X
تبلیغات
رمان خوانها - همسایه ی من ... 8

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

همسایه ی من ... 8

طرفای ساعت 12.5 بود با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم .. به شماره نگاهی کردم به نظر آشنا میومد ولی اون لحظه خواب آلود بودم و حضور ذهن نداشتم که کیه بعد از اینکه صدامو صاف کردم دکمه ی اتصال رو زدم :
- بله!!
- سلام کیانا خانوم
محمد بود .. یادم اومد که دفعه ی آخری که باهاش حرف زدم شمارمو از توی لیست تماسام پاک کرده بودم واسه ی همین اسمش نیافتاده بود گفتم :
- سلام کاری داشتین؟!
- نه ! راستش میخواستم ببینم افتخار میدین امروز ناهارو باهم بخوریم؟؟!!
راستش دوست نداشتم باهاش تنها باشم از طرفیم مجد رو چیکارش میکردم .. دلشم نمیخواستم بشکنم برای همین گفتم :
- راستش رئیسم برای ساعت 1 قرار ناهار گذاشته اگه دوست داشتی شمام بیا با ما!!!
اونجور که اون از مجد بد گفت مطمئن بودم که منصرف میشه ولی در کمال تعجب دیدیم که موافقت کرد و گفت که برای ساعت 1 توی سالن غذاخوری منتظرمه!!!
بعد از اینکه تماس رو قطع کردم دلم تازه به شور افتاد!!! مجد چی میگفت ... نکنه ناراحت میشد یا قاطی میکرد!! بی خیال شدم و با گفتن هر جه بادا باد پاشدم تا حاضر شم!!
راس یک صدای زنگ اتاقم اومد و با همراهی مجد رفتیم پایین دل تو دلم نبود و نمبدونستم چجوری بهش بگم که محمد هم با ما میاد!!! توی آسانسورم تا اومدم بگم همراهش زنگ خورد مشغول شد واسه ی .. همین به هیچ عنوان موقعیتی پیش نیومد .. با باز شدن در آسانسور و دیدن محمد ضربان قلبم چند برابر شد و توی دلم هرچی فحش بلد بودم نثار خودم کردم!! مجدم تعجب کرد چون بلافاصله سر و ته صحبتش رو هم با یه بعدا من با شما تماس میگیرم هم آورد و با یه اخم به محمد که داشت سمتمون میومد خیره شد!!
محمد تا رسید سلام گذارایی به مجد کرد و بعدش رو به من گفت :
- به خاطر قضیه ی گردهمایی یکم شلوغ شده واسه یهمین یکم زود تر اومدم و برای خودمون جا گرفتم !!
لبخند زورکی زدم و از ش تشکر کردم!! محمد جلو راه افتاد من و مجدم پشتش توی راه مجد زیر من گفت :
- تو این مرتیکرو دعوت کردی؟؟!!
- نه به موبایلم زنگ زد گفت بریم ناهار منم گفتم قراره با شما برم ...
یه لحظه نگام افتاد توی صورتش چشماش عین شمر داشتن نگام میکرد واسه ی همین منم باقی حرفمو خوردم اونم نفسشو محکم داد بیرون سر میز که نشستیم من و مجد کنار هم و محمد درست روبروی ما نشست و گفت :
- کیانا خانوم سلف سرویسه میخواین بگین چی میخورید من براتون بیارم!!
اومدم حرفی بزنم که مجد رو کرد بهش و گفت :
- هرکسی خودش بهتره بره!!!!
یعنی که یعنی با این حرف محمد رو کرد بهم و گفت :
- پس بیا بریم چون من دارم میمیرم از گرسنگی و لبخندی زد !!!
منم رو به مجد کردم و گفتم :
- شمام تشریف میارید ؟؟! مجد م از جاش بلند شد .. دور میز داشتم غذا میکشیدم که مجد زیر گوشم گفت:
- نمیدونم چی تو ذهنت بود با این کار احمقانت !!!!!!!!! ولی اگه برای اذیت من این کارو کردی و قصدی داشتی بدون تلافی نمیذارم کارت رو!!!
عادتش بود!! هر وقت که چیزی خلاف میلش بود میخواست در صدد تلافی ر میومد و لااقل من یکی دو تا نمونه از تلافیاش رو دیده بودم!!! واسه ی همین رو کردم بهش و گفتم :
- شما ذهنت مسمومه به من چه؟؟!!! بعدشم محمد آشنامونه زنگ زده چی بهش میگفتم؟؟؟!!!
نگاه عصبی کرد و بدون حرف برگشت سر میز..تمام مدت نهار هم من و همن مجد تقریبا با غذامون بازی کردیم و بر خلاف ما محمد قشنگ غذاش رو خورد و گه گداری با لبخند به من نگاه میکرد منم برای اینکه جو رو یکم آروم کنم رو کردم و گفتم :
- از مامان اینا بگو .. از الهام!!!
لبخندی زد و گفت:
- شکر خدا مامان خیلی بهترو بقول معروف خطر از بیخ گوشش گذشت!! الهامم بد نیست .. با هم کنار اومدیم!!! تازه یه خبر دیگم دارم!!!بعدم با یه خنده که بیشتر شبیه پوزخند بود ادامه داد :
- دارم بابا میشم!!
نمیدونم چرا ولی خیلیییییییییی ذوق کردم ... با شادی و خنده گفتم :
- وای مبارک باشه!!!! ایشا.. به سلامتی ... تو همیشه عاشق بچه بودی !!!!
لبخندی زد و زیر لب جوری که فقط من بشنوم گفت :
- آره .. ولی نه بچه ی هر کسی!!!!
یهو مجد لیوان آّب رو کوبوند رو میز و با این حرکت شک نکردم که این حرف رو بر خلاف تصورم شنیده!!!! و وقتی نگاش کردم با چشمای به خون نشسته گفت :
- ببخشید از دستم ول شد!!!!
و با اخم به محمد نگاه کرد!!!
راستش ازحرف محمد یه حالی شدم .. اینکه هنوز به این چیزا فکر میکرد و نگاها و کلامش رنگ محبت داشت نشون میداد زمان زیادی لازمه تا من رو فراموش کنه ...تازه داشتم به این حرفش میرسیدم که برای اون خیلی سخت تر از منه .. چون من خیلی وقت بود که دیگه بهش فکر نمیکردم و چه بسا دوست داشتم اون زمان از زندگیم رو کلا فراموش کنم ... هرچند که محبت های محمد رو نمیشد منکر شد یا از ذهن پاک کرد!!!از طرفی مجدم رفتارش دیگه داشت میرفت رو اعصاب .. خودش تا یه ماه پیش با دخترا دل مبداد و قلوه میگرفت ...ولی تا نوبت من میشد ... قبول داشتم سر سروش شاید تا حدودی حق با اون بود و سروش رو میشناخت و از این حرفا ولی محمد .. اون نه تیپش نه رفتارش مثل سایر آدما بود با تمام ضربه ای که ناخواسته به من زده بود هنوزم به عنوان یکی از بهترین و نجیب ترین مردایی که تا حالا دیدم ...میدونستمش!!!
توی همین فکرا بودم که مجد یهو پاشد وایساد و رو کرد به من و با یه لحن نه چندان جالب گفت :
- شما تشریف نمیارید؟؟؟!!
اونقدر لحن و حرکتش ناپسند بود که بهم بر خورد و برای تلافی رو کردم بهش و گفتم :
- نه!!! شما برید!!
نفسش رو داد بیرون بدون کلامی اضافه رفت ..
محمد لبخندی زد و رو به من گفت :
- خوب حالش رو گرفتی با امثال اینا باید همین جور حرف زد وگرنه یکم نرم باشی میخوان سواستفاده کنم!!
نمیدونم با این حرفش صورتم یا نگاهم چه شکلی شد که یهو محمد با تعجب گفت :
- کیانا خانوم شما که ازین مرتیکه خوشتون نمیاد که ؟!!
جواب ندادم!!!! چی میگفتم؟؟؟!!
یهو محمد چشماشو ریز کرد و با یه ناراحتی گفت :
- کیانا؟؟!!
با عصبانیت گفتم :
- چیه ؟؟!! نکنه من دیگه حق ندارم عاشق بشم!!!
رنگ نگاهش غمگین شد و لی لبخندی زد و گفت :


- نه!! من همچین حرفی نزدم!!! همیشه آرزوم بوده بهترین زندگی رو داشته باشی ..
فقط... فکر میکنی.. اون لیاقت عشقت رو داره!؟؟؟؟!!
عصبی شدم و گفتم :
- تو چی؟؟؟!! وقتی منو دوست داشتی فکر میکردی من لیاقت عشقت رو دارم یا نه؟؟؟!!
صامت نگام کرد و سرش تکون داد و گفت :
- واسم مهم نبود!!! هر چند حس میکردم که داری...
بغضم گرفت ... جالبیش اینجا بود هیچ واهمه ای نداشتم جلوش گریه کنم ... محمد اونقدر مناعت طبع داشت و بزرگ بود که هیچ وقت از گریه کردن جلوش هراسی نداشته باشم واسه ی همینه دو قطره اشک از چشمام چکید و گفتم :
- محمد !!من داغونم!!من دست خودم نیست بدیای شروین رو دیدم ...ولی بهش علاقه مند شدم!! اینو دیدم که رفتارش و احترامی که گاه گداری یواشکی به من میذاره با همه فرق داره ... درسته مستقیم نگفته دوستم داره ولی میفهمم از من بدش نمیاد مغروره .. خیلی مغرور..
محمد غمگین بود ... خیلی غمگین ... ولی یه دونه ازون لبخندای پدرونش رو زد و گفت :
- نمیخوام وارد جزئیات روابطتون بشم .. یعنی جونش رو ندارم... هنوزم ناخودآگاه روت ...بگذریم!!! ولی کیانا توام مغروری ..خودت رو دست کم نگیر توام با غرورت میتونی اونو از پا درآری... خواهش میکنم نشکنش!!!! بگذار اگه عشقی هست خواسته ای هست اون اول زبون باز کنه و از راهش پیش بره!!!
با بغض نگاش کردم و گفتم :
- موندم تورو چجوری بهش بگم!!!!میترسم...
محمد یکم فکر کرد و بعدش گفت :
- فکر نکنم لزومی داشته باشه بگی ... اون حودش اونقدر قبل از تو ... یه سر داشته و هزار سودا که نامزدی من و تو پیششون هیچه بعدشم بین ما که ... چطور..

منظورش رو فهمیدم با تکون دادن سر نشون دادم و اون در ادامه گفت :
- واسه ی همین دلیلی نمیبینم بگی!!!
یکم فکر کردم و گفتم :
- اگه من موقعی که میخواستیم نامزد کنیم اینو از تو قایم میکردم و بعدا میفهمیدی ناراحت میشدی؟؟؟!!
یکم فکر کرد و گفت :
- رک میگم!!! صد در صد!!! ولی اونقدر دوست داشتم که برام مهم نباشه!!! بعدشم!!! اون یه ذره ایم که ناراحت میشدم مال این بود که منم خودم قبل ازدواج هیچ رابطه ای از هیچ نوعی رو تجربه نکرده بودم!!ولی امثال مجد که ماشاا.........!!! استغفرا... اینجوری بودن کلا مسخرست اگه ناراحت شن!!
حرفا ی محمد یه دوگانگیه بدی توم ایجاد کرده بود!!!راستش موقعی که از گفتن چیزی میترسی ... کافیه یه نفر فقط یه نفر دلیلی بیاره که اون حرف رو نزنی و توی اون لحظه دلیلش یا نوع بیانش جوری باشه که قانعت کنه ... تو رو هوا میزنی ...منم از این قاعده مستثنی نبدم و حرف محمد رو رو هوازدم و مطمئن تز از فبل دلیلی برای بیان رابطه ی قبلیم پیش مجد نمیدیدم!!بعدشم .. دوباره ذهنیتم به مجد برگشته بود .. از کجا معلوم ... میخواست من رو بازی بده مثل بقیه ی دخترا ... ولی نگاهاش چی.. مونده بودم نفس عمیقی کشیدم و از محمد بابت حرفاش تشکر کردم بعدم با هم راهی شدیمسمت اتاقامون از اونجا که محمد اتاقش سمت دیگه ی هتل بود ... و آسانسور جدا داشت رفت همون سمت و منم سوار آسانسور قسمت خودمون شدم و با ذهنی درگیر رفتم بالا ... موقعی که کلید انداختم تا برم تو تو ی یه لحظه مجد از اتاق اومد بیرون رو به من کرد با لحن زننده ای گفت :
- خوش گذشت؟؟؟!!!
عصبی شدم!!! اخمی کردم و گفتم :
- این چه طرز بیانه؟؟!!
پوزخندی زد گفت :
- ببین کیانا من خر نیستم!!!! احمقم نیستم یه دفعم گفتم ازاینکه یکی من و احمق فرض کنه بیزارم!!!! نگو که نمیفهمی با عشق نگات میکنه!!!
کلافه شدم و گفتم :
- اون زن داره میفهمی!!
خنده ای کرد و گفت :
- یه دلیل موجه تر بیار الان خیلیا زن دارن و ...

با حرص جواب دادم :
- اصلا هر جور نگام میکنه !! به خودش ربط داره بعدشم .... شما این وسط چیکاره ای!!!
یه لحظه شوکه نگام کرد و بعد گفت :
- من این وسط چیکارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!
- آره!!! شما !! وایسادی دم در.. توی راهروی هتل من رو سین جیم میکنی؟؟؟!!!! واسه ی یه نگاه که زاده ی خیالاتتونه!!!
توی یه حرکت هولم داد توی اتاقم و در روبست!!!
بعدم من رو بین دوتا دستاشو دیوار زندونی کرد و تقریبا غرید و گفت :
- بیا!! اینم توی اتاق !!! بعدشم ببین کیانا تو ممکنه توی شناسنامه 24 سالت باشه!!!!! ولی اندازه ی یه دختر 18 سالم تجربه نداری .. بر عکس تو من!!! من ممکنه اسما 32 ساله باشه ولی قد یه مرد 50 ساله تجربه دارم پس به من نگو خیالاته!! اگرم فکر میکنی!!! من این وسط کاره ای نیستم!! پس از همین الان میشم همونی که کاره ای نیست!!
نفس عمیقی کشیدم و خیره نگاش کردم بعد از چند ثایه ای که به صورت هم خیره شد یم تاب نیاوردم و با عصبانیت دستش رو پس زدم.. از دیوار جدا شد و از حصاری که ساخته بود اومدم بیرون و بی تفاوت شالم رو در آوردم و رفتم توی اتاق خواب و در رو بستم!! چند ثانیه بعد صدای در اتاف خبر از رفتنش رو میداد .... توی دلم یه حس بدی داشتم... یه حس شبیه ترس .. نمیدونم چرا ولی یهو ترسیدم با این کار مجدم از دست بدم واسه ی همین سریع در اتاق رو باز کردم و اومدم برم دنباش که محکم خوردم به چیزی و تعادلم رو از دست دادم و نزدیک بود بخورم زمین که توی یه لحظه مجد رو دیدم که با یه حرکت من رو کشید تو بغلش... به نفس نفس افتادم و با تته پته گفتم :
- شما که رفته بودید؟؟؟!!1
لبخندی زد ازونا که قلبم می ایستاد و گفت :
- میخواستم ببینم طاقت میاری اونجوری نگام کنی بعدم .. پشتت رو بهم بکنی و بر توی اتاق در روببندی؟؟؟؟!!!
از اینکه دستم رو شده بود خجالت کشیدم ولی ته دلم خوشم اومد از اینکه نرفته بود .. از اینکه یه در صد پیش خودش این فکر رو کرده بود که برگزدم و برم دنبالش .... ولی خوب چه میشه کرد باید انکار میکردم!!!
خواستم از تو بغلش بیام بیرون که محکمتر گرفتتم و گفت :
- کجا؟؟؟!!! جات اینجاست!!!!! کجا در میری؟؟؟!!!!
بعدم خندید!!!
بد جور معذب شده بودم!! بیشتر فشارم داد و تا حدودی دردم اومد بعد با لحن آمرانه گفت :
- کیانا ؟؟!!! گفتم جات اینجاست !!! ولی تا زمانی که دختر خوبی باشی ... مهربون بغلت میکنم!! بخوای پا رو دمم بذاری ...
بعدم بیشتر فشارم داد .. احساس کردم استخونام داره خوورد میشه ... توی چشمام از درد اشک جمع شد .. یکم که بهم زل زد یهو تقریبا پرتم کرد اونور و اینبار واقعا در رو زد بهم و رفت!!!
دلم میخواست هر چی فحش بلدم نثار روح پر فتوحش کنم!!!!! مرتیکه!!! به دیوونه ها یه سور زده بود!! در حالیکه داشتم بازوهامو که از درد ضعف میرفت رو میمالیدم پیش خودم فکر کردم این محمدم بیراه نمیگه ها به این مردک اصلانمیشه اعتماد کرد نه به اون لبخندش نه به این که یهو انگار انار داره آب لمبو میکنه!!!
راستش یه حس بدی بهم دست داده بود از اینکه یه مرد قدرتش رو به رخم بکشه متنفر بود م .. واسه ی همین همون جا تصمیم گرفتم تلافی کنم!!!!! ...



دو سه ساعتی بود توی اتاق روی تخت دراز کشیده بودم و هی کانالای تلویزیون رو اینور اونور میکردم کم کم داشتم کلافه میشدم که با صدای زنگ گوشی از جام پریدم و سریع بدون اینکه حتی نگاه کنم دکمه ی اتصال رو زدم :
- بله؟؟؟!!!
- سلام!! خوبی!!!
محمد بود!!!
- سلام مرسی! تو چطوری؟؟!!
- ممنون!! میخواستم بگم میای بریم سی و سه پل؟؟؟!!!
- سرد نیست؟؟؟!!
خندید و گفت :
- لباس گرم بپوشی .. نه خیلی !! بعدم اگه راضی باشی بریم یه بریونی بخوریم که از فردا کار شروع میشه..
- باشه میام .. حوصلمم بد جور سر رفته!!
خندید و گفت :
- اونم تو که یه ربع نمیتونی سر جات بند شی...
- ا؟؟؟!! قرار نشد..
- چشم چشم!! ببخشید!! پس تا نیم ساعت دیگه پایین باش!! فقط...
- باشه .. فقط چی؟؟؟؟!
- به مجد ...
- نه بابا !! اون رو بی خیال!!!
احساس کردم نفس راحتی کشید ...
بعد از اینکه گوشیو گذاشتم یه حسی داشتم .. هم دوست داشتم از مجد انتقام بگیرم .. همم... نمیدونم ... یه حس گناه بدی داشتم ... ولی توی یه لحظه با یاد آوری شبایی که رامش و سارا و... پیشش بودن شونمو انداختم بالا و تنها چیزی که به ذهنم رسید این جمله بود!!
گهی پشت به زین و گهی زین به پشت!!!!
تقریبا بیست دقیقه بعد حاضر و آماده دم در بودم مخصوصا با سر و صدای از حد معمول بیشتر از در اتاق اومدم بیرون .. نمیدونم ولی یه حسی بهم میگفت که مجد از توی چشمی زیر نظرم داره و یه جورایی ... سنگینیه نگاهش رو حس میکردم ...


موقعیه که رفتم توی لابی محمد طبق معمول با یه لباس ساده و یه لبخند منتظرم بود ... نمیدونم چرا ولی نگاهش من رو درست یاد روز نامزدیمون انداخت ... نفس عمیقی کشیدم و با سلامی که دادم سعی کردم این افکار رو از خودم دور کنم!
نمیگم اونشب شب بدی بود .. ولی خلا حضور مجد بد جوری حس میشد !! رک میگم با همه ی حرصی که ازش داشتم دوست داشتم به جای محمد اون باشه وشونه به شونش.. ...دلم برای شیطنتاش تنگ شده بود....برای نگاه هاش... نمیدونم چرا ولی برای یه لحظه با احساس حضورش به عقب برگشتم .. نمیدونم درست دیدم یا نه ولی حس کردم سایه ی مجد توی تاریکی گم شد ..محمد که از رفتار من متعجب شده بود با لحن گیجی پرسید :
- کیانا؟؟!1 چیزی شده؟؟!!
با یه نه سر و ته سوالش رو هم آوردم ...یه حس درونی میگفت خودش بوده توی یه لحظه ذهنم جرقه زد برا ی همین سریع گوشیم رو از کیفم در آوردم و شمارش رو گرفتم ...برقرار شدن تماس همانا و پیچیدن اکو وار زنگ گوشیش زیر پل همانا!!!
نا خودآگاه لبخند مرموذی رو لبم نشست و مخصوصا برگشتم و تا هرجا که داره کشیک من رو میکیشه لبخندم رو ببینه!!!! ... خوشبختانه تمام این ها اونقدری طول نکشید که محمد پاپیم بشه !! از طرفیم مجد رو اونقدر دوست داشتم که جلوی محمد ضایعش نکنم ..ممکن بود ازش راجع بهش کمک بخوام .. ولی کنف کردن رودر رو!!! نه!!!! اونم مجدی که هم از محمد بزرگ تر بود و هم مغرور تر .. بعدشم ... من با تمام حرفایی که محمد زده بود و به نظر تا حدود زیادی عاقلانه بود. ... ولی هنوز به شدت تابع دلم بودم!!!
اونقدر از حرکتی که زده بودم و مچی که باز کرده بودم ذوق داشتم که رو کردم به محمد و با شادی و صدای یم بلند گفتم :
- من بریونی میخوام!!پس کی میریم!!!
محمد که کلا هر وقت چیزی میخواستم از همون زمان عادت نداشت نه بیاره با ذوق نگام کرد و گفت :
- ای به چشم!!
بعدم بلافاصله سمت خیابون حرکت کردیم و با گرفتن تاکسی در بست رفتیم یکی از رستوران های شهر که بریونیاش مشهور بود و تا اونجایی که دقت کردم توی خیابون چار باغ قرار داشت...
اونشب به خاطر موفقیت بزرگی که با گرفتن مچ مجد کبیر کسب کرده بودم به خودم یه دونه بریونی کامل جایزه دادم با ولع شروع کردم خوردن ... محمد طبق معمول قدیم اونقدری که از خوردن بریونی لذت ببره از خنده و شادی با ولع خوردن من داشت لذت میبرد .. تقریبا آخرای غذامون بود که موبایلش زنگ خورد و با دیدن شماره اخمی کرد و بعد از سایلنت کردن گوشی رو گذاشت کنار... یه لحظه عین قدیما به شوخی گوشیشو بر داشتم و با خنده گفتم :
- کیه که من هستم جواشو نمیدی؟؟؟!
اما با دیدن اسم تماس گیرنده خنده رو لبم خشک شد و حس گناه سر تاپامو رو گرفت ... الهام بود!!!! نمیدونم چرا ولی با عصبانیت رو کردم بهش و گفتم :
- واسه ی چی گوشیو رو زن حامله بر نمیداری ؟؟؟!!
پوزخندی زد و گفت :
- زن حامله!!!!!!
عصبانی تر از قبل با صدایی که سعی میکردم بلند نشه گفتم :
- مثل اینکه بچه مال توئه ها!!!!!!
یهو سرش رو گرفت تو دستاش و با عصبانیت گفت :
- کیانا شبمو خراب نکن!!!!
- شبتو خراب نکنم؟؟؟!! زنتو تنها گذاشتی با یه بچه تو شکمش اومدی شهرستان بعدشم چون با عشق قدیمیت خلوت کردی جوابش رو نمیدی؟؟؟؟!!!!!! بعد تازه مدعی شبتو خراب نکنم ... خاک تو سر من که نشستم اینجا و دل به دل تو دادم!!!!
از جام پاشدم و از در مغازه زدم بیرون ... داشتم میرفتم سمت خیابون که یهو محمد از پشت دستمو گرفت .. با این کارش برگشتم و اونم بلافاصله دستش رو کشید یه معذرت خواست ... بعدم رو کرد بهم و گفت :
- کیانا !!خواهش میکنم!! یه طرفه به قاضی نرو!!!!
اخمی کردم و گفتم :
- همه چی روشنه!!1 مگه تو نقطه ی ابهامیم گذاشتی!!!
نمیدونم توی چشماش چی بود!!ولی یه چیزی ورای غم بود !!! یهو سرش رو بالا کردو با صدای زمزمه واری گفت :
- نمیدونی چیکار کردم که خدا داره اینجوری عذابم میکنه!!!!
بعدم رو کرد بهم و گفت :
- کیانا!!!! تو منو میشناسی!!!... بهت قول دادم به الهام برسم .. گذشترو مثل یه یادگاری.... اما!!! باور کن این من نیستم که بدم!!!!
سرشو تکون داد .. میخواست حرف بزنه ولی انگار نتونست ... !!!!
نمیدوم چرا ولی بغضم گرفته بود!!!محمد تنها بود!!!! اینو میشد راحت از نگاهش خوند!!!
آروم دستش رو توی دستم گرفتم ...
- محمد؟؟؟!!
سرشو آورد بالا ... جشماش پر از اشک بود...
نمیدونم چرا ولی با هم بغضمون ترکید....گریه میکرد و دستمو فشار میداد... انگار میخواست تمام دردی که توی وجودش بود با این فشار به من بفهمونه ...
خیابون خلوت بود ولی معدود رهگذراییم که از اونجا میگذشتن با تعجب نگاهمون میکردن ...
بالاخره بعد از گریه ی مفصلی که کرد با هق هق شروع کرد حرف زدن ...
بعد از اونشب توی پارک و حرف های تو با خودم تصمیم گرفتم سعی کنم الهام رو دوست داشته باشم!!!! سخت بود ولی میشد!!! من مرد بودم یه مرد بیست و خرده ای ساله با کلی نیاز!!! ولی قبلش یه تصمیمی گرفتم!!!! اینکه همون جور که اون من رو از داشتنه تو محروم کرد!! منم اون رو از داشتن بچه محروم کنم!! واسه ی همین قبل از اینکه بهش دست بزنم وازکتومی (نوعی عمل جراحی در مردان برای پیشگیری از بارداری است )کردم ...
با این حرفش... با بهت نگاش کردم ... سرش و آورد بالا و با چشمای سرخش نگام کرد و گفت :
- کیانا خیلی تنهام .... داشتم خفه میشدم!!!! امروز وقتی توی لابی هتل دیدم بعد از مدت ها .................دوباره بغضش ترکید ... طاقت نیاوردم و آروم پشتش رو ناز کردم که یهو صاف نشست و گفت :
- نکن کیانا!!!! نکن !!!! نابود میشم!!!
تا حدودی منظورش رو میفهمیدم .. شاید یه جورایی خوب...
اشکاش رو پاک کرد و رو کرد بهم و گفت :
- برات در بست میگیرم بری هتل ... باشه؟؟؟!!
بی هیچ حرفی سرمو تکون دادم ..
توی تاکسی تمام مدت تو فکر محمد و غم توی دلش بودم!! باورم نمیشد کسی که زندگیه من رو به خاطر یه عشق آتشین بهم زده بود ... خیلی زود .. یادم افتاد همیشه مادرم میگفت تب تند زود عرقش در میاد و مال الهام زیادی زود بود ... هر چند که احساس میکنم برقرار نکردن رابطه از طرف محمدم میتونست دلیلی باشه بر اینکه .. الهام ... اونم سنش کم بود و چه بسا غریزش زیاد...
تقریبا نزدیکای 10 بود که با ذهنی در گیر و تنی خسته وارد اتاقم شدم و بدون اینکه لباسام رو در بیارم ولو شدم رو تخت ... با صدای زنگ پیام گوشیم ... بی حال دست کردم تو کیفم ... 6 تا sms داشتم اولیش محمد بود که میخواست ببینه رسیدم یا نه ولی 5 تای دیگش ....
مجد .. بود!!!
از اول به آخر شروع کردم خوندن!!
" کی میای؟؟؟!!!"
- وقت گل نی!!!!
" کیانا باید بشینیم رو نقشه ها صحبت کنیم!! جواب بده!!!
- اه !!! باریکلا!!!! یادش افتاد جز زاغ سیاه چوب زدن کارم داره!!
" ببین خانم مشفق!!! نقشه ها توی اتاق توان !!! وگرنه ....
به اینجای پیام که رسیدم تقریبا از جام پریدم ... راست میگفت نقشه ها توی اتاق من بودن و قرار بود مجد از روشون یه شرح عملکرد بنویسه!!!!
سریع نقشه هارو برداشتم و بدو رفتم از اتاق بیرون ... دم در یه نفس عمیق کشیدم ... نمیدونم چرا ولی یه مرتبه ضربان قلبم بالا رفته بود!!
آروم تقه ای زدم به در ... تفریبا سی ثانیه بعد مجد در حالیکه موهاش یکم در هم بود و گرمکن و تی شرت مشکی تنش بود در رو باز کرد و با اخم گفت :
- میذاشتی فردا میاوردی اینارو!!!!
با استرس سلام کردم که بی جواب موند و بعدم نقشه ها رو گرفتم سمتش!!
عصبی نگاهی بهم انداخت و گفت :
- واقعا فکر میکنی این کار رو من باید انجام بدم؟؟؟!!! نه خانوم این کار شماست!!!
- کدوم کار؟؟؟!
کلافه پوزخندی زد گفت :
- نوشتن شرح عملکرد!!!
شاخام داشت در میومد تقریبا با داد گفتم :
- چییییییییی؟؟؟؟!!!
عصبی شد و با لحنی که سعی میکرد کنترل کنه ... گفت :
- چرا داد میزنی؟؟؟!
بعدم از جلوی در کنا رفت و گفت :
- بیا تو !!!
بی هیچ حرفی وارد شدم و تا در رو بست گفتم :
- شروین واقعا تو فکر کردی من میتونم اصلا شرح عملکرد بنویسیم؟؟؟!!
یهو یه ابروشو داد بالا و بعدم تبدیلش کرد به اخم و گفت :
- تا اونجا که من میدونم آدم رئیسش رو با فامیل صدا میکنه این یک!! بعدم این کار جز وظایفتونه!!!!!
نفسمو محکم دادم بیرون و گفتم :
- من تاحالا یه دونه شرح عملکردم ننوشتن بعدم مگه نگفته بودین باهم!!! توی پیامتون!!!
یهو بی تفاوت در حالیکه توی ته چشمش طوفان به پا بود از عصبانیت بهم خیره شد و گفت :
- این مال قبل از اون بود که ...
چشمامو ریز کردم و گفتم :
- که چی؟؟؟!! شروع کنید به تعقیب کردنم؟؟؟!!
یهو پوزخندی زد و گفت :
- نه!!! شروع کنم به باز کردن چشمام!!میدونی!!! از امشب از دید من تو هیچ فرقی با رامش و امثالش نداری.... توام با هرکی دم دستت باشه راه میفتی توی خیابونا پرسه زدن .. حالا من باشم.... راد.... سروش... محمد آقا فامیل گرامی!!... اینطور نیست؟؟؟؟؟!!!
تنم یخ بسته بود ..... چی میگفت این؟؟؟؟!!!!!
میدونستم اینجور مواقع رنگم میپره ... گلوم رو انگار یکی داشت فشار میداد...
تصمیم گرفتم برم از اتاقش بیرون .. چون ترسیدم یهو بزنم زیرگریه ... از خودم و از محمد متنفر شده بودم ... از فکر اینکه مجد دیگه محلم نذاره و منم واسش یکی بشم عین بقیه ...اشک تو چشمام جمع شد اومدم از در برم بیرون که یهو جلو مو گرفت و خیلی خونسرد گفت :
- منو نگاه کن ...
سرم رو بیشتر انداختم پایین جوری که تقریبا چونم حورد به سینم ...
اینبار آروم دستش خزید زیر چونمو و سرمو گرفت بالا ...
نگاش بر خلاف تصور دیگه عصبی نبود ...
یواش گفت :
- دوست داری عین امثال رامش باشی؟؟؟؟!!!
همونجور که صورتم روبروش بود نگامو انداختم پایین ...
مهربون ادامه داد :
- تو که دوست نداری .. پس چرا یه رفتاری میکنی که آدم فکر کنه مثل اونی؟؟؟!!!
با صدایی که میدونم از بغض میلرزید گفتم :
- مگه چه رفتاری کردم؟؟؟!!
لبخند زد و گفت :
- ارزش تو خیلی بیشتر از اینه که هر کی بهت گفت بیا بریم بیرون بپری باهاش بری... بعدشم شاید رئیست میخواست امشب به عنوان اولین شب مسافرت کاری واسه ی دوست داشتنی ترین همکارش یه برنامه ی مفرح تر تیب بده...
نمیتونم حالم رو توی اون لحظه توصیف کنم شاید این اولین بار بود که مجد داشت ...مستقیم ....نفسم به شماره افتاده بود و میدونستم بر خلاف چند دقیقه پیش خون به صورتم دویده واسه ی اینکه خودم رو از تک و تا نندازم و یه جوری به هیجانی که توی وجودم بود غلبه کنم جواب دادم :
- حتما برنامه ی مفرح همون .. شرح عملکرده دیگه ...
خنده ی بلندی کرد و از من یکم فاصله گرفت .. در حالیکه تو چشماش از زور خنده اشک جمع شده بود و همین زیباترش کرده بود خیره نگام کرد و گفت :
- کیانا ... تو واقعا یه دختر کوچولوئه خیلیییییییی شیطونی هستی!!!!
بعدم در حالی که هنوز با خودش میخندید نقشه هارو از دستم گرفت و انداختشون روی میز خودشوم روی صندلی کنارش لم داد ... نگاهی بهش انداخم و در حالیکه از نگاه شیطونش معذب بودم گفتم :
- مگه قرار نبود ...
لبخندی زد و وسط حرفم پرید :
- اون مال وقتی بود که عصبانی بودم!!!
- یعنی الان ...
لبش رو تر کرد و گفت :
- نه!!! الان دلتنگم!!!
- دلتنگ؟؟!!
- آره!!!
- دلتنگ چی؟؟!!
لبخندی زد و نگاهشو دزدید ...
- بهتره بگی کی!!!!!؟؟!
با تعجب نگاش کردم که خندید و گفت :
- نترس غریبه نیست !!!
- ناخودآگاه اخمی کردم که باعث شد از جاش بلند شه و بیاد سمتم ...
- چیه؟؟!! جی توی اون فکر نازته کیانا خانوم؟؟؟؟!!!
با همون اخم گفتم :
- هیچی!!!
سرشو یکم آورد پایین و گفت :
- میخوای من بگم!!!!
سرمو به نشانه ی بی تفاوتی تکون دادم که آروم تو چشمام خیره شد و گفت :


- نه !!! دلتنک رامش و سارا و اون خرایی که تو فکر میکنی نیستم .. دلتنگه دو تا چشم سیام ... دلتنگه یه خندم .. که آدم دوست داره چال گوشه لپش رو ببوسه ...
مطمئن بودم قلبم وایساده ... اگه اوندفعه فقط یه بوسه اش لپمو آتیش زد .. اینبار با حرفاش تمام تنم انگار توی تب میسوخت... تاب نیاوردم و با صدای گرفته ای گفتم :


- میشه برم خیلی از کارا مونده ....
خندید و گفت :
- کدوم کارا؟؟؟!!
- شرح ...
- نترس نوشتم!!!! تهران نوشتم .. امشبم فقط مسخواستم بهت یاد بدم!!!! هرچی باشه توام پس فردا قرار شرکت خودت رو بگردونی!!! نباید بلد باشی...؟؟
ناخودآگاه ازین حرفش یه لبخند روی لبم نشست و یه لحظه نگاش کردم ولی با دیدن نگاه خیرش به چال گونم سریع خندم رو قورت دادم و گفتم :
- من دیگه برم!!!
از این کار من خندید و گفت :
- برو شیطون!!! وگرنه دیدی ...بعدشم صبح 8 حاضر باش که بعد از صبحانه جلسست!!
با گفتن باشه از در اومدم بیرون و با یه دنیا دلگرمی و فکر و خیال ... اومدم توی اتاق خودم..
اونشب وقتی توی تخت دراز کشیدم به خیلی چیزا فکر کردم .. از جمله مشکلات محمد ولی مهمترینشون رفتار مجد و عکس العملش از بیرون رفتن با محمد بود که بر خلاف تصور من که فکر میکردم یه جوری تلافی کنه و عصبانی شه ولی نشد و فقط محبتش رو بیشتر نشونم داد ... نمیدونم ... ولی این نشون میداد که مجد زیادی کار کشتست .. میدونست که اگه اونم یه جوری دیگه تلافی کنه ... ذات لجباز من باعث میشه این عمل و عکس العمل ادامه پیدا کنه تا جایی که دیگه نشه جلوش رو گرفت ... اونشب براحتی با اون چند تا جمله ی پر مهری که گفت باعث شد من نه تنها از ضایع کردنش پشیمون شم بلکه کلا پشیمون بشم که چرا به جای اون با محمد رفتم بیرون ....و این اوج تجربه ی یه مرد بود و البته باعث میشد نیاز روحی ای که یه زن نسبت به یه مرد داره تا حد ماکزیمم ارضا بشه...
روز دوم سفر نزدیکای ساعت 7 با نور آفتابی که تو چشمم افتاده بود از خواب پریدم .. تا بیدار شدم اولین چیزی که تو فکرم اومد شروین بود و باعث شد بلافاصله ناخودآگاه لحاف رو بکشم تو بغلم و تنم گرم شه!!! پیش خودم گفتم ... یعنی تا حالا دختری اونقدری که من دوستش داشتم .. دوستش داشته ... نمیدونم چجوری بیان کنم ولی من شروین رو بیش از همه بخاطر خودش میخواستم نه چشمم رو پول و مقامش گرفته بود نه ژست و دک و پزش .. شخصیتش رو دوست داشتم ... با اینکه میدونستم با لفظ عامی آدم هوس رونی بوده ...
فکر و خیالارو کنار زدم زمزمه کنان حولم رو برداشتم و با یه دوش حال خوب صبحم رو تکمیل کردم ...نمیدونم چرا ولی تا میومدم به محمد فکر کنم ... فکر شروین میومد و تمام تیرگی ها رو از بین میبرد... بعد از حموم با حوله روبروی آینه قدی توی اتاقم ایستادم و آروم زیر لب چند بار گفتم :
- شروین!!
شروین!!
با تکرار اسمش دلم فرو میریخت و قلبم ضربانش شدت میگرفت و بیشتر از هر وقت دیگه ای خودم رو زن میدیدم و اون و یه مرد واقعی ..
لباس زیادی با خودم نیاورده بودم ولی از بینش یه بارونی مشکی با یه روسریه ابریشم با رنگ های مخلوط مشکی و قرمز و طلایی سرم کردم و با یه شلوار و کفش پاشنه بلند مشکی تیپم در عین رسمی بودن تر تمیز بود ... دلم بد جئر هوس رژ قرمز کرده بود .. اسه ی همین یه لایه زدم و بعدم با دستمال پاکر کردم تا هاله ی قرمزیش روی لبم باشه!!! و بعدم مظه هامو با یه ریمل مشکی حالت دادم .. بیش از این آرایش رو جایز ندیدم .. ساعت 2-3 دقیقه به هشت بود که با صدای زنگ در اتاق با یه بار دیگه به خودم نگاهی انداختم و با لبخند در رو باز کردم که با دیدن مستخدم .. تقریبا وارفتم ..
- بله؟؟؟!
- آقای مجد فرمودن ... بعد از صبحانع ساعت 9 حاضر باشید میان دنبالتون ...برای جلسه..
تشکری کردم ودر رو بستم!! برام عجیب بود یعنی کجا غیب شده بود تا اونجا که یادمبود دیشب گفته بود صبحانه با همیم ... با فکر اینکه کار فوری پیش اومده شونه هامو بالا انداختم و از در زدم بیرون ... از شانس بدم توی لابی و دم درسالن سرو صبحانه سینه به سینه ی محمد در اومد .. لبخندی زد و سلامی داد چشماش پف آلود بود و نشون میداد کل دیشب نخوابیده .. ولی با این حال خنده از رئ لبش پاک نمیشد .. جواب سلامش رو دادم که رو کرد بهم و گفت :
- صبحانه خوردی؟؟؟!!
- نه!! تازه اومدم ...
- ا؟ من خوردم ولی عیبی نداره واسه ی اینکه تنها نباشی همراهیت میکنم!!!
خیلی مایل نبودم ولی راستش واقعا دلم نمیومد بهش حرفی بزنم .. وسه ی همین قبول کردم!!
بعد از اینکه بساط صبحانمو آوردم سر میز مشغول شدم .. محمد رو کرد بهم و گفت :


- فهمیدی جلسه توی خود سایت برگزار میشه؟؟؟!!
- نه .. ولی داشتم میومدم مستخدم اومد گفت 9 میان دنبالم!!
- آره جلسه ساعت دهه!!
بعدم با یه لحنی گفت :
- رئیس شرکتتون صبحی خیلی سراسیمه رفت فرودگاه !!!!
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد :


- گویا دختر حجت اومده بوده!!!
نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه چایی پرید تو گلوم و به طرز مفتضحانه ای از تو دماغم زد بیرون ..
محمد که ترسیده بود آروم با دست یکم زد پشتم تا سرفم بند اومد چشمام پر از اشک شده بود ولی میدونستم همش واسه ی این نیست که چایی پریده توی گلوم ... دلم میخواست چشمای محمد که نگاهاش معنی دار و یه جورایی سرزنش بار بود رو از کاسه در بیارم!!!
نتونستم و خودم رو کنترل کنم وناخودآگاه با لحن نه چندان دوستانه ای گفتم :
- حالا چی نصیب تو میشه مجد رو جلوی من خراب کنی؟؟؟!!!
با تعجب نگام کرد و اومد حرفی بزنه که با اشاره دست هش فهموندم ساکت باشه و بلافاصله از جام پاشدم و رفتم سمت آسانسور محمد دنبالم دویید تا حرفی بزنه ولی سریع سوار آسانسور شدم و رفتم بالا عصبی بودم خیلی عصبی .... وقتی رفتم توی اتاقم اولین چیزی که دستم بود یعنی گلدون بغل در رو پرت کردم زمین و چند تیکه شد!!!! دلم میخواست جیغ بزنم ....
کثافت زبون باز!!!!! این تنها کلمه ای بود که لایقش بود .. یکم که گذشت و تا حدودی آروم شدم با خو دم گفتم شایدم اونجوری نبود که محمد گفته شایدم ... محمد یه جوری بیان کرده که من دیدم به مجد بد بش ... از رفتارم پشیمون شدم .. باید میذاشتم مجد توضیح بده!!! توی این گیر و دار خندم گرفت!! از اینکه بین مجد و شروین نوسان داشتم!!! تیکه های گلدون رو از روی زمین جمع کردم نزدیکای ساعت 9 بود دوباره نگاهی به خودم انداختم توی آینه رژ قرمز رو زدم و پاک کردم لبام از دفعه ی قبل خوشرنگ تر شد .. کیفم رو برداشتم و خیلی خونسرد رفتم توی لابی تا منتظر بمونم بیان دنبالم .. به محض خروج از آسانسور جلوی میز اطلاعات مجد و حجت و رامش رو دیدم ... مجد یه شلوار مردونه ی خیلی خوش دوخت طوسی با یه کت سرمه ی تنش بود و زیرش یه بلوز مردونه ی آّبی.. دستشم یه اور کت خاکستری بود ...و نمیدونم شاید برای اولین بار بود موهاش و ژل زده بود و واقعا هم بهش میومد .... عولی به نظرم عصبی بود و حجت انگار داشت براش چیزی توضیح میداد و رامش بد فرم پکر بود .. از قیافه ی در هم رامش یه لبخندی موذیانه ای رو لبم نشست و بلافاصله بدش از بد ذاتیه خودم بدم اومد .. ولی واقعا دست خودم نبود ... توی همین افکار بودم که با سنگینی نگاه سرمو چرخوندم .. مجد یا بهتره بگم شروین بدون توجه به حجت که عین رادیو داشت حرف میزد زل زد به من و با تکون آروم و یه لبخند بهم سلام داد .. بعدم بلافاصله با دست گذاشتن رو ی شونه حجت به سکوت دعوتش کرد و با یه ببخشید اومد سمت من ... با هر قدمش قلبم تند و تندتر میزد ... وقتی بهم رسید .. نفسمو توی سینه حبس کردم و ناخودآگاه لبخند زدم ... با لبخند جوابمو داد و بعدش آروم گفت :
- میبخشیم؟؟؟!!
با تعجب نگاش کردم ..
- واسه ی چی؟؟؟!!
- واسه ی ایکه بد قول شدم ؟؟؟!!
لبخند آروکی زدم که باعث شد آروم سرشو رو بیاره جلو زیر گوشم بگه ...
- این لبخندای خانومانت دیوونم میکنه دختر ..یه جورایی تازه یادم میندازه توی فقظ یه دختر کوچولوئه شیطون نیستی ...
بعدم با مهربونی روشو کرد اونور و گفت :
- رامش رو از سرم باز کنم میام با هم بریم سمت سایت .. تو برو بشین ... تا بیام .. بعدم با یه لبخند بر گشت سمت حجت و جدی چیزی بهش گفت که باعث شد حجت پکر بشه و رامشم عصبی ساکش رو برداره بره سمت آسانسور ..
شروینم سری برای حجت تکون داد و در حالیکه میرفت سمت من اشاره زد که بیام ..
سوار ماشین که شدم لبخندی زد و گفت :
- ماشین حجت خراب شده بود!!! صبح از من خواست ببرمش فرودگاه دنبال رامش!! منم مجبوری قبول کردم ... الانم میخواستن با ما بیان ولی من حاضر نبود رامش و دیر شدن رو بهونه کردم ... دوست نداشتم معذب باشی..
خوشحال بودم از اینکه عاقلانه رفتار کردم و اجازه ی توضیح بهش دادم واسه ی همین لبخندی زدم و گفتم :
- ممنون!! ولی درسته از رامش خوشم نمیاد ولی مسئله ای نبود!!!
بلند خندید و گفت :
- ولی واسه ی من مسئله بود ... بعدم نگاه عمیقی بهم کرد و گوشه ی خیابون نگه داشت و کامل برگشت سمتم!!!
چشماشو ریز کرد و با یه لبخند براندازم کرد .. بد با لحن آرومی گفت :
- میدونی الان لبات چجوری شده؟؟؟!!
با تعجب نگاش کردم که ادامه داد :
- شبیه لبی شده که با بوسه رژش رو خوردن ...
بعضی وقتا زیادی بی پرده حرف میزد ...سرمو انداختم پایین و ناخود آگاه دستم رفت به لبم که آوم دستم رو گرفت تو دستش و گفت :
- کیانا؟؟؟!!
نگاش کردم که خنده ی آرومی کرد و سرش رو انداخت پایین ...
بعد دوباره راه افتاد و باقی راه به سکوت گذشت ...
باورم نمیشه یه روز شروین مجد .. اینجوری با خجالت رو از من بگیره ... نمیدونم چش شده بود ...
فقط میدونم هیچ وقت توی این مدت چنین نگاه ملتهبی رو ازش ندیده بودم حتی شبی ه گونم رو بوسید ...شروین دیگه فرار نمیکرد
یه موقعیت های هست که دوست داری زمان متوقف بشه و تا اونجای که میتونی از اون لحظه ای که توش هستی لذت ببری اونروز توی ماشین هم همینجوری بود دوست داشتم اون جاده هیچوقت تموم نشه و من شروین توی اون سکوت پر از حرف تا ابد بمونییم ...
تقریبا یه ربع بعد رسیدیم سایت ... یه محوطه ی خیلی بزرگ که تا چشم کار میکرد پلان های نیمه کاره در حد خاکبرداری و بتن ریزی پی بودن و فقط کوشه ی سمت راست محوطه و درست روبروی ما یه ساختمون کامل فوق العاده شیک با نمای گرانیت مشکی که بزرگ روش نوشته شده بود ساختمان مرکزی بود ...
شروین رو به من کرد و گفت :
- تقریبا 5 ساله که برای این پروژه دارن برنامه ریزی میکنن واسه ی همین اول این ساختمون رو ساختن تا بتونن نظارت مستقیم به کار داشته باشن و بعد کلنگ اینجارو زدن!!! در ضمن این ساختمون خودش یکی از شاهکارهای معماری و تمام معیارهای روز یه بنای خوب توش اجرا شده..
وارد که شدیم .. به صحت حرف های شروین رسیدم واقعا داخلشم عین بیرونش شیک بود ... بگذریم ظبق علائمی که روی دیوارها بود فهمیدم داریم میریم سمت سالن کنفراس همراه با ما چند نفر دیگم داشتن میرفتن اون سمت موقع ورود دم در راد رو هم دیدم که از اونجایی که شروین عین عقاب چشم دوخته بود به لب من حرفی اضافه تر از سلام و علیک روتین از دهنم در نیومد .. البته رادم انگار که از شروین حساب میبرد سخن کوتاه کرد ...
شروین به عنوان رئیس شرکت آتیه باید میرفت جایگاه مخصوصش روی سن ... ولی حواسش به جای منم بود و درست ردیف اول روبروی خودش من رو نشوند و رفت ...
بعد از تقریبا 30 دقیقه همه ی اعضا اومدن و جلسه شروع شد ...
تمام طول جلسه سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس میکردم و همین باعث شده بود کلافه بشم ... گرمم شده بود .. منم دوست داشتم نگاش کنم .. ولی مخصوصا این کار رو نمیکردم و واقعا لذت بخش بود ... و حس خوبی بهم میداد .. بالاخره با خوندن اسمش نوبت به اون رسید تا نقشه ها و پیشرفت قسمت کاری خودشون رو توضیح بده سرفه ای کرد و وقتی رومو کردم سمتش سرشو نا محسوس تکونی داد و با لبخندی به من شروع کرد ... اگه بگم هیچی از حرفاش نفهمیدم دروغ نگفتم تمام مدت محو صورتش و صداش بودم ... دلم تنگ بود ... دوست داشتم بخزم توی بغلش و سر بذارم روی شونش... راستش از اینکه چنینی افکاری داشتم خجالت میکشیدم ولی واقعا دست خودم نبود ...
تقریبا یک ساعت دیگم گذشت و ساعت نزدیکای یک بود که جلسه تمام شد و از مهندس ها تقاضا کردن برای پذیریی و صرف نهار به سالن غذاخوری برن ... داشتم از جام بلند میشدم که محمد اومد سمتم و بعد از سلام رو کرد بهم و گفت :
- من معذرت میخوام باور کن اونجوری که تو فکر میکنی نبود!!! یعنی اگه بود دست خودم نبود!!! من هنوزم ... منو ببخش...
دلم گرفت .. از این همه صداقت ...نگاهی بهش کردم ... غم چشماش بی پایان بود ..
نا خود آگاه دست گذاشتم رو بازوشو با لبخندی که میدونستم آرومش میکنه گفتم :
- من هیچوقت از تو دلگیر نمیشم ... خیالت راحت ..
چهره اش باز شد و ازم تشکر کرد ..توی همین حین چشمم افتاد به مجد که بالای سکو داشت با اخم نگام میکرد و در عین حال به حرفای یه آقایی هم گوش میداد .. ناخودآگاه نگاه جفتمون رفت سمت دست من روی بازوی محمد و .. آروم دستمو کشیدم و محمدم سخن رو کوتاه کرد و بعد از تشکر دوباره به همراه یکی دیگه از مهندسین شرکتشون رفت ...
یه اضطراب بدی تو وجودم بود ... نگاهی به مجد انداختم دیگه به من نگاه نمیکرد ولی اخم عمیقی رو پیشونیش بود ...
تمام مدت ناهار با خودم فقط به یه موضوع فکر میکردم اونم اینکه هرچی سریع تر داستان محمد رو برای شروین تعریف کنم و یه جورایی این بار سنگین روی دوشم رو زمین بگذارم!!!
تقریبا ساعت نزدیکای 3 بود که همه راهی هتل شدن ... منم منتظر شروین شدم تا با هم بریم ولی هر چی چشم انداختم پیداش نکردم ... واسه ی همین رفتم سمتم ماشین و گفتم مطمئنن اگه آخرش میاد اینجا ده دقیقه ای منتظر موندم که دیدم همراه محمد اومدن بیرون و بعد از اینکه با هم دست دادن شروین با اخم اومد سمت ماشین ... وقتی رسید بهم ناخودآگاه از اخمش سریع گفتم :
- سلام!!
خیلی جدی سلام کرد و اشاره کرد سوار شم .. به محض سوار شدن خواستم مقدمه چینی کنم تا داستان محمد رو بگم که یهو عصبی گاز داد و بلافاصله رو کرد سمتم و گفت :
- تو قضیت با این مرتیکه چیه؟؟؟!!! مطمئنی فقط فامیل دوره؟؟!!!
اومدم حرف بزنم که یهو وسط حرفم پرید و گفت :
- کیانا باهات شوخی ندارم ... من هرچی کوتاه میام چیزی نمیگم تو بد تر میکنی!! بعدم برگشت سمتم و بازوم رو گرفت تو دستشو گفت :
- به خدا کیانا اگه این مرتیکه بیش از یه فامیل باشه من میدونم وتو فهمیدی؟؟؟؟!!! اونوقت پشیمون میشم چرا همون شبی که اومدم توی خونت .... کاری نکردم .....بعدم محکم کوبوند رو ی فرمون و ادامه داد ....هیچکس تا حالا نتونسته منو دور بزنه ...میفهمی؟؟!!
بغضم گرفته بود ... با این حرفاش دهنمو بسته بود ... نمیدونستم چیکار کنم... من شروین و دوست داشتم .. اون عصبانیت این رفتار نشون میداد کوچکترین حرفی بهش بزنم قیدم رو میزنه .. میدونستم طاقتشو ندارم!!!واسه ی همین سکوت کردم .. نمیدونم چرا ولی ناخودآگاه بغض کردم و نتونستم کنترل کنم .. برا اینکه اشکم رو نبینه رومو کردم سمت پنجره .. توی همین حین ماشین رو کشید گوشه ی خیابون و آروم زیر لب صدام کرد و گفت :
- کیانا؟؟!
موقعی که دید جواب نمیدم .. آروم برم گردوند سمت خودش و برای چند لحظه خیره شد به چشمای خیسم و بعد آروم با نوک انگشتاش اشکام رو پاک کرد و جدی گفت :
- یه دفعه مهربون بهت تذکر دادم ...ولی... امروز وقتی دیدم دستت رو بازوی اون یاروئه .. دست خودم نیست ... میدونم چیزی بینتون نیست .. میدونم تو پاکی ...ولی باور کن دست خودم نیست ... من مردم!!! من رو کسی که ...
باقی حرفش رو خورد و رو کرد سمت جاده ...منم حرفی نزدم آروم تکیه دادم به پشتی صندلی یکم که گذشت راه افتاد و تقریبا نیم ساعت بعد رسیدیم هتل ... دم در اتاقمون رو کرد بهم و گفت :
- امشب افتخار میدی یه گشتی باهم توی شهر بزنیم؟؟؟!!
لبخندی زدم سرمو تکون دادم ... که دوباره رو کرد بهم و گفت :
- دیگه گریه نکن!!! ولی همیشه بخند بعدم آروم دست کشید روی چال گونم!! حرفی نزدم باز خندیدم ... و رفتم تو!!!

ساعت طرفای 6 بود که شروین پیام داد و گفت که 7 حاضر باشم تا بریم .. منم بعد از اینکه یه چایی خوردم یه شلوار ورزشی سبز سربازی با یه بارونیه همرنگش تنم کردم و یه شال سفیدم انداختم رو سرم و یه آرایش ملیح کردم و منتظر شدم ... راس 7 زنگ در اتاقم رو زد و بلافاصله در رو باز کردم و بعد از حال و احوال راهی شدیم ...
موقعی که سوار ماشین شدیم رو کرد بهم و گفت :
- اول یه خبر خوب بهت بدم اونم اینکه .. دیگه جلسه ای در کار نیست !!!
با تعجب نگاش کردم گفتم :
- وا؟؟!! پس من رو واسه ی چی آوردین ؟؟! مگه قرار نبود من ..
وسط حرفم پریدو گفت :
- خوب آخه اینو نمیگفتم که باهام نمیومدی!!! میومدی؟؟؟؟!!
ابروهامو دادم بالا !!! این دیگه کی بود ... اومدم حرف بزنم که انگشتش رو گذاشت رو لبم و گفت :
- هیچی نگو کیانا!!!! ... رک میگم نمیتونستم ازت دور باشم!!!
لبخند زدم و سرمو انداختم پایین که گفت :
- حالا یه خبر دیگه .. فردارم اصفهانیم میریم میگردیم ... ولی پس فردا صبح میبرمت شیراز ...
یهو ذوق کردم و با خنده دستامو زدم بهم و و گفتم :
- آخ جووون مرسی شرویییین!!!!
خندید و دست کشید به گونم و گفت :
- یعنی اینقدر تحملم سخته که دارم میبرمت خونتون اینقدر ذوق میکنی؟؟!!
- نه نه نه بخدا!!!!
خندید و یهو منو کشید تو بغلش... تنم داغ شد ...اومدم بیام که محکم تر بغلم کرد و زیر گوشم گفت :
- کجا؟؟؟!! مگه نگفتم جات اینجاست ؟؟!!
- آخه ..
- هیییس .. آخه بی آخه ... به همین زودیا سندشو میزنم به نامت جوجو!!!
قلبم تپش گرفت .. منظورش چی بود .. اونی بود که من فکر میکردم؟؟؟؟!!! انگار ذهنم رو خوند ... زیر گوشم گفت :
- اونیکه تو ذهنته درسته ...
یه حال خوبی بودم ... خندم گرفته بود ...این بشر همه چیزش عجیب بود .. توی همین افکار بودم که آروم از تو بغلم درش آورد و شیطون نگام کرد و با خنده گفت :
- چیه توی دلت قند آّب شد؟!!!!
در حالیکه گونه هام سرخ شده بود ولی سعی کردم خونسرد باشم واسه ی همین ابرومو دادم بالا و گفتم :
- چه خوش خیال!!
غش غش خندید و گفت :
- باشه!!!! بالاخره یه روزم از زیر زبون تو اون جمله ی دو حرفی رو میکشم بیرون!!!!
- آخه نیست که از زبون شما اومده بیرون!!!
شیطون شد وگفت :
- خانوم ها مقدمن!!!
خندم گرفت و گفتم :
- تو خواب ببینی!!!!
موذیانه نگام کرد و گفت :
- بهتره بگی قبل از خواب ...
روم نشد دیگه نگاش کنم! اینجوری که میشد .. نمیگم بدم میومد.. خجالت میکشیدم .. یه جوری بود ... ملموس نبود!!! مثل یه حس ناشناخته ..گنگ و عجیب...

با یه خنده ی مردونه بالاخره راه افتاد اول از همه رفتیم میدون نقش جهان ... اخلاق خوبی داشت تمام مدت بهم یادآوری میکرد که برای مامان اینا سوغاتی بخرم و جالبیش اینجا بود که پول همه ی چیزایی ام که خریدم با اصرار حساب میکرد ... ماد ی نبودم ولی لذت بخش بود برام که پول براش در مقابل من هیچه و حتی حاضر میشه تموم سوغاتیه ولو انتکه گرون باشن یا ارزون رو حساب کنه ... اونشب تا نزدیکای ساعت 10 توی میدون از این سمت به اون سمت میرفتیم ..من که تقریبا نایی نمونده بود برام با رد شدن یکی از کالسکه ها یه نگاه پر حسرتی کردم که از دید شروین دور نموند و بلافاصله برای کالسکه چی دست بلند کرد و یارو اول گفت که داره میره خونه و کار نمیکنی ولی با مبلغ نسبتا زیادی که شروین پیشنهاد داد قرار شد تا مارو ببره نزدیک ماشین خندم گرفته بود وقتی سوار شدیم رو کردم بهش و گفتم :
- تو دیوونه ای یه تیکه راه بود میرفتیم دیگه ..
خندید و گفت :
- آخه من دلم میاد جوجورو بیارم اصفهان سوار کالسکه نکنمش؟؟؟!! بعدشم کی بود که داشت کالسکه رو با چشماش میخورد؟؟؟؟!!
خندیدم ... یه دونه ازون خنده های ته دل .. همون موقع آروم سرش رو آورد پایین و چال گونمو بوسید ... نمیدونم چرا ولی توی یه لحظه خندمو قورت دادم و بهش خیره شدم ...
چشماش پر از اشک شده بود و توی شب یه برق خاصی میزد نوک دماغش از سوزیکه میومد قرمز ...
آروم آروم لبخند محوی روی لبش نشست و سرشو آورد زیر گوشم گفت :
دوست دارم ... کیانای من
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |