تاريخ : جمعه نوزدهم آبان 1391 | | نویسنده : مهتاب (الیکا)
ماکان: روژان حالت خوبه؟
سری تکون میدمو میگم: خوبم... من از اول هم بچه ی شری بودم... نمیدونم چرا ولی هیچوقت آروم و قرار نداشتم ولی رزا بچه ی حرف گوش کن خونواده بود... کلا بچه مثبت خونواده... مامان و بابا هم با رزا خیلی راحت تر بودنو راحت باهاش کنار میومدن.. رزا هیچوقت رو حرفشون حرف نمیزد... اما من همیشه ساز مخالف میزدم... مامان و بابا که شیطنتامو میدیدن بدجور کلافه میشدن اما رزا خیلی وقتا هوامو داشت... وقتی از شیطنتام با خبر میشد دعوام میکرد ولی به مامان و بابا نمیگفت

ماکان: خونواده ی پدری چی؟
-مامان بزرگ و پدربزرگم قبل از به دنیا اومدنم فوت شدن... یه عمو دارم که اونم بعد از فوت شدن پدر و مادرش از ایران رفت... با بقیه فامیلای دور هم رفت و آمد آنچنانی نداریم... با تنها کسی که رفت و آمد میکنیم دوست صمیمی بابامه... که این روزنامه هم پسرشه
ماکان با تعجب میگه: روزنامه؟
-اوهوم... کیهانو میگم دیگه
با صدای بلند میخنده و میگه: تو دیگه کی هستی
بعد از چند دقیقه که خنده هاش تموم میشه میگه: تو مدرسه و دانشگاه هم اینقدر شیطون بودی؟
-اوف..... تا دلت بخواد... همه از دستم ذله بودن... تو مدرسه که نصف سال رو اخراج بودم
با چشمای گرد شده نگام میکنه و میگه: پس چه جوری به اینجا رسیدی؟
با خنده میگم: هویجوری
مردد مپرسه: هیچوقت هیچ پسری تو زندگیت نبود... نامزدی... یا پسری که خونوادت بخوان باهاش ازدواج کنی
با خنده میگم: نامزد که نداشتم... ولی چند باری چند تا خواستگار اومد که تا پاشون به خونه میرسید فرار رو به قرار ترجیح میدادن... یکیش همون علیرضا که رزا برات تعریف کرد
خنده ای میکنه و میگه: مگه بعد از علیرضا باز هم خونوادت راضی شدن کسی به خواستگاریت بیاد
-نه... ولی قبلش که یه خورده کوتاه میومدم اجازه میدادن
ماکان: اونا رو چه جوری رد میکردی؟
-دور از چشم مامان و بابا... ولی وقتی ماجرای علیرضا رو شنیدم دیگه خیلی عصبی بودم واسه ی اولین بار جلوی چشمشون اون همه بلا سر علیرضا آوردم... میدونستم اگه این بار هم کوتاه بیام... پدر و مادرم دیگه دست بردار نیستن... هر دفعه میگفتن این اخریه اگه نپسندیدی دیگه کسی رو راه نمیدیم اما دفعه ی بعد دوباره همینو میگفتن
ماکان: چرا مامان و بابات اینقدر اصرار داشتن که ازدواج کنی... رزا که ازت بزرگتر بود
-رزا بچه ی سر به زیری بود، واسه ی همین تو همه چیز بهش اعتماد داشتن... من خیلی جاها زیر آبی میرفتم... خیلی شیطنتا میکردم... بیشتر اوقات نمیگفتم ولی اونا بالاخره میفهمیدن... میخواستن شوهرم بدن شاید آدم بشم
میخنده و میگه: مطمئنی بچه ی سرراهی نیستی... رزا که بیشتر به خونوادت شباهت داره تا تو؟
با صدای بلند میخندمو میگم: باور میکنی هزار بار این حرفو بهشون میزدم... ولی اونا میخندیدنو میگفتن امان از دست تو
با لبخند نگام میکنه و میگه: هیچوقت تو عمرم دختری مثله تو ندیدم مهربونیه تو با این همه لجبازی و شیطنت خیلی برام جالبه
-من کلا موجوده جالبی هستم... بعد از این مدت تازه کشف کردی؟
با خنده میگه: تو این دنیا فکر نکنم هیچکس از پس زبون تو بربیاد
با لبخند میگم: اشتباه فکر میکنی... یکی از دوستام دقیقا مثله خودمه... البته از لحاظ رفتاری خیلی با هم فرق میکنیم اما از لحاظ شیطنت همپای هم هستیم... بهترین دوست منه
ماکان: پس باید موجوده جالبی باشه
-اوهوم... داره با رزا میاد
ماکان: پس همین دوستته
-آره... راستی تو یه خورده از خودت بگو؟ این دهنم خسته شد از بس حرفیدم
با شیطنت میگه: تو که همیشه اینقدر حرف میزنی
-نه دیگه تا این حد
ماکان میخنده و میگه: پدر و مادر من یه ازدواج از پیش تعیین شده داشتن که ثمره ی ازدواجشون من و ماهان بودیم... من یه سال از ماهان بزرگترم
با تعجب میگم: من فکر میکردم یه چهار پنج سالی از ماهان بزرگتر باشی... آخه خیلی باهم فرق دارین
ماکان: شاید چون من مسئولیتام زیادتره... واسه همین جدی تر هستم... خودت هم با خواهرت خیلی فرق داری
-اوهوم... داشتی میگفتی
ماکان: من همیشه زندگی معمولی و آرومی داشتم... تو دوران کودکی و نوجوانی هم همیشه با ماهان و کیارش بودیم... دو تا عمو... یه خاله... یه عمه و دو تا دایی دارم... خونواده ی کیارش رو که دیدی...
با پوزخند میگم: با خان دایی و دختر دایی جنابعالی هم دیداری داشتم
ماکان: روژان بهتره زیاد سر به سر دائیم نذاری
-من کاری به کار کسی ندارم... اونا هستن که بهم زور میگن من هم نمیتونم زیر بار حرف زور برم
با گفتن این حرف خمیازه ای میکشم که ماکان میگه: یه خورده استراحت کن
سری تکون میدمو میگم: ممنون بابت امروز... خیلی کمکم کردی
ماکان: من کاری نکردم
با لبخند میگم: خودمو خودت خوب میدونیم که چرا اومدی اینجا تا من تنها نباشم
با لبخند میگه: کاری نکردم... بهتره استراحت کنی
با این حرف از جاش بلند میشه و به سمت در حرکت میکنه... من هم چشمامو میبندمو کم کم به خواب میرم
-------------------------

 

 

 

*********************
&& ماکان&&

از اتاق روژان خارج میشه و به سمت اتاق خودش میره... لبخندی رو لباش میشینه... حالا دیگه مطمئنه کسی تو زندگی روژان نیست... از این بابت خیالش راحته راحت میشه... احساس آرامش عجیبی میکنه... همینجور که به سمت اتاقش میره یاد کامیار میفته...با یادآوری امروز اخماش تو هم میره... به در اتاقش میرسه... در رو باز میکنه و میره داخل... فکرشم که میکنه ممکن بود کامیار چه بلایی سر روژان بیاره عصبانی میشه... در رو میبنده و با خودسش فکر میکنه اگه کامیار به روژان دست میزد... صد در صد میکشتش... نه سلطان براش مهم بود نه هیچکس دیگه... تحمل اینکه دست کسی به غیر از خودش به روژان بخوره براش خیلی سخته... رو تختش میشینه و سرشو بین دستاش میگیره... با یادآوری اینکه رزا امروز فردا میرسه دلش میگیره... با اومدن رزا، روژان هم به ویلای خودشون میره... دوری از روژان براش خیلی سخته... با اینکه روژان دو بار دیگه هم به روستا اومده بود... ولی فقط زبون درازی رو توجهش رو جل کرده بود... اما الان حس میکنه همه چیز تغییر کرده... اتفاقای اخیر باعث شد بیشتر با احساساتش آشنا بشه
زیر لب زمزمه میکنه: چه جوری نگهش دارم؟
تو عمرش اینقدر درمونده نشده بود... همیشه هر چیزی رو که میخواست به راحتی به دست میاورد... اما الان هیچ راهی رو جلوی خودش نمیبینه... حس میکنه به بن بست رسیده... از خودش میپرسه: یعنی عاشقشم؟
با عصبانیت از رروی تخت بلند میشه و با اعصابی داغون تو اتاق راه میره و زیر لب زمزمه میکنه: دیونه شدی... معلومه که نه... تو عاشقش نیستی... تو عاشقش نیستی... تو عاشقش..........
با ناامیدی به دیوار تکیه میده و آهسته تر از همیشه میگه: هستی
آهی میکشه و سر میخوره پایین... رو زمین میشینه... به رو بروش خیره میشه... با خودش میگه: بیخودی دارم خودم رو گول میزنم... سلطان هم فهمید... کیارش هم زود فهمید... اما خودم بیخودی انکار میکنم...
با عصبانیت به موهاش چنگ میزنه و با خودش میگه: مگه قرار نبود رامش کنی... مگه قرار نبود گرفتارش کنی... مگه قرار نبود آدمش کنی... پس چی شد همه اون حرفا... مگه قرار نبود زبونش رو کوتاه کنی... مگه قرار نبود ادبش کنی... پس چرا هیچی اونجور که باید پیش نرفت
نفس عمیقی میکشه و با خودش فکر میکنه: روژان چی داره که بقیه دخترا ندارن؟... دخترای اطراف از روژان زیباتر و خوش هیکل تر هستن... همیشه به حرفاش گوش میدن... از دستوراش اطاعت میکنند... بی چون و چرا خودشن رو در اختیارش میذارن
خودش به خودش جواب میده: روژان همیشه خودش بود... اما دخترای اطراف فقط و فقط تظاهر میکردن.. همه شون از من میترسیدن پشت سرم حرف میزدن ولی جلوم تعریف و تمجید میکردن... تمام مدت من رو به خاطر پول و ثروتم میخواستن... دستیابی به همه شون راحت بود... اما فرشته کوچولوی من بی ریای بی ریاهه... هیچوقت سعی نکرد منو به خودش جذب کنه... واسه همینه که جذبش شدم
با لبخند میگه: چه زود شد فرشته کوچولوی من
به حرفای روژان فکر میکنه... به عشقی که پدر روژان به مادرش داشت... زیر لب زمزمه میکنه: اگه مادر روژان هم اینقدر مهربون بود اون همه عشق حقش بود
یاد مادر خودش میفته... همیشه به فکر تفریح های خودش بود.... پدرش هم همیشه به فکر زیاد کردن مال و منال بود... امروز که روژان از زندگی پدر و مادرش براش تعریف میکرد دوست داشت خودش هم چنین خونواده ای داشته باشه...
زیر لب زمزمه میکنه: حق با کیارشه...
کیارش وقتی عاشق رزا شده بود بهش گفته بود: ماکان من عاشق رزا شدم... من ممکنه همه چیز تو زندگی داشته باشم اما هیچوقت عشق و محبت رو تو زندگیم تجربه نکردم... شاید ما خیلی چیزا داشته باشیم اما خونواده هامون بیشتر از ما به ثروتشون اهمیت میدن
اون روز به این حرف کیارش خندیده بود اما الان درکش میکرد... الان معنی حرفای کیارش رو میفهمید...
از روی زمین بلند میشه و روی تخت دراز میکشه...با لبخند به سقف نگاه میکنه و میگه: محاله از دستش بدم... به هر قیمتی شده به دستش میارم... الان دیگه میدونم روژان رو واسه ی چی میخوام
با خودش فکر میکنه دوست دارم بچه هام مثله روژان باشن... شیطون و با انرژی... پاک و بی ریا... مهربون و صادق
ولی با یادآوری سرسختی روژان لبخند رو لباش خشک میشه و با خودش میگه: چه جوری روژان رو ماله خودم کنم؟ چه جوری؟
یاد حمید و هاله میفته... آه از نهادش بلند میشه... حرفای روژان تو گوشش میپیچه...« تا زمانی که حمید درسش رو بخونه باید با من زندگی کنه».... آهی میکشه و با ناامیدی چشماش رو میبنده و به آینده ی نامعلوم خودش و روژان فکر میکنه
*****************

 

 

 

با صدای یه نفر از خواب بیدار میشم اقدس رو بالای سرم میبینم... سریع روی تخت میشینمو میگم: چی شده اقدس خانم
با مهربونی میگه: خواهرتون اومده... ارباب گفتن صداتون کنم

سری تکون میدمو میگم: ممنون... الان میام... اقدس خانم شما برید به کاراتون برسین
اقدس:بله خانم
با لبخند نگاش میکنم که از اتاق خارج میشه... سر و وضعم رو مرتب میکنمو با سرعت از اتاق خارج میشم... از پله ها پایین میرمو خودم رو به سالن میرسونم... با دیدن حمید و هاله که با مظلومیت رو مبل نشستن اشکم در میاد... حمید تا من رو میبینه از جاش بلند میشه و به طرفم میاد... من هم به سمتش میرمو بغلش میکنمو میگم: حمید آخه چی شد؟
اشک از گوشه ی چشمش سرازیر میشه میگه: آجی خیلی سخت بود... خیلی
هاله هم به طرفمون میاد و میگه: خاله، داداشی میگه مامانمون رفته تو آسمونا
حمید از بغلم در میادو به هاله نگاهی میندازه و بعد هم از سالن خارج میشه و به سمت حیاط میره... کیهان هم با ناراحتی به مسیر رفته شده حمید نگاهی میندازه و آهی میکشه... بعد هم پشت سرش راه میفته و به دنبالش میره
رزا و مریم با چشمای خیس منو نگاه میکنند... ماهان با ناراحتی به من خیره شدن... ماکان هم با نگرانی نظاره گر این ماجراست... اشکامو پاک میکنمو جلوی هاله زانو میزنمو میگم: هاله ای، داداشی راست میگه... مامانی رفته تو آسمونا
هاله: یعنی دیگه نمیاد پیشم... من خیلی دلم براش تنگ شده
خیلی سعی میکنم جلوی خودم رو بگیرم ولی موفق نمیشم... اشک تو چشمام جمع میشه... با بغض میگم: مامانی هم دلش برات تنگ میشه... اما مامانی نمیتونه بیاد پیشت... رفته یه جای خوب
هاله: منو میبری اونجا
اون رو از بغلم بیرون میارمو میگم: همه ی آدما یه روزی میرن اونجا... فقط باید دختر خوبی باشه
هاله: ما کی میریم؟
-ما باید کارای ناتمومی که داریم تموم کنیم... یه عالمه کارای خوب خوب کنیم تا بتونیم به اونجا بریم
هاله: یعنی مامانی هم کارای خوب خوب کرد؟
من چه مرگم شده؟... الان باید قوی باشم... الان باید برای این بچه ها تکیه گاه باشم... الان وقت گریه نیست... همه ی سعیمو میکنم تا لبخندی بزنم... اشکامو پاک میکنمو با لبخند میگم: آره خانم خانما... میدونی مامانی میتونه همه ی کارات رو ببینه؟
با ذوق میگه: واقعا؟
-آره گلم
با خنده ادامه میدم... اگه یه عالمه کارای خوب خوب کنی هم مامانی رو خوشحال میکنی و هم بعد از یه مدت طولانی میری پیش مامانی
ذوقش ازبین میره و با ناراحتی میگه: چرا طولانی؟
-آخه اگه زود بری پیش مامانی باید برگردی... ولی اگه کارای خوب بیشتری انجام بدی و دیرتر بری... واسه همیشه همونجا میمونی
دوباره به ذوق و شوق میگه: برای همیشه ی همیشه
-اوهوم... از همین حالا باید همه ی سعیتو کنی که اونجور باشی که مامانی دوست داشت... تا مامانی رو خوشحال کنی
هاله: ولی من که مامان ندارم
با اخم میگم: کی گفته تو مامان نداری؟
هاله: هاجر دختر همسایه گفت... تو که مامانت مرده دیگه مامان نداری
-عزیزم تو هم مثله بقیه مامان داری... فقط مامانت کنارت نیست... اون رفته پیشه خدا
هاله: چرا مامانی رفته پیش خدا؟
-آخه خدا آدمایی رو که دوست داره پیش خودش میبره
هاله: خدا چه آدمایی رو دوست داره
-آدمایی که یه عالمه کارای خوب خوب بکنن
هاله: اگه من قول بدم یه عالمه کارای خوب خوب بکنم خدا من رو هم میبره پیشه خودش
مریم طاقت نمیاره و خودش رو تو بغل رزا میندازه و میزنه زیر گریه... اشکهای رزا هم صورتش رو خیس کرده...
هاله با تعجب به مریم نگاه میکنه و میگه: خاله روژان چی شده؟
با لبخند میگم: چیزی نشده گلم... خاله مریم مثله تو دلش واسه مامانش تنگ شده...
هاله: مگه مامان خاله مریم هم رفته پیشه خدا؟
-نه گلم... ولی خاله مریم اولین باره از مامانش دور شده، اومده مسافرت واسه همین گریه میکنه
هاله با دلسوزی میگه: اخیش... طفلکی
بعد برمیگرده طرف مریم و مبگه: خاله مریم گریه نکن... ببین مامان منم پیشم نیست
مریم به سختی میخواد جلوی خودش رو بگیره ولی زیاد هم موفق نیست...یه لبخند غمگین میزنمو میگم: خانم خانما نظرت در مورد یه عصرونه ی خوشمزه چیه؟
سریع به طرفم بر میگرده و با خنده میگه: وای موافقم... خیلی گشنمه
از این تغییر ناگهانیش لبخندم پررنگتر میشه
-پس بریم آشپزخونه تا یه چیز بدم بخوری...
میخنده و میگه خاله شیرینی هم بهم میدی
-وای آره... چرا که نه... اصلا نظرت چیه با هم مسابقه بدیم هر کی زودتر شیرینیشو خورد برنده هست
با ذوق و شوق میپره و میگه موافقم... نگام به ماهان میفته که با مهربونی نگام میکنند... ماکان هم لبخند میزنه... مریم و رزا هم آرومتر شدن... دست هاله میگیرمو ببا هم به سمت آشپزخونه میریم...از اقدس خانم میخوام که دو تا دونه شیرینی با شربت بیاره... که اقدس خانم زحمتشو میکشه... بعد از مسابقه ای که با هم میدیم و من از قصد میبازم... هاله رو به اتاق میبرم تا بخوابونم... حس میکنم خیلی خسته شده... بعد از اینکه براش یه قصه تعریف میکنم....خیلی زود به خواب میره و من هم از اتاق خارج میشم تا زودتر خودم رو به بقیه برسونمو از اتفاقات اخیر باخبر بشم
---------------------

 

 

 

 

با سرعت خودم رو به سالن میرسونم که میبینم همه به جز حمید و کیهان تو سالن نشستن...
-سلام

همه جوابمو میدنو رزا و مریم هم از جاشون بلند میشن... هر دو تاشون رو به نوبت بغل میکنمو کنارشون میشینم
-حمید و کیهان کجان؟
ماکان: نگران نباش... رفتم بهشون سر زدم... کیهان داره با حمید حرف میزنه تا یکم آروم بگیره
آهی میکشمو میگم: ضربه ی سختی بود
رزا: خیلی سخت بود... مجبور شدم واسه ی مریم زنگ بزنم... همون روز که میری فرداش سولماز حالش بد میشه
-اما دکتر که گفت حالش خوبه
رزا سری تکون میده و میگه: حالش خوب بود... به خاطر یه شوک عصبی اینجوری شد... استرس و نگرانی براش سم بود.... ساعت ملاقات یه نفر میادو داد بیداد راه میندازه و میگه: تو این همه پول داشتی بعد قرض شوهرتو نمیدادی... تا آخر هفته ی دیگه فرصت داری همه پول رو کامل بدی وگرنه ازت شکایت میکنمو از این حرفا
از عصبانیت فریاد میزنم: پس تو اونجا چیکار میکردی؟
رزا اشک تو چشماش جمع میشه
ماکان با نگرانی میگه: روژان آروم باش
رزا با چشمای اشکی میگه: حمید با غذای بیرون مسموم شده بود دکتر براش سرم نوشته بود... من هم دیدم سولماز خوابه و کسی هم واسه ی ملاقات نداره پیش حمید موندم تا تنها نباشه
-پس این ماجراها رو از کجا فهمیدی؟
پرستارا واسم تعریف کردن... بعدش حال سولماز بد میشه و دکتر بالای سرش میاد... من و حمید وقتی میرسیم دکتر توی اتاق بالای سر سولماز بود... ما پشت در منتظر بودیم که دکتر بیاد و بگه مشکلی نیست... اما در کمال ناباوری دکتر با ناراحتی اومد بیرونو گفت متاسفم... هیچکدوممون باورمون نمیشد... بعد واسه عمو زنگ زدمو عمو هم همه ی کارا رو انجام داد... دلداری حمید و هاله خیلی سخت بود... من اصلا تو این زمینه تجربه ای نداشتم... همیشه تو بهم دلداری میدادی و من آروم میشدم تو اون لحظه ها یاد مریم میفتمو واسش زنگ میزنم... که مریم با شنیدن ماجرا خودشو میرسونه و خیلی کمکم میکنه
نگاهی به مریم میندازمو با قدردانی نگاش میکنم... اونم لبخند غمگینی میزنه....آهی میکشمو میگم: هنوز باورم نمیشه... نباید تنهات میذاشتم... تنهایی خیلی برات سخت بود
رزا آهی میکشه و میگه: خودم اینجوری خواستم... پیشنهاد من بود
-هیچکدوم فکر نمیکردیم یه از خدا بیخبری از راه برسه و همه چیز رو خراب کنه
رزا هم سری تکون میده
-راستی حمید و هاله خونواده ای دارن؟
یه پوزخند میزنه و میگه: بهتره اسمشون رو نیاری... یه عمو داره که روز خاکسپاری سولماز دیدمشو فهمیدم همون کسی بود که اومده بیمارستان
با عصبانیت میگم: اونجا اومده بود چه غلطی کنه؟
رزا: به گوشش رسیده بود که یه نفر داره به سولماز کمک میکنه خودشو رسوند تا پولشو وصول کنه
آهی میکشمو میگم: در مورد حمید و هاله چیزی نگفت؟
ماکان نگاه کنجکاوی به رزا میندازه... رزا آهی میکشه و میگه: گفت من دو تا نون خور اضافه نمیخوام
آه از نهادم بلند میشه... ماکان با تعجب میگه: یعنی هیچ کس دیگه ای رو ندارن؟
رزا: تو این چند روز اینطور فهمیدم که فامیل نزدیک دیگه ای ندارن... فامیلای دورشون هم که اصلا تو خاکسپاری نیومدن چه برسه بخوان به فکر حمید و هاله باشن... تنها فامیل نزدیکشون همین عموشون بود
-ایکاش همین عمو رو هم نداشتن
ماهان نگاهی بهم میندازه و میگه: پس باید به بهزیستی بسپریشون
اخمام تو هم میره و مریم هم با داد میگه: چـــــی؟
ماهان: چرا اینجوری نگام میکنید؟
ماکان پوزخندی میزنه و میگه: تو این خانمای فداکار رو نمیشناسی؟... میخوان خودشون از بچه ها مراقبت کنند
ماهان بهت زده نگامون میکنه و میگه: مثله اینکه عقلتون رو از دست دادین
با خشم میگم: مشکلش چیه؟
ماهان: سرتاپاش مشکله
مریم با اخم میگه: شما یه موردش رو بگو
ماهان: شما خودتون هنوز به مراقبت دارین
-نه بابا... راست میگی... ما نمیدونستیم... زودی برو شیرخشکمون رو بگیر بیار... از گشنگی ضعف کردم
ماکان خندش میگیره و ماهان میخواد چیزی بگه
ماهان: اما..........
مریم با خشم میگه: تو کاری که بهتون مربوط نیست دخالت نکنید... ما تصمیم میگیریم چیکار کنیم
ماهان دستاشو به علامت تسلیم بالا میاره و میگه: چرا میزنید... اصلا هر کار دوست دارین بکنید
مریم نگاشو از ماهان میگیره و میگه: روژان اصلا خودت رو ناراحت نکن... میتونی رو کمک من و مامان و بابا حساب کنی... وقتی به مامان و بابا گفتم اونا هم همین حرفو زدن
مریم یهو ساکت میشه... همونجور که من رو نگاه میکنه کم کم اخماش تو هم میره
رزا با تعجب میگه: مریم چی شده؟ چرا ساکت شدی؟
مریم با اخم میگه: رزا یه نگاهی به صورت روژان بنداز
رزا نگاهی بهم میکنه و میگه: خب
مریم با خشم میگه: گوشه ی لبش رو میگم
رزا هم با دیدن گوشه ی لبم با داد میگه: روژان اینجا چه اتفاقی افتاد؟
مریم نگاه خشمگینی به ماهان و ماکان میندازه و به من میگه: روژان چی شده؟
-فکر بد نکنید... اینجا همه چیز در صلح و صفا بود... تو روستا دعوا کردم
رزا: یعنی چی؟
با ناراحتی میگم: یه کتک مفصل از عباس و احمد و قاسم و سلمان نوش جان کردم
مریم با اخمهای تو هم رفته میگه: روژان مثله بچه ی آدم حرف بزن بفهمیم چی میگی
ماکان وقتی میبینه رزا و مریم کلافه شدن به حرف میاد که مریم و رزا با ناراحتی به ماجرا گوش میدن
رزا سرشو بین دستاش میگیره و میگه: روژان شرمندتم... بخاطر من خیلی اذیت شدی
همه با ناراحتی به رزا خیره شدیم... من و مریم نگاهی بهم میندازیم... یه چشمک براش میزنم که جو سنگین سالن رو تغییر بده... ماهان و ماکان هم متوجه چشمک من شدن ولی چیزی نفهمیدن
مریم متوجه حرفم میشه و میگه: رزا واسه چی غصه میخوری؟
یه قطره اشک از چشمای رزا سرازیر میشه و میگه: هیچوقت خودم رو نمیبخشم... ما خیلی خوشبخت بودیم من نباید دنبال پدر و مادرم میگشتم از وقتی پیداشون کردم فقط و فقط برای خودمو رزا مشکل درست شد... الان خواهرم کتک خورده جلوم نشسته و من هیچ کاری نمیتونم کنم
---------------------

 

 

 

مریم با صدای بلند میخنده که باعث میشه همه با تعجب نگاش کنند... اما من میدونم که الان میخواد مسیر صحبت رو عوض کنه
رزا با تعجب میگه: چرا میخندی

مریم با خنده میگه: دختره دیوونه... تو واسه ی روژان گریه میکنی... این که همینجوری ناقص هست... یکی دو تا بیشتر کتک بخوره چیزی ازش کم نمیشه
رزا میخواد چیزی بگه که من ادامه حرف رو میگیرمو به رزا اجازه صحبت نمیدم
-چی واسه ی خودت بلغور میکنی... من ناقصم؟... از جام بلند میشمو میگم من و نگاه کن خوشگل، سالم، خوش هیکل، عاقل... بهتره بری یه عینک واسه چشمات جور کنی... کلا کور شدی رفت
مریم با خونسردی میگه: من با این چشمای کورم نقصتو دارم میبینم
با اخم میگم: خوبه خودت میگی با چشمای کورت... واسه همینه که اشتباه میبینی... اصلا یه سوال مگه با چشمای کور هم میشه جایی رو دید
مریم: آره، نقصه جنابعالی رو
- من کجام ناقصه؟
مریم: اشاره ای به مخش میکنه و میگه اینجات
با شیطنت میگم: اونجایی که تو داری اشاره میکنه مغز خودته گلم
با اخم میگه: روژان منظورم مغز تو بود
-نه دیگه... خودتو لو دادی
مریم با جیغ بلند میشه و میگه: روژان
ماهان و ماکان به حرکتای ما میخندن... رزا هم همه چیز رو فراموش کرده با خنده نگام میکنه
-جونم خانمی؟
مریم: میکشمت
-اول دیه رو بده... خرجش کنم بعد بکش
مریم: من تو رو بکشم همه یه پولی هم بهم میدن
-کجا میخوای اون پول رو بخوری... اگه منو بکشی که اعدامت میکنن
مریم: تو نگران نباش من اگه تو رو بکشم همه یه دعایی هم به جونم میکنند... هیچ کس برای اعدام من اقدامی نمیکنه
-مریـــــــــــم
مریم: کوفت، همیشه حقیقت تلخه
رزا از دستمون کلافه میشه و میگه: آروم بگیرین
-نه رزا بذار حالشو بگیرم
مریم: برو بچه... مامانت صدات میکنه
رزا: مریم
مریم مظلوم به رزا نگاه میکنه و میگه: رزا......
رزا: اونجوری نگام نکن... میدونم لنگه ی روژانی گول نمیخورم... رو مبل بشینو حرف هم نزن
ماکان و ماهان با خنده به بحث ما نگاه میکنند
زبونمو برای مریم در میارمو میگم: برو پستونکت رو بخور بچه
رزا با اخم میگه: روژان تو هم خفه شو . سرجات بشین
مریم ریز ریز میخنده و من هم با اخم میرم کنارش میشینم و آهسته میگم:کوفت
مریم:درد
-زهرمار
مریم: زهر عقرب
-زهر مار افعی
مریم: زهر مار کبری
رزا: باز دارین چی بهم میگین؟
مریم با لبخند نصنعی میگه: رزاجون داریم ابراز علاقه میکنیم
با شیطنت میگم: مگه همجنس بازیم
جیغ مریم میره هوا و من هم به سرعت از جام بلند میشمو به سمت رزا میرمو کنارش میشینم
مریم: بچه پررو
با شیطنت میگم: خودتی
رزا سری تکون میده و میگه: از دست شما دو تا... برام اعصاب نذاشتین
ماهان: مریم خانم، دوست رزا هستن؟
مریم با بدجنسی میگه: پ نه پ بی افشم
ماکان پخی میزنه زیر خنده... ماهان با دهن باز به مریم نگاه میکنه که رزا میگه: اونجوری نگاش نکن، لنگه ی روژانه... اینجور که من از دوستاشون شنیدم تو دانشگاه هم هیچ کس از دستشون در امون نبود
ماهان نگاهی به تیپ ساده ی مریم میندازه... همین الان هم چادر رو سرشه... بعد با تعجب میگه: اصلا به قیافشون نمیخوره
رزا: گول ظاهرش رو نخور... فقط کافیه که با یکی چپ بیفته با همدستی همین روژان دمار از روزگار طرف درمیاره
ماهان با ناباوری میگه: نـــــــــه
مریم با مظلومیت میگه: روژان من واقعا اینجوریم؟
-نه گلم... تو و شیطنت از محالاته... فقط یه خورده به خودم رفتی
مریم با اخم میگه: روژان
ماهان و ماکان میخندن
ماهان با کنجکاوی میگه: تو دانشگاه چیکار میکردین؟
من و مریم همزمان جواب میدیم: درس میخوندیم
بعد نگامون بهم میفته و پخی میزنیم زیر خنده
بقیه هم به خنده میفتن
------------------