تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
مونا خودش را روی مبل کناری پرت کرد. الی همین طور جیغ می زد و مضطرب نگاهش را بین مونا و فرهاد می چرخاند. مونا اصلا حواسش به الی نبود. در فکر این بود که چه خاکی به سرش بریزد!! بهار همینطور مات به فرهاد زل زده بود. الی با یک جیغ دیگر گفت:
ـ مگه با تو نیستم مونا؟ هوی دختره ی کله شق! چی کار کردی؟
مونا بی آن که نگاهش را از نقطه ی روی دیوار رو به رویش بردارد، خیلی خون سرد گفت:
ـ گمونم بهش می گن آدم ربایی!
الی جیغ گوش کر کُنی کشید و گفت:
ـ آدم ربایی؟؟ آدم ربایی؟؟؟
بهار که صبرش سر آمده بود رفت سمت مونا. با کف دست محکم زد پس سر مونا و خون سرد به سمت مبل رو به روی مونا رفت. در مسیر دست الی را هم کشید و او را کنار خودش نشاند. با لحن محکمی به مونا که هنوز گیج پس گردنی ای که خورده بود،بود، گفت:
ـ پس ته فکرت این شد؟ از سرقت رسیدی به آدم ربایی؟ یکی رو بدزدی، بری عاقد بیاری، عقدش کنی و بی هیچ هزینه ای قال قضیه رو بکنی و روی شکوفه رو کم کنی! آفرین! دیگه داری عقلِ کُل می شی واسه خودت!!! البته این از سرقت راحت ترم هست! به علاوه دیگه نیاز به جایزه دادن و گزینش و اینا نیست! تو خیابون از هر کی خوشت اومد، می دزدیش، عقدش می کنی و بعد هم لابد دنیا گلستان می شود! هوم؟؟
مونا به حرف های بهار فکر می کرد! بهار فکر می کرد او فرهاد را برای این که شوهرش بشود دزدیده بود؟؟؟ نگاهی چپکی به فرهاد انداخت و با انزجار صورتش را در هم کشید:
ـ گمشو بها...
فریاد بهار نگذاشت حرفش را کامل کند:
ـ خفه شوووووووووووووووو!! خفه شو مونا!!!!!!!!!!!!!!!!!!! ببین عقلمو دادم دست کی! ببین رو دیوار کی دارم یادگاری می نویسم!! دِ آخه احمق!!! این یه تیکه طلا نیست که بتونی با هزار جور بدبختی آبش کنی و کسیم نفهمه کار تو بوده! این آدمه! زندست! جون داره، زبون داره!!!! مونا اینو هیچ جور نمی تونی آب کنیش!!!
صدایش دوباره اوج گرفت:
ـ احمق جون بدبخت شدی! می فهمی؟؟؟ بدبخت شدی!!!!! هیچ جوره نمی تونی دهن اینو ببندی! مگه اینکه بتونی کاری کنی عاشقت شه!!!!!!!!
پوزخندی زد و آرام تر گفت:
ـ که اونم بعید می دونم عُرضشو داشته باشی!!!
مونا صبرش سر آمده بود:
ـ دِ دو دقیقه اون دهنای صاب مردتونو ببندین خب!!! من اینو دزدیده باشم که بیاد شوهرم شه؟؟؟ خدایا!!!! حاضرم روزی 100 بار تیکه های شکوفه رو تحمل کنم اما به این نکبت یه نگاهم نندازم!! شوهرم؟؟ این؟؟
ـ هان پس لابد بنده خدا رو تو خیابون دیدی، خوابش می اومد همینجوری تعارف زدی بیاد اینجا استراحت کنه!!!
ـ خدایا!!!!!! من هر چی می گم تو حرف خودتو می زنی؟؟؟ بهار من اینو دزدیدم، درست!!! آره! اصلا من اینو دزدیدم! اما نه واسه اینکه شوهرم بشه!! این گروگانه! می فهمی؟؟ می دونی اگه پلیسا فیلمو زیر و رو کنن چه پدری ازمون در میارن؟؟ اگه بتونن پیدامون کنن بدبختیم!!! این مدرک ماست! مدرک این که اون غلطو ما نکردیم!!! این باید اینجا باشه تا بتونیم ثابت کنیم ما یه تار مو هم از اون جا بلند نکردیم!!!
حالا بهار بود که نگاهش بین مونا و فرهاد در گردش بود! یعنی باید باور می کرد مغز مونا تا این حد کار می کرد؟ از او بعید بود!!!!
ـ حالا چه بلایی سرش آوردی؟
مونا بی آنکه نگاهی به الی بیندازد، گفت:
ـ رو صورتش اتر پاشیدم!
الی دوباره جیغ کشید! بهار با پشت دست تو دهنی آرامی به الی زد:
ـ بابا چقد جیغ جیغ می کنی؟؟؟ گفت اِتِر نگفت اسید که!!! اتِر پاشیده! اِتر بیهوش کننده ست! صورتش رو نگاه کن!! سالم سالمه!!! الی یه کم بزرگ شو مرگ این مونا!
ـ هوووووووووووووووی!
ـ هوی تو کلات دختره ی خنگ!! الآن برنامت چیه مونا؟ می ری یه گندی می زنی بعد من هی همش باید ماست مالیش کنم!!!
ـ بابا این پسره برگ برنده ی ماست! اگه 1% ما رو از تو فیلم شناسایی کنن می دونی بدبخت می شیم؟؟؟ این اگه پیشمون باشه می تونه آمار بده!! که کار ما نبود! که کار خود بی شعورشه!
ـ اونم میاد می گه آره پدر عزیزم! من مغازتو خالی کردم!!! آخه خنگول! اون هیچ وقت خودشو تو هچل نمی ندازه! میاد می گه اینا مغازه رو خالی کردن و بعد چون من شاهد بودم، منم دزدیدن!!! احمق شدی مونا!! گمونم زیاد با اون دوستت شکوفه گشتی!
"دوستت" را چنان غلیظ گفت که مونا برای گوشمالی دادنش بلند شد! نیم خیز بود که صدایی گفت:
ـ ممنون که یادم دادی چی باید بگم!
مونا در حالی که نیم خیز شده بود، سرش را به سمت راست، جایی که فرهاد بود، چرخاند. بهار با دهان باز به فرهاد زل زد. فرهاد چشم هایش را باز کرده بود. روی مبل جا به جا شد و نشست. لبخندی مکش مرگ ما به دخترها زد. ناگهان الی جیغ کوتاهی کشید و به سمت اتاقش رفت. با جیغ الی مونا هم به سمت در ورودی رفت و بهار به آشپزخانه!!

الی در اتاقش نفس نفس می زد. قیافه ی سرخوش فرهاد از جلوی چشمش کنار نمی رفت. چقدر بدجنس به نظر می رسید!! تند به سمت آینه رفت و به خودش نگاه کرد. از هیجان قرمز شده بود. با دیدن خودش تازه یادش آمد که چرا آن طور دویده بود. در آن لحظه به فرهاد، صرفا به چشم یک مرد نگاه کرده بود. وقتی فرهاد چشم هایش را باز کرد، بی آنکه هیچ فکر دیگری در آن موقعیت مزخرف به ذهنش برسد، به خاطر تی شرت چسبان و شلوارک فوق کوتاهش، به اتاق دویده بود. به نیابت از بهار پس گردنی محکمی به خودش زد:
ـ به خدا تهشی الهام!!! پسره رو دزدیدین آوردین خونتون، وقتی چشماشو باز می کنه تو نگران لباساتی؟؟ احمق!!
***
بهار در آشپزخانه مانده بود. یک جورهایی سنگر گرفته بود!! نمی دانست باید بیرون برود یا نه؟ با یادآوری مونا اخمی سراسر صورتش را پوشاند:
ـ معلومه که باید بیرون بری! مونا رو اون جا با اون نره خر تنها گذاشتی احمق؟؟
نگاهی به سر و وضعش کرد! تونیک آستین بلندی که یک وجب بالای زانو بود و دامن شلواری عروسکی اش! برایش مهم نبود که پیش یک گروگان حجاب داشته باشد یا نه! با عبور لفظ گروگان از ذهنش، آب دهانش را قورت داد. انگار لازم بود بهار هم گاهی بترسد!!! از داخل کشوی کنار گاز، کارد نسبتا بزرگی برداشت و به هال رفت.
***
مونا تند تند کلیدش را از جیب خارج کرد. در ورودی را قفل کرد و به آن تکیه زد. اضطراب از تمام وجودش می بارید. ضربان قلبش را به وضوح می شنید. حالا باید چه می کرد؟ سوالی بود که در آن 10 ثانیه 100 بار از خودش پرسیده بود! یاد تفنگ آب پاش درون کیفش افتاد! هنوز نصف مخزنش پر بود. می توانست باز هم فرهاد را ساکت کند! با دیدن بهار و کاردِ دستش، نفهمید شجاعتش را از کجا پیدا کرد که قرص و محکم به سمت فرهاد رفت.
*
فرهاد برای لحظه ای گیج شد!! از لحظه ای که حس کرد به هوش آمده، صداها را نامفهوم تشخیص می داد. نمی دانست چه باعث شده بود که چشمانش را باز نکند. با شنیدن صدای جیغی، گوش هایش تیز شدند و متعاقب آن صدای ضربه:
ـ بابا چقد جیغ جیغ می کنی؟؟؟ گفت اتر نگفت اسید که!!! اتر پاشیده! اتر بیهوش کننده ست! صورتش رو نگاه کن!! سالم سالمه!!! الی یه کم بزرگ شو مرگ این مونا!
ـ هوووووووووووووووی!
ـ هوی تو کلات دختره ی خنگ!! الآن برنامت چیه مونا؟ می ری یه گندی می زنی بعد من هی همش باید ماست مالیش کنم!!!
ـ بابا این پسره برگ برنده ی ماست! اگه 1% ما رو از تو فیلم شناسایی کنن می دونی بدبخت می شیم؟؟؟ این اگه پیشمون باشه می تونه آمار بده!! که کار ما نبود! که کار خود بی شعورشه!
ـ اونم میاد میگه آره پدر عزیزم! من مغازتو خالی کردم!!! آخه خنگول! اون هیچ وقت خودشو تو هچل نمیندازه! میاد می گه اینا مغازه رو خالی کردن و بعد چون من شاهد بودم، منم دزدیدن!!! احمق شدی مونا!! گمونم زیاد با اون دوستت شکوفه گشتی!
پس اینطور بود!! یک چیزهایی فهمیده بود، اما مطمئن بود نمی تواند از آن ها حرف بکشد! او هم باید کارت هایش را می انداخت. گفت:
ـ ممنون که یادم دادی چی باید بگم!
هم زمان با گفتن این جمله چشم هایش را باز کرد. سعی کرد بررسی اطرافش را به بعد موکول کند و فعلا رقبایش را برانداز کند! با یک حرکت خودش را روی مبل صاف کرد و با لبخندی به سمت صداها سر چرخاند. در کسری از ثانیه دختر داخل مغازه را دید که به طرز مضحکی نیم خیز شده. بعد هم دختری که با افشین و سهیل گرم گرفته بود. در آخر هم دختر پاشنه شکسته را. قبل از آنکه بتواند با یادآوری چهره های آن روزشان بخندد، جیغی باعث شد هر 4 نفرشان از جا بپرند. یکی از دختر ها به سمت اتاقش دوید. فرهاد هیزی چشم هایش را جمع و جور کرد و با خود گفت:
ـ زیادی لاغره! اما خوش تیپه! البته اگه مانتو مدرسه نپوشه!
دختر وحشی داخل مغازه هم به سمتی دوید و آخری هم به دو خودش را به آشپزخانه رساند. حرکت این سه آنقدر سریع بود که فرهاد فقط توانست چشم هایش را به مسیر رفتن آن ها بدوزد! خودش هم نمی دانست چرا هیچ تلاشی برای رهایی نمی کند! شاید چون می دانست در مقابل 3 دختر ظریف، می تواند از هیکلی که چند سال برای ساختنش زحمت کشیده بود استفاده کند. فرهاد فرصت پیدا کرده بود تا زندانش را بررسی کند!!! یک هال جمع و جور و دخترانه. با وسایل معمولی. در کمتر از چند ثانیه کسی از آشپزخانه بیرون آمد. خیلی خوب داشت نقش یک آدم خون سرد را بازی می کرد. مخصوصا با آن کاردی که در دستش بود! فرهاد می خواست بزند زیر خنده که ترسید با آن کارد گوشش را ببرد! همه چز برایش یک شوخی بچگانه تلقی می شد! هنوز دختر اول روی مبل ننشسته بود که دختر وحشیِ داخل مغازه، کلید به دست، آمد و کنار دختر اول ایستاد. هر دو نشستند. فرهاد هنوز آن لبخند حرص در آر را حفظ کرده بود. در اتاق صدایی کرد و دختر سومی هم آمد! نه خوب بود! انگار کارت اولش را خوب رو کرده بود!!! در را قفل کردند، کارد آوردند و این یکی هم که گل سر سبدشان بود! مانتویی با یک شلوار راحتی و یک شال آزاد پوشیده بود!
خوب بود! 1-1 مساوی دختر خانوم ها!!!
ـ جمع کن اون خنده ی مسخره رو! شبیه اونایی شدی که سکته ناقص زدن!!
فرهاد به دختر وحشی نگاه کرد!! چه بد که اسم هایشان را نمی دانست! هر چه به ذهنش فشار آورد نمی توانست چیزی به یاد بیاورد. فرهاد عجالتا لبخندش را جمع کرد! نمی خواست گزک دست 3 دختر که معلوم نبود برنامه شان چی بود، بدهد. دختر با جمع شدن لبخند فرهاد شیر شد و کمی از دوستش فاصله گرفت. دختر کارد به دست که انگار سردسته شان بود گفت:
ـ خب! که فالگوش وامیستی؟ بعد احیانا نمی گی یه بلایی سرت میاریم؟؟
به تمسخر گفت:
ـ شرمندم به خدا! یه لحظه فکر کردم تو خونه بابامم و مامان بابام دارن حرف می زنن! من که نمی دونستم این خانوم عزیز می خوان منو بدزدن!!
به مونا اشاره ای انداخت! مونا از حرص قرمز شده بود! کارد را سریع از دست بهار کشید و رو به فرهاد گرفت. فرهاد کمی احساس خطر کرد! این دختر عقل سلیمی نداشت! ممکن بود کار دست او بدهد! سعی کرد محتاط باشد:
ـ نمک ریختن دیگه بسه! انگار نمی دونی چه خبره! من تو رو گروگان رفتم! می فهمی؟ تو گروگان منی تا گندی که زدی رو درست کنی برامون!!! حالا هر چی می پرسم عین آدم جواب بده!!
در گوش بهار چیزی گفت و به الهام اشاره کرد! بهار به سمت الهام خم شد و چیزی در گوشش گفت. الهام نگاه نا مطمئنی به فرهاد انداخت و بلند شد و به سمت یکی از درها رفت. مونا گفت:
ـ خب! بگو حالا!
ـ چیو؟
مونا گاردش را بسته تر کرد و تهاجمی تر پرسید:
ـ ببین آقا فرهاد! من نه باباتم که باهات راه بیام، نه مامانت که لقمه دهنت کنم! بهتره بدونی از من کله خر تر خودمم! قشنگ عین بچه ی آدم بگو جریان چیه؟ شما 3 تا ساعت 1 شب مغازه باباتو واسه چی خالی کردین؟؟
فرهاد اطلاعات می خواست! پایش را روی پای دیگر انداخت و دستانش را روی زانویش قفل کرد و گفت:
ـ مغازه ی بابام بود! دلم خواست! شما پی گیر پرونده ی بابامی؟؟

مونا داشت جوش می آورد. بهار احساس خطر کرد. یک چشمش به مونا و یک چشمش به کارد در دستش بود.مونا با داد گفت:
ـ مغازه ی بابات بود؟؟؟ مغازه ی بابات؟؟؟ باید 1 شب می اومدیش و خالیش می کردی؟ اونم همون شبی که ما می خواستیم بیایم؟؟ باید دوربین کوفتی رو خاموش می کردی تا ما توی اون فیلم زهرماری بمونیم و خودتون جیم شین؟؟؟ باید ما رو بدبخت می کردین تا خودتون به پول می رسیدین؟؟
مونا دیگر تحمل نداشت! در تمام این 2 روز آنقددر از الهام و بهار سرکوفت شنیده بود، آنقدر خودش را درگیر استرس شناسایی شدن کرده بود، آنقدر خودش را محکم نگه داشته بود، که دیگر از پا در آمد! کارد را ول کرد و بلند زد زیر گریه!! بهار و فرهاد هر دو متعجب به مونا نگاه کردند!!! مگر این دختر وحشی هم می توانست گریه کند؟ اصلا مگر گریه را می فهمید؟؟ بهار زودتر از فرهاد به خودش آمد و کارد را از روی زمین چنگ زد و نگاه تهدید آمیزی به فرهاد انداخت. فرهاد اگر تا الآن مقداری تمایل به خروج از این خانه داشت، حالا همان یک ذره را هم از دست داده بود. دوست داشت بداند پایان ماجرا چیست! که اینطور؟ پس آن ها هم قصد سرقت داشتند؟ پس در فیلم افتاده بودند؟؟ اما چرا سرقت؟ از کجا فهمیده بودند فرهاد دوربین را خاموش کرده؟
در با صدای کوچکی باز شد و الهام وارد هال شد! با دیدن مونا آنقدر هیجان زده شد که چیزی که در دستش بود را گوشه ای پرت کرد و کنار پای مونا زانو زد:
ـ مونا؟ مونا جونم؟ چی شده؟؟
رو به فرهاد فریاد زد:
ـ مرتیکه چی کارش کردی که اشکشو در آوردی؟ بلایی که سرمون آوردی کم نبود؟؟ این روزا از ترس کار احمقانه ی تو جرئت نداریم از خونه بیرون بریم! همش می ترسیم شناسایی شیم! آره! ما اومده بودیم دزدی، اما هیچی برنداشتیم!! اما دیدیم که همشو تو و اون دو تا دوست آشغالت برداشتین! ما بودیم، ما دیدیم!!! بعد حالا ما تو فیلم طلافروشی موندیم و اصل کاریا، آقایون شازده، جیم شدن!! خوبه به خدا!!!
یه کم منصف باش! این دختر بنده خدا هیچی نمی خواست! یه کم پول می خواست واسه کم کردن روی اون شکوفه ی کوتوله! واسه اینکه باهاش یه مهندس متالوژی بخره! که شوهر کنه!!! تو چی می فهمی آخه؟ هر وقت اراده کنی مامان بابا با گل و شیرینی میان می برنت خونه ی هر کسی که اشاره کنی، هیچ وقت نمی شه تو بخوای و بهت بگن سبک سر و جلف. تا 40 سالگی هم ازدواج نکنی کسی چیزی بهت نمی گه! می گن جوونه داره از جوونیش استفاده می کنه! حالا ماها که از 25 بگذریم می شیم ترشیده؟ اگه هم از کسی خوشمون بیاد سبک و جلف و بدبختیم؟؟؟ اما شماها همیشه می تونین اراده کنین و رو هر کسی که می خواین دست بذارین!! یه مرد 50 ساله بی هیچ شرمی می تونه بره خواستگاری یه دختر 20 ساله، اما یه دختر 24 ساله حق نداره از همکلاسی خودش خوشش بیاد و اگه بهش فکر کنه می شه مایه ی ننگ؟؟؟ بابا بس کنین این افکار مزخرفتونو!!! چی می خواین از جونمون؟؟؟
جمله ی آخر را با داد گفت! بهار و فرهاد شوک زده به الی نگاه می کردند. مونا از شدت تعجب گریه کردن را فراموش کرده بود! این الی بود که این طور رسا و قرا داشت فرهاد را به جای همه ی مرد ها محکوم می کرد؟؟؟ همان الی ترسو که خودش را استتار کرده بود و آخر هم پلیس نفهمیده بود الهامی هم در کار است؟؟؟ الهام قرمز شده بود! با قدم های محکم به سمتش رفت. چیزی را از روی زمین برداشت و پشت سر فرهاد ایستاد. فرهاد جرئت نداشت سرش را بالا بگیرد! می ترسید محکم زیر گوشش بخواباند! کم کم داشت می ترسید! خدا با این ها به خیر بگذراند!! اما اطلاعات خوبی گیرش آمده بود!! که این طور!! پس آن ها به امید شوهر به طلافروشی رفته بودند! می خواستند شوهر کنند تا ترشیده نمانند و روی آن دختر کوتوله را که معلوم نبود چه دشمنی ی با هم داشتند کم کند!!! خوب اطلاعاتی بود!! الهام دستانش را از روی سر فرهاد رد کرد! فرهاد متعجب به رد دستان الهام نگاه کرد! طناب؟؟؟؟ این دختر داشت او را می بست؟؟؟ به خودش آمد و سعی کرد تقلایی بکند!! با اولین تکان الهام کنار گوشش داد زد:
ـ جم بخوری خودم نفلت کردم! بتمرگ!!
فرهاد واقعا از او ترسید!!! این دختر از آن هیولاها بود! آدم را یاد گل های خوشگل و خوش بویی که داخل کارتون ها نشان می دادند اما آدم خوار بودند، می انداخت! الهام به سرعت نور فرهاد را به مبل بست! مونا خودش را جمع و جور کرد:
ـ خب! حالا قشنگ بگو جریان چیه؟
فرهاد فکر کرد حالا که او همه چیز را راجع به این ها می داند، دادن کمی اطلاعات آن هم وقتی همه چیز برملا شده است، ضرری ندارد:
ـ یه چند ملیونی پول می خواستیم. بابا حاضر نبود به هیچ صراطی بمون پول بده!!
ـ چند ملیون؟
ـ اولش 30 تا! اما الآن 200 تا!
ـ هاااااااااااااااااان؟
با جیغ مونا، فرهاد تکانی خورد! خدایا! چقدر این دخترها جیغ می زدند!!! از آنجایی که فرهاد تک فرزند بود، اصلا به این داد و فریاد های دخترانه عادت نداشت!!!
ـ تقصیر حاجیه خب! اون زمان که گفتم پدر من پول لازم دارم واسه سرمایه گذاری، هیچی بهم نداد!!! من مجبور شدم برم پی وام و قرض و نزول تا بتونم سرمایه گذاری کنم، بعد هم که پولمون رو زدن و در رفتن و ما موندیم و کلی قرض و بدهی!
ـ 30 تومنو با هر درصدی حساب کنی، 200 تا نمی شه!
ـ بقیشو واسه یه سرمایه گذاری دیگه می خوام! این یکی مطمئنه!
ـ به قیمت ورشکسته شدن بابات؟؟
فرهاد فوری گارد گرفت و گفت:
ـ شما راجع به من چی فکر کردین؟؟؟ این پول همش به بابا بر می گرده. با یه سود توپ! یه سودی که هم یه چیزی به من می رسه هم بابا به اصل پول و سودش می رسه
بهار با پوزخندی گفت:
ـ اون دفعه که زدی 30 میلون پول بی زبونو نابود کردی!
الی از پشت سر پرسید:
ـ افشین و سهیل چی کارن؟
فرهاد نمی دانست بخندد یا جواب بدهد!! این دختر خیلی خیلی عجیب بود!!
ـ من و اونا با هم شریک بودیم! اونام مثل من بی پولن! قرار شد اونام بعد اینکه تو این پروژه جدیده، سودشونو گرفتن یه بخشیشو به بابا بدن تا جبران این مدت سودی که بابا از دست می ده بشه!
ـ الآن طلاها کجاست؟
فرهاد پوزخندی زد و گفت:
ـ دیگه انقدرام هالو نیستم!!! اونا جاشون امنه! شما نگران نباش!!!
مونا از اینکه سوالش بی جواب مانده بود حرص خورد!! بهار گفت:
ـ حالا ما تو فیلم هستیم! شماها به مراد دلتون رسیدین و ما شدیم آش نخورده و دهن سوخته!!! شما باید بیای بگی که کار ما نبوده!
ـ میام! میام و می گم اینا مغازه بابامو خالی کردن، بعدم چون من شناساییشون کردم، منو گروگان گرفتن! نظرت چیه؟
بهار به حماقت خودش لعنت فرستاد!!!برای دقایقی هر چهارتایشان ساکت بودند!!! بهار به بازی که شروع کرده بودند فکر می کرد، مونا به برنامه ای که می توانست برای فرهاد داشته باشد،الهام به سهیل و افشین، امیدهای از دست رفته اش!!!! و فرهاد به اینکه بالاخره اسم دختر وحشی را فهمیده بود!!!!!مونا!!!!

بهار به حماقت خودش لعنت فرستاد!!!برای دقایقی هر چهارتایشان ساکت بودند!!! بهار به بازی که شروع کرده بودند فکر می کرد، مونا به برنامه ای که می توانست برای فرهاد داشته باشد،الهام به سهیل و افشین، امیدهای از دست رفته اش!!!! و فرهاد به اینکه بالاخره اسم دختر وحشی را فهمیده بود!!!!!مونا!!!!
نگاه سرگردانی به دختر ها کرد. حالا داشت به خود لعنت می فرستاد که چرا آن موقع که دو دست و پای آزاد داشت فرار نکرده بود. نکند عصبی بشوند و یک فیلیپینی بزنند و فکش را جابه جا کنند.
به افکار مسخره ی خود خندید. انقدر دختر ها رو دست کم گرفته بود که حتی در افکار خود هم آن ها را مسخره می کرد. وقتی گریه ی مونا به این راحتی درمی آمد... گریه ی آن دختر وحشی... دیگر به بقیشان امیدی نبود.
پوزخندی زد و با یک ابروی بالا رفته به بهار که صورت در هم رفته اش نشان فکور بودنش بود خیره شد.
بهار که سنگینی نگاهش و حس کرده بود سرشو بالا آورد و با دیدن پوزخند اون بدون اینکه کنترلی روی دستش داشته باشه یه دونه توی گوش فرهاد خوابوند.
با گز گز کردن دست دستش تازه فهمید چه غلطی کرده...! ای وای.. لعنت به افکارش که نم توانست زیر پوستی نگهشان دارد و حتما به بیرون تراوش می کردند.
مونا با تعجب به بهار نگاه کرد. الهام با دهانی باز چشمش را به دست بهار دوخته بود. انگار از این که دستش کباب نشده بود اطمینان حاصل نکرده بود. با آن صدایی که در خانه پیچیده بود هر چهار نفرشان بهت زده شدند.
- تو... تو چه غلطی کردی؟ دست رو من بلند می کنی؟؟؟؟ دختره ی عوضی خیال کردی کی هستی؟؟؟ هان؟؟؟
- مَ...من... نمی..... اصل...اصلا خو....خوب کردم که ز....زد...زدم... حق...حقته.... پسسسسسسسره ....ی پررو!!!
فرهاد گردنش رو کج کرد و گفت:
- حتما انتظار داری با این ... اضافه ای که خوردی کمکتم کنم؟؟؟
اینبار مونا نتونست خودشو کنترل کنه.... و کشیده ی آب نکشیده ای حوالش کرد.
- کثافت..... کثافت.... می کشمتون..... من از بابامم سیلی نخوردم.... دختره ی .... دختره ی....
- خفه شو دیگه... می خوای یکی هم الهام حرومت کنه؟
فرهاد از این همه پررویی مونا کف بر شده بود.
"حالا خوبه بهار از کارش پشیمون بود و از سر غد بازی منم منم می کرد. اما این دیگه.... نوبرشو آورده.... حالتونو می گیرم..."
- خوب... شروع می کنیم... طلا ها کجاس؟
صورت فرهاد درد چندانی نگرفته بود. مطمئن بود که دست خود دختر ها بیشتر درد گرفته تا صورت خودش. با این که همه زورشان را در دستانشان جمع کرده بودند اما آن قدر دستانشان کوچک بود که زیاد دردی نداشته باشد.
- هه.... تو جیبم.
مونا از اینکه بازیچه ی این پسره ی بی ادب قرار گرفته بود خشمش در حال فوران بود. دستش رو روی تکیه ی مبل تک نفره ای که فرهاد روش نشسته بود گذاشت. می خواست بازی کند؟ او هم بازی می کرد.
یکی از آن لبخند هایی که از شکوفه یاد گرفته بود و سراسر عشوه بود زد.
- تو جیبته؟؟؟ آره؟؟؟
فرهاد آب دهنش رو قورت داد. طوری که سیب گلوش بالا پایین شد. دروغ نگوید از مونا می ترسید!!!
- چ..چی می خوای؟
- هیچی خاله جون.... یه کوچولو می خوام باهات بازی کنم...
- بازی؟
- آر هدیگه.... چی دوس داری؟؟
نیش فرهاد باز شد.
- ام... راستش من...
مونا وسط حرفش پرید و گفت:
- معلم بازی دوست داری؟ من معلم تو دانش آموز خوبه؟؟؟
- نه منه؟؟؟
و به سمت دختر پاشنه کفش شکسته و مدرسه ای که متعجب به مونا نگاه می کردند برگشت و با سر اشاره کرد : این چه مرگشه؟؟؟
هنوز ایما و اشارش تموم نشده بود که یهو عقب عقب رفت.
دختر ها باز هم گروه سرودشان را شروع کردند.
ای خدا این حنجره چی بود که به خانم ها دادی؟ لالم بودن ما مشکلی نداشتیم.... والله.... آخه این جیغا چیه که می کشن؟؟؟ شیشه ها شکست... من الان سر و ته شدم.. جیغای شما چیه؟؟؟ تازه فهمید موقعتش چیه...
اوه اوه.... مونا صندلیش را از پشت انداخته بود و او الان سرش روی زمین بود و پاهایش هوا... هیچ غلطی هم نمی توانست بکندو دادش به هوا رفت...
- هو..... دختره ی روانی... چیکار می کنی؟؟؟؟ یادت نره به من احتیاج داریا... من اطلاعاتی دارم که تو نداری....هو با توام...کری؟؟؟
- نه عمویی... می خوایم بازی کنیم....
- مونا چیکارش داری؟
به بهار نگاه انداخت و گفت خط کشتو بیار....
به الی هم که از شهامت بادآورده ی دومین پیشش خبری نبود گفت:
تو هم یه لیوان آب بیار....
- آب می خوای چیکار؟؟؟
- می خوام بدم فری جون بخوره جیگرش حال بیاد....
و ادامه داد:
- راستی گفتی طلاها تو جیبته؟؟؟؟
و بلند خندید.
کتونی های فرهاد و از پاش درآورد...
فرهاد که تازه دوزاریش افتاده بود با ترس گفت:
- چیکار داری به کفش من؟؟؟؟ نکن.. بو می ده ها....
- وای... راس می گی؟؟؟ من عاشق بو پام... مخصوصا بو پا خر...
- خر خودتی اوشکول...
- اوی اوی... شجاع شدی فری... آدم با معلمش اینجوری نمی حرفه...
- ببن فکو.... ازت شکایت می کنم... دهنتو صاف می کنم... حالا ببین...
- مادر نزاییده....ببخشید شوما؟؟؟
- بهت می گم دختره ی دیوونه...
الی که تازه لیوان آب رو آورده بود با فهمیدن قصد مونا دستشو جلوی دهنش گرفت و با چشای درشت شده گفت:
- هین.... مونا؟؟ گناه داره....
- بببند الی... دل نسوزون واسه این... این باید بمیره... موقعیت ازدواج مارو به خطر انداخت..... می دونی ینی چی؟؟
- به من چه دختره ی ترشیده؟؟؟
- من ترشیده ام؟؟؟
- پ ن پ .... اون دختره ی خوش قلب مدرسه ای ترشیده اس....
الی که خر کیف شده بود لیوانو روی میز گذاشت و دو دستش رو به سمت چپ کشید و شونه ی راستشو جلو تر برد و سرشو به سمت راست برد... به عبارت دیگر همان عشوه خرکی های خیلی خرکی....
- اوا با من بودین؟؟
فرهاد که به هر ریسمانی چنگ می زد با لبخند الی کشی گفت:
- بله خانوم جوان....
مونا بیکار ننشست:
- هوقققققققق.... الان بهت می گم خر کردن دوستای من چه عواقبی داره...
- بسه.....
این فریاد بهار بود...
- مونا ادامه بده.... یه جوری باید ازش حرف بکشیم یانه؟
نیش مونا شل شد و پیچ فکش در رفت.
- برا فدات فِرِندِت.......
دستش رو به کفش فرهاد برد و اون رو درآورد.
- پیف پیف... پدر سوخته عجب بویی هم داره...
دستش رو به جوراب نیمه مرطوب فرهاد برد و با عق عق جوراباشو در آورد...
دستاشو با حالتی نمایشی تکوند....
- خب نیازی به آب نیست... یا بهتره بگم... پله پله...
فرهاد نمی تونست قیافه ی مونا رو ببینه. با اولین ضربه ای که به پاش خورد دادش به هوا رفت....
- مامان..... مامان..... نزن بی شرف درد داره....
- کی بی شرفه؟؟؟؟ حرف یزن بچه قرتی سوسول زود اعتراف کن!!!!
- نه منه؟؟؟ تو حالت خوبه؟؟
- از این بهتر نبودم.... بحرف لعنتی!
- مگه الان دارم چی کار می کنم؟
- نه تو آدم نمی شی... بهار آب....
ناله ی فرهاد آخرین چیزی بود که در آن همهمه شنیده شد.....