تاريخ : پنجشنبه بیستم مهر 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
-ترگل!!!!
ترگل به سمتش برگشت.پوزخندی زد و گفت:سپردمت دست آقا گربه هه!خوش باشی!

اومد دنبالش بدوهه که شهروز در و بست!
-پیش من جات امن تره خوشگله!
-مثل موشی که اسیر دست گربه شده باشه با مظلومیت تمام تو چشمهاش نگاه کرد...بغض داشت...همین الان خواهرش به یه 206 فروخته بودتش...دلش میخواست گریه کنه...اما گریه نکرد..محکم ایستاد..نباید سر خم میکرد...نمیخواست پیش مالکش ضعیف جلوه کنه...میخواست به این راه کشیده نشه اما افتاده بود وسط معرکه!با یه پسر..پسر نه! مرد...یه مرد 30 ساله!اب دهنش و قورت داد...دندونهاش و رو هم فشار داد!
شهروز نگاهش و ازش گرفت و رفت سمت آشپزخونه!
-شیشه اب و از تو یخچال در اورد و سر کشید...میخواست آروم بشه....از این معامله هم راضی بود هم ناراحت!هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی ادم بخره...اما اینبار ضرر نکرده بود...یعنی هیچ باری ضرر نکرده بود..از خریدش راضی بود..از این کلمه بدش اومد....مگه من کیم که ادم خرید و فروش کنم؟
رفت سمت میگل.دستش و دراز کرد تا دستش و بگیره...اما اون دستش و کشید...با اینکه رفتارش و با ترگل دیده بود و میدونست ممکنه اون هم کتک بخوره..اما پای همه چیش وایستاده بود.فکر کرد:باید پاک بمونم!
شهروز به سمت راهرویی راه افتاد و همونطور که میرفت گفت:اینجا اتاق تو هستش!
بعد برگشت پشتش و نگاه کرد..وقتی دید میگل حرکت نکرده گفت:من کاریت ندارم!اگر میخواستم کاری بکنم این معامله رو نمیکردم که الان خودم با خودم درگیر بشم.من از منجلاب نجاتت دادم..وگرنه اون عوضی بالاخره میکشوندتت تو بازی!با دست به جایی که میگل نمیدید اشاره کرد:اینجا اتاقته!تو پیش من زندگی میکنی.....اما به کار من کار نداری!منم سعی میکنم به کار تو کار نداشته باشم....ترگل یه زمانی به من گفته بود دختر درس خون و باهوشی هستی...و گفته بود میخواد بیارتت پیش من تا.....!!!
دستش و گذاشت جلو دهنش و چند بار بالا پایین کرد...این کار رو هر وقت عصبی میشد انجام میداد...جمله اش و تموم نکرد ولی ادامه داد:دلم میخواد درس بخونی!چون میدونم هم دوست داری هم استعداد داری!قول میدم اینجا در امنیت کامل باشی!بعد دستش و برد بالا و کف دستش و به سمت میگل گرفت و گفت:قول!
حرفهاش میگل و آروم کرد!یه صداقتی لا به لای کلماتش موج میزد.
میگل به سمتش رفت...با احتیاط دولا شد و دری رو که باز شهروز دستش و به سمتش دراز کرده بود و در واقع داشت نشون میگل میداد نگاه کرد.
-بیا!!!
در اتاق و باز کرد!
-اینجا مال تو!همه چی توش هست...اما اگر وسایلت و از خونتون میخوای بگو فردا که برای ترگل یادداشت میزارم بنویسم وسایلت رو هم بیاره محضر!
میگل اب دهنش و قورت داد و با ترسی که هنوز تو وجودش بود گفت:کتابهام و میخوام...با لباسهام!
-خیلی خب!
کارتی و از کنار در برداشت و گرفت سمت میگل
-این کلید اتاقته....میدونم دوست داری قفلش کنی!ولی در هر صورت مطمئن باش کسی بی اجازه وارد نمیشه!
بدون هیچ حرف دیگه ای رفت سمت هال...هنوز لباسهاش تنش بود....قهوه جوش و اماده کرد و روشن کرد...تا قهوه اماده بشه رفت تو اتاقش و شلوار راحتی پوشید و بدون بلوز اومد بیرون..حتی اگر میگل هم میومد بیرون براش مهم نبود!

 

 

در حالی که قهوه میریخت شماره وکیلش و گرفت.جریان و براش توضیح داد و گفت میخواد بره محضر و اون وکالت نامه بلا عزل رو بگیره
-تو چیکار میخوای بکنی شهروز؟

چنان تعجب کرده بود که انگار ازش خواسته بودن یه کوه و جابجا کنه!هر چند که کمتر از اون هم نبود.
-یه بار گفتم.اینقدر تعجب داشت؟
-مگه شهر هرته؟؟مگه الکیه؟؟؟فکر میکنی محضر این کار و میکنه؟
-خب به تو زنگ زدم که اینکار و بکنی دیگه!
-من وکیلم...جادو گر که نیستم!ببینم خواهره برگه حضانت داره؟
-چمیدونم من!
-ببین شهروز بزار برات توضیح بدم.این کار مراحل دادگاهی و قانونی داره..اول باید خواهر بزرگه برگه حضانت داشته باشه...تو بری درخواست حضانت بکنی و ادعا کنی خواهره عدم صلاحیت داره!بعد عدم صلاحیت اون تایید بشه..
-میشه...میدونم!
-خب!!!گیرم که شد...بعد باید صلاحیت تو تایید بشه!میشه؟به نظرت یه پسر مجرد صلاحیت نگهداری یه دختر 15-16 ساله رو داره؟قانون اسلامی این و قبول میکنه؟؟؟با اون مهمونیها و رفت و امد های خونه تو؟؟؟
-خب اگر عدم صلاحیت اون تایید بشه منم رد صلاحیت بشم تکلیف می گل چی میشه؟
-میره بهزیستی....اگر خانواده ای پیدا بشه حضانتش و قبول کنه که شده..پیدا نشه هم همونجا میمونه!
-یعنی راهی نداره؟
-قانونی نه!مگر اینکه همینجوری بمونه تو خونه ات..اون هم اگر خواهره بره به جرم ادم دزدی و ادم ربایی و خرید و فروش ادم ازت شکایت کنه کارت زاره!
-نمیکنه...جراتش و نداره!اما باید یه راهی باشه!
این و گفت و رفت تو فکر!
-من میتونم یه کاری برات بکنم....هر چند موقعیت خودم و به خطر میندازم...اما اگر فکر میکنی خواهره شکایت مکایت نمیکنه...میتونم بکشونمش دفتر یه چند تا ماده قانون سر هم کنم..یه وکالت سوری و الکی ازش بگیرم....فقط برای اینکه فکر کنه وکالت داده!
-آفرین خوبه!
-اگر رفت و شکایت کرد؟؟؟شهروز من به درک تو جرمت سنگین میشه هااا!!!
-هیچی نمیشه...کاری نداری؟؟ فردا ساعت 2 خوبه بیاد دفتر؟راستی یه چیزی....برای ازدواجش چی؟باید خواهره رو پیدا کنیم؟
-اگر بعد 18 سال ازدواج کنه میتونه بره دادگاه اعلام کنه کسی و نداره خود دادگاه اجازه میده بهش!
زیر 18 سال باز باید قیمش مشخص بشه!
-ok پس فردا ساعت 2 خوبه ؟
-تو دیوونه ای!
-bye!
گوشی و پرت کرد رو زمین و فنجون قهوه اش و که تموم شده بود گذاشت رو نعلبکی روی میز و دستش و گذاشت رو سرش و دراز کشید رو کاناپه!

 

 

 

میدونست داره کار خطرناکی میکنه...وقتی آرمان میگفت خطرناکه یعنی خطر ناکه...اما از طرفی خیالش راحت بود که ترگل جرات شکایت نداره...خودش پاش گیره اساسی!

فصل2
نشست روی تخت نرمی که تو اتاق بود....کمی به طراف نگاه کرد...بغضش و رها کرد..فکر نمیکرد هیچ وقت مثل یه برده خرید و فروش بشه....اون هم به این قیمت کم!اما گذشته از این موضوع احساس میکرد این پسر و یه جا دیده...قیافه اش براش اشنا بود!میدونست یه روزی دوست پسر خواهرش بوده...اما اون با دوست پسرهای ترگل معمولا جایی نمیرفت چون همشون یه جورایی....!!!
بی خیال...باید فکر میکرد تا بفهمه این و کجا دیده و کی؟؟؟چشمهاش و بست و فکر کرد....یهو یادش اومد با یاد آوریش از جاش پرید...آره...خودش بود...همون پسری که یه بار ترگل با ترفند اینکه میریم یه مهمونی دخترونه برده بودش یه مهمونی...پر از پسر و دخترهای....!!!از در که رفته بودن تو ...یه راست رفته بودن سمت شهروز که اصلا متوجه اونها نبود و در حالی که سیگار برگی تو دستش بود داشت با یه پسر دیگه صحبت میکرد!
-سلام عزیزم...
سرش و بلند کرد و به ترگل نگاه کرد..بدون اینکه جواب سلام بده برگشت و به می گل که با وحشت به اطرافش نگاه میکرد و از ترس اویزون ترگل شده بود نگاهی انداخت....
-می گله؟
ترگل در حالی که مانتوش و در اورد گفت آره....داشته باشش برم لباس در بیارم و می گل و به سمت شهروز هل داد!
اما می گل قبل از اینکه تعادلش و از دست بده دوباره صاف ایستاد و گفت:باهات میام! و دنبال تر گل که داشت به سمتی میرفت راه افتاد!
توی اتاقی که چند تا دختر داشتن ارایش تن زننده اشون و تند تر میکردن به سمتشون برگشتن...
-سلام ترگل....اومدی؟
بعد به می گل که وحشت از صورتش میبارید نگاه کردن و گفتن:بابا خیلی جیگره به خدا!اند دافه!
می گل خودش و بیشتر چسبود به ترگل!
یکی از دخترها-زیادی صفر کیلومتره هاااا!!!
ترگل با حرص می گل و هول داد اون طرف و مانتو روسریش و در اورد...یه تاپ سفید یقه شل که از پشت و جلو باز باز بود تنش بود....یه جین چسب هم پاش بود..قد متوسطش و با پوشیدن یه کفش پاشنه بلند سفید بلند کرده بود...دستی تو موهای لختش که دیگه رنگ طبیعیش با اون همه رنگی که روش گذاشته بود معلوم نبود کشید...در حالی که ارایشش و مثل بقیه پر رنگ تر میکرد از تو ایینه نگاهی به می گل که از نظر اون مثل یولا ایستاده بود کرد و گفت"بکن دیگه اونهارو...نکنه با اونها میخوای بشینی؟
 
 
 
 
 
 
-تو به من گفتی دخترونس!
با غیض برگشت سمتش:همه دخترن..شهروز و یکی دو تا دیگه هستن....بعد بهش نزدیک شد و گفت:ابرو من و نبر...لباسهات و در ار..وگرنه من میدونم و تو!

میدونست این من میدونم و تو یعنی کتک!یعنی بیگاری کشیدن به قصد اینکه به غلط کردن بندازتش
میدونست یعنی ازار دادن برای اینکه نتونه در س بخونه!همه اینهارو میدونست...اما کوتاه نیومد!
-نمیخوام...من میرم...این و گفت و دوید بیرون...اما قبل از اینکه ترگل بهش برسه پسری محکم گرفتتش:کجا؟
-به تو چه؟
-به من چه؟
پوزخندی زد و از جا بلندش کرد!قبل از اینکه بتونه داد بزنه دسش و گذاشت رو دهنش!
ترگل و دخترها اومدن بیرون..ترگل دوید سمتشون!
-نکن سجاد...با منه!
-از خونه در رفتن نداریم!
ترگل با نگرانی دست می گل و گرفت و از تو بغل سجاد کشیدش بیرون و رو به سجاد گفت:در نمیرفت....
و می گل و به سمت اتاق کشوند...دخترها دیگه بر نگشن...ترگل بهش گفت:یکی دو ساعت آروم بشین...میریم...آبرو ریزی نکن..نمیتونی در بری بیرون...چهار چشمی مراقبن مهمونیشون لو نره!
انگار راست میگفت...اصلا گیرم میرفت بیرون...بعدش کجا میرفت تو این شب تاریک...ساعت 10 شب...باز هم از یه جا مثل همینجا سر در میاورد!
با حرص با همون لباسها رفت نشست رو یه کاناپه که کسی ننشسته بود..از مهمونها و مهمونی بدش میومد...همه زننده و جلف....انگار اتاق خوابشون همین وسطه!کثیفها...کثافتها!!!
گرمی نگاه کسی توجهش و جلب کرد!شهروز بود...ترگل نشسته بود کنارش رو دسته مبل و تند تند بهش چیزی میگفت و اون هم با اخم و عصانیت نگاه میکرد و حرف میزد...خیره نگاهشون کرد..میدونست بحث سر اونه..وگرنه اورده بودش چیکار..چند وقتی بد زمزمه میکرد بیا مهمونی...خوش میگذره...باحاله و وقتی دیده بود راضی نمیشه از در ندارم و خودت باید کار کنی به من چه خرجت و بدم در اومده بود!و بعدم تهدید و دعوا و حالا هم که دروغ و کلک!!!
وقتی به خودش اومد شهروز جلوش ایستاده بود و با اخم خیره نگاهش میکرد..وقتی فهمید از فکر بیرون اومده گفت:سلام...خوبی؟
حتی دستش رو هم دراز نکرد...مغرور تر از این بود که کسی باهاش دست نده و میدونست این دختر تو این موقعیت این کار و میکنه....
می گل بدون اینکه جواب بده خیره نگاهش کرد!
 
 
 
 
 
کنار می گل نشست...قبل از اینکه می گل بلند بشه دستش و محکم گرفت و در گوشش گفت:خیلی خوشگلی...اما بیشتر از اون خانومی...تو مال این حرفها نیستی..خام خواهرت نشو!اولین و آخرین بارت باشه از این مهمونیا میری....الانم مثل بچه ادم بلند شو...میفرستمت بری....
این و گفت و از جاش بلند شد و رفت سمت مردی که دم در ایستاده بود بهش چیزی گفت...می گل بعد از حرفهای اون پاشده بود ایستاده بود...به سمت مرد رفت.......شهروز هنوز کنار مرد ایستاده بود وقتی می گل بهشون رسید...رو به میگل گفت..ادرس و بده میرسونتت!و رو به مرد گفت:تا نرفته تو خونه حرکت نکن....با رفتن شهروز به سمت بقیه ....اون مرد حرکت کرد و می گل نگاهش و از نگاه پر از نفرت و کینه خواهرش گرفت و با عجله از اونجا خارج شد...بماند که شب خواهر مستش با داد وهوار اومد خونه و کلی بد و بیراه بهش گفت .اما الان چیزی که براش مهم بود رفتار خواهرش نبود این بود که این یه نقشه بود..اون با نقشه اونجا کشونده شده بود...با این فکر از جا پرید و به سمت در دوید...در اتاق و باز کرد و مستقیم به سمت در خروج دوان شد....شهروز که تازه دراز کشیده بود با صدای گرمپ کرمپ پای می گل روی پارکتها پاشد نشست...کجا؟؟؟
اما می گل در و باز کرده بود و رفته بود بیرون..نگاهی به اطرافش کرد نتونست پله ها رو پیدا کنه رفت سمت اسانسور اما طبقه 3 کجا و پنت هاوس کجا؟دستهای قوی شهروز که دور بازوش حلقه شد مجال فکر کردن به راه فرار بهش نداد!
-کجا میری؟
صدای محکم و عصبانیش...اخمهای در همش...فشار دست قویش...و نفسهای از روی عصبانیتش باعث نشد می گل بترسه...مستقیم تو چشمهاش نگاه کرد و خیلی حق به جانب گفت:همش نقشه بود.اره؟از همون مهمونی نقشه کشیدی من و بخری؟ولی کور خوندی!من حاضرم بمیرم اما تن فروشی نکنم!
دستش و به آرومی گرفت و به سمت خونه کشید اما اون با شدت دستش و کشید.
شهروز عصبانی شد..اما داد نزد...فقط چون تو راهرو بودن..نمیخواست 1%کسی صداش و بشنوه!
دندونهاش و به هم فشر د اینبار دستش و محکم تر گرفت و به سمت خونه کشوند!مسلم بود که می گل به هیچ عنوان نمیتونست از بین دستهای قوی و ورزشکار شهروز فرار کنه!
وقتی رفتن تو خونه در و با پا کوبید به هم و می گل و پرت کرد رو مبل..بعد در حالی که انگشت اشاره اش و به نشونه تهدید رو بهش تکون میداد تقریبا داد زد!
-حیف که هدفم از اوردنت تو این خونه فقط پاک موندنته وگرنه کسی که با قهر از خونه من رفت بیرون دیگه اینجا جایی نداره!
بعد از کمی مکث قبل از اینکه می گل بتونه حرفی بزنه گفت:ببین خانوم خوشگله..من اگر تورو میخواستم اولا 1 سال و نیم صبر نمیکردم..همون شب کار و تموم میکردم...در ضمن این همه هم دردسر نمیکشیدم که به اون خواهر......سری تکون داد و لبش و گزید و ادامه داد...باج نمیدادم....من فقط و فقط تورو اینجا اوردم برای اینکه اون ترگل بی همه چیز تو منجلاب نکشونتت که میدونم بالاخره این کار و میکنه...مگر همینجا باشی...من شاید خیلی کارها بکنم..اما مردونگی و شرفم هنوز برای خودش حرف اول میزنه...تا این لحظه که جلوت وایستام....با 1000 تا دختر بودم اما با یکیشون به زور نبودم...اینقدر مرد هستم شخصیت طرفم برام مهم باشه ....اونی که میاد تو بغل من خودش خودش و بی شخصیت کرده....اما من به شعور و شخصیت کسی توهین نمیکنم....تو هم اگر اینجایی برای اینکه به شخصیتت توهین نشه...یه بار دستم و اوردم بالا قسم خوردم در امانی....لطف کن تو هم به شخصیت من احترام بزار ...ولی باز هم میل خودته....دوست داری اخرم بیافتی تو کثافت کاریای خواهرت راه بازه!....دوست نداری هم...میتونی بمونی....گفتم که تو اینجا زندگی میکنی....خیلی عادی...منم همینطور...به کار هم کار نداریم ....
می گل که مثل شهروز کمی اروم شده بود اومد بگه اگر خیلی میخواستی کمک کنی برام خونه میگرفتی چرا من و اوردی پیش خودت؟اما احساس کرد زیادی پررو میشه...در همین حد هم لطف کرده بود!
با چشم تعقیبش کرد که رفت و باز خودش و انداخت رو مبل...حالا دیگه نه روش میشد بمونه نه دلش میخواست بره....با خودش فکر کرد اینطوری حداقل با یکی میخوابم..اونجوری مجبورم با 10 نفر....با این فکر به خودش لرزید...چه فکر چندش اوری!بهتر دید خجالت و کنار بزاره و بره تو اتاقش...حالا که تو این جریان قرار گرفته بود!باید باهاش کنار میومد...باید بازی میکرد و برنده میشد...