به خودم آورد ... با تعجب دیدم که پیام از مجده :" کیانا فردا شب یادت نره ... منتظرم !" بازم بدون سلام و بدون اینکه حالی بپرسه ... دوباره که sms رو خوندم یهو عین فنر از جام پریدم ... آه از نهادم بلند شد . یادم افتاد برای همه سوغاتی خریدم غیر از مجد .. اما چند ثانیه نگذشته بود که پیش خودم گفتم ... چه دلیلی داره براش سوغاتی بخرم این شد که با این ذهن پلید خزیدم زیر لحاف و خواب رفتم ... با یاد آوری دیشب ناخود آگاه خنده ی مرموزی رو لبم نشست و با صدای مهماندار که رسیدن به مقصد رو اعلام میکرد کمربندم رو بستم و آماده شدم برای فرود ... بارهامو که از قسمت بار گرفتم بلافاصله حرکت کردم به سمت قسمت خروجی که بین راه با صدای گوشیم ایستادم و با دیدن شماره ی مجد ناخودآگاه لبخندی رو لبم نشست و دکمه ی اتصال رو زدم :- بله ؟- رسیدی؟؟!!- بله ..- بیا من دم درم .. ماشین بد جاست بدو ..بعدم قطع کرد .. پیش خودم گفتم وا ؟! جای خوش آمد گویی این چه لحنی بود بعدم حرکت کردم و با خودم گفتم همون لیاقت نداشتی واست سوغاتی بخرم.. بعدم به فکر خودم خندیدم ..با اینکه دلم برای شیراز تنگ شده بود ولی باید اعتراف کنم یه ذوقی از برگشتن به تهران داشتم ... رک میگم دلم برای گربه ای که باهاش سر ناسازکاری داشتم تنگ شده بود بخصوص اینکه با حرفای محمد اعتماد به نفسم خیلی خیلی بیشتر شده بود ... توی این افکار بودم که با دیدن مجد کنار در خروجی یهو ضربان قلبم شدن گرفت ... یه شلوار جین روشن پوشیده بود با پلیور سفید و برای اولین بار یه شالگردن سرمه ای پیچیده بود دور گردنش.. با دیدن من اومد سمتم و یه لبخند مردونه زد و گفت :- به !!! کیانا خانوم!!!!به تبعیت خودش بی خیال سلام شدم و با یکی ازون لبخندای ملیحم گفتم :- مرسی افتادین تو زحمتااا..یه ابروشو داد بالا و گفت :- تا باشه ازین زحمتا ...زیر پوستی خندیدم و گفتم :- لطف میکنید ساکم بیارین ؟؟؟! سنگینه ..!!!خنده ی بلندی کردو در حالی که ساکامو برداشت رو کرد بهم و گفت :- کیانا نکن اینکاراروو...اخم مصنوعی کردم و گفتم :- وا؟؟! کدوم کارارو آقای مجد؟؟!!!نگاه مهربونی کرد و نفسشو محکم داد بیرون و گفت :- برو بچه ..نمیدونم شیراز چی شده اینقدر شر شدی!!!!!تک خنده ای کردم و گفتم :- من شر بودم آقای گربه !!! فقط میدونید تجدید قوا کردم!!!!نگاه عجیبی بهم کرد و گفت :- ا؟؟!!! پس هنوز قبول نداری حریفت قوی تر ازین حرفاس؟؟؟!!!جدی شدم و گفتم :- همچین حریفایی در حد دست گرمین!!!!!در حالی که در ماشیت رو باز میکرد و بارام رو میذاشت روی صندلی عقب نیم نگاهی بهم انداخت و گفت :- مثل اینکه تو شیراز اعتماد به نفس کاذب بهت دادن!!!!!خیلی ریلکس نشستم تو ماشین و رو کردم بهش و گفتم :- شما میتونید با این افکار به خودتون دلخوشی بدین!!!نگاهی بهم کرد و بعد از چند لحظه مسیر صحبت رو عوض کرد و در حالی که داشت راه میفتاد گفت :- بهت خوش گذشت؟؟!! میخواستی حسابی خداحافظی کنی که تاعید دیگه مرخصی خبری نیست ...- جای شما خالی دلم خیلی تنگ شده بود ... بله ..سعیمو میکنم دیگه در خواست مرخصی ندم!!!- خندید و گفت :- البته بدیم .. خوب امضا نمیشه .. - بعدم شیطون نگام کرد و ادامه داد :- خواهرت چطور بود؟؟؟!!!چپ چپ نگاش کردم ..در حالی که میخندید گفت :- وای عالیه قیافت وقتی این شکلی میشی ...بعد یهو نیم نگاهی بهم انداخت و در حالیکه زل زده بود به خیابون و یه اخمی کوچیکی به پیشونیش انداخت و گفت :- کیانا جات خالی بود خیلی...داشتم از تنهایی و بی هم صحبتی دق میکردم ...از اعترافش یه لذت غیر قابل وصفی بهم دست و داد با شیطنت گفتم :- آخی آقای مجد ... پس رامش جون کجا بودن ...یه ابروشو داد بالا و با لحنی که معلوم بود میخواست حرصم بده گفت :- تو بغل من ...!!!!مثل اینکه توام دوست داری چون همش خودتو با رامش مقایسه میکنی..!!!عصبی نگاش کردم ... پررو .. باز شروع کرده بود!!! تا اومدم جواب بدم ..نو حرفم پرید و گفت :- تو عین عروسک رو طاقچه ای آدم دوست نداره بهت دست بزنه ...ولی ساعت ها دوست داره بشین باهات حرف بزنه ...متعجب نیگاش کردم که خندید و گفت :- چیه به من نمیاد بخوام با یکی حرف بزنم؟؟؟!!!ناخودآگاه گفتم :- اصلا!!!خندید و گفت :- فکر کنم تو کل زندگیم اونقدری که با توی همسایه حرف زدم با هیچکدوم از امثال رامش ها حرف نزدم .. بعدم سرشو تکون داد و دیگه تا رسیدن به خونه چیزی نگفت و منم حرفی نزدم ...موقعی که رسیدیم بارهامو تا دم در و آورد و رو کرد بهم وگفت :- اگه ناراحت نمیشی بیام تو خونت میخوای اگه سنگینن تا بالا بیارم واست ؟؟!!!راست میگن کرم از خود درخته ... نگاهی بهش کردم و سرمو عین بچه شرا تکون دادم و گفتم :- آره!! میشه؟؟!!خندید و گفت :- پس باز کن درو..درو که باز کردم اومد تو و بلافاصله رفت سمت بالا و اسبابام رو گذاشت و اومد پایین بعدم رو کرد بهم و گفت :- راستی شام خورده بودی..؟؟؟!!- آره ..تو هواپیما!!!ابروشو داد بالا و گفت :- اونکه جایی آدمو نمیگیره!!!خندیدم و با اشاره ی به قدش گفتم :- شما بله !!!! ولی ما ... مهربون خندید و گفت :- پس تا فردا خاله ریزه!!!بدون اینکه جوابی بدم به یه لبخند بسنده کردم و در رو بستم و بلافاصله بعد از تعویض لباس ساعت رو گذاشتم رو 5.5 و خوشحال ازینکه دوباره مجد رو دیدم خواب رفتم..---------------------- روز بعدش ساعت 3.5 از دانشگاه رسیدم شرکت و برا ی اینکه بد قول نباشم از صبحش سوغاتی ها ی بچه هارو گذاشته بودم توی کیفم تا بهشون بدم وقتی وارد شرکت شدم بعد یه سلام و حوالپرسی گرم با شمس رفتم تو اتاق با ورودم سحر و آتوسا و فاطمه ریخت رو سرم و بعد یه چاق سلامتی حسابی و دادن سوغاتی ها مشغول صحبت راجع به تعطیلات و اتفاقایی که در دوروز نبودم تو شزکت افتاده بود شدیم اونجور که آتوسا میگفت پنج شنبه طی جلسه ای اعلام شده بود که مجدد تیم مهندسی ایران پایا برای شروع پارت دوم از سه شنبه وارد شرکت ما میشن و گویا همه ی کارکنان از فاصله ی زمانی کمی که بین دوتا قسمت پروژه بوده کلی اظهار نارضایتی کردن همچنین گویا قرار بود طبق نظر رئیس شرکت , مجد یه جابجایی نیرو بین قسمت های مختلف بدلیل نارضایتی از برخی از مهندسین ناظر اتفاق بیفته و این خبر باعث ناراحتی مهندسین ناظر و خوشحالی مهندسین سایر بخش ها شده ...منم با شنیدن این خبر احساس کردم بدم نمیاد برم قسمت مهندسی و از شر این محاسبات و اعداد ارقام تکراری راحت شم ...ولی با خودم گفتم زهی خیال باطل توی این شرکت همه به چشم یه جوجه مهندسم به من نگاه نمیکنن چه برسه مهندس ناظر!!! به هر حال اونروز تا پایان وفت اداری فقط به همین صحبت ها گذشت و با تموم شدن ساعت کاری بچه ها خداحافظی کردن و رفتن ..منم از فرصت استفاده کردم و رفتم پیش شمس تا سوغاتیشو که در بدو ورود فراموش کرده بودم , بهش بدم .. با دیدنش که در حال آماده شدن برای رفتن بود دوباره سلامی کردم و بسته ی کادویی رو گرفتم سمتش و گفتم :- خانوم شمس بفرمایید اینم سوغاتی شما!!!!اول با تعجب نگاهی بهم انداخت و بعد با خنده رو کرد بهم و گفت :- وای .. مال منه ؟؟؟!! ممنونم از لطفت ..و برخلاف انتظار دست انداخت گردنمو من رو بوسید !!! توی همین حین با صدای مجد از بغل هم بیرون اومدیم :- خانوم شمس اینجا چه خبره؟؟!- شمس که هنوز از گرفتن سوغاتی خوشحال بود رو کرد به مجد و گفت :- خانوم مشفق زحمت کشیدن و برای من از شهرشون سوغات آوردن!!!- مجد سرشو تکون داد و نگاهی به من کرد و با بالا دادن ابروش گفت :- ا؟!! دستشون درد نکنه ...!!!!شمس که جلوی مجد معذب بود دوباره رو کرد به من و با یه لبخند مجدد تشکر کرد و کیفشو انداخت رو دوشش و خداحافظی کرد و رفت ... منم خواستم برگردم سمت اتاق کارم که مجد رو کرد بهم و گفت :- دیگه واسه ی کیا سوغاتی آوردی؟!!!منظورش رو فهمیدم ولی بدون اینکه به روم بیارم ... گفتم :- بجز خانوم شمس برای خانوم امیری و محمدی و فرهمند!!!خندید و گفت :- حالا چرا خانوم شمس؟؟؟!! نکنه فکر کردی میتونی از طریق منشیم ...وسط حرفش اومم و گفتم :- فدرت تخیلتون ستودنیه!!!!تک خنده ای کرد و گفت :- تا اونجا که میدونم آدم اول از همه برای رئیسش سوغاتی میخره!!!؟!!!در حالی که سعی میکردم نخدم گفتم :- من اصولا از خودشیرینی بدم میاد!!!!!بلند خندید و گفت :- منم اصولا معتقدم تو خیلی پررویی ...- بله !!!!!محلش نذاشتم و با اخم رفتم سمت اتاقم بعد از اینکه کیفم رو برداشتم توی راهرو سینه به سینش در اومدم رو کرد بهم و گفت :- نمیای بریم خونه ؟؟!!!- نه!! خودم میرم!!- لوس نشو بیا بریم .. داشتم میومدم اینو بهت بگم!!!نگاهی بهش کردم .. نمیدونم چرا ولی گاهی تو نگاش یه چیز آشنایی بود تعریفی ازش نداشتم ولی .قتایی که نگاش اینجوری میشد دوست داشتم تا ابد خیره شم تو چشماش .. با صداش به خودم اومدم :- کیانا خانوم اگه اسکن چشم من تموم شد بریم- چی ؟!! آهان ببخشید .. بریم!سوار ماشین که شدیم رو کرد بهم و گفت :- خبر داری قراره جابجایی نیرو کنم؟!!- آره از بچه ها شنیدم... بیچاره اونایی که از مهندسی منتقل میشن و خوش بحال اونایی که میرن مهندسی!!!!لبخندی زد و گفت :- توام دوست داشتی بری مهندسی؟!!- خوب کیه که بدش بیاد؟؟!! هر چند من که تاره واردم .. حق آنچنانی ندارم!!!مهربون نگام کرد و گفت :- یه چیزی میگم به کسی نگو ... دوستت خانوم فرهمند رو میخوام بفرستم مهندسی!!!ناخودآگاه با خوشجالی دستامو بهم کوبیدم و گفتم :- آخ جوووون خیلی عالیه ... مرسی شرو... آقای مجد!!!یهو زد رو ترمز و روشو کرد سمت و گفت : - مرسی چی؟؟!! یه چیز دیگه گفتی .. یالا بگو مرسی چی؟؟!!در حالی که خودمم از سوتی که داده بودم شاکی بودم گفتم :- چیزی نگفتم .. گفتم مرسی آقای مجد ...موشکافانه نگام کرد و گفت :- نه اولش یه چیز دیگه گفتی!!!در کمال خونسردی گفتم :- لابد شما اشتباه شنیدی!!!بعدم رومو کردم سمت پنجره !!!اونم نفسشو داد بیرون و حرکت کرد و گفت :- بالاخره که یه روز دوباره میگی!!!!!لبخندی موذیانه ای زدم و زیر لب گفتم :- عمرا!!!!مجدم در حالیکه لبخند پلیدی رو لبش بود گفت :- فعلا که یه دفعه گفتی!!!با حرص نگاش کردم که بی توجه به من با چشمایی که توش شیطنت موج میزد به جلو خیره شد ...تا خونه دیگه حرفی نزدم موقعی که رسیدیم بر خلاف انتظارم دم در نگه داشت و رو کرد بهم و گفت:- من باید برم شرکت یکی از دوستام جلسه ... شاید شب دیر بیام واسه ی همین دزدگیر رو نزن خودم میزنم..- با تعجب نگاش کردم و گفتم :- شما که نمیخواستید بیاین سمت خونه چرا ..یهو انگشتشو گذاشت رو لبم و گفت :- هییییس!!!! درسته تو واسه ی رئیست سوغاتی نمیاری .. ولی من دلم نمیاد همکارم توی این سرما با تاکسی و اتوبوس که هزار جور آدم ناجور توشونن بره و بیاد..!!!طبق معمول معذب بدون اینکه حرفی بزنم از ماشین پیاده شدم که صدام زد :- کیانا ؟؟!!!- بله؟!بعدم کلافه دست کرد تو موهاش و گفت :- هیچی !!! مواظب خودت باش..با یه تک بوق گازشو گرفت و رفت ...بازم رفته بودم تو فکر!!!! این چرا اینجوری بود ..نمیدونم چرا احساس میکردم جلسه ای در کار نیست و رفته پی دوست دختراش .. یه حس بدی داشتم ... خیلی بهش رو داده بودم .. حالا که دیگه میدونستم من مشکلی نداشتم و محمد از روی اجبار رفته بود پس چرا بازم اجازه میدادم؟؟؟ ... احساس و عقلم بد جوری با هم دیگه در گیر شده بودن و من مونده بودم این وسط به حرف کدومشون برم!!!! 24 سالم بود و تو اوج نیاز روحی بودم و از طرفیم عقلم مدام این جملرو بهم گوشزد میکرد که :" این ره که تو میروی به ترکستان است!!!!" اونشب ساعت نزدیکای 12 بود که مجد و اومد ومنم از اونجایی که ذهنم در گیر بود و بی خوابیه عجیبیم زده بود به سرم نزدیکای 3-4 بود خواب رفتم ... صبح روز بعد با نور بی جون آفتاب پاییزی که از لای پرده افتاده بود تو چشمم ازخواب بیدار شدم برای یه لحظه زمان و مکان رو فراموش کردم با یه لبخند کش و قوسی به بدنم داد که یهو با یاد آوری شرکت عین فنر ازجام پریدم و وقتی که چشمم افتاد به ساعت که نزدیکای 9 رو نشون میداد آه از نهادم بلند شد ..همچنین با دیدن گوشیم روی میز وسط هال یادم افتاد نه تنها ساعتش رو کوک نکردم بلکه اصلا با خودم طبقه ی بالام نیاورده بودمش ... خلاصه بعد از اینکه تند تند لباسامو پوشیدم و حاضر شدم زنگ زدم آژانس و سریع از در خارج شدم ... منتظر ماشین بودم که گوشیم زنگ خورد فاطمه بود :- بله ؟!! - سلام کیانا کجایی تو دختر؟؟!- سلام .. چطوری ؟ خواب موندم بابا !! الان دارم راه میفتم ..- بدو بیا .. یک ساعت دیگه جلسه توجیهی با ایران پایاست قراره مجد آخر جلسه جابجایی هارم اعلام کنه نمیدونی چه ولوله ای تو شرکت راه افتاده ..خیلی دلم میخواست حرفی رو که مجد دیروز زده بود رو بهش میگفتم تا خوشحال شه ولی سوتی میشد واسه ی همین گفتم :- فاطمه باورت نمیشه ولی بدجور به دلم افتاده تو میری تو بخش مهندسی...خنده ی ریزی کرد و گفت :- آی قربون اون دلت برم ... ولی کیانا بعید بدونم مجد تا حالا زن جماعت توی این بخش راه نداده نه اینکه فکر کنی زنارو بی سواد میبینه ها اتفاقا اصلا اینجوری نیست ... ولی خوب دیگه نیست که بخش مهندسی حساسه و خودشم همش اون قسمته بیشتر ...نمیخواد حواسش پرت شه ...منظورشو کامل فهمیدم ... واسه ی همین در جوابش گفتم :- همینه میگم به دلم افتاده تویی تو تنها زن متاهل با سابقه ای ..ذوق زده گفت :- وای کیانا ... بدو بدو بیا یکم امیدواری بده بهم ...توی همون حین ماشینم اومد و در حالی که داشتم سوار میشدم گفتم :- باشه برو تا نهایت نیم ساعت دیگه اونجام ...- باشه پس میبینمیت - فعلا!خدارو شکر از اونجا که ساعت پیک ترافیک گذشته بود تقریبا بیست دقیقه بعد یعنی طرفای 10 رسیدم شرکت ..موقعی که از در رفتم تو با اشاره های شمس فهمیدم که برام کارتمو زده ...واسش بوسی فرستادم و تقریبا به حالت دو وارد راهرو شدم اما متاسفانه توی پیچ اول با یه برخورد فوق محکم پخش زمین شدم هنوز تو شوک زمین خوردن بودم که با دیدن مجد تقریبا زبونم بند اومد و اونم در حالی که میخندید زیر بازومو گرفت و بلافاصله منو کشید سمت خودشو زیر گوشم گفت :- دیدی گفتم تو یه دلیلی داری که دم شمس رو با سوغاتی میبینی .. بعدم در حالیکه یه خنده ی آروم مردونه کرد ادامه داد :- فکر نکن نفهمیدم دیر اومدی وروجکا...داشتم از استرس میمردم .. میترسیدم یکی از کارمندا سر برسه مارو توی این وضعیت ببینه واسه ی همین جوابی ندادم و فقط نگاش کردم..گویا از نگام فهمید حرف دلمو چون بلافاصله رهام کرد و عقب وایساد بعدم با تعجب سر تا پامو یه نگاه انداخت و با خنده ای که سعی میکرد کنترل کنه گفت :- مثل که خیلی عجله ای هم حاضر شدی ..بعدم دستاشو آروم تو هوا بصورت افقی تکون داد و ادامه داد :- آروم تر.. آرومتر و در حالی که لبخند مرموزی رو لبش بود با قدم های محکم از من دور شد..شونه هامو انداختم بالا و با گفتن یه" روان پریش!!! "زیر لب رفتم سمت اتاق .. بعد از سلام علیک منم مثل بقیه رفتم پشت میزم و تا موقعی که زمان جلسه برسه در رابطه با نفرات احتمالی بحث کردیم ساعت 11 بود که شمس با تقه ای .. سرشو کرد تو اتاق و گفت که تا یه ربع دیگه بریم سالن کنفرانس موقعی که از پشت می پاشدم فاطمه با تعجب به منو بعد به سرتاپام نگاهی کرد و گفت :- کیانا ؟؟! این شلوار راحتی نیست پات؟؟!!نگاهی به لباسام انداختم و با دیدن شلوار خوابه سرمه ایم که پایینش دوبل سفید با گل های ریز سرمه ای داشت بعد از چند ثانیه شوکه شدن یهو بلند زدم زیر خنده بچه هام که انگار تا اونموقع مرامی خودشون رو کنترل کرده بودن همراه من شدن و چه بسا بیشتر از من ریسه رفته بودن .. در حالیکه داشتم اشک چشممو که ناشی از خندیدن بود پاک میکردم بریده بریده گفت :- حالا چه خاکی تو سرم کنم ...سحر که از زور خنده گونش گل افتاده رو کرد بهم و گفت :- خوب ببینیم کسی شلوار نداره بده کیانا!!!آتوسا در حالی که دوباره ریسه رفت از خنده رو کرد سحر و گفت :- مگه دستمال کاغذیه .. مردم شلوار اضافه که نمیچپونن تو کیفشون ... شما فسفر نسوزون ...فاطمه که قیافه ی خیلی متفکریبه خودش گرفته بود رو کرد بهم و گفت :- به نطرم بهترین کار باز کردن دوبله لااقل میشه سرمه ای ساده!!! حالا اون خمره ای بودنشم میگیم طرف بد لباسه...بلافاصله آتوسا یه قیچی از رو میزش برداشت و نشست پایین پام و بعد از چند ثانیه سرشو آورد بالا و در حالیکه بی صدا میخندید بریده بریده گفت :- ممددل دووبله... چسبیه!!!!با این حرف هر چهارتا دوباره زدیم زیر خنده و به پیشنهاد فاطمه قرار شد یه جوری بریم تا سالن که بچه ها دورمو بگیرن تا این شلوار مجلسی من کمتر تو چشم بیاد خلاصه با پج دقیقه تاخیر ما هم وارد سالن کنفرانس شرکت شدیم با وارد شدنمون مجد نیم نگاهی اول به من و بعد به پاهای من کرد و لبخند مرموذی رو لبش نشست تازه دوزاریم افتاد که توی راهروا چرا گفت عجله ای حاضر شدم .. تو دلم دوتا ازون فحشای مفهومیمو نثارش کردم و دوتام فحش به اون چشمای هیزش دادم که همه چی رو رو هوا میزنه !!!!! بعد از اینکه همه سر جاهاشون نشستن .. مجد از حجت خواست که شروع به توضیح کنه و خودشم رفت نشست کنار رامش ... نگاهی به رامش انداختم یه شلوار جین خوش ترکیب سرمه ای تنش بود با یه چکمه ی قهوه ای ساق بلند که روی شلوار اومده بود و یه پانچوی همرنگ چکمش ... بعدم یه نگاه به تیپ خودم انداختم یه مانتوی نیمه چروک البته آبرومند با اون شلوار که بهتر بود بهش فکر نکنم و یه کفش ورزشی... خندم گرفته بود!!!چقدر واقعا تیپم با رامش قابل قیاس بودم علی الخصوص الان .. برخلاف دفعه ی پیش که رامش تمام مدت دم گوش مجد وز وز میکرد این بار همون دفعه ی اول که چیزی زیر گوش مجد گفت مجد جوابی بهش داد که یه لحظه اخماش رفت توهم و دیگه تا آخر سخنان گوهر بار ابوی گرامیشون لب از لب نگشودند .. توی همین بررسی ها بودم که فاطمه زد بهم و گفت :- چیه زوم کردی رو رامش؟؟؟!!! مجد داره نگات میکنه ... با این حرف فاطمه نگاهی انداختم به مجد که با یه اخم رئیس مآبانه داشت منو می پایید!!! منم در جواب این اخمش یه چپ چپی نگاش کردم که باعث شد یه لبخند محوی بزنه ... با تموم شدن توضیحات حجت که تقریبا هیچیشو به لطف رامش و مجد و پیژامه ی پام نفهمیدم نوبت به معرفیه همکارای ایران پایایی که مجدد قرار بود تا پایان پارت دوم کنار ما باشند رسید نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه یه نگاه انداختم ببینم راد هست که پیداش نکردم واسه همین بی خیال شدم ... مجد در حالی که اسم اعضای ایران پایا رو می خوند نگاشو انداخت سمت من و با لحنی که لااقل من از توش پلیدی رو میفهمیدم گفت :- متاسفانه مهندس راد با صلاحدید جناب حجت به دفتر اصفهان شرکت ایران پایا رفتن و ازین پس با ما کار نمیکنند و به جاش آقای موسی خانی به جمع ما پیوستن ...با دنبال کردن مسیر دست مجد که موسی خانی رو نشون میداد چشمم به یه مرد چهل و هفت هشت ساله کوتاه قد با سر تقریبا کچل و ریش پرفسوری افتاد ... دقیقا از نگاه مجد میشد رذالت رو کامل فهمید ... دلم میخواست خرخرشو میجوییدم نه به خاطر اینکه راد رو از من جدا کرده چون توی این مدت بهم ثابت شده بود تا اطلاع ثانوی به هیچکس جز مجد نمیتونم فکر کنم ولی حرصم گرفت ... با راد خوب میشد مجد رو چزوند ... ترجیح دادم دیگه بهش فکر نکنم باید دنبال راه جدیدی میگشتم ... با ضزبه ی آرنج فاطمه به پهلوم به خودم اومدم و در حالی که پهلومو میمالیدم گفتم :- هووی ؟؟؟! چته؟؟؟!- چی چته میخواد اسمارو بخونه !!؟!نگاهمو انداختم به تریبون مجد در حالیکه جدی شده بود رو کرد به جمع و گفت :- نوبتیم باشه نوبت اعلام لیست جدید بخش های محاسبات و بازبینی و مهندسی توی بخش های طراحی داخلی و بایگانی و کارگزینی و مالی تغییری نداشتیم ولی توی سه تا بخش اول تقریبا تغییرات جزئی رو شاهدیم.. اینم اعلام کنم این تغییرات دلیل بر این نیست که من از کار کسی ناراضی بودم بلکه در واقع میخوام به مهندسین خوب سایر قسمت هام این فرصت داده بشه که تا توی اجرای این پروژه ی عظیم سهمی داشته باشن ...اول از همه اعضای بخش بازبینی خونده شد که بغیر از مهندس مصفا بقیه تغییری نکرده بودن البته فاطمه گفت گویا یکی از مهندسین ناظر جاشو گرفته ولی خوب ازونجای که من فقط مصفارو توی اون بخش میشناختم واسه ی همین فقط متوجه عدم حضور اون شدم ...بعد از بازبینی نوبت به بخش ما رسید فاطمه محکم دست من روگرفته بود اسم سحر و آتوسا خونده شد و اسم مصفا و یکی دیگه از مهندسین ناطرم توی این بخش خونده شد!!! من موندم و فاطمه ... با تعجب فاطمه رو که از خوشی روی پاش بند نبود نگاه کردم ... و منتظر شدم تا ببینم اسمم تو بخش مهندسی هس یا اینکه کلا اخراج شدم .. با خوندن اسم اون بخش و نبودم اسم من تقریبا راه تنفسیم بسته شد هزارتا فکر و خیال به ذهنم رسید واسه ی اینکه خودمو از شر همه ی این افکار خلاص کنم بلافاصله پاشدم رو کردم به مجد و گفتم :- ببخشید ... اسم من چی؟؟؟؟!!!مجد درحالی که کتش رو مرتب میکرد کاغذها رو گذاشت روی میز و رو کرد بهم و گفت :- اسم شما چی؟؟!!- اسم من رو نخوندین ؟؟؟!!!لبخند شیطنت آمیز کرد و در حالیکه نگاهش برای چند صدم ثانیه رفت به پاهام گفت :- شما همیشه عجله دارید گویا ...بعدم رو کرد به جمع و گفت :- خانوم مشفق توی پارت اول پروژه یک ایراد خیلی ریز رو که هیچکدوم از مهندسین ندیده بودن از نقشه ای که من کشیدم گرفتن برای همین ... از این به بعد کلیه ی نقشه هایی که مهندسین اعم از من و سایر دوستان طراحی میکنن اول از زیر دست ایشون رد میشه و بعد به بخش محاسبات میره ...میزتونم توی بخش مهندسیه!!آه از نهادم بلند شد!!!! نه تنها بهم لطف نکرده بود بلکه کارمو 4 برابر کرده بود یعنی اگه تا اونروز قرار بود یک چهارم نقشه هارو بررسی میکردم الان شده بود کلش!!!!عصبی شده بودم انگار فاطمه هم فهمیده بود چون دستمو گرفت و گفت :- ناراحت نباش منم هستم .. - نگاهی بهش انداختم و گفتم :- نمیدونم با من چه پدر کشتگی ای داره؟؟!!!آتوسا که حرفای ما رو شنیده بود رو کرد بهم و گفت - دیدی بهت گفتم این مجد دوست نداره کسی از کارش ایراد بگیره ایراده توام درست بوده که چیزی نگفته الان اینجوری تلافی کرده ...عصبی نگاهی به اونور سالن انداختم دلم میخواست میرفتم جلو هرچی از دهنم در میومد بهش میگفتم ولی با یادآوری شلوارم دیگه حرفی نزدم...با اسکورت بچه ها برگشتیم به اتاقمون .. قرار بود فردا سر قسمت ها یجدیدمون مستقر شیم سحر آتوسا ناراحت بودن ازینکه جمع چهارنفریمون بهم میخوره .. ولی در عوض فاطمه رو پاش بند نبود از خوشحالی ...منم که غم عالم ریخته بود تو دلم .. اونروز تا آخر وقت کارایی که نا تمام بود رو تمام کردیم و بعدشم من و فاطمه وسایل میزامون رو توی جعبه گذاشتیم تا ببریم بخش مهندسی ... نزدیکای 6 بود که کار فاطمه تموم شد و ازونجایی که شوهرش خیلی وقت بود منتظرش بود بلافاصله خداحافظی کرد منم آخرین کشومو وسایلشو ریختم تو جعبه بردم توی اتاق جدیدم .. موقعی که از اتاق میومدم بیرون مجدم از انتهای راهرو داشت میومد سمتم بدون اینکه محلش بذارم رفتم توی اتاق محاسبات و بعد از برداشتن گیفم اومدم از کنارش رد شم که گفت :- میری خونه ؟؟!!بدون اینکه وایسم یا نگاش کنم سرمو به نشانه ی مثبت تکون دادم که دنبالم اومدو سر پیچ راهرو راهمو سد کرد و گفت :- از ارتقا شغلیت راضی هستی ؟؟عصبی نگاش کردم وزدم به سیم آخر :- آآآآرررررررررررررره !!!... خیلیییییییییییی!!! ببین جناب اینجور در حق من محبت نکن ... میترسم محبتات تموم شه ..ابروشو داد بالا و گفت :- من فکر کردم خوشحال میشی بیای مهندسی!؟؟!- بله!!! خوشحال میشدم در صورتیکه کارم طراحی بود نه اینکه بشینم همون کاری که تو بخش قبلیم میکردم رو با حجم چهار برابر بکنم!!!!- چی میگی؟؟؟! مگه قراره محاسبات کنی؟؟؟!! - پس چی؟؟!خنده کرد و با انگشتش دوتا زد رو دماغم که دستشو با خشونت پس زدم و گفتم :- رئیسمین که رئیسمین ولی کوووفت .. چرا اینجوری میخندین بد بختی آدما خنده داره؟؟!!!؟ بعدم دستتو بکش!!خندشو قورت داد و گفت :- میدونی من با دخترایی که مثل تو گستاخ باشن در این حد چیکار میکنم؟؟؟!! موندم چرا راجع به تو اینقدر کوتاه اومدم!!کلافه و عصبی نگاش کردم و اومدم برم که جلومو گرفت و گفت :- باشه باشه تسلیم .. ولی کار تو کار قبلیت نیست !!!! میخوای بریم سمت خونه من تو راه برات توضیح بدم؟؟؟!!- نخیر نه توضیح میخوام نه حاضرم با تو تا بهشت بیام!!!اومدم برم که ازپشت سر گفت :- من عاشق اعتماد به نفست با اون پیژامه ی گل گلیت!!! حتما میخوای تیپت رو تو اتوبوس به رخ جمع بکشی!!!هم خندم گرفته بود همم ... ا...اکبر!!! تف به مرامت بیاد مجد!!!تا دید وایسادم از فرصت استفاده کرد و اومد و گفت :- تو برو دم ماشین من کیفمو بردارم اومدم .. قبول!!!چشمامو یکم ریز کردم و گفتم :- حیف که دخترم ... وگرنه ...- وگرنه چی؟؟؟!!!- کلا دکوراسیونتو بهم میریختم!!!غش غش خندید و بدون دادن جواب رفت سمت اتاقش...موقعی که اومد و سوار ماشین شدیم رو کرد بهم و گفت :- خوب خانوم اجازه ی توضیح میفرمایید؟؟!!سرمو تکون دادم که خندید و گفت :- ببین کیانا تو کار الانت دیگه محاسبه نیست بلکه کاریه که قبلا من خودم انجام میدادم ... در واقع تو طرح هارو میبینی و اگه به نظرت جاییش مشکل داره یا طرح به دلت نمیشینه اون قسمت رو عوض میکنی و بعد که طرح ها اومد پیش من از بین این دو یکی ر و انتخاب میکنم یا بازم ممکنه به اونی که انتخاب کردم اصلاحیه بزنم .. خوب نظرت چیه ؟؟!!! این مثل کار قبلیته؟؟!!من که تقریبا شوکه شده بودم ... با ذوق گفتم :- یعنی من یه جورایی ..وسط حرفم پرید و گفت :- حسام از دیروز تا پایان پروژه نماینده ی ما توی اصفهانه واسه ی همین یه جورایی تو داری کاری رو که حسام قبلا میکرد رو میکنی!!!! و در واقع صورت غیر رسمی معاون منی!!!!ذوق مرگ شده بودم و اسه ی همین با لحن آروم و مهربونی گفتم :- چجوری به من اعتماد میکنی؟؟ من که تجربه ای ندارم!!!مهربون خندید و گفت :- بحث تجربه نیست ... مهم خلاقیته !!! و دید خوب... تو با کاری که دفعه ی پیش به من کردی نشون دادی هم فوق العاده خلاقی همم دیدت به طرح ها عالیه!!! امیدوارم از پسش بر بیای!!!!نمیدونم .. یه حس خوبی بهم دست داد باورم نمیشد مجد تا این حد از دید کاری بهم احترام بذاره و واسم ارزش قائل بشه .. و .اسه ی همین گفتم :- مطمئن باشم پارتی بازی نکردین؟؟؟! مثلا چون همسایتونم .. یا ..نگاهی بهم کرد که برای یه لحظه نفسم بند اومد و بعدم گفت :- کیانا ... من آدم جاه طلبیم و توی تو توانایی اینکه برای شرکتم موفقیت کسب کنی رو دیدم وگرنه مادرمم بود الکی اینکارو نمیکردم .. بعدم فکر نمیکنی تو واسه ی من بیش از یه همسایه ای؟؟؟!!!این اولین باری بود که مستقیم ازین حرفا میزد ... واسه ی همین اخمام رفت تو هم وگفتم :- منظورتون چیه ؟؟!!نفس عمیقی کشید و شیطون گفت :- هیچی!! منظورم اینه تو دوست کوچولوی خوب منم هستی!!!! وگرنه منظورم اون چیزی که تو ذهن تو اومد نبود!!!آخ که دلم میخواست با چرخ های همین ماشین از رون رد شم ... واسه ی اینکه بحث رو عوض کنم گفتم :- میگم حالا من که از شما ایراد گرفتم اگه یه زمانی نقشه های بهتر از شما بکشم حسودیتون نمیشه؟؟؟!!!- نه!!! اون زمانی که تو اینکارو کنی.... نصفیش مال خودمه!!!بعدم یه دونه ازون نگاههای دختر کشش رو انداخت بهم ...چشمامو ریز کردم و گفتم :- منظورتون چیه ؟؟؟!!!تک خنده ای کرد و گفت :- هیچی!!!! فکرم با این حرفش مشغول شد واسه ی همین باقی مسیر به سکوت گذشت .. موقع پیاده شدن از ماشین رو کرد بهم و گفت :- کیانا تو شام داری ؟؟!!- نه !!! باید برم یه چیزی درست کنم!!- میخوای بری لباساتو عوض کنی بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟؟؟!!- نه خیلی کار دارم میخوای اگه شما شام ندارین من درست کردم برای شمام بیارم؟؟!!لبخندی زد و گفت :- زحمتت نمیشه؟؟!خندیدم و گفتم :- نه بابا!!!اونقدر وایساد تا رفتم تو و بعدش خودش رفت ...نمیدونم خوشحال بودم ازینکه قراره یه کار مهم اجرایی بکنم ازینکه میتونستم از خودم ایده بدم و همشو به نوعی مدیون مجد بودم ... مجد بر خلاف محمد با کار بیرون زن مخالف نبود ...و زن رو هم ای مرد میدونست و تنها چیزی که اهمیت داشت توانایی بود ولو اینکه این توانایی مال زن باشه یا نه ... روحیه ی خوبم باعث شد یه آهنگ شاد بذارم و بعد از تعویض لباس برم توی آشپزخونه .. پیش خودم گفتم کاش میدونستم غذای مورد علاقش چیه ...با نگاه کردن به ساعت که 7.5 رو نشون میداد دیدم خیلیم وقت ندارم برای درست کردن غذای آنچنانی واسه ی همین ترجیح دادم زرشک پلو با مرغ و خلال پسته و بادام درست کنم!! تقریبا ساعت 9:15 بود برنجم دم کشید و مرغمم آماده شد .. یه دیس برداشتم و برنج رو کشیدم و با زرشک و خلال پسته و بادوم حسابی زعفرونی تزئینش کردم ... و توی یه ظرفه دیگم به میزان لازم مرغ کشیدم و گذاشتم توی سینی و رفتم از در بیرون ...به محض زدن زنگ در باز شد و مجد با خنده ای به پهنای صورتش روبروم ظاهر شد و گفت :- وای کیانا دستت درد نکنه...- خواهش میکنم .. سینی رو دادم دستش و خواستم برم که گفت :- خودت چی؟؟!!- منم دارم میرم خونه غذامو بخورم دیگه ..نگاهی بهم کرد و گفت :- این زیاده بیا تو با هم میخوریم ! تنهایی نمیچسبه به خدا!!!نمیدونم چرا ولی بازم نگاش شبیه این پسر بچه ها تنها شده بود ... دو به شک بودم که گفت :- اصرار نمیکنم!! ولی واقعا تنهایی بهم مزه نمیده!!!!سرمو تکون دادم و گفتم :- باشه ..چشماش برق زد و از جلوی در کنار رفت تا من برم تو ..اونشب کنار مجد شام آرومی رو خوردم و با حر ف ها و خاطره هاش از زمان دانشجوییش توی دانشگاه ما سرگرم شدم جالبش اینجا بود با وجود اینکه ده سالی از فارغ التحصیل شدنش از اون دانشگاه گذشته بود اما اساتید جدید رو هم به خوبی میشناخت و راجع بهشون نظر میداد .. بهر حال ساعت نزدیکای 11 بود که بعد از خوردن یه چایی که خودش زحمت دم کردن و پذیرایشو کشید اومدم خونه ...و با هزار جور رویاهای دخترونه به خواب رفتم