تاريخ : جمعه چهاردهم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
صبح روز فردا وقتی چشمامو باز کردم کسی خونه نبود تا خواستم از جایم بلند شوم یاد درد هایی که

کشیده بودم افتادم و .........کار اشتباهم.........اما با این کارم اشتباه بود لذتی که برده بودم وصف

ناشندی بود و بدم نمیامد که هیچ دختری درجهان نبود و همه زن بودند تا هر کس به راحتی هرکاری رو که میخواست انجام بده..............

افکار مانند شاخه ها ی یک درخت بزرگ و بزرگ تر میشدند و رشد میکردند..

زندگی از سر اغاز شدده بود نمیفهمیدم به داشتن برادر ناتنی چون کیوان باید افتخار کرد یا نالید

نمیدانستم و نمیفمیدم و نمیتوانستم حس کنم...

بعد از ظهر کیوان به خانه امد با یک بسته کادویی که با کاغذ قمرز ارزان قیمتی بسته بندی شده بود من

که هنوز غرق در فکر بودم گوشه اتاقم کنم دیوار جنوبی مچاله شده بودم و سرم را بین پاهایمم گرفته

بودمو اشک میریختم یاد حرف بابا افتاده بودم رکه میگفت

یمیا وقتی گریه میکنی چشمات قرمز میشه قرمزیه سفیدی چشت به اون ابی خوشگلش نمیادا.....

اخخخخخخخخخ

کیوان وارد خانه شد

یمیا کیمیا اببجی کجایی؟ بیا برات یه هدیه دارم

در دل پوزخند زدم و با صدایی اهسته و گریه الود گفتم

ینجام تو اتاقم بیا تو اتاق

-تو که هنوز داری گریه میکنی؟ باور کن برات لازم بود کیمیا حالال اشکاتو پاک کن ببین برات چی خرید

ین چیه؟

-تو باید بازش کنی من که میدونم توش چیه

-برا منه؟

-نه برا عممه

بسته را با هیجان باز میکردمو اشک هایم را پاک مینموندم

ی؟ یه روپوش سفید پزشکی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-خب اره!!! خوشت نیومد؟ مگه نمیخوای تو ارایشگاه کار کنی؟ لباسات کثیف میشن اینو خریدم برا اون موقع

حرف هایش مانند زنگ بود از جایم بلند شدم و چشمانم را درشت و معصوم کردم

ی چی کیوان تو چی گفتی؟

-همون که شنیدی دیدم ماگه بری سر کار بهتر از اینه که بری ول بشی ولی باید محیطو ببینم

بی محابا خودم را در اغوشش رها کردم

-وای کیوان دوستت دارم دوسستت دارم

و اون منو در اغوش گرفت و چند بار چرخاند و از روز بعد کار من در ارایشگاه شروع شد

صبح روز بعد در ارایشکاه بودم

قت قت شهین خانوم من کیمیا هستم اومدم برای کار اموزی و کار مبلغ اولیه رو هم که برای ثبت نامم خواسته بودید با خودم اوردم

شهین دستی به موهایش کشید و گفت

-بیا تو پولتم بذار رو میز اگرم لباس اوردی بپوش



کارهایی که گفت انجام دادم داشت زیر ابرو برمیداشت

-بیا دختر بیا ور دستم و به دستم خوب نگاه کن

و من هم در دستش دقیق میشدم

همانطور که کار میکرد گفت

-ببین بچچه از تخم و ترکه هر کی هستی باش این جا خراب بازی طعتیله ارایش گری که باش ارایش بد نمیکنی بدحجابی نمیکنی افتاد؟

-بله من خودم هیچ کدوم از این کارارو نمیکنم

-خوبه افرین

چند روزی گذشت هم کار یاد میگرفتم هم کار میکردم سشوار میکشیدمو و بند مینداختم و زمینو تمیز میکردم از این که تو خونه و تو اون محیط نبودم راضی بود یه هفته ای گذشت

یروز زنگ زدن از ارایشگاه و به مامانم گفتن

-سلام خانوم خسته نباشین ما فردا دوتا عروس داریم شاید مجبور شیم کیمیا رو یکم دیر بفرستیم خونه اشکال نداره؟ اخه سرمون خیلی شلوغه

و مامان هم مخالفت نکرده بود

اون روز واقعا روز سختی بود من قبل از غروب افتاب میرفتم خونه اما کار اون شب تا ساعت ۱۰ طول کشید من دیگه حسابی از پا افتاده بودم

خواستم برم که شهین خانوم داد زد!

-کجااااااااااااا؟

-خونه دیگه

-تو این تاریکی؟ تنها؟صبر کن پسرم داره میاد اینجا بگم تا دم خونه ببرتت

-نه بابا خیلی ممنون

-ناز نکن بهتره یه مرد تو این تاریکی همرات باشه

و چند لحظه بعد اون پسر پایین در بود

من جلو ی در رفتم و سلام کردم

-سلام

-سلام خانومه.......

-کیمیا هستم

-کیمیا خانوم خوشحالم از اشناییتون

و شما اقای؟؟؟
-علی رضا هستم
علی رضا..... همیشه اسم علی رو دوست داشتم دلم میخواست اگر پسری به دنیا اوردم اسمشو علی بذارم یا حد اقل اسم همسرم علی باشه علی رضا پسر شهین خانوم جوونه بیستو یکی دو ساله ای بود با چهره ی مردونه ی کاملا ایرانی موهای پرپشت و مشکی و چشم ها ی درشت و مژه های برگشته پوستی جو گندمی و بینی نسبتا جمع و جور و لب هایی زیبا.......قد و بالا دار و چهار شونه و تو پر و هیکلی وا گر بخوام از تیپش بگم اون موقع برای من وصف ناشدنی بود یا بهتر بگم خودم هم از دیدنش یکه خورده بودم واقعا بهش نمیومد پسر شهین خانوم باشه یا به شهین خانوم نمیومد همچین پسری داشته باشه و اصلا به علی رضا نمیخورد که بچه پایین شهر باشه اصلا با اون دکوپوز فکر میکردی بچه ی بالا شهره که البته همینم بود من غرق همین افکار بودم و شانه به شانه علی رضا راه میرفتم تا این که با صدای او به خود امدم.
-کیمیا خانوم شما همیشه اینقدر ساکتید؟
-بله؟ نخیر فقط گاهی من بیشتر اهل حرف زدنم
-پس چه قدر خوب میشه که اگه منو هم بهرمند کنید
-اخه راستش الان موضوعی برای حرف زدن ندارم شما بفرمایید
-من؟ من از چی بگم؟
-نمیدونم از همونی که توقع داشتید من حرف بزنم چون منم موضوعی برای صحبت نداشتم
-خب چطوره از خودمون بگیم
این جمله رو که میگفت من دقیقا منظورش را فهمیده بود یعنی هر کس نمی فهمید هم خر فهم میشد زیرا که جوری پر شیطنت به صورت و چشمهایم خیره شده بود که فهمیدم معجزه عشق درونم صورت گرفته....چه لذت بخش بود اولین عشششششششششششق
-پس بازم شما شروع کنید
-من من بیستو یک سالمه قراره لیسانسمو اینجا بگیرم و کارامو جور کردم که برای فوق لیسانس برم خارج از کشور............ممکنه برم المان شایدم فرانسه
-اوه چه عالی این خیلی خوبه پس شما حسابی اهل درسید
-مگه شما نیستید؟؟
-الان که همه دیپلومو میگیرن اونی موفقه که بخواد ادامش بده و من نمیدونم که میخوام چی کار کنم
-بدیه پایینه شهر اینه که سنتی تر عمل میکنن
-مگه شما بچه اینجا نیستید؟شهین خانوم که........
-شهین خانوم با پدر من ازدواج کرد پدر من ادمی بود ببا وضع مالی عالی و اخلاق واقعا بد وقتی که من کوچیکتر بودم بابا مامانمو طلاق داد مهریش رو هم بخشید تا جونشو ازاد کنه و از زیر دست بابام و کتکاش بیاد بیرون و همین کارم کرد......
-و شما پیش پدرتون موندید؟
-به ناچار اره اخه سرپرستیمو دادن بابام ولی از وقتی که ۱۸ سالم شده بین این خونه و اون خونه در رفت و امدم
-اخی چه زندگی سختی داشتید
-شما چی شما نمیخواید از خودتون بگید؟
-چرا ولی راستش رسیدیم خونه ما تو این کوچست
-خب تادم منزلتون همراهیتون میکنم
-نه اخه.......
-میفهمم میترسید پدرتون فکر بدی بکنه.......
-نه نه پدرم نیست برادرم یذره عصبیه
-درک میکنم منم راضی نیستم شما اذیت بشین خوشحال شدم از اشناییتون
-منم همینطور خدانگهدار
-خداحافظ ااا نه نه یه لحظه صبر کنید
و کاغد و قلمی از جیبش دراورد و شماره ای روی ان نوشت
-بفرمایید این شماره اتاقه منه نگران نباشید کسی جز خودم این خطو برنمیداره
با تامل شماره رو ازش گرفتم و گفتم
-ممنون
-منتظر تماست هستم
سری تکان دادمو رفتم

روزها پست سره هم میگذشت من همش فکر علیرضا بودم

دوست داشتم به ش زنگ بزنم اما نمیشد هم میترسیدم هم ازش خجالت میکشیدم

اخه اون از همه لحاظ از من بالاتر بود

از نظر سنی عقلی سطح تحصیل محل زندگی و.....

روم نمشد با اون رابطه داشته باشم همه فکر میکردم از اون پایین ترم

کیوان دیگه وقته خدمتش رسیده بود من هر شب قبل خواب تصوره روزای بی کیوانو میکردمو با خوشحالی میخوابیدم

البته فکر به علیرضا نمیذاشت این خوشحالی دووم بیاره

یه هفته گذشته بود من احساس میکرد هر روز علاقه م به علیرضا بیشتر میشه با فکر کردن به ش

ولی هر روز زنگ زدن به ش برام سخت تر میشد

انقدر به علیرضا فکر کرده بودم که دیگه به پسرا محل نمیذاشتم همه ش فکرم اون بود

تا اینکه یه روز ما تو ارایگاه کاره زیاد داشتیم مجبور شدم تا 9 بمونم شهین خانم که حواسش بود دیر وقته

گفت امروز علیرضا میاد اینجا وایسا بگم بات بیاد وقتی گفت علیرضا میاد از خوشحالی بال دراوردم

ولی یهو گوشیه ارایشگاه زنگ خورد شهین خانم برداشت

-بله بفرمایین

-من برادر کیمیام هستن؟

-بله یه لحظه گوشی

کیمیا بیا داداشته

-سلام کیوان

-سلام

-الان کارم تموم میشه میام خونه

-تنها؟

-نه پسر شهی...

گند زدم نمیدونستم چجوری جمع ش کنم

-چی پسره کی؟

-هیچی

-نه گفتم کی باهاته؟

-هیچکی بخدا قراره پسر شهین خانم تا دم خونه برسونتم

-لازم نکرده من خودم میام اونجا دیگه با پسره شهین خانم میپری ها؟

-نبخدا کیوان شب بود شهین خانم گفت باهام بیاد

-میام دنبالت توراه به م توضیح میدی

-نه کیوان تروخدا کاری نداشته باش هنوز از اونسری درد دارم

-هنوز درد داری ولی فراموش کردی چرا درد ها؟

کمبود گریه م بگیره

-وایسا میام یادت میارم

گوشیو قطع کرد به شهین خانم گفتم کیوان داره میاد اونم زنگ زد علیرضا گفت نمیخواد بیاد اینجا

من از اینکه این فرصتو از دست داده بودم و البته تنبیه کیوان سخت ناراحت بودم

نیم ساعت بعد کیوان اومد بغض گلومو گرفته بود با شهین خانم خداحافظی کردمو رفتم