X
تبلیغات
رمان خوانها - همسایه ی من ... 11

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

همسایه ی من ... 11

اونروز بعد از رفتن مجد با افسردگی هر چه تمام تر وارد خونه شدم .. دلم براش تنگ شده بود و غصه داشتم از اینکه شب نمیاد یه جور خیلی بدی به حضور و کل کل ها و حتی زخم زبوناش عادت کرده بودم و همه رو دوست داشتم .... با نبود مجد میلی به ناهار و شام نداشتم ولی خوب از صبحش چیزی نخورده بودم و ضعف داشتم ... واسه ی همین یه کوکو درست کردم و خوردم و بعد یه تماس با فاطمه و همچنین خونه گرفتم و تا نزدیکای 8 یه جورای وقت تلف کردم وبعدم تا نزدیکای 12 نشستم یکم به درس و کارای دانشگام رسیدم که این چند وقت خیلی عقب افتاده بود ...
نمیدونم ساعت چند بود ... ولی با صدای تق و توق از خواب پریدم ... یکم که دقت کردم دیدم صدا از پایینه ... قلبم عین بچه گنجشک میزد و یه جورایی داشتم سکته میکردم ... اولین چیزی که دم دست بود یعنی راکت تنیس شروین رو برداشتم و یواشی از اتاق اومدم بیرون و آروم از پله ها رفتم پایین چراغ آشپزخونه روشن بود ... و از توش صدا میومد ... آّب دهنم خشک شده بود ولی خوب یه چند درصدم احتمال میدادم شاید شروین باشه واسه ی همین رفتم بغل دیوار و یواش سرک کشیدم ... خودش بود و یه لیوان و یه بطری که حدس زدم مشروب باشه گذاشته بودجلوش .. برای اولین بار بود که میدیدم سیگار دستشه ... از سیگار خیلی بدم میومد ... نفس راحتی کشیدم رفتم توی آشپزخونه و در حالیکه یه دستم به کمرم بود و یه دستم راکت تنیس گفتم :
- توکه امشب نمیومدی ...
اخمی کرد و گفت :
- نمییییدونستم از توو باید اجازه بگیرم!!!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- بحث اجازه نیست بحث اینه ترسیدم!!! بعدشم این چیه تو دستت!!!
نگاهی به سیگارش کرد ویه پک عمیق بهش زد وفوت کرد سمت من وگفت :
- سیگار!!!!
- نمیدونستم سیگار میکشی!!!
با لحن بدی گفت :
- منم نمیدونستم تو نامزد داری...
عصبی شدم ... و رو کردم بهش و گفتم :
- امشب یا این حالت حق اومدن توی اتاق نداری بهتره همین پایین بخوابی!!! فهمیدی؟؟؟!!
از جاش پاشد ... چشماش قرمز بود ... دو قدوم برداشت و اومد روبروم و گفت :
- مثلا اگه نفهمم یا اگه بیام چه غلطی میکنی؟؟؟!!1
نمیخواستم توی این حالش باهاش دهن به دهن بذارم واسه ی همین ... اخمی کردم و اومدم از آشپزخونه برم بیرون که وحشیانه بازومو چنگ زد و من رو کشید سمت خودش و گفت :
- عین گاو سرتو ننداز پایین برو!!!
ترسیدم ....میدونستم سر به سر مرد مست نباید گذاشت واسه ی همین با ملایم ترین لحنی که توی اون موقعیت میتونستم حرف بزنم رو کردم سمتش و گفتم :
- ولم کن !! تو حالت خوب نیست!!!
- اتفاقا حالم از همیشه بهتره .... بخصوص با وجود تو !!!!
- باشه... ایشا.. همیشه خوب باشی ... من برم بخوابم خوابم میاد ... اومدم بازومو از تو دستش در بیارم .. که محکم تر گرفتتم و گفت :
- هیج جا نمیری .. امشبم فکر خواب رو از سرت بیرون کن !!!!! در ضمن تو زنمی.... یه وظایفی داری!!!! میدونستی؟؟؟!!
- خوب که چی؟؟؟!!!!!! بعدم تقلا کردم دستمو بکشم بیرون ولی نمیشد .. نمیدونم دلشوره ی بدی داشتم نگاهاش ترسناک بود واسه ی همین با صدایی که میدونم توش ضعف و ترس بود گفتم :
- - شروین جان بذار برم بخوابم .. خستم ..
لبخندی رو لبش نشست و سیگار که توی اون دستش بود رو خاموش مرد توی زیر سیگاری و یه قلپ از بطریش خورد و رو کرد بهم و گفت :
- با هم میریم ... میخوام خستگی رو از تنت در بیارم...
عصبی گفتم :
- تو امشب حالت خوب نیست... ولم کن لعنتیه دیووونه ...
خنده ی بلندی کرد و با یه حرکت از زمین بندم کرد و انداختتم رو کولش و رفت سمت پله ها ...
- اتفاقا از همیشه بهترم ... و دوباره خندید ...
تمام مدت رو کولش جیغ میزدم و ناخودآگاه با التماس و فحش و خلاصه هر چی که بلد بودم ازش میخواستم بذارتم زمین ...اونم میخندید و میگفت :
- میدونی این کارات بیشتر تحریکم میکنه که امشب حتما خستگی رو از تنت در بیارم؟؟؟!!!
دلم گواه بد داد ...احساس کردم امشب شوخی نداره .... موقعی که رسیدیم توی اتاق پرتم کرد رو تخت و در اتاق رو بست اومدم پاشم در برم که خیمه زد رومو محکم شونمو چسبوند به تخت ..... اولش تقلا کردم و جیغ زدم تا شاید مثل دفعه های قبل ولم کنه ولی وقتی دیدم مصممه بعدش آروم فقط اشکم سرازیر شد .. موقعی که دید گریه میکنم با انگشتش اشکم و پاک کرد و با لحن آرومی گفت :
- - زنمی .. نترس نمیذارم بد بهت بگذره ...
بعدم خندید و توی تاریکی چشماش برق زد .... آروم دست داغشرو کشید به پوست تنم و نوازشم کردم ... قلبم عین جوجه میزد زیر لب با هق هق گفتم نه ... ولی بدون توجه به من سرش رو آورد جلو و لبامو بوسید .. اولش از بوی الکل چندشم شد ولی بعد از چند دقیقه ناخوذآگاه منم همراهیش کردم ... منم 24 سالم بود توی اوج نیاز بودم ... بخصوص که شروین رو دوست داشتم و از همه مهمتر همسرش بودم .. هرچند بغضم گرفته بود هر چند میترسیدم ولی نمیتونم بگم از بوسه های داغش لذت نمیبردم حتی یه جام که اون سرش رو کشید عقب و نگام کرد ناخودآگاه من سرم و بلند کردم و بوسیدمش که باعث شد مهربون تر به آغوشم بکشه ....و مردونه تر ببوسدم ...اینکه اونشب چجوری بود بماند ... فقط این رو میدونم من بالاخره قدم به دنیای جدیدی گذاشتم و تسلیم شروین شدم ...درسته یه جورایی نحوه ی این قدم گذاشتن چندان جالب نبود و ترس اینکه نکنه شروین .. اونقدر مست باشه که صبحش چیزی یادش نیاد کل مدت معاشقه همراهم بود ...ولی میتونم بگم یکی از زیبا ترین شبای زندگیم بود ...بخصوص که شروین در عین با محبت و پر احساس بودن ... خیلی به موقع خشن و جدی بود و این نه تنها باعث ناراحتیه من نمیشد بلکه مشتاق ترم میکرد ....

با تن درد از خواب بیدار شدم .. برای یه لحظه ... زمان و مکامن رو فراموش کردم ... کش و قوسی اومدم و با دیدن بدن لختم یهو همه چی یادم اومد ... باورم نمیشد ...نا خودآگاه ملافرو پیچیدم دورم و با استرس به بغل دستم نگاه کردم ....شروین نبود .... نمیدونم چرا ولی دلم فرو ریخت ... ترسیدم ... اومدم از جام پاشم .. که با عضله های گرفتم از درد لبمو گزیدم .... بغضم گرفته بود... در حالیکه ناخودآگاه قطره قطره اشک از چشمم میومد لباسام رو پوشیدم و ملافه ی تخت رو جمع کردم و گذاشتم توی سبد رخت چرکا و سلانه سلانه از پله ها رفتم پایین .. ساعت نزدیکای 8 بود با استرس شروین رو صدا زدم ولی نبود ... همه جارو گشتم .. ولیبی نتیجه بود.. یهو بلند زدم زیر گریه نمیدونم چرا ولی اشک میریختم و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم ... هزار تا فکر و خیال جورواجور به ذهنم رسید ... نمیدونستم چیکار کنم .. ناخودآگاه دستم رفت سمت تلفن و شماره ی همراهش رو گرفتم ... با دومین زنگ صداش پیچید توی گوشی :
- بله؟؟!!
- شروین تو کجایی؟؟؟!
- کجا باید باشم؟؟؟!! شرکت!!
- آخه ... ممم...
- چیه بگو کار دارم!!!!
- هیچی!!!
- واسه هیچی زنگ زدی؟؟!!
بعدم گوشی رو گذاشت ...
همونجا تلفن به دست نشستم روی زمین و به پهنای صورت اشک ریختم ... داغون بودم!!! درد تن و بدنم یه طرف ... اونا جسمی بود .. روحم در هم شکسته بود ...
یکم که آروم شدم ... به خاطر خانوم فرخی که امروز میومد دوتا لقمه صبحانه خوردم و بعدم رفتم سمت حموم.. توی آینه از قیافه ی خودم وحشت کردم .. گردنم دوتا دایره خون مرده شده بود ... لبمم گوشه ی پایین سمت راستش کبود بود و ورم کرده بود ... دوتا قطره اشک دیگه ریخت رو گونم ...
- حیوون عوضی ... نگاه کن با هام چیکار کرده ...
هرچند نمیگم بی لذت بود ...
بعد از اینکه یه دوش گرفتم بدن دردم یکم بهتر شد .. پیرهن لیمویی یقه گرد آستین گوتاهی تنم کردم و موهام رو خوش کردم و ریختم دورم و دور گردنمم برای اینکه کبودیا معلوم نشه یه دستمال گردن سفید بستم و یه کفش عروسکی سفیدم پام کردم باید لااقل جلوی خانوم فرخی مرتب میبودم یه آرایش ملیحم کردم و به خاطر کبودی لبم با یه ماتیک قرمز تکمیلش کردم ...
نزدیکای ده بود که توی آشپزخونه داشتم تدارک نهار رو میدیدم ... با صدای در به خودم اومدم ... میدونستم شروینه!!! نباید محلش میذاشتم ...واسه ی همین سرمو به شستن ظرفا گرم کردم ... که یهو توی چهار چوب در آشپزخونه ظاهر شد موهاش رو ژل زده بود و ریخته بود توی صورتش یه شلوار جین آبی با یه تی شرت سفید تنش بود جذاب بود و سرد .. خیلی بی تفاوت نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت :
- دارم میرم دنبال مامان .. چیزی لازم نداری؟؟؟!!
سرمو به نشانه ی نفی تکون دادم که ادام داد :
- توهم میای ...
با صدایی که از ته چاه در میومد گفتم :
- نه ...
یکم نزدیک تر شد و کنارم ایستاد و گفت :
- باز این ماتیک آتشین رو زدی؟؟؟!!!
نا خود آگاه برگشتم سمتش بر خلاف لحنش نگاش سرد و بی روح بود ... تو همین حین چشمش رو ی دستمال گردنم خشک شد و آروم دست برد و بازش کرد از گردنم ...
برای چند لحظه خیره به گردنم زل زد و بعد یه ابروشو داد بالا و با اخم گفت :
- چی شده؟؟؟!!
بغضم گرفت ... یعنی نمیدونست؟؟؟؟!! واسه ی همین دستمال رو از دستش گرفتم و رومو کردم اونور و بعد از بستن دوبارش .. زیر لب گفتم :
- هیچی!!!!
چند لحظه این پا اون پا کرد و بعدم رفت .... با صدای بسته شدن در اشک دویید تو چشمام ... یعنی یادش نبود ... نکنه ... هزار جور فکر تو سرم بود ... با تکون سرم سعی کردم فراموششون کنم .. ولی نمیشد ... واسه ی همین خودم رو مشغول غذا کردم ..برای ناهار خورشت کرفس درست کردمه بودم با سالاد حسابی و میز توی ناهار خوری رو به بهترین نحو ممکن چیدم و سعی کردم هیچ چیز کم و کسر نداشته باشه ... خاونم فرخی رو ناخودآگاه دوست داشتم... تقریبا نزدیکای یک بود که اومدن ... با دیدنش محکم بغلش کردم و بوسیدمش ... بوی مامان نوشین رو میداد ... غم داشتم یه غم بزرگ... واسه ی همین لحظه آغوش گرفتنش اشک دویید توی چشمام که از دید شروین جا نموند و بی تفاوت سری تکون داد و رفت ...
خانوم فرخی با نگرانی نگام کرد گفت :
- خوبی عروس خانومم؟؟!!
- ممنون!!! خوبم!!1
- پس این غم چیه تو چشمات؟؟!!
- لبخند زورکی زدم . گفتم :
- - کدوم غم!!! خوبم بابا !!!
سری تکون داد و نشست ... جو سردی بود شروین خیلی بی تفاوت بود و منم مگه چقدر میتونستم حرف بزنم .. رفتم توی آشپزخونه تا ظرفارو آماده کنم که مادر شروین اومد تو آروم گفت :
- این جرا مثل برج زهرماره؟؟؟!!
خندم گرفت ...:
- نمیدونم!!!
- اونشب چی شد؟؟!!
- بذارین بره توضیح میدم!!!
سرشو به نشانه ی توافق تکون داد.. بعد از نهار شروین با بهانه ی شرکت رفت و من موندم و خانوم فرخی براش از اول تا دیشب قبل از اومدن شروین رو توضیح دادم ...
تمام مدت لبخندی رو لبش بود و بعد از تموم شدن حرفام یهو گفت :
- دیشب چی؟؟؟!!
لپام گل انداخت و جسته گریخته یه اشاره هایی کردم ... مهربون دستمو توی دستش گرفت و رفت تو فکر!!!
بعد از چند ثانیه رو کرد بهم و گفت :
- شروین تورو دوست داره!!! در این شکی نیست .. راجع به دیشبم مطمئنم که مستیش در اون حد نبوده که یادش بره!! یعنی پسر خودم رو میشناسم .. ولی اینکه چرا به روت نمیاره .. فکر میکنم اونم ناخواسته اینکار رو کرده یعنی چجور بگم .. میخواسته در برابرت مقاومت کنه نتونسته هر چی باشه مرد و اینم یادت نره که تورو زیاااد دوست داره .. خیلی زیاااد!!!
- دوسم داره که اینقدر اذیتم میکنه؟؟؟!
لبخندی زد و گفت :
- یه طرفه به قاضی نرو توام کم اذیتش نکردی توام بجای اینکه این چند وقت سعی کنی بابت پنهان کاریت عذر خواهی کنی حالا به هر نحوی شمشیر رو از رو بستی ..من نمیگم کار غلطی کردی .. اصلا اتفاقا من دوست داشتم همینجورم باشه ... تا پسرم ادب شه ..
آروم شده بودم حداقل بالاخره با یکی حرف زدم ... و این خیلی خوب بود ... شب طرفای 8 شروین اومد .. احساسم میگفت با مادرشم سر سنگینه چون گویا فهمیده بود که مادرش میدونسته .. خانوم فرخیم البته محل نمیداد و اسش مهم نبود .. تا آخر شب حرف های عادی بینمون رد و بدل شد البته نه بین من و شروین مخاطب هردومون همش مادرش بود ... ساعت نزدیکای 10 بود که خانوم فرخی شب بخیری و گفت و رفت منم تنها موندم رو جایز ندیدم و رفتم ظرف های شام رو شستم و تا 11 یه جورایی خودم رو توی آشپزخونه معطل کردم ....
بعد از انجام کارا از جلوی شروین رد شدم تا برم سمت پله ها برای استراحت که یهو صدام کرد و بدن اینکه نگام کنه گفت :
- میخوای تو اتاق من بخوابی؟؟؟!!!
دلم فرو ریخت ..اتاقمون شده بود اتاق من ... نفس عمیقی کشیدم و گفتم ..
- نه!!!!
یه لحظه شوکه نگام کردم .. یا شایدم من فکر کردم متعجب شد ... نمیدونم بعد سرش رو انداخت پایین و گفت :
- کار خوبی میکنی!!!!!
- نمیخوای جلوی مامانت فیلم بازی کنیم؟؟؟!!
- نه!!!! باهاش رو در واسی ندارم!!!
عصبی نبودم .. سر خورده بودم .. از اینکه عین احمقا دیشب ....
دستی به پیشونیم کشیدم .. خیس عرق سرد بود ... قلبم کند میزد .. رو کردم بهش و با نا امیدی گفتم :
- شروین... من ....
- هیچی نگو!! شب بخیر!!!!
نگام کرد .... طاقت نیاوردم ... از چشمم یه قطره اشک چکید سریع پاک کردم و خنده ی احمقانه ای تحویلش دادم ... حرفی نزد .. روشو برگردوند و پاشد رفت توی آشپزخونه ...
بغضم ترکید و جلوی دهنم رو سریع گرفتم و دوییدم بالا .....

اونشب تا صبح چشم رو هم نذاشتم نا خودآگاه صحنه های شب قبل و محبت های شروین میومد توی ذهنم و بعدش این همه سردی رفتار و بی محلی ... نمیدونستم چیکار کنم زمان میبرد تا با خودم کنار بیام .. اینکه واسه ی هیچی جسمم رو تفدیمش کردم هیچ روحمم ذره ذره تسخیرش شده بود ... دو دل بودم .. میترسیدم یادش نباشه ولی حرف های خانوم فرخی تا حدود زیادی این احتمال رو نقض میکرد .... پس این رفتارش چی بود ... نباید کم میاوردم .. ولی چجوری؟؟!! تا کجا میتونستم ؟؟!!! ... اونشب بعد از هزار و یک راهی که بررسیشون کردم به این نتیجه رسیدم باید از این موضوعم مثل خیلی از موضوع های دیگه بگذرم و این خاطره ی شیرین رو یه جایی توی ضمیر ناخودآگاهم قایم کنم تا به وقتش .. به هر حال بازم برگ برنده دست من بود .. حتی اگه ازم کام هم گرفته بود .. بازم اووون بود که طاقت نیاورده و اومد بود سمتم!! نه من !!! و خوشحال بودم که هنوز اونقدر ضعیف نشدم که اظهار عجز کنم!!!! با این فکرا اندکی آروم شدم و دم دمای صبح بود که بخواب رفتم ..

نمیدونم چقدر گذشته بود که از بوی ادکلن و نفسای داغی که رو گونم میشد از خواب پریدم ...
شروین بالای سرم بود و داشت با یه اخم نگام میکرد .... هوشیار شدم و بدون هیچ لبخند و سلامی گفتم :
- چیه ؟؟!! چی شده؟؟؟!!
- هیچی!! نمیخوای پاشی؟؟!!
- مگه ساعت چنده؟؟؟!!
- 12
یهو از جام پریدم ..ناخودآگاه تو اوج صداقت گفتم :
- ببخشید ... دیشب تا صبح خوابم نمیبرد!!!!!
با این حرفم پوزخندی نشست رو لبش و رو کرد بهم و گفت :


- تو رویای نامزد سابقتون بودین؟؟؟!!
شوکه نگاش کردم ... بعدم با یاد آوری تصمیمم ... نفس عمیقس کشیدم و گفتم :
- آره داشتم فکر میکردم چقدر لااقل شعورش از تو بیشتر بود!!!
اخم دلنشینی کرد و گفت :
- از چه لحاظ ..؟؟!!
نمیدونم چرا!! ولی بد جوری یه حرفی از دیروز قلقلکم میداد واسه ی همین با پلیدیه هر چه تمام تر گفتم :
- از اون لحاظ که لااقل یه کاری نمیکرد که مجبور شم دستمال گزدن ببندم یا ماتیک سرخ آتشین بزنم به لبم تا کسی نفهمه ....باقی حرفم رو خوردم نگاه نفرت انگیزی بهش کردم!!!
چشماش آتیشی شد .. ترسیدم ولی به روم نیاوردم ... اومدجلو و یهو گردنم و گرفت و چسبوندتم به دیوار و هر لحظه فشارو زیاد کرد و برای اینکه کسی نشنوه با صدای پچ پچ مانند عصبانی گفت :
- میترسم خونت حلال شه!!! پس بهتره حرف دهنت رو بفهمی ...!!!!هرکی جای تو بود با بلایی که سرش آورده بودم زبونش رو میبرید مینداخت دور ...روش نمیشد توی چشمام نگاه کنه ولی مثل اینکه تو پرروووو تر و چشم سفید تر از این حرفایی .. پس نذار اون روم رو ببینی !!!
بعدم در حالیکه دیگه نفسی برا م نمونده بود و به دستش چنگ مینداختم تا از رو گلوم بردارهتوی یه لحظه رام کرد و بی معطلی رفت ...
تند تند نفس نفس میزدم .. پیش خودم فکر کردم .. جدی جدی داشت خفم میکردا ... ولی از حرصی که خورد لذت برده بودم ... و یه حس شیرینی ته قلبم بود!!! از طرفیم فهمیدم که یادشه .. فقط نمیخواد به روم بیاره!!!!

دست رومو که شستم توی آینه نگاهی به خودم انداختم به اون دوتا خونمردگی روی گردم یه خط باریک کبود هم اضافه شده بود .. خندم گرفت ... پیش خودم گفتم با اینام برم یه طول درمانی بگیرم .. از اونروز هنوز نرفته بودم شکایتم پس بگیرم ..با این فکر یهو تنم لرزید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!11
یادمه طبق گفته ی دادستان ظرف 48 ساعت احضاری میومد دست شروین ... یه فکری عین خوره افتاده بود تو وجودم .... .نکنه صبح دیروز ... قلبم ضربانش رفته بود روی 2000 بدو از پله ها رفتم پایین شروین نبود و مامانش داشت چایی میخورد سریع براش خلاصه ای از داستان رو شرح دادم که اون بنده خدام بدتر از من افتاد توی هول و ولا!!! نمیدونم چجوری لباس پوشیدم و آماده شدم ولی دزست ساعت 1.5 بود که رسیدیم کلانتری و از قضا حدس من درست بود و دیروز ساعت 8 صبح احضاری رفته بود دم شرکت ... بغض بدی چنگ انداخت بود توی گلوم نکنه تمام این سرد بودن ها مال این بود ... بی اختیار چند قطره اشک ریختم و مدام خانوم فرخی دلداریم میداد میگفت کاری که شده اشکال نداره به درک .. هرچیم باشه اون نباید اینجوری میکرد .. خوشحال بودم از اینکه میدیدم این زن اینقدر با شعوره ...و پشیمون از قضاوت اولی که در موردش کرده بودم ..
ساعت 3 بود که من در حالی که شکایتم رو پش گرفته بودم برگشتیم خونه و مامان شروین با دیدن حالم زنگ زد و سفارش غذا داد و نذاشت دست به سیاه و سفید بزنم بعد از ناهارم با هم کمک کردیم تا وسایلش رو برای فردا که ساعت 2 صبح پروازش بود جمع کنیم بهم پیشنهاد داد اگه شروین زیاد اذیتم کرد بهش زنگ بزنم و با درخواست ویزا برم چند وقتی پیشش..ساعت نزدیکای 8 بود شروین اومد و با کلی خرید که بعدا فهمیدیم سوغاتیهاییه که میخواد برای برادراش و زن هاشون بفرسته ... خلاصه چند ساعتیم بسته بندی و مرتب کردن اون ها طول کشید و طرفای ساعت 10 بود که شروین و مادرش قصد رفتن به فرودگاه رو کردن و منم هرچی اصرار به اومدن کردم مادرش گفت که راضی به زحمتم نیست وبهتره خونه باشم و ستراحت کنم ... دم رفتنیم زیر گوشم گفت :
- مردا از زن های سرکش خوششون میاد ... ولی نه اونقدر سرکش که افسار زندگی از دستشون خارج بشه ... پس بهتره اعتدال رو رعایت کنی ولی سر تسلیمم فرود نیار .. بذار همیشه اون باشه که قدم پیش میذاره و وقتی مطمئن شدی ازش.. . فهمیدی خواستار وافعیته .. اونوقت جونتم با پاش بذاری شک نکن جای دوری نمیره!!!
بعد از رفتن شروین و مادرش کمی خونرو جمع و جور کردم و بعدم برگه ی پس گرفتن شکایتو گذاشتم روی میز اتاف خواب شروین و طرفای دوازده رفتم بخوابم .. ولی بازم فکر و خیال اونقدر دوزش بالا بود که تا مدتی این دنده اون دنده بشم ... و نهایتن با صدای بسته شدن در پایین و اطمینان از اومدن شروین ... کم کم چشمام گرم شد و بخواب رفتم!!!

صبح ساعت نزدیکای شش بود که پاشدم نمیدونم ولی به صورت لحظه ای تصمیم گرفتم که امروز برم شرکت حوصله ی خونه رو نداشتم .. اصلا!!!! واسه ی همین بلافاصله از تخت اومدم پایین و آبی به دست و صورتم زدم و بعدم یه صبحانه ی مفصل درست کردم و میز رو چیدم .. تقریبا از 6.5 گذشته بود که رفتم توی اتاق شروین .. به چهلو خوابیده بود و طبق معمول بلوز تنش نبود .. آروم کنار تخت نشستم و دست کشیدم به تنش .. یهم هوشیار شد و لای چشماش رو باز کرد :
- چیه کیانا ؟؟؟!!! چی شده؟؟؟!!
- هیچی!! صبحانه حاضر بیا بخوریم بریم شرکت ...
خمیازه ای که داشت میکشید رو با این حرفم فورت داد و گفت :
- چییییییییییییی؟؟؟؟!!!! بریم؟؟!!
- آره !! من حوصلم سر میره تو خونه!!!
نگاهی بهم انداخت و با اخم بی هیچ حرفی سرش رو تکون داد و از جاش بلند شد و رفت توی حموم!!
تقریبا یه ربه بعد با یه جین سرمه ای چیرهن مردونه ی آستین کوتاه سفید با راه های سرمه ای اومد پایی موهاش رو ژل زده بود ناخودآگاه به دستش نگاه کردم و با دیدن جای خالیه حلقه ی توی دستش دلم ریخت ...انگار متوجه شد به چی دارم نگام میکنم چون بلافاصله پوزخندی زد و مشغول شد ... صبحانه که تموم شد گفت :
- من تا ده دقیقه دیگه میرم .. بدو حاضر شو وگرنه خودت باید بری...
- چرا اینجوری میگی ... خوب خودم میرم .. منت نذار!!!
اخمی کرد و منم بی هیچ حرفی بعد از جمع کردن بساط صبحونه رفتم بالا با یه شلوار جین آبی کمرنگ با یه مانتو سرمه ای یه روسری درهم سرمه ای سفید آبی و کفش و کیف اسپرت آماده ی رفتن شدم .. موقعی که اومدم پایین به ساعت نگاهی انداختم بیست دقیقه از اون ده دقیقه گذشته بود و شروین کما کان منتظرم بود موقهی که اومدیم از در بریم بیرون برای یه لحظه به دستم خیره و شد با ندیدن حلقه اخم عمیقی روی صورتش نشست .. مثل خودش منم پوزخندی زدم که باعث شد عصبانی رو کن بهم و بگه :
- فکرنمیکنی واسه ی آبرو داریم که شده بد نیست انگشترت رو دستت کنی؟؟؟؟!!
بی تفاوت نگاش کردم و گفتم :
- وقتی از دید شمای 32 ساله تشخیص دادید دست نکنید حلقتون رو پس منم به تبع بزرگترم...
با حرص وسط حرفم پرید و گفت :
- ا؟؟!!1 چی شد بزرگتر شناس شدی ..
- بودم ..منتهی دیدم بعضیا لیاقت ندارن ...نگاه تندی بهمم کرد و با عصبانیت گاز داد و باقی راه صحبتی رد و بدل نشد ...
وقتی با هم وارد شرکت شدیم شمس بدون اینکه به شروین سلام کنه با خوشحالی پاشد و اومد سمت ومن بغلم کرد منم با محبت هر چه تمام بغلش کردم و بعد از یه خوش و بش زولانی با سرفه ی شروین به خودمون اومدیم و شمس با یه لبند برگشت سر کارش و منم با یه چشم غره رفتم سر کارم موقعی که وارد اتاق شدم همه سرها به طرفم برگشت و اول از همه فاطمه با ذوق امد سمتم وبعدم با سایر آقایون سلام علیک کردم در اخرم دیدم سر میزم یه دختر جوونی که نمیشناختمش نشسته به اونم سلامی دادم که به سردی جواب داده شد و با اشاره از فاطمه پرسیدم که گفت بریم بعدا واست تعریف میکنم .. بعد از خبر کردن سحر و آتوسا سریع چپیدیم توی آشپزخونه و خلاصه بازار بغل و بوس خنده داغ داغ بود که یهو یادم افتاد رو کردم به فاطمه و گفتم :
- سه روزه میاد ... اسمش ملیحه مقدمه از اقوام یکی از بچه های کار گزینیه!!!
- حالا چرا جای منه؟؟!!
- نمیدونم شوهر جونت اینجوری خواست!!1
بعدم خندید و یهو نگاش رو ی دستم ثابت موند
- ااوووی!!1 تو چرا حلقت دستت نیست؟؟!!
خودمو زدم به کوچه ی علی چپ و گفتم ..:
- وایی صبح یادم رفت دستم کنم..
- آتوسا و فاطمه نگاه معنی داری بهم کردن و خندیدن .. منم چپ چپ نگاشون کردم که باعث شد سحر صداش در بیاد و خندمون بیشتر بشه .. بعد از تقریبا یه ربع بیست دقیقه بچه ها رفتن سر کاراشون از اونجا که جای من رو دختر تازه وارد گرفته بود .. رفتم سمت دفتر شروین و بعد از تقه ای به در وارد شدم داشت با تلفن حرف میزد و معلوم بود راجع به یه پروژه ی جدیده 3-4 دقیقه بعد صحبتش تموم شد و رو کرد بهم و گفت :
- کارتو بگو!!!
- من کجا باید کار کنم؟؟؟
- کادرا همه تکمیله!!!
اخمی کردم و گفتم :
- یعنی چی؟؟!!
- یعنی اینکه شما بدلیل غیبت های مداوم اخراجی
- بعدم یه برگه گرفت سمتم ... با دیدن نامه ی کارگزیی و فرم تسویه حسابم ... شوکه مگاهی بهش کردم و گفتم :
- شوخی میکنی دیگه؟؟!!
-
نه اتفاقا .. خیلی جدیه .. خانوم مقدمم جای تو با ما همکاری میکنن و فوق دارن نه دانشجوی فوق!!!!!
نفسم رو بیرون دادم برگه هارو از دستش گرفتم و اومدم بیرون و بعد با بچه ها خداحافظی کردم و با بهانه ی داشتن کلاس و فشرده شدن درسام ... از شرکت زدم بیرون ... هنوز توی باورم نمیگنجید ... شوکه بودم ... این چیکار کرد؟؟؟!!!!

برای اینکه فکرم رو متمرکز کنم توی یه پارک نشستم و با دوباره و سه باره دیدن نامه ها .. نم نم به اتفاقی که افتاده بود پی برد... شروین داشت زیاده روی میکرد .. پیش خودم گفتم :

" بد داری میکنی آقا گربه!!! بد داری میکنی!!!"
عصبی ولی مصمم از جام پاشدم ... باید پوزش رو به خاک میمالیدم بلافاصله دربست گرفتم و رفتم خونه و از توی پرونده های توی اتاقش شماره ی یکی از شرکت های درجه یک پیمانکاری توی تهران رو برداشتم اسم شرکت فرافرم بود و میدونستم ریاستش ازون طراح های کله گنده است ... بلافاصله تماس گرفتم و از منشیش یه وقت برای ملاقات مدیر عاملش گرفتم ... از شانس خوبم برای یک ساعت دیگه بهم وقت داد و من بلافاصله مدارک لازمم رو برداشتم و با یه سری از نمونه کارام راهی شدم .. دفترشون توی خیابون آرژانتین بود یه ساختمون دو طبقه فوق العاده شیک با نمای عجیب چوبی موقعی که وارد شدم و خودم رو معرفی کردم بلافاصله با راهنمایی منشی وارد دفتر مدیر عامل شدم .. برای یه لحظه استرس بدی بهم وارد شد نمیدونم چرا .. ولی از کارم پشیمون شدم و از اینکه شتابزده تصمیم گرفتم به خودم لعنت فرستادم .. ولی من کسی نبودم که تا اینجا بیاد و زیرش بزنه ....حتی اگه پشیمونم شده بودم باید تا اخرش میرفتم

چند دقیقه ای میشد که دم در وایساده بودم ... جناب مدیر عاملم که انگار رونما میخواست چون پشت به من توی صندلی قرو رفته بود و با صدای بمی داشت با تلفن حرف میزد و ونجور که از لحنش نشون میداد آم سختگیریم بود چون توی اوت 4-5 دقیقه همش ایراد گرفت ... تقریبا دیگه داشت پاهام ضعف میرفت که بالاخره تلفن رو قطع کرد و با یه چرخش رو برگشت طرف من ....
یااااااااااااااااااااا خدا!!!!!!!!!!! روبروم یه پسر 30 ساله بود با موهای مشکی و چشم های خاکستری فوق العاده گیرا .. پیش خودم گفتم الان اگه کتی بود .. میگیفت عجججب تیکه ای بنازم خلقت خدارو ... تقریبا داشتم با چشم های گرد جناب مدیر عامل رو بنداز بر انداز میکردم که با سرفه و اخمی که کرد ... با حواس پرت بی مقدمه گفتم :
- من رو استخدام میکنید؟؟؟!
لبخندی رو لبش نشست و گفت :
- سلام خانم!! ارفع هستم !!!
حول شدم و اومدم جوابشو بدم که کاغذام از تو چوشه سزخ خوردن و اومدم اونار بگیرم نمونه کارام همه پخش زمین شدم در حالیکه سعی میکردم اونارو جمع کنم گفتم :
- بله ... سسسلام... منم .. کیا .. میبخشید مشفق هستم!!
توی همون لحظه از جاش بلند شد و با قدم های محکم اومد سمتم و آخرین کاغذ لوله شده که افتاده بود رو زمین رو برداشت و گرفت سمت من و بعدشم با دست اشاره کرد و گفت :
- بفرمایید بشینید خانم مشفق اینجوری راحت تر صجبت میکنیم..
- بله مرسی..
بعد از اینکه نشستیم رو کرد بهم و گفت :
- خوب حالا بهتر شد .. امرتون رو بفرمایید !!
بعد از اینکه این حرف رو زد تمام کاغذ ها وئ رزومه ی کاریم رو گذاشتم جلوش و بعد گفتم :
- من برای کار اومدم ..میدونم شاید مسخره باشه ... ولی من مین امروز از شرکت آتیه اخراج شدم بخاطر لجبازیه مدیر عاملش و واقعا به کار نیاز دارم!!!
لبخندی زد و گفت :
- با دکتر مجد دعواتون شده ؟؟؟!!!
- بله ... پس میشناسینشون ...
سری تکون داد و در حالیکه چشماش بیشتر ار لباش میخندید گفت :
- ای کما بیش بعدم سرش رو انداخت پایین و مشغول بررسی کارام شد ...
بعد از تقریبا یه ربع رو کرد بهم و گفت :
- راستش کاراتون خوبه نمیگم عااالی ولی خیلی خوبه ... نشون میده خانوم خلاقی هستید اما حقیقتش من امروز جای پدرم اینجام و یه جورایی از وظایف من نیست که تصمیم بگیرم شما با ما همکاری کنید یا نه .. برای همین این برگه ی رزومتون رو نگه میدارم و بعد از اینکه با پدر صحبت کردم به خانوم دادگر منشیمون میگم باهاتون تماس بگیره و نتیجه رو بهتون بگه ...
لبخندی زدم کاچی بعض هیچی بود هرچند باید منتظر میموندم .. واسه ی همین گفتم - -- اگه مقدور میشه تا فردا خبرش رو بهم بدید؟؟؟!!
سری تکون داد و گفت :
- حتما ..
- ممنونم از لطفتون ..
اومدم پاشم برم که یهو گفت :
- مشکلتون با مجد چی بود؟؟؟!!!
چند ثانیه ای خیره نگاش کردم و گفتم :
- ایشون خیلی از خود راضین !!!!
بلند خندید و گفت :
- اون که صد البته ...
بعدم سری تکون داد و تا دم در همراهیم کرد ...
از شرکت که اومدم بیرون یکم حالم بهتر بود یعنی احساس آرامش بیشتری داشتم .. نمیدونم چرا حتی اگه قبولمم نمیکردن از اینکه ضربتی یه کاری رو انجام دادم راضی بودم.. ساعت نزدیکای 1 بود .. هوای خوب اردیبهشت بد جوری وسوم کرده بود از طرفیم اصلا حوصله ی خونرو نداشتم واسه ی همین با گرفتم یه ساندویچ رفتم توی یه پارک و مشغول خوردن شدم .. نمیدونم چرا ولی با دیدن دختر و پسر های دست تو دست و خندون بد جوری دلم گرفت ... یه جورایی دلم برای شروین تنگ شد .. و باز یاد اونشب کذایی افتادم ...از خودم خجالت کشیدم .. دیگه میلی نداشتم واسه ی همین نصفه ی ساندویچم رو انداختم توی سطل شروع کردم قدم زدن ... طرفای ساعت 3 بود که از جلوی یه سینما رد شدم و هوسی بلیط گرفتم و رفتم تو ... فیلمش جالب نبود ولی لا اقل 2 ساعت از وقتم رو کشت ... تمام مدت توی سینما با دیدن دختر و پسرای جوون به این فکر میکردم چرا من و شروین تا حالا سینما نیومدیم . غم عجیبی تو دلم نشسته بود ... موقعی که از سینما اومدم بیرون نفس عمیقی کشیدم ... کسل شده بودم دیگه حوصله ی بیرون رو نداشتم واسه ی همین دربست گرفتم به سمت خونه ... خیابون ها اونشب ترافیک بدی بود واسه یهمین نزدیکای 7 بود که رسیدم ... موقعی که کلید انداختم وارد شدم با دیدن ماشین فهمیدم شروین خونست ... هم دلتنگ بودم هم حوصلش رو نداشتم ووو انگار یکی به پام وزنع بستع بود .. هر جور بود خودم رو رسوندم بالا و بدون کلید انداخت دست گذاشتم و زنگ .. بعد از چند دقیقه شروین در رو باز کرد ... طبق معمول اخم داشت ... پووفش کردم بی حرف رفتم تو ... یاد کار صبحش افتادم ... سری تکون دادم .. و اومدم برم از پله ها بالا که با گفتن وایسا کارت دارم برگشتم سمتش...
پوزخندی زد و گفت :
- میبینم دنبال کار میگزدی؟؟!!
چهار شاخ شدم ... با تعجب نگاش کردم که گفت :
- میدونی اشتباهت چیه ... اینکه هنوز نمیدونی من نفودم زیاده ..شایان ارفع ... از صمیمی ترین هم دوره ای های منه ...
مخم داشت سوت میکشید ... واسه ی اینکه کم نیارم خیلی ریلکس گفتم :
- خوب که چی؟؟؟!! تو من رو اخراج کردی ... جز اینه ؟؟!! منم به کار نیاز داشتم!!!
- میشه بپرسم دقیقا چه نیازی؟؟!!
نمیدونم چرا یهمو منفجر شدم و داد زدم :
- نیاز روحی ... اینکه بگم منم آدمم منم هستم .. اینکه لااقل تو محیط کارم عین آدم باهام رفتار کنن نه عین آشغال!!!!!!!!!!! نیاز به پولش تا پولی با منت تورو خرج نکنم!! در ضمن بدون من از امشب میرم سمت خودم تا مزاحم تو نشم تا با دیدن من اخم نکنی.... پشتتو بهم نکنی .. سو استفادت رو نکنی رهام کنی...تویی که مثل یه زن بدکاره ...
بغضم داشت میترکید واسه ی اینکه اینجور نشه بدو رفتم بالا از بین وسایلی که خانوم فرخی با خودش آورده بود کلید آپارتمانم رو درآوردم و بلافاصله اومدم پایین از کنار شروین که نمیدونم چرا خشکش زده بود .. ردشدم و رفتم سمت آپارتمانم....
موقعی که رسیدم جلوی در برای یه لحظه برگشتم دیدم شروین تکیه داد به چهار چوب و داره نگام میکنه ... عصبی رو گرفتم و کلید انداختم قفل حفاظ رو باز کنم که هر کاری کردم دیدم باز نمیشه... دوباره و سه باره امتحان کردم که یهو با دیدن مارک قفل دوزاریم افتاد .... قفل عوض شده بود .... برگشتم سمت شروین با دیدن لبخند رو ی لبش و نگاه پلیدش ... خدااااااااا.. چی کار میکردم .... نفس عمیقی کشیدم ... نباید کم میاوردم چشماش منتظر بود ... نمیدونم منتظره چی ... ولی اون موقع هیچ چیز جز انتظارش برای دیدن ضعف من به ذهنم نمیرسید ...با اینکه خسته بودم با اینکه بیش از هرچیزی بهش نیاز داشتم .. ولی ..
رو کردم بهش و گفتم :
- چی گیرت میاد میچزونیم ؟؟!! هان؟؟؟؟!!! عقده ی چی رو خالی میکنی؟؟!! میخوای کثافت کاری های قبل از عروسیت رو لوث کنی ؟؟؟!! خودت که دیدی دیدی پاکم ... میدونی توی این یه هفته فقط یه چیزی توی ذهنم میاد اینکه تو لیاقت من رو نداری .. بعدم با نفرت نگاش کردم و گفتم :
- ازت متنفرم شروین مجد... متتتتتتنفر!!!!
با این حرف از کنارش رد شدم و رفتم توی خونه ... هنوز چند قدم نرفته بودم که یهو بازومو گرفت و با خشمی غیر قابل وصفی گفت :
- ولی من توی احمق رو دوست داشتم ... لااقل تا قبل از این حرفای ابلهانت ... فکر کردم شعورت اونقدر هست که عین آدم لااقل یه معذرت خواهی خطر پنهون کاریت بکنی ولی تو ... تو یه دختر خودخواه بی عاطفه هستی یه نفر که تو دنیا جز خودش به هیچکس فکر نمیکنی .. امثال تو باید تو زندگی تو دهنی بخورن تا آدم شن .. از این موقع میترسیدم .. از ین موقع که بخوام من اونی باشم که بهت تو دهنی میزنم و مثل زن هایی مه قبلا باهاشون بودم باهات رفتار کنم ...
- بعدم بی هیچ حرفی سعی کرد من رو بندازه رو کولش اول تقلا کردم ولی با کشیده ای که توی صورتم خورد منگ شدم اونم بلافاصله من رو انداخت رو کولش و از پله ها بالا رفت ....
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |