X
تبلیغات
رمان خوانها - فرشته نجات22

رمان خوانها

romankhanha.blogfa.com

فرشته نجات22

ایلسا به ضربه ای که بهش زده شد به سمت دیگر خیابان پرت شد و روی زمین افتاد ...
ارشیا با سرعت به طرفش دوید ... ایلسا غرق در خون وسط خیابان افتاده بود ... ارشیا بهت زده نزدیکش شد و سرش را در آغوش کشید : ایلسا ... چی شدی فدات شم ؟ ... ایلسا عزیزم یه چیزی بگو چرا حرف نمی زنی ؟
مردم همه دورشان جمع شدند راننده پس از برخورد به سرعت گاز داد و رفت ...
مردی ماشینش را جلو آورد و رو به او گفت : آقا بیا بزارش تو ماشین ببریمش بیمارستان ، ایلسا را در آن گذاشت و خودش هم کنارش نشست و او را به سمت بیمارستان برد ...
جلوی بیمارستان او را دوباره در آغوش گرفت و به سرعت به طرف اورژانس برد ... او را روی برانکارد گذاشتند و به سمت اتاق عمل بردند ارشیا با چشمانی گریان جلوی در اتاق عمل چمپاته زده بود ... بعد از دو ساعت دکتر از اتاق بیرون آمد و ارشیا به سمتش هجوم برد : چی شد دکتر ؟ حالش چطوره ؟
دکتر نگاهی به چشمان سرخ او انداخت و پرسید : شما چه نسبتی با ایشون دارین ؟
ارشیا : من ... شوهرشم !
ارشیا پر استرس رو به او پرسید : حالش خوبه دکتر ؟
دکتر : ما تموم تلاش خودمون رو کردیم ... به سر ایشون ضربه وارد شده همچنین قسمت نخاعشون ... فعلا ایشون بیهوشن و ما فعلا هیچی نمی تونیم بگیم تا ایشون بهوش بیان
ارشیا : کی بهوش میاد
دکتر : اونش دیگه دست خداست ... ممکنه یه ساعت دیگه یه روز دیگه یه هفته دیگه یه ماه دیگه یه سال دیگه و یا شایدم ... تنها کاری که می تونید بکنید اینه که واسش دعا بکنید
و رفت ...
چشم های ارشیا پر از اشک شد ... روی صندلی نشست و سرش را میان دست هایش گرفت و نالید : خدایا ... .

گوشی اش را بیرون کشید تا به خانواده ی او خبر دهد موبایل فرهاد را گرفت و منتظر ماند ... چند لحظه بعد صدای فرهاد در گوشی پیچید : بله ؟
ارشیا با صدای گرفته ای گفت : الو ... فرهاد ؟
فرهاد : الو ارشیا تویی ؟
ارشیا دوباره زد زیر گریه : فرهاد ؟!
فرهاد نگران پرسید : چی شده ارشیا ... داری گریه می کنی ؟
ارشیا : فرهاد ... ایلسا !
فرهاد : ایلسا چی ؟ حرف می زنی یا نه ؟
ارشیا : زود بیا بیمارستان ...
فرهاد : چیزی شده ؟
ارشیا : فقط بیا ... و قطع کرد
یک ربع بعد فرهاد در بیمارستان بود پریشان به سمت ارشیا رفت : چی شده ارشیا ... این جا چه خبر شده ؟
ارشیا با چشمان پر اشکش به او خیره شد و بخشی که سر در آن نوشته شده بود مراقبت های ویژه ، اشاره کرد ... فرهاد به سمت آن رفت ... با دیدن ایلسا در آن حال زانوهایش سست شد ...
ارشیا به سمتش رفت ... فرهاد رو به او گفت : آخه چه طوری این طور شد ؟ کی این بلا رو سرش آورد ؟
ارشیا همه چیز را برایش تعریف کرد بعد از تمام شدن حرف هایش فرهاد مشتی حواله ی صورتش کرد و گفت : بی شرف ... هرچی بلا سرش میاد به خاطر توئه ... مگه چی کارت کرده که این همه عذابش میدی ؟! فقط به خاطر اینکه دوست داشت باید این همه بلا سرش بیاری ؟
ارشیا : مگه من می خواستم اسن طوری بشه ؟
فرهاد : به خاطر توئه چرا دست از سرش بر نمیداری ؟ تا نکشیش دست بردار نیستی ؟
ارشیا بی هیچ حرفی ، با چشمان خیسش ، از پشت شیشه به ایلسا چشم دوخت ... در عرض نیم ساعت همه ی فامیل از تصادف او خبر دار شدند ...
ارشیا به همراه فرهاد جلوی در اتاقی که او بستری بود قدم میزدند و یاسمن ، ساغر ، یگانه و مهوش روی صندلی ها نشسته بودند و اشک می ریختند ...
دست لرزانش را بالا آورد و روی شیشه گذاشت و به او خیره شد ... ایلسا به آرامی روی تخت خوابیده بود ... سرش را به شیشه چسباند : عزیزم ... نشکنی دلمو یه وقت ... تنهام نزاری که می میرم بی تو من تازه می خوام با تو بودن رو تجربه کنم ... می خوام سهممو از تو بگیرم ... تو همه ی سهم من از عشقی ... خدایاااا سهممو نگیر ازم !


* * * * *

عصر همان روز به همراه پارسا به کلانتری رفت و شکایتی علیه راننده ای که به ایلسا زده بود کرد ... گویا مردی که در همان خیابان سوپر مارکتی داشت شماره ی ماشین راننده را یادداشت کرده بود و به آن ها داده بود
بعد از شکایت پارسا همان جا ماند و ارشیا هم به بیمارستان برگشت

روز ها و هفته ها از پس هم می گذشت و ایلسا همچنان در خواب بود ... خبری هم از آن راننده فراری نشده بود ... ارشیا بی قرار تر از همیشه در کنارش بود و مرتب از خدا شفای او را می خواست ... توی تمام این مدت روزی نبود که در کنار او نباشد ... دیگر همه ی پرسنل بیمارستان او را می شناختند و برایش دلسوزی می کردند ...
النا و امیر حسین هم بی قراری می کردند و دلتنگش بودند ...
آن روز اما ...
ارشیا صبح بعد از سه ماه از بیمارستان بیرون رفت و به خانه ی ایلسا رفت ... به اصرار زیاد فرهاد به حمام رفت و لباس نو بر تن کرد سپس به کنار امیرحسین رفت ...
امیرحسین با بغض به او نگاه کرد و گفت : عمو ... شما نمی دونی چرا مامانم نمیاد ؟
ارشیا هم بغض داشت ... لبخند تلخی زد و دستی بر سر او کشید : مامانتو خیلی دوس داری ؟
امیر سر تکان داد : آره ... یه عالمه . مامانم از همه ی بهتره
چند قطره اشک از چشمانش فرو ریخت و روی گونه هایش سر خورد ... امیر با دستان کوچکش اشک های او را پاک کرد و گفت : عمو چرا گریه می کنی مامانی بهم میگه مردا نباید گریه کنن
ارشیا او را در آغوش گرفت و چانه اش را بر سرش گذاشت و زمزمه کرد : مامانت بهترینه
امیرحسین : عمو مامانم نمیاد ؟
ارشیا : چرا میاد ... اون باید بیاد زندگیه ماها به وجودش بسته اس
امیرحسین : عمو شما قبلنا دوماد مامانی بودی ؟
ارشیا نگاهش کرد : کی به تو گفته ؟
امیرحسین : خودم دیدم عکس عروسیتونو شما و مامانی
ارشیا : از کجا دیدی ؟
امیرحسین : مامانی بیشتر شبا عکسای شما رو بغل می کنه و می خوابه ... یه بارم دیدمش که داشت گریه میکرد و عکس شما رو می بوسید ... عمو مامانی شما رو دوس داره ؟
اشک های ارشیا با سرعت بیشتری پایین می ریختند ... امیرحسین را محکم در آغوش فشرد و با صدای بلند گریه کرد ...
امیرحسین : عمو دستم درد گرفت
ارشیا : بوی ایلسا رو میدی بزار یه کم بغلت کنم ... دلم واسه عطر تنش تنگ شده بود ... دارم از دلتنگیش می میرم ... بی وفا داره ترکم می کنه و من نمی تونم جلوی رفتنش رو بگیرم ...
فرهاد که شاهد گفت و گوی آن ها بود نزدیک شد و امیر حسین را از او دور کرد : ارشیا بسه جلوی بچه ... پاشو ببینم
ارشیا : بزار ببینه من چقدر بدبختم بزار ببینه با دستای خودم زندگیمو نابود کردم و یاد بگیره
فرهاد : یعنی با گریه کردن و آزار دادن خودت چیزی درست میشه ؟
ارشیا : نه اما خودم که تنبیه میشم
فرهاد : بسه نم یخواد خودتو تنبیه کنی پاشو برو پایین مامان غذا درست کرده
ارشیا : نمی خورم می خوام برم بیمارستان
فرهاد : باشه اول غذاتو بخور بعد
ارشیا : نه همون جا یه چی می خورم
فرهاد : نمردی بسکه تو ایم مدت کیک و چایی خوردی ؟
ارشیا : نه من سگ جون تر از این حرفام
فرهاد لبخند زد : اون که بله حالا بیا بریم پایین
ارشیا برخلاف اصرار زیاد یاسمن و فرهاد به بیمارستان رفت ...

* * * * *

جرعه ای از چایش را نوشید و گفت : حالا که کار انجام شد باقیه پول رو رد کن بیاد
پوزخندی زد : هنوز که چیزی نشده وقتی با چشمای خودم دیدم که توی قبر گذاشتنش اونوقت
پسر : اگه حالا حالا ها نمرد چی ؟
- اونوقت پول بی پول
پسر : اگه این طور بشه که واسه توهم خیلی بد میشه
- منظورت چیه ؟
پسر لبخندی زد : شما که دوس نداری یه وقت آق ارشیا بفهمه که اون تصادف نقشه ی شما بوده ؟!
- تهدید می کنی ؟
پسر : نه ... فقط یه کوچولو یادآوری کردم
- هیچ غلطی نمی تونی بکنی
پسر : چرا خیلی غلطا می تونم بکنم
- مثلا ؟
پسر : مثلا که یه وقت خدایی نکرده صدای ضبط شده ی شما که داشتی با ما معامله می کردی برسه دست ایشون
- چی می خوای ؟
پسر : سه تای دیگه بزار روی اون سه تا
- چی ؟ تو چی فکر کردی من هالوام یا ببو ؟ من گیر بیفتم تورم لو میدم
پسر : آخی ... ناز نازی اینا رو از کجا یاد گرفتی تو فیلما یا کتابا ؟ من با این تغییر چهره ای که انجام دادم تو که هیچ ، حتی مادرمم نمی تونه منو شناسایی کنه
- خیلی کثیفی ما یه قرار دیگه ای داشتیم
پسر : ما کوچیکه شماییم حالام دیگه نظر خودته می خوای با من راه بیا می خوای هم ...
- دوتای دیگه می ذارم
پسر : نچ همون سه تا
با خشم نگاهش کرد
پسر : خوب ایم بارم همون راه قبل کارسازه ها ؟!
- کدوم ؟
پسر خندید : همون شب رویایی و ....
به میان حرفش پرید : خیلی خوب فهمیدم کی و کجا ؟
پسر : شمام خوب راه میای ها ؟!
- جواب بده
پسر : فردا همین جا باش میام دنبالت
- ساعت ؟
پسر : شش عصر
- باشه ... اما فقط همین یه باره ... بعشم وقتی چیزی رو که می خواستی گرفتی جلوی چشمم اون صداهای ضبط شده رو پاک می کنی ؟ فهمیدی ؟
پسر : باشه عزیزم چرا ناراحت میشی ؟!
- به من نگو عزیزم
پسر : باشه بگم گلم خوبه ؟
اخم کرد و از جایش برخاست و بیرون رفت ...

* * * * *

ماشین را توی پارکینگ پارک کرد و وارد محوطه شد ... دسته گل را از صندوق عقب برداشت و آرام آرام به سمت قسمت مورد نظر رفت ...
دسته گل را بالای سنگ قبر گذاشت و دو زانو کنارش نشست : سلام عزیز دلم ، خوبی ؟!
در شیشه ی گلاب را باز کرد و روی قبر پاشید و دستش روی اسمش کشید و لبخند تلخی روی لب هایش جای گرفت : راحتی ؟ بی من ؟ آره ؟ ... حتما بدون من خوش می گذره که دیگه حتی یادی از من هم نمی کنی ... خوشحال باش که با خوشیه تو خوشم ...
قطره ی بارانی روی دستش چکید ... سرش را به سمت آسمان برد : این نشونه است ؟ که بگی هنوزم به یادمی ؟ می دونم یادم هستی خواستم شوخی کنم ...
باران رفته رفته بیشتر میشد و مردمی که در قبرستان بودند یکی یکی آن جا را ترک می کردند اما او هم چنان نشسته بود : عشقم ... دوساله بی تو دارم زندگی می کنم ... چرا منم نمی بری پیش خودت ؟! می خوام کنار تو باشم دیگه دارم از پا در میام ... یه وقت اون جا تو بهشت ، عاشق کسی نشی ؟! من می میرم ... دعا کن بیام پیشت باشه ؟ ... نگاهی به آسمان انداخت : این باران چه معنی داره عشقم ؟ می خوای چی بهم بگی ؟ ... شب می یای تو خوابم ؟ خیلی وقته خوابتو ندیدم ... هرشب عکستو بغل می کنم تا شاید خوابتو ببینم اما نمی بینم ... تو رو خدا امشب بیا ...
دلم بر ات تنگ شده ... اما من می تونم ... می تونم دوریت رو تحمل کنم ... به فاصله ای که بینمون هست فکر نمی کنم ... آخه تو وجودم پیدات کردم ... تو چشمام ، دستام ، لب هام ... قلبم ... چه طور من تنهام وقتی هنوزم هستی ؟ چه طور بگم نیستی وقتی تو تک تک لحظه هام جاری هستی ؟ تو با منی خودت و خودم خوب میدونیم هستی ... تو تمام لحظه هام ... تو قلبم واسه همینه که با منی ... برای همینه می تونم بمونم ...
می دونی گلم ... وقتی اونقدر دلتنگ می شم که دیگه نمی تونم تحمل کنم ... وقتی حس می کنم دیگه طاقت طاق شده ... دستامو روی بینیم می ذارم و با همه ی احساس بو می کشم ... تا عطرت همه ی وجودمو پر کنه ... بعد دستامو تو بغلم می گیرم ... حس می کنم تو باهامی ... صدای مهربونت رو که بهم می گفتی دوسم داری میشنوم ... و آخر همشون به تو می رسم ... اونوقته که دیگه دلتنگیم از بین میره ...
من به این تنهاییم عادت کردم ، بهش دل بستم ... تنهاییم پره از حس عشق ... پره از عطر و یاد تو ... پره از اشک های گرم عاشقونم ... من تنها نیستم ... بارانم با منه !
با بیشتر شدن سرعت بارش باران از جا برخاست : من دیگه میرم بارانم ... بازم میام ... به امید دیدار !
به سمت ماشینش رفت و توی آن نشست و به عکس بارانه که در قابی رو به رویش بود خیره شد ... دستگاه پخش ماشین را روشن کرد ... صدای خواننده فضای کوچک ماشین را پر کرد ...

ببار بارون ...
ببار بارون ...
ببار بارون ، که این جـــا شکله زندونــه
ببار بارون ...
ببار بارون ، دل بی طاقتم خونـــه
ببار بارون ...
ببار بارون ، یکـــی عشقش رو گم کرده
ببار بارون ، قراره گریه برگرده
از این بهتر نمــی شه فکر من بــاشی
تو انگار قراره دیگه تنها شی
نمی دونم چرا بد شد
چـرا ، از خوبیام رد شد
شاید بازم بیاد خونه
بگه بی من نمی تونه ... نمی تونه
اونو یادم میاری تو
باید بـــازم ببــاری تو
ببار بارون تو با آواز
منو یاد چشاش بنداز
ببار بارون ...
ببار بارون ...
من این جا گیج و داغونم
ببار بارون ...
ببار بارون ...
که بـــی عشقش نمی تونم
ببار بارون ...
ببار بارون ...

چشم هایش پر از اشک شد ... هنوز هم پس از دوسال عشقش را با تمام وجود می پرستید و با یاد او زندگی می کرد ... هنوز هم هر روز ، حتی در سخت ترین شرایط ، به بهشت زهرا می رفت و ساعتی را با او می گذراند و هر روز به این امید برمی خواست که به بارانش ملحق شود اما ...

ببار بارون ...
ببــــار ...
نمی دونم چرا بد شد
چـرا ، از خوبیام رد شد
شاید بازم بیاد خونه
بگه بی من نمی تونه ... نمی تونه
اونو یادم میاری تو
باید بـــازم ببــاری تو
ببار بارون تو با آواز
منو یاد چشاش بنداز
ببار بارون ...
ببار بارون ...
ببار بارون ...

* * * * *


مانند خیلی وقت های دیگر به داخل اتاقش رفت و روی صندلی نزدیکش نشست : هنوز خوابی عشقم ؟ ... نمی خوای بیدار شی ؟ خسته نشدی این همه وقت خوابیدی ؟ ... به پنجره اشاره کرد : می بینی داره بارون میاد ... تو هم بارون دوس داری ؟ آره ؟ ...
منم هنوز دوس داری ؟ ... ایلسا چرا بیدار نمیشی ؟ می خوای تنهام بزاری ؟ من که طاقت ندارم ... ایلسا تنهام نزاری یه وقت ... نمی خوام ازت جدا شم ... من تازه می خوام باتو باشم ... می خوام کنارت باشم و تنهات نزارم ... گلم ، اگه من الان زنده ام به خاطر توئه ... تو با اومدنت خزون زندگی و بهار کردی ... پاشو عزیزم ... ببین من ، همون ارشیای مغرور دارم جلوت گریه می کنم ... می خوام بهت اعتراف کنم که چقدر دوست دارم و بی تو کم میارم ... ایلسا دوریت داره عذابم میده ... تموم خوشی و دلخوشی من از دنیا تویی ... تازه دارم می فهمم که همه دنیان تو وجود نازنینت خلاصه شده ... بمون ... به خاطر من بمون و بیدار شو ... تو که دوسم داشتی ... بمون و بزار حست کنم بزار مثه نفس بکشمت تو ریه هام ... من محتاجتم ، خیلی زیاد ...
خیلی دیر فهمیدم که همه ی وجودم رو تصاحب کردی ... خیلی دیر فهمیدم که بدجور عشقت تو تموم تنم پیچیده و همه ی سلول هام اسمتو صدا می زنه ... کاش زود تر فهمیده بودم ... ببین بی تو چقدر سخت کی گذره روز و شبام ؟! ... فرشته ی مهربونم بیدارشو ... بدون تو زندگیم جهنمه ... می خوای تلافی کنی ؟ ... آره ... ولی من دارم تنبیه می شم ، دارم تقاص اشتباهی که کردم رو می دم ... دارم عذاب می کشم و میدونم اینا همه به تلافی گناهی که در برابر تو انجام دادمه ... من بدون تو نابود می شم گل قشنگم ... پاشو و راحتم کن ... پاشو بازم تو چشمام نگاه کن و بهم زور بگو .... دلم واسه اشی مشی گفتنات یه ذره شده ... پاشو و باهام سر آلوچه خریدن دعوا کن ... من دارم دق می کنم چرا منو نمی بینی ... پاشو فدات شم پاشو خانومم ... پاشو الهی که من پیش مرگت بشم ...
دست او را به لب هایش نزدیک کرد و پر احساس بوسید ... دوباره و سه باره و چندباره ...
دست او را روی صورت خود گذاشت و با دست دیگرش گونه اش را نوازش کرد : فدای صورت خوشکلت بشم نمی دونی که بی تو بودن چقدر سخته ... زود تر بیدار شو و آروم جونم باش ...
در همین حین در باز شد و پرستاری وارد شد : آقای مهراد ... خیلی وقته این جایین لطفا اتاق رو ترک کنین ... دکتر ببینه بد میشه
ارشیا اشک هایش را پاک کرد و گفت : چشم الان میام
پرستار بیرون رفت و ارشیا هم خم شو و گونه ی او را بوسید و زیر لب گفت : فعلا می رم بیرون ... دوباره برمی گردم .
و از اتاق خارج شد ... به سمت نماز خانه ی بیمارستان به راه افتاد ... به خودش و خدایش قول داده که تمام نماز هایش را به وقت بخواند ... نذر کرده بود که اگر ایلسا بهوش آید تمام نماز هایش را بخواند و کفاره ی تمام روزه های نگرفته اش را بپردازد ...
پس از اقامه ی نماز و ظهر و عصر دوباره به بخش برگشت ...
روی صندلی جلوی اتاق او نشسته بود و به زمین نگاه می کرد که موبایلش زنگ خورد ... بدون نگاه کردن به شماره جواب داد : بله ؟!
صدای عماد در گوشش طنین انداخت : الو سلام ارشیا جان
ارشیا : سلام آقابزرگ خوبید ؟
عماد : ممنون توخوبی ؟ کجایی ؟
ارشیا : بیمارستان
عماد : هنوز اون جایی ؟ نمی خوای یه سر به خونه بزنی ؟
ارشیا : امروز یه سر رفتم خونهی ایلسا اینا
عماد : خونه ی خودتون رو گفتم
ارشیا : نه ... شاید بعدا یه سر زدم
عماد : تا کی می خوای مثه یه روح تو بیمارستان سر گردان باشم
ارشیا : تا وقتی زندگیم از روی این تخت بلند شه
عماد : من نمی فهمم تو که دوسش داشتی چرا راضی به طلاق شدی ؟
ارشیا : شما از چیزی خبر ندارین آقا بزرگ
عماد : خودمم می دونم یه موضوعی هست که ازش بی خبرم اما اون چیه ؟ بهم بگو ؟
ارشیا : از بابا بپرسین اون میدونه
عماد : چرا تو بهم نمی گی
ارشیا : نمی تونم آقا بزرگ حالم خوب نیست میشه قطع کنم ؟
عماد : باشه بابا جون فعلا خداحافظ
ارشیا زیر لبی خداحافظی کرد و و گوشی را در جیبش قرار داد

عماد بلافاصله به خانه ی تارخ زنگ زد ... با شنیدن ماجرا دهانش از تعجب باز ماند : واقعا ارشیا همچین کاری کرده ؟
تارخ : بله
عماد : آخ ... خدای بزرگ ... بیچاره دختره پسره ی بی لیاقت
تارخ : آقابزرگ ارشیا پشیمونه
عماد : پشیمونیش بخوره تو سرش حالا وقت پشیمونیه ؟
تارخ : انشالله ایلسا بهوش میاد و دوباره با هم ازدواج می کنن
عماد آهی کشید : خدا کنه

* * * * *

با دیدن کسی که مقابلش بود لب هایش به خنده وا شد : بابایی شما ؟ این جا ؟
آرش لبخندی زد و گفت : اومدم وروجکمو ببینم کاری داری ؟
به آغوش امن پدرش رفت و سر بر سینه او نهاد : بابایی دلم برات تنگ شده بود
آرش : منم عزیز دلم ...
ایلسا : جات خوبه ؟ راحتی این جا ؟
آرش : آره این جا عالیه ...
ایلسا : منم می تونم بیام پیشت ؟
آرش : نه بابا جون ... اون جا خیلیا به تو نیاز دارم
ایلسا گیج پرسید : کجا ؟
آرش از او فاصله گرفت : من باید برم عزیزم
ایلسا : کجا بابایی منم می خوام بیام پیشت
آرش : نمی شه ... تو باید این جا بمونی
و پشت به او دور شد
ایلسا : منم میام بابا کجا داری میری ؟
آرش : به صداش گوش کن عزیزم ...
ایلسا : به صدای کی ؟
آرش : اونی که داره صدات می کنه
ایلسا : کی داره صدام می کنه ... بابا ...
آرش اما ... رفته بود ...
ایلسا بلند تر داد زد : بابا کجا رفتی ...
ایلسا سر در گم دور خود می چرخید که صدایی را از دور شنید ... صدا گنگ و نا مفهوم بود ... کنجکاو به سمت صدا رفت
مردی می گریست ... صورتش نا معلوم بود ... هر قدم که نزدیکتر می شد صورتش واضح تر می شد ...
مرد با گریه نام او را صدامی زد ...
با دبدن تمام صورت مرد متعجب شد : ارشیااااا !
آن مرد ارشیا بود ... اما چرا گریه می کرد ؟ ... گریه های او تمامی نداشت و هر لحظه بیشتر میشد ... ایلسا به آرامی صدایش زد : ارشیا
نشنید ... بلند و با قدرت بیشتری صدایش زد : ارشیا ... ارشیا ... صدایش اوج می گرفت : ارشیا !
ارشیا از جایش پرید و بالای سرش آمد ... دست ایلسا به آرامی تکان کوچکی خورد و خیلی آرام نام او را زمزمه کرد : ارشیا !
ارشیا میان گریه زد زیر خنده : جان دل ارشیا !
و به سرعت از اتاق بیرون دوید و به سمت ایستگاه پرستاری رفت ... دکترها و پرستارها به اتاق روانه شدند ... ارشیا بیرون چشم انتظار به آن ها خیره شده بود ...
دکتر که از اتاق بیرون آمد به سمتش دوید : چی شد دکتر ؟
دکتر لبخندی زد : تبریک می گم ایشون علایم حیاتیشون نرمال شده ... فقط باید چند ساعتی صبر کرد تا کاملا بهوش بیان .
ارشیا زیر لب شکر خدا را به جا آورد و صمیمانه از دکتر تشکر کرد ...
بعد از رفتن دکتر گوشی اش را بیرون آورد و به خانواده ها خبر داد ...طولی نکشید که همه به بیمارستان سرازیر شدند ...
چند روز بعد که حال ایلسا بهتر شده بود همه به ملاقاتش آمدند ... اتاق پر شده بود از ملاقات کننده ... دایی ، خاله ، عمو ، عمه ...
بعد از همه بردیا وارد شد و گفت : به ... تو که هنوز زنده ای ؟ من گفتم مردی یه شام و ناهار مفتی افتادیم
ایلسا : من تا رو نفرستم زیر خاک خودم نمی میرم
بردیا زد پس کله اش : هنوز آدم نشدی ؟ بابا بعد از سه ماه حداقل خودتو اصلاح کن
ایلسا : من همیشه همین بودم و می مونم
بردیا : زبون دراز !
ایلسا : دیگ به دیگ می گه ته دیگ !
فرهاد آرام گوش بردیا را کشید و گفت : بس می کنی یا نه ؟ نیومدی شروع کردی
بردیا : اِ ... خوب باشه ... چرا می زنی گوشمو کندی
فرهاد : باید گوشتو کند تا آدم شی
بردیا : نه تو رو خدا اونوقت چه جوری صدای دوس دخترای خوشکل و حنجره طلاییمو بشنوم ؟
یاسر خندید : بردیا جان یه کم جلوی ما بزرگترا حیا کنی بد نیستا ؟!
بردیا : نه دایی تو از خودمونی
همه خندیدند ... ایلسا همراه بقیه می خندید و هر لحظه منتظر ورود ارشیا بود
آخرین چیزی که یادش بود صدای ارشیا بود که او را صدازده بود ... از طرفی نیم توانست از کسی بپرسد که او کجاست ...
امیر حسین خودش را به او چسبانده بود : مامانی دلم برات تنگ شده بود
ایلسا با لبخند او را به خود چسبانده بود : منم همین طور عزیزم تو این مدت مراقب خواهرت که بودی ؟!
امیرحسین : اره النا می خواست بیاد اما دایی فرهاد نذاشت
ایلسا : خوب کاری کرد اخه این جا نی نیا رو راه نمیدن .
بردیا رو به او گفت : این بچه هات ما رو کشتن از بس سراغتو ازمون گرفتن ... مثه خودت لجباز و یه دندن .
ایلسا : دیوونه
بردیا : دیوونه خودتی و اون ارشیا ی خل تر از تو که سه ماهه بست نشسته پشت در اتاق جناب عالی
ایلسا : چی ؟
بردیا : خبر نداشتی ؟ پس بزار خبر دست اول رو به دستت برسونم جناب ارشیا مهراد توی این سه ماه عین این مادر مرده ها می نشست پشت در اتاق تو و هی گریه می کرد کل پرستارای خوشکل بخش از دستش شاکی بودن
ایلسا با تعجب نگاهش می کرد ... نمی دانست چه بگوید ...
نیم ساعت بعد پرستار آمد و همه را بیرون کرد ...
ایلسا روی تخت نشسته بود و از پنجره به بیرون نگاه می کرد که در باز شد ... به خیال اینکه دکتر یا یکی از پرستار هاست ب سمت در برگشت ... اما از دیدن کسی می دید به شدت تعجب کرد ... ناباورانه زمزمه کرد : ارشیا !
ارشیایی که می دید زمین تا آسمان با آن ارشیای قبل فرق داشت ...
ارشیا در را آهسته بست و به تختش نزدیک شد
چشم در چشم بودند ... ارشیا روی صندلی نشست و آرام و زیر لب گفت : سلام !
ایلسا به خود آمد و چشم از او گرفت و به سمت دیگری نگریست .
ارشیا : جواب نمیدی ؟
ایلسا سکوت کرده بود .
ارشیا : جواب سلام واجبه .
باز هم سکوت .
ارشیا دستش را پیش برد و دست او را که روی تخت بود در دست گرفت : ایلسا !
ایلسا با خشم به او نگاه کرد و دستش را از دست او بیرون کشید : به من دست نزن !
ارشیا از تک و تا نیفتاد : می خوام دوباره بیام خواستگاریت .
ایلسا : تو بیخود می کنی
ارشیا : هیچ کسی جلومو نگرفتی من میام چون دوست دارم
ایلسا : هه ... جکات خیلی بامزه شدن جدیدا ارشیا .
ارشیا : من جک نمی گم که تو بخندی
ایلسا : پس انتظار داری بخندم ؟
ارشیا : نه فقط قبوی کن دوباره زنم بشی
ایلسا : حتما ... تو این همه اذیتم کردی ؟ به خاطر توئه اگه دیگه نمی تونم بچه دار بشم ... ازم می خوای تموم اون اتفاقا رو فراموش کنم و دوباره باهات باشم ؟
ارشیا : برای من که مهم نیست تو بچه دار نمی شی ... تو خودت دو تا بچه داری خوب همونا بچه های منم می شن ... مهم اینه که منو تو همدیگه رو دوس داریم
ایلسا : ارشیا باز شروع نکن ... هرچی من می کشم تقصیر توئه .
ارشیا سرش را کج کرد و با لحن معصومانه ای گفت : ایلی جان ... خانومی ... تو رو خدا ببخش بابا من تازه فهمیدم که تو رو قدر خودم نه نه بیشتر از خودم دوس دارم ... تو باهام عروسی کن بعد هر چقدر خواستی اذیتم کن
ایلسا درحالیکه خنده اش را کنترل می کرد گفت : نخیر !
ارشیا : تو رو خدا ... آفرین ... پلیز پلیز پلیز پلیز پلیــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــز !
ایلسا خندید : گفتم که نه .
ارشیا : دیدی دیدی خندیدی پس یعنی بخشیدی
ایلسا دوباره اخم کرد : نخیر
ارشیا : اِ اخم نکن خو ... بابا من غلط کردم چیز خوردم ... ببخش دیگه
ایلسا : ابدا !
ارشیا : اَه چقدر کینه ای هستی
ایلسا : همینه که هست ... حالا تشریفتونو ببرین بیرون می خوام استراحت کنم
ارشیا : پَهَه سه ماهه گرفتی خوابیدی بست نیست .
ایلسا : نخیر
ارشیا : باز میگه نخیر خو یه بار هم بگو بله
ایلسا : نخیر پاشو برو بیرون ... برامن بلبل زبونی می کنه
ارشیا سرش را نزدیک آورد : من پیش تو همه کار می کنم
ایلسا سرش را به عقب هل داد : برو دیگه تا جیغ نزدم کل بخش بریزن این جا
ارشیا سرش را تکان داد و همانطور که از اتاق بیرون می رفت گفت : باشه پس تا بعد ... یه ساعت دیگه میام .
ایلسا : برو دیگه برنگرد .
ارشیا : نه اتفاقا به کوری چشم بعضیا برمی گردم ... اصلا می خوای نرم
ایلسا جعبه ی دستمال کاغذی را به سمتش انداخت : برو بیرووووووووووووووووون !
ارشیا بلند خندید و بیرون رفت ... خیلی خوشحال بود ... به سمت کارگر بخش رفت و مقداری تراول به دستش داد و ازش خواست تا برای کل بخش شیرینی بخرد و دو تراول جداگانه هم به خودش انعام داد ...
ایلسا سرش را به پشتی تخت تکیه داد و چشم روی هم گذاشت ... دلش با ارشیا بود و عقلش می گفت نه ! ... نمی دانست چه کند گیج بود و سر در گم : اگه ارشیا واقعا منو نخواد پس چه دلیلی داره که دوباره برگشته ؟ ... یاد حرف بردیا افتاد : یعنی واقعا بردیا راس گفته ؟ ارشیا تمام این سه ماه رو کنار من بوده ؟
لبخندی ناخوداگاه روی لب هایش جای گرفت زمزمه وار گفت : ارشیا عاشقم شده ؟ آره ؟ ... نه من که باور نمی کنم
صدای ارشیا او را از جا پراند : تو بی جا می کنی باور نکنی
به سرعت چشم باز کرد : تو که باز پیدات شد این جا چی می خوای ؟
ارشیا : من که گفتم یه ساعت دیگه میام
ایلسا : هنوز ده دقیقه نشده رفتی بیرون
ارشیا : جدا ؟ چرا من احساس کردم یه ساعت شد ؟ یعنی انقدر جدا بودن از تو دیر می گذره ؟
ایلسا : برو بیرون
ارشیا : ای بابا باز که شروع کردی بزار یه خورده ببینمت دلم برات تنگ شده
پوزخندی زد : تو گفتی منم باور کردم
ارشیا نزدیکش شد و روی تخت نشست : اون دیگه مشکل توئه
ایلسا : برو اونور بشین .
ارشیا ابرو بالا انداخت : نچ ... دوس دارم کنار خانومم بشینم
ایلسا : خوب برو بشین چرا کنار منی ؟
ارشیا :خوب چون تو خانوممی
ایلسا : چه خوش اشتها ؟! گیر نکنه تو گلوت
ارشیا : نه گیر نمی کنه تو مراقب خودت باش
ایلسا : اگه تو بزاری هستم
ارشیا : من حودم مواظبتم
ایلسا : ارشیا خواهش می کنم برو من حوصله ندارم
ارشیا : خودم سرحالت میارم ... عسل دوس داری ؟
ایلسا : عسل ؟!
ارشیا با شیطنت دستی به لب های او کشید : آره ! از اینا ... خوب قبلنا گفته بودی لبای من مزه ی عسل میده منم می خوام بهت عسل بدم
ایلسا : توهم زدی ؟ من کی بهت گفتم ؟
ارشیا : یه نصفه شب بود که تو فکر میکردی خوابم ولــــــــی نبودم !
ایلسا سر او را که حسابی نزدیکش شده بود به عقب هل داد : برو اونور .
ارشیا با لجاحت سرش را نزدیک تر برد : نمی رم ... الان من حسابی هوس عسل کردم و تا نخورم جایی نمیرم .
ایلسا : بی حیا ... تو نا محرمی !
ارشیا : یه بار عیب نداره
ایلسا : یه بارم یه باره .
ارشیا : خوب پس من میرم عاقد بیارم که محرم بشیم ... شناسنامت تو کمدته ؟
ایلسا با تعجب به او نگاه کرد که اثری از شوخی در صورتش ببیند اما او کاملا جدی بود : شوخی می کنی ؟
ارشیا مانند خودش جواب داد : نخیر !
ایلسا : درد ! پاشو برو بیرون مگه نگفتم من باهات ازدواج نمی کنم
ارشیا : مگه منم بهت نگفتم تو بیخود می کنی ؟!
ایلسا : ارشیا صدای منو در نیار اگه می بینی باهات شوخی می کنم دلیل این نمیشه که راضی ام .
ارشیا : پس دلیل چیه ؟
ایلسا : هیچی ... برو دیگه هم نیا .
ارشیا صورت او را به سمت خود برگرداند : نمیرم و اگه هم برم بازم میام ... من تازه دارم زندگیمو پیدا می کنم کجا ولش کنم برم .
ایلسا دوباره نگاهش را از او برگرفت: یعنی باید باور کنم ؟
ارشیا : بله .
ایلسا : نه نمی کنم
ارشیا دست های او را در دست گرفت : ایلسا ... آنقدر با احساس صدایش زد که ایلسا نتوانست خود را کنترل کند و به سمتش برگشت ... ارشیا خود را به او نزدیک تر کرد : من واقعا دوست دارم ... باور کن ... تو همه ی زندگیمی .... تو این سه ماه واقعا از پا دراومدم ... تو ، همه کس من این جا افتاده بودی و من نمی تونستم هیچ کاری بکنم ...
ایلسا زمزمه وار گفت : نه ... باور نمی کنم .
ارشیا : باور کن ... من خیلی وقته دوست دارم ... همون وقتا که با دیدن ناراحتیت ناراحت می شدم ... وقتی که از دوریت عذاب می کشیدم ... ایلسا تو موقعی وارد زندگیه من شدی که از همه بریده بودم ... اگه می بینی من الان این جوری سر پام به خاطر وجود توئه ... این تو بودی که منو از اون برزخی که توش بودم رها کردی ... من با تو زنده شدم ... انگار یه آدم دیگه ام که همه ی وجودش به خاطر تو می تپه ... ... پیشانی اش را به پیشانی او چسباند : تو فرشته کوچولوی منی ... فرشته ی نجات مهربونم ... توفقط مال منی ... صدایش بسیار آهسته شد : فقط مال من ... مال خود خودم به هیچکی نمی دمت ... نمی ذرام دست هیشکی بهت برسه ... عشق کوچولوی من ... لب هایش آهسته پیش رفت و لب های او را در بر گرفت ... با لذت فراوان بوسیدش ... ایلسا هم ... تشنه تر از آن بود که حال خود را بفهمد ... خود را به او چسباند و به بوسه هایش جواب داد ...

* * * * *
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1391ساعت   توسط مهتاب (الیکا)  |